گنجور

 
اسیری لاهیجی

ای که کوی یارمیجویی دو عالم کوی اوست

در حقیقت روی جمله خلق عالم سوی اوست

ای که می پرسی نشان از زلف جانان بیگمان

پیش ارباب یقین هر ذره یک موی اوست

نیست کس را جز بسوی قبله رویش سجود

سجده گاه جمله عالم چون خم ابروی اوست

چون ز مرآت رخ خوبان جمالش ظاهرست

عشق مجنون بررخ لیلی همه بربوی اوست

چشم مستش هر زمانی فتنه آرد پدید

شور و غوغا در جهان از نرگس جادوی اوست

هرکه بینا شد بنور معرفت بیند عیان

کین همه ذرات پیدا ز آفتاب روی اوست

ای اسیری نیستی تنها اسیر دام او

جمله عالم پای بند حلقه گیسوی اوست

 
 
 
پرسش‌های پرتکرار
نسیمی

مطلع نور تجلی آفتاب روی اوست

لیلة القدری که می گویند هست آن موی اوست

قاب قوسینی که در معراج دید آن شب رسول

گر به چشم دل ببینی هیئت ابروی اوست

عروة الوثقی که خواند عارفش حبل المتین

[...]

اهلی شیرازی

هر کرا حسنی بود آیینه دار روی اوست

هرکه دارد بوی عشقی از سگان کوی اوست

فتنه پیران نه تنها شد که طفل مکتبی

چون الف گوید مرادش قامت دلجوی اوست

عشق خود یاری دهد یعنی که کار کوهکن

[...]

شیخ بهایی

هر که را حسنی بود آیینه دار روی اوست

هر که دارد داغ عشقی از سگان کوی اوست

فتنه ی پیران نه تنها شد که طفل مکتبی

چون الف گوید مرادش قامت دلجوی اوست

گاه گاه از شرم مردم چشم می پوشم ولی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از شیخ بهایی
صائب

زلف شب عنبر فشان از نکهت گیسوی اوست

عطسه بی اختیار صبحدم از بوی اوست

می شمارد آسمان را سبزه خوابیده ای

دیده هر کس که محو قامت دلجوی اوست

آن که می سوزد فروغش خواب را در چشم من

[...]

نورس دماوندی

آنکه محراب دو عالم گوشه‌ی ابروی اوست

در دل هر ذره پنهان آفتاب روی اوست

مهر و مه یک پرتو از شمع تجلی سایه‌اش

نُه فلک یک پیچ و تاب از حلقه گیسوی اوست

طرفه صحرایی است صحرای سواد معرفت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه