گنجور

 
اثیر اخسیکتی
 

تافت چو صبح دوُیم شاخ ملمع سلب

جرم فلک زیر پای چشمه خور، زیر لب

هودج غنچه چنان بند قماط حریر

شاخ شکوفه کشان طرف ردای قصب

مُهره سیمین حباب ساخته بر نطع آب

بیش بها جان خویش کم زده در یک ندب

سبزه فکنده بساط بر طرف آبگیر

لاله حقه نمای شعبده ی بوالعجب

پیش نسیم ارغوان قرطه خونین بکف

خون حُسینان باغ کرده چو زهرا طلب

صلصل درویش طبع آخته نای نوا

بلبل رنگین بساط ساخته چنک طرب

تا بمزاج جهان باز دهد اعتدال

قطره ژاله ز میغ آمده مطبوع و، حّب

تاک، فرو برده سر، مست نیایش کرای

آری در طبع اوست چشمه آب عنب

دیلمیان چمن یافته یکسر کله

بند عمامه ز پس بسته برسم عرب

گشته چو من ده زبان سوسن و واجب کند

مذهب آزادگان شکر مُربّی و ربّ

او به ثنای خدا من به دعای امیر

صفدر امت پناه صدر پیمبر نسب

فخر جهان فخر دین عاقله اهل بیت

کز و روان است باز قافله منتسب

شاه علاء الدول کز دم شمشیر او

کرد قلم روزگار گردن شور و شغب

آنکه بکلک ذکا خاطر او در نبشت

عقل نو آموز را تخته سرّ الادب

بوده ز دستش قوی بازوی کلک و حسام

گشته برویش قدیر دیده نام و لقب

چون ز پس پرده دید نقش قضا را تمام

شعبده عالمش کی فکند در عجب

بخشش بی علتش ساخت چو حکم ازل

کم خطری را خطر بی سببی را سبب

دوخت بقد عدوش چرخ قبائی بشرط

چین سرین از بلا حلقه جیب از تعب

باده عدلش چو کرد قصد دماغ فضول

خوشه بی جُرم را حلق برست از کنب

حشمتش آنجا که داد نامیه را گوشمال

لقمه بشولی نکرد خار بنرم رطب

ابلق ایام را نرم کند چون دوال

بازوی انصاف او، هم بدوال ادب

تا بودش چون دوات، بنده حلقه بگوش

زاید ماه چگل بسته میان، چون قصب

بادیه پیمای آز کر خبر آرد ثناش

شاخ زند سدره وار، زیر رکابش قنب

خنجر تقدیر را ارّه دندان کند

بیلک او باد وار، چونکه به جست از مهب

ای ز خمیر و جود طینت او منتحل

وز همه عقد بشر گوهر تو منتخب

دیده ز تلقین تو ناطقه طرز سخن

کرده ز القاب تو روح طراز خطب

عدل تو تیغ کیا گر بفسان برزند

باز تواند برید، دست و زبان لهب

خامه من در ثنات خط به جهان در کشید

رخت چو بنهاد فرض کوچ کند مستحب

مدح تو خواهم نگاشت گرد رخ آفتاب

تا بدواتم دهد، مشک ز گیسوی شب

پیش چو تو سروری، سرو روان را بشعر

هست من و ما زدن غایت ترک ادب

قصب کی آرد ببار ازچمن او گر برند

شاخ فضایل رطب نخل معانی شعب

کسب گهی ساختند بر در این بارگاه

نی شرفی منتسب نی هنری مکتسب

عود یک لافشان ازرق گردون شگاف

کرده زوال الدرک دعوی اعلی الرتب

گر به عمامه کسی سرورئی یافته است

پس شه مرغان سزد، هد هد رنگین سلب

کی بقماط حروف آیدشان طفل نطق

مادر زال و عقیم، شوهر پیر و عزب

سحر من از شعرشان، دانی وداند خرد

نوبت بوالقاسمی از دهل بو لهب

ای ید بیضای تو موسی طور دها

معجزه اژدها، به ز طلسم خشب

سردی هر دمنه طبع، کرد مرا کرم لیک

شیر هنر بیشه ام باک ندارم ز تب

آب سخن های من، کرد، تر، آن خام را

ورنه شدی سوخته، در شرر این غضب

تا ز پی وحس و خون، در عصب و رک نهد

دست وزیر گزین تخت شه منتخب

خون عدوی تو باد، نوش بقادر عروق

حس حسود تو باد نیش اجل در عصب

کام کمال تورا شهره عالم دو پی

قد جلال تورا، درع فلک یک وجب