گنجور

 
اثیر اخسیکتی

هرغم که دهد عشق تو من خار ندارم

بی تو علم الله که جز این کار ندارم

دور از شب زلفین تو مرگ دل من باد

آنروز، کش از درد تو، تیمار ندارم

از عشق تو خوارم، نه که خود عزم من آنست

من خواری عشق تو، چنین خوار ندارم

از دیده چه شک باشد، اگر خون نفشانم

وز ناله چه عذر آرم اگر، زار ندارم

گوئی که زر خشک همی با مر داری

برگشتم از این یارب زنهار ندارم

هان روی چو زر خواهی هان سنگ و ترازو

در کیسه نه زین باری بسیار ندارم

بل تا چو کمر دست در آرم به میانت

من نیر مسلمانم و زنار ندارم

گفتی که اثیرا قدر این کار نداری

گر راست همی خواهی نهمار ندارم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سنایی

ای یوسف نامی که همیشه چو زلیخا

جز آرزوی صحبت تو کار ندارم

یعقوب چو تو یوسفم اندر همه احوال

زان جز غم روی توفیاوار ندارم

دکان ترا جز فلک شمس ندانم

[...]

وطواط

ای شاه ، بجز خدمت تو کار ندارم

جز مدح تو با خاطر خود یار ندارم

در سایهٔ زنهار تو یک ذره مخافت

از حادثهٔ عالم غدار ندارم

نازی ، که نه از تست بجز رنج ندانم

[...]

امیرخسرو دهلوی

عاشق شدم و محرم این کار ندارم

فریاد که غم دارم و غمخوار ندارم

آن عیش که یاری دهدم صبر ندیدم

وان بخت که پرسش کندم یار ندارم

بسیار شدم عاشق و دیوانه از این پیش

[...]

هلالی جغتایی

یار آمد و من طاقت دیدار ندارم

از خود گله ای دارم و از یار ندارم

شادم که: غم یار ز خود بی خبرم کرد

باری، خبر از طعنه اغیار ندارم

گفتم: چو بیایی، غم خود با تو کنم شرح

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه