گنجور

 
عارف قزوینی
 

سزد بر اوج فلک، سرکشی کند سر من

اگر بطالع من باز گردد اختر من

بحشر نامه اعمال اگر برون آرم

پر از حکایت هجران تست دفتر من

چگونه بر رخ خوبان نظر کنم که مدام

خیال روی تو سدیست پیش منظر من

هلال ابرویت ای آفتاب کشور حسن

طلوع کرد و چو کتان بسوخت پیکر من

ز واژگونی بخت این گمان نبود مرا

که روزگار نشاند تو را برابر من

خیال زلف تو دوشم بخواب بود امروز

چو ناف آهوی چین مشگبوست بستر من

شب فراق تو خوشوقت از آنشدم که گرفت

ز گریه داد دل از هجر دیده تر من

به یار راز نهانی نگفته باز آمد

رقیب دست نخواهد کشید از سر من

نگفتیم که «اگر ناتوان شوی گیرم

بدست دست تو» وقت است ای توانگر من