گنجور

 
عارف قزوینی
 

غم هجر تو نیمه جانم کرد

کرد کاریکه ناتوانم کرد

زیر بار فلک نرفتم لیک

بار عشق تو چون کمانم کرد

ضعف چون آه سینه مظلوم

دگر از هر نظر نهانم کرد

نیست باقی جز استخوان غم عشق

عاقبت صاحب استخوانم کرد

به تصور نیارم آنچه که آن

به تصور نیاید آنم کرد

دست پرورده مرا گیتی

دست دستی بلای جانم کرد

دل چون موم نرم من بتو ای

سنگ دل باز مهربانم کرد

بسکه بدبین بود دل از چشمم

بدو چشمت که بدگمانم کرد

یار بد داد امتحان صد بار

با وجودیکه امتحانم کرد

نیست عارف به از سکوت به من

آنچه میخواست دل زبانم کرد