گنجور

 
طالب آملی

دور فلک شکسته دلم راز سر شکست

خوردم شکسته بود از آن خورد تر شکست

نوساخت زخمهای کهن بر دلم سپهر

زین نیشتر که تازه مرا در جگر شکست

دست اجل که پشت امل زد شکیب یافت

یا رب شکسته باد که ما را کمر شکست

گفتم یکی بلند پرم در هوای عیش

دردا که سنگ حادثه‌ام بال و پر شکست

گفتی که پر مساز مکرر پیام خویش

خاموش قاصدا که دلم زین خبر شکست

با هیچکس چو با من دلخسته سر نکرد

تا آسمان بجور کله گوشه بر شکست

با آنکه نیم دست نبودش در آستین

هردم مرا سپهر ز دست دگر شکست

از رشک نور عارض و شور لبت فتاد

روی گل از طراوت و رنگ از شکر شکست

«طالب» بدور چشم تو در دست روزگار

تسبیح اشک و رونق عهد گهر شکست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی