گنجور

 
جمال‌الدین عبدالرزاق

آن رخ نگر کزومه گردون سپر شکست

وان خط نگر که بر ورق عمر در شکست

سوگند خورده بود که عهد تو نشکنم

این بار خود بر غم دلم بیشتر شکست

کارم چو زلف خود همه در یکدگر فکند

سازم چو عهد خود همه در یکدگر شکست

تو غافلی زآه من و غره بحسن

وین بس طلسم حسن که بر یکدگر شکست