گنجور

 
صائب

از لخت دل مرا مژه در چشم تر شکست

چون شاخ نازکی که ز جوش ثمر شکست

چون تیغ آب جوهر من شد زیادتر

چندان که روزگار مرا بیشتر شکست

جای شراب عشق نگیرد شراب عقل

نتوان خمار بحر به آب گهر شکست

در عاشقی همین دل بلبل شکسته نیست

اول سبوی غنچه درین رهگذر شکست

از جام غیر، آن لب میگون زیاد نیست

باید خمار خود ز شراب دگر شکست

گردید توتیای قلم استخوان من

از بس مرا فراق تو بر یکدگر شکست

مژگان اشکبار تو ای شمع انجمن

صد تیغ آبدار مرا در جگر شکست

خون می گشاید از رگ الماس سایه اش

آن نیش غمزه ای که مرا در جگر شکست

صائب چه شکرهاست که ما را چو زلف، یار

در هر شکستنی به طریق دگر شکست

 
 
جمال‌الدین عبدالرزاق

آن رخ نگر کزومه گردون سپر شکست

وان خط نگر که بر ورق عمر در شکست

سوگند خورده بود که عهد تو نشکنم

این بار خود بر غم دلم بیشتر شکست

کارم چو زلف خود همه در یکدگر فکند

[...]

عمادی شهریاری

دیدی چه زره بود که از تیغ در شکست

کرده گلو خراش دم اندر جگر شکست

تیر از خم کمان صدف سینه برگشاد

رمح از تف سنان ورق عمر در شکست

گرز نبرد حمله به سوی سپهر برد

[...]

جامی

رنگ رخت ز تاب تب ای سیمبر شکست

رنگ شکسته ات دل اهل نظر شکست

هنگامه ساخت مه شب از انجم ولی چو دید

هنگام صبح روی تو هنگامه برشکست

بستی به قصد فرقت من بر میان کمر

[...]

طالب آملی

دور فلک شکسته دلم راز سر شکست

خوردم شکسته بود از آن خورد تر شکست

نوساخت زخمهای کهن بر دلم سپهر

زین نیشتر که تازه مرا در جگر شکست

دست اجل که پشت امل زد شکیب یافت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه