گنجور

 
ابوالحسن فراهانی

بحمدالله که در قتلم تعلل کرد گیسویش

به خون من نشد آلوده دیوار و در کویش

شب خود را به زلفش می کنم نسبت وزین غافل

که روزی همچو رویش دارد از پی زلف هندویش

به قصد کشتنم ترکان مژگانش صف اندر صف

به چشمش اقتدا کردند در محراب ابرویش

عجب نبود اگر از جلوه بر چشمم نمک پاشد

به آب دیده پروردم نهال قد دلجویش

به زلفش کی دهم دل گرنه رویش در میان بینم

دل من می برد زلفش به جانب داری رویش

بر یزای دیده اشک و خاک کویش را به حالش کن

که از خونم بسی بهتر بود خاک سر کویش

 
sunny dark_mode