خیال عشق تو از سر به در نمیآید
ز من علاج به جز ترک سر نمیآید
الهی آنکه نبودی نهال قد بتان
که جز جفا ثمر از این شجر نمیآید
وفا و مهر ز خوبان طمع مکن زآن روی
که بوی مهر ز جنس بشر نمیآید
برفت دل پی تفتیش کار یار و رقیب
دمی بایست که دل بیخبر نمیآید
چه حیله کرد زلیخا به کار یوسف مصر
که این پسر به سراغ پدر نمیآید
تو عدل و داد ز نسل قجر مدار امید
که از نژاد ستم دادگر نمیآید
سروش گفت چو عارف سخنور استادی
نیامده است به دوران دگر نمیآید
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این غزل درباره عشق و ناتوانی در فراموش کردن آن صحبت میکند. شاعر بیان میکند که عشق معشوقش از دلش نمیرود و هیچ درمانی جز ترک کردن سراغش ندارد. او به بیوفایی و جفا از خوبان اشاره میکند و میگوید که از انسانها نباید انتظار مهر و وفا داشت. همچنین، به دلنگرانیهایش درباره یار و رقیب پرداخته و به مثال زلیخا و یوسف اشاره میکند که در پی او نمیرود. در پایان، شاعر به ناامیدی از عدالت و امید به نسل قجر اشاره میکند و به این نتیجه میرسد که سخن عارفانه و حقیقی در زمانههای مختلف تکرار نمیشود.
هوش مصنوعی: خواب و خیال عشق تو هیچوقت از ذهنم کنار نمیرود و درمانی برای این درد جز ترک آنچه دارم، نیست.
هوش مصنوعی: ای خدا، کسی که مانند درخت قد بلند و زیبای محبوبان نیست، فقط آسیب و خسارت از این درخت به دست نمیآید.
هوش مصنوعی: از افراد خوب و نیکو انتظار وفا و محبت نداشته باش، زیرا بوی محبت از نوع بشر نمیآید.
هوش مصنوعی: دل به دنبال بررسی و شناخت رفتار یار و رقیب رفت و لحظهای توقف کرد، زیرا دل بیخبر و ناآگاه نمیتواند به درستی تصمیم بگیرد.
هوش مصنوعی: زلیخا با چه ترفندی یوسف را وادار کرد که به سمت پدرش نرود.
هوش مصنوعی: امید نداشته باش که از نسل قاجار انصاف و عدل زاده شود، زیرا از نژاد ستمکاران نمیتوان انتظار دادگر بودن داشت.
هوش مصنوعی: سروش گفت که هیچ کس مانند عارف سخنران ماهر وجود ندارد و چنین فردی دیگر به دنیای ما نخواهد آمد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
مراد من ز وصال تو برنمیآید
بلای عشق تو بر من به سر نمیآید
شب جوانی من در امید تو بگذشت
هنوز صبح وصال تو برنمیآید
درخت وصل تو در باغ عمر بنشاندم
[...]
به جز خیال توام در نظر نمیآید
دمیم بیرخ جانان به سر نمیآید
منم به خاک رهش معتکف به امّیدش
ولیک سرو روان در گذر نمیآید
پریصفت ز دو چشمم نهان شده عمریست
[...]
نفس برآمد و کام از تو بر نمیآید
فغان که بختِ من از خواب در نمیآید
صبا به چشمِ من انداخت خاکی از کویش
که آبِ زندگیم در نظر نمیآید
قدِ بلندِ تو را تا به بَر نمیگیرم
[...]
زبان به وصف جمال تو برنمیآید
که خوبی تو به تقریر در نمیآید
هزار صورت اگر میکشد مصوّر صُنع
یکی ز شکل تو مطبوعتر نمیآید
چه وصف جلوهٔ گلهای ناشکفته کنم
[...]
به راه عشق که هرگز به سر نمیآید
به غیر گم شدن از راهبر نمیآید
همیشه عقل در اصلاح نفس عاجز بود
که پندگوی به دیوانه بر نمیآید
به است پایی کز وی برآید آبلهای
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.