گنجور

 
عارف قزوینی
 

گر رسد دست من به دامانش

می‌زنم چاک تا گریبانش

عمرم اندر غمت بپایان شد

شب هجر تو نیست پایانش

درد عشق آنقدر نصیبم کن

که توانی رسی بدرمانش

آنچه با من بزندگی کرده است

مرگ من میکند پشیمانش

دست و پا جمع کن که میگذرد

بسر کشته شهیدانش

سر دل فاش کرد دیده از آن

که دگر نیست حال کتمانش

چون بنائی بکار عالم نیست

بکن ای سیل اشک بنیانش

هر که از کاسه سر جم خورد

باده، سازد جهان نمایانش

ساغر می بگردش آر که چرخ

نیست مستحکم عهد و پیمانش