گنجور

 
عارف قزوینی
 

ناله مرغ اسیر این همه بهر وطن است

مسلک مرغ گرفتار قفس همچو من است

همت از باد سحر می طلبم گر ببرد

خبر از من به رفیقی که به طرف چمن است

فکری ای هموطنان در ره آزادی خویش

بنمایید که هرکس نکند مثل من است

خانه ای کو شود از دست اجانب آباد

ز اشک ویران کنش آن خانه که بیت الحزن است

جامه ای کو نشود غرقه به خون بهر وطن

بدر آن جامه که ننگ تن و کم از کفن است

جامه زن بتن اولیتر اگر آید غیر

ز آنکه بیچاره در این مملکت امروز زن است

آن کسی را که در این ملک سلیمان کردیم

ملت امروز یقین کرد که او اهرمن است

همه اشراف بوصلت خوش همچون خسرو

رنجبر در غم هجران تو چون کوهکن است

عارف از حزب دموکرات خلاصی چون مور

مطلب ز آنکه خلاصی تو اندر لگن است