گنجور

شمارهٔ ۴۲۷

 
امیر معزی
امیر معزی » قصاید
 

ای تخت و گاه پادشهی جایگاه تو

آراسته است مملکت از تخت و گاه تو

هستی ندیم شاهی و دولت ندیم تو

هستی پناه عالم و ایزد پناه تو

فخر همه شهانی و کس نیست فخر تو

شاه همه جهانی و کس نیست شاه تو

چاه است‌ کین تو که همه زهر دارد آب

وافتاده دشمنان تو در قعر چاه تو

ماهی که زیر لشکر او سایه‌ای بود

بنگرکه بر سر عَلَم توست ماه تو

از آفتاب باز نداند تو را کسی

گر دارد آفتاب قبا و کلاه تو

هر گه‌ که در شکار و سفر باشی ای ملک

آب رونده‌ گَرد بشوید ز راه تو

ور آب کم بود سپه و لشکر تو را

ابر اید و نثارکند بر سپاه تو

تا بخت جاودان به تو دادست فرّ و جاه

ا‌این هر دوان‌ا بهشت‌ کند فرّ و جاه تو

از دوستی که بخت تو دارد تو را همی

خواهد که در بهشت بود جایگاه تو

شاها دل تو هست به هروقت نیکخواه

جاوید شاد باد دل نیکخواه تو

تا سال و ماه و روز و شب است اندرین جهان

فرخنده باد روز و شب و سال و ماه تو

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام