گنجور

 
امیر معزی نیشابوری
 

دی نگاری دیدم اندر راه چون بدر منیر

کز برون‌ گل بود و مشک و از درون می بود و شیر

رخ چو آب اندر شراب و تن چو خز اندر سمن

لب چو لعل اندر نبات و پر چو سیم اندر حریر

دست و بازو چون بلور و عارض و دندان چو در

زلف و ابرو چون‌کمان و غمزه و بالا چو تیر

دلبری بس دلستان و شاهدی بس دلربا

نازکی بس دلفریب و چابکی‌بس دلپذیر

من درو چشمی‌زدم چونانکه بی‌شرمان زنند

او زشرم آتش پراکند از بر بد‌ر منیر

چون بیامد گفتم ای کرده دلم زیر و زبر

جور بر آن کت همی بیرون فرستد خیر خیر

ماه برگیرد بدان زلف‌ کمندت چون‌ کمر

حور درگیرد بدان گرد سمندت چون عبیر

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.