گنجور

 
اهلی شیرازی
 

نیستم طاقت که آه داد خواهی بشنوم

کآتشم در جان فتد هرگه که آهی بشنوم

پیش ازین راضی نمیگشتم بدیداری ز دود

راضیم اکنون که نامش گاهگاهی بشنوم

گریه ام یاد آورد چون مردم ماتمزده

ناله افتاده یی هرگه براهی بشنوم

شوق آن چابک سوار از خانه ام بیرون کشد

در هر آن منزل که آواز سپاهی بشنوم

داد بر خونم گواهی خونبها این بس مرا

کاین گواهی از لب چون او گواهی بشنوم

ز آتش غیرت رود دودم به سر اهلی چو شمع

از زبان هر که نام کج کلاهی بشنوم