گنجور

 
آشفتهٔ شیرازی

سر این سوختن ایشمع اگر نیست عیانت

زآه پروانه بود کاتشی افتاده بجانت

تا بکی سرکشی از ناز و نپرسی زاسیران

از غم فاخته آزاد بود سرو روانت

معنی نقطه موهوم شود حل بحکیمان

بتکلم چو گشائی زره لطف دهانت

تو نداری نگران دل سوی عشاق و زهر سو

چشمها مینگرم باز و بحسرت نگرانت

خرمن زهد بسوزان می گلرنگ بیاور

که سبکبار نسازد بجز از رطل گرانت

توبه را عذرا بخواهم چو توئی ساقی مستان

غم پیری نخورم چون نگرم نخل جوانت

ببرد مغبچه ی هر طرف آشفته دل و دین

هم مگر دست بگیرد ز کرم پیر مغانت