گنجور

 
مولانا

ای خدایی که چو حاجات به تو برگیرند

هر مرادی که بودشان همه در بر گیرند

جان و دل را چو به پیک در تو بسپارند

جان باقی خوش شاد معطر گیرند

بندگانند تو را کز تو تویشان مقصود

پای در راه تو بنهند و کم سر گیرند

ترک این شرب بگویند در این روزی چند

عوض شرب فنا شربت کوثر گیرند

چون ستاره شب تاریک پی مه گردند

چو مه چارده رخسار منور گیرند

گر بمانند یتیم از پدر و مادر خاک

پدر و مادر روحانی دیگر گیرند

چون ببینند که تن لقمه گورست یقین

جان و دل زفت کنند و تن لاغر گیرند

بس کن این لکلک گفتار رها کن پس از این

تا سخن‌ها همه از جان مطهر گیرند

 
 
گنجور رومیزی
غزل شمارهٔ ۷۷۷ به خوانش عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
غزل شمارهٔ ۷۷۷ به خوانش فاطمه زندی
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
سید حسن غزنوی

وقت آن است که مستان طرب از سر گیرند

طره شب ز رخ روز همی برگیرند

مطربان را و ندیمان را آواز دهید

تا سماعی خوش و عیشی به نوا در گیرند

راویان هر نفسی تهنیتی نو خوانند

[...]

مولانا

ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرند

و نه زان مُفلِسَکان که بُزِ لاغر گیرند

ما از آن سوختگانیم که از لذّت سوز

آب حیوان بِهِلند و پیِ آذر گیرند

چو مه از روزنِ هر خانه که اندر تابیم

[...]

صائب

خاک شو تا ز بهارت به گل تر گیرند

مرده شو تا به سر دست ترا بر گیرند

با فلک کار ندارند سبک پروازان

بیضه مرغان سرایی به ته پر گیرند

دامن افشان ز فلکها بگذر چون مردان

[...]

نورس دماوندی

هر که چون شمع شود سرکش از او سرگیرند

باش افتاده که از خاک ترا برگیرند

طایری چند که با کنج قفس ساخته اند

قاف تا قاف به افشاندن شهپر گیرند

مد احسان ابد را خط جانم انگارند

[...]

یغمای جندقی

دانی از چیست که مردم ره محشر گیرند

تا در آن معرکه ...بگی از سر گیرند

پایمرد ار شودم دست ولایت به خدای

نگذارم که سر از خشت لحد برگیرند

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه