گنجور

 
اثیر اخسیکتی

یا رب این من، غریب کم خطرم

که چو بخت اندر آمدی، زدرم

خه، تو، یاری زخوب خوبتری

وای من، کز غمت ز بد بترم

همه تن چشم اگرچه چون نرگس

در گل عارض تو می نگرم

هم ز خود باورم همی نکند

خبرت هست، سخت بی خبرم

راست خواهی، نظاره رخ تو

ببرید از وجود خود نظرم

می نماید که بخت بیدار است

تا من خیره سر، بخواب درم

کمری بر نه بسته ام می بین

که بقامت، چو حلقه و کمرم

شرح این قصه باز من بدهم

که چه آورده هجر تو بسرم

ای بسا شب، که بود بی رویت

روی بر خاک تیره، تا سحرم

وقت آن است اگر بخواهد خواست

خشک خشک تو عذر چشم ترم

در برم کیسه تنک وز، رخ و زلف

پر گل و مشک کن، کنار و برم

چون اثیرم ببندگی بردار

تا طراز جهان شود اثرم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مسعود سعد سلمان

تیر و تیغست بر دل و جگرم

غم و تیمار دختر و پسرم

هم بدینسان گدازدم شب و روز

غم و تیمار مادر و پدرم

جگرم پاره است و دل خسته

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
انوری

عمر بی‌تو به سر چگونه برم

که همی بی‌تو روز و شب شمرم

خونها از دو دیده پالودم

رخنه رخنه شد از غمت جگرم

تو ز شادی و خرمی برخور

[...]

نصرالله منشی

آب صافی شده ست خون دلم

خون تیره شدست آب سرم

بودم آهن کنون ازو زنگم

بودم آتش کنون ازو شررم

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از نصرالله منشی
خاقانی

ز آفت روزگار بر خطرم

هرچه روز است تیره روزترم

همچو خرچنگ طالع خویشم

که همه راه باز پس سپرم

دور گردون گسست بیخ و بنم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه