ما چنین بیخود اگر یار رسد بر سر ما
که خبر می دهد ار دل نتپد در بر ما؟
لحظهای باش که از شوق تو آییم به هوش
گر پی پرسش ما آمدهای بر سر ما
تا دل سوخته خاکستر گلخن نشود
ننهد تن سگ کوی تو به خاکستر ما
جرعهای بخش که چون لاله ز غم سوختهایم
تا به کی بشکنی از سنگ ستم ساغر ما
تن ز غم خاک شد و دیده ز نم خشک نشد
آه از این سوز دل و وای ز چشم تر ما
زان دل از میوه بستان سلامت کندیم
که بود سنگ ملامت چون سگان در خور ما
در ما بسته زلفین بتان شد اهلی
حلقه کعبه گرفتن نگشاید در ما



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و شوقی عمیق صحبت میکند که به حالت بیخودی او دامن میزند. او به یار خود میگوید که اگر آمده است، باید به حال دل سوختهاش توجه کند و از درد و رنج او خبر داشته باشد. شاعر در بیان غم و اندوه خود، از تصویرهای زیبا مانند لاله و گلخن بهره میگیرد و به شدت حس عذاب و سوز دلش را بیان میکند. او همچنین به ملامتها و سنگینی بار عشق اشاره میکند و نشان میدهد که در وجودش زنجیری از زلف محبوب بهوجود آمده است که او را به خود مشغول کرده است. در نهایت، شاعر احساس میکند که این عشق میتواند او را از غم رهایی بخشد.
هوش مصنوعی: اگر محبوب به سراغ ما بیاید و در کنارتان باشد، حتی اگر دل ما نیز نلرزد، او به ما خبری میدهد که دلیلی برای خوشحالی خواهد بود.
هوش مصنوعی: لحظهای باش که به خاطر شادی و شوق تو به خود بیایم. اگر برای پرسیدن حال ما آمدهای، در کنار ما بمان.
هوش مصنوعی: تا زمانی که دل سوختهام به خاکستر تبدیل نشود، بدن این سگ در کوی تو به خاکستر ما نخواهد پیوست.
هوش مصنوعی: به من قدری از جام عشق بده که مانند لاله از درد دلم سوختهام، تا کی باید تحمل کنم و از سنگ دلانی که به ما ستم میکنند، رنج ببرم؟
هوش مصنوعی: تنم از غم به خاک افتاده و چشمانم هنوز خشک نشدهاند. آه از این درد دل و ناله از چشمان پرآب ما.
هوش مصنوعی: از دل شاداب و پرثمر خود به خوبی برخوردار شدیم، زیرا مانند سگها با سختی و انتقاد مواجه نشدیم.
هوش مصنوعی: در ما زلفهای زیبای بتان بسته شده است و این موضوع باعث میشود که حلقه کعبه را هم نتوانیم بگیریم و در حقیقت، در ما چیزی گشوده نخواهد شد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
روز هر روزی، خورشید بیاید بر ما
خویشتن برفکند بر تن ما و سر ما
چون شب آید برود خورشید از محضر ما
ماهتاب آید و درخسبد در بستر ما
ما برفتیم و تو دانی و دل غم خور ما
بخت بد تا به کجا می برد آبشخور ما
از نثار مژه چون گوش تو در دُر گیرم
قدم هر که سلامی ز تو آرد برِ ما
به وداع آمده ام هان به دعا دست برآر
[...]
بی غمت شاد مباد این دل غم پرور ما
غمخور ای دل که بجز غم نبود در خور ما
دردمندیم و خبر می دهد از سوز درون
دهن خشک و لب تشنه و چشم تر ما
مفلسانیم که در دولت سودای غمت
[...]
ما برفتیم، تو دانی و دل غمخور ما
بخت بد تا به کجا می برد آبشخور ما
از نثار مژه چون زلف تو در زر گیرم
قاصدی کز تو سلامی برساند بر ما
به دعا آمدهام هم به دعا دست بر آر
[...]
ای سهی قامت گلبوی صنوبر بر ما
سایهٔ سرو قدت دور مباد از سر ما
هیچ نقاش چو رخسار تو صورت ننگاشت
آفرین بر قلم صنعت صورتگر ما
روی تو اختر سعد است و مرا از طالع
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.