گنجور

 
ادیب الممالک

زهی کاخ سرفراز که چرخ معلقی

ز رشکش کند طراز ز دیبای ازرقی

بنزد من این رواق بود بر زنه طباق

کنم ثابت این سخن ببرهان منطقی

ازیرا که آسمان بتازد ز آفتاب

کند چرخ آفتاب در این بام جوسقی

اگر کرده ماه و مهر ز نور و شعاع چهر

بشطرنج نه سپهر وزیری و بیدقی

بر این چرخ اختران بتابند بیکران

جنوبی و مغربی شمالی و مشرقی

بدستوری امام نهاد این بنای تام

یکی نایب همام یکی عالم تقی

بفرمان عسکری که در بحر حکمتش

بود عقل ناخدا کند چرخ زورقی

عطارد قلم بکف پی مدحش از شرف

گهی دعبلی کند زمانی فرزدقی

چو بگذشت قرن چند ازین طرح دلپسند

اساسی چنان بلند فتاد از منسقی

ز دادار جرم پوش رسید این سخن بگوش

ز همرازی سروش بحاجی علینقی

که این بقعه را ز نو برافراز کنگره

ازین تیره خاکدان بچرخ معلقی

بنه نام خویش را بطومار مهتران

چو آل سبکتکین به تاریخ بیهقی

چو بر حاجی این ندا رسید از سروش غیب

بمعراج ارتقا دلش گشت مرتقی

یکی طرح نونگاشت یکی تخم تازه کاشت

سنمارسان فراشت اساس خورتقی

شدش گنج سیم و زر چو خاشاک در نظر

بگوشش حدیث بخل همیکرد زیبقی

پراکند گنج مال فراوانتر از رمال

ز دادار بیهمال رسیدش موفقی

بیاراست بقعه ای که آمد بگوش جان

ز هر سنگریزه اش صدای اناالحقی

شنیدم رسول گفت که در بطن مادران

سعادت برد سعید شقاوت خرد شقی

کلام رسول را ز کردار این بزرگ

گر انصاف باشدت بیاید مصدقی

کز آغاز عمر زاد همی خیز از این نهاد

چو رادی ز طبع راد چو تقوی ز متقی

کسی کو ز خیر خویش ندارد رهی به پیش

زهی جهل و ابلهیش زهی لؤم و احمقی

بزرگا مکرما کسی کو بروزگار

الی الله یلتجی من الله یتقی

چو آن آسمان نور ازین وادی غرور

شد اندر لقای حور بفردوس ملتقی

محمدعلی که هست ورا بهترین خلف

نکوتر ز ما سبق بیاراست مابقی

به تاریخ این بنا خرد خواست مصرعی

چو ابیات انوری به دوران سلجقی

امیری قلم گرفت بتاریخ زد رقم

«بماند این اثر بقم ز حاجی علینقی »