سوختم ترسم که رویش دیده باشد بی نقاب
زآن که می بینم که تابی هست اندر آفتاب
گرچه عمرم صرف قید و بند شد اما نبود
هیچ بندی بر دل من بار چون بند نقاب
تار زلفش مانع وصل دلم شد از رخش
تار مویی در میان دین و دانش شد حجاب
گفت در خوابم توانی دید گفتم خواب کو
ور بود کوبخت بیداری که بیندت به خواب
چون نشستی یک نفس بنشین که من در عمر خود
روز را امروزی میبینم که بنشست آفتاب


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و اشتیاقش میگوید و از سوختن دلش به خاطر زیبایی معشوقش سخن میبرد. او از ترس آن دارد که محبوبش او را بدون پوشش و نقاب ببیند و از این رو احساس میکند که همه عمرش در قید و بند عشق صرف شده است. تار زلف محبوبش به عنوان مانع در برابر وصل و دیدار با او شناخته میشود. شاعر دوست دارد هرچه سریعتر یک لحظه با محبوبش بگذراند و وضعیتش را در روزی که خورشید غروب میکند، توصیف میکند. او به زیبایی و راز و رمزی که در خواب و بیداری وجود دارد، اشاره میکند.
هوش مصنوعی: من در آتش عشق سوختم و نگرانم که او صورت بیپردهاش را ببیند، چون میدانم که زیبایی او مانند نوری در خورشید تابناک است.
هوش مصنوعی: با اینکه زندگیام به صرف محدودیتها و قید و بندها گذشت، اما هیچ کدام از این محدودیتها نتوانستند دل من را به زنجیر بکشند، چون دل من همچون نقاب است که بر چهرهام پوشیده شده.
هوش مصنوعی: تار زلف او مانع اتصال دل من شد و از چهرهاش، تار مویی باعث شد که میان دین و دانش، حجاب و پردهای ایجاد شود.
هوش مصنوعی: در خواب خوب و خوشی دیدم که تو را میبینم. اما گفتم خواب کجا است؟ چون بخت بیدار کسی است که میتواند تو را در خواب ببیند.
هوش مصنوعی: وقتی که نشستی، لحظهای آرام بگیر و استراحت کن، زیرا من در طول عمرم روزی را میبینم که خورشید غروب کرده و به پایان رسیده است.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
شهریار دادگستر خسرو مالکرقاب
آنکه دریا هست پیش دست احسانش سراب
آسمان جود گشت و جود ماه آسمان
آفتاب ملک گشت و ملک چرخ آفتاب
بنگر اکنون با خداوند جهان شاه زمین
[...]
تا ببردی از دل و از چشم من آرام و خواب
گه ز دل در آتش تیزم گه از چشم اندر آب
عشق تو باچار چیزم یار دارد هشت چیز
مرمرا هر ساعتی زین غم جگر گردد کباب
با رخم زر و زریر و با دلم گرم و زحیر
[...]
مهترا ، هر چند شعرم زان هر شاعر بهست
تا توانستم نکردم من ز شعری اکتساب
قصد آن دارم که دامن در چنم زین روز بد
روز خوب خویش جویم بر ستوری چون عقاب
تا همی خوانم کتاب و تا همی جویم شراب
[...]
سر و بالایی که دارد بر سر گل مشک ناب
آفت دلهاست و اندر دیدهام چون آفتاب
روی رنگینش چو ماه تافته بالای سرو
زلف مشکینش چو مشک تافته بر ماهتاب
صبر از آن خواهم همی تا عشق او پوشم به صبر
[...]
ای بیان جود تو بر کاغذ روز سپید
نقش کرده خامه قدرت به زر آفتاب
هر کجا کلک تو شد بر صفحه کاغذ روان
تیغ هندی را نماند با نفاذش هیچ تاب
در هوایت هر که چون کاغذ دوروئی پیشه کرد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.