گنجور

 
عارف قزوینی
 

باز ز ابروی کمان و نوک مژگان زد به تیرم

بار الها چاره ای کن سخت در چنگش اسیرم

دست از پا پیش شمشیرش خطا کردن نیارم

نیستم ز امرش گریزان وز قبولش ناگزیرم

ناوک تیر تو گر صد بار از پستان مادر

ننگرم به کرد بایستی دو صد لعنت بشیرم

تا نفس باقیست نام دوست باشد بر زبانم

تا که جانی هست نقش یار باشد در ضمیرم

از برای گوشه چشمت ز عالم چشم بستم

گر تو ابرو خم کنی از هر دو عالم گوشه گیرم

وعده دادی وقت جاندادن ببالین من آئی

جانم از هجرت بلب آمد نمی آئی بمیرم

ای جوانان از من ایام جوانی گم شد او را

هر کجا دیدید گوئیدش که پیری کرد پیرم

سطوت دربار فقرم شد چنان کز روی کرنش

قالی شاهان بخاک افتند در پیش حصیرم

در وصالت دلخوشم از زندگی چون خضر لیکن

میکشد هجرت نمیدانم بمیرم یا نمیرم

زندگی از قدر من کاهید قدرم کس نداند

دانی آنوقتی که در عالم نبیند کس نظیرم

گر نکردم خدمت، این دانم، خیانت هم نکردم

شکر ایزد را که عارف نی وکیلم نی وزیرم