گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

از دلم صورت آن خوب ختن می‌نرود

چاشنی شکر او ز دهن می‌نرود

بالله ار شور کنم هر نفسی عیب مکن

گر برفت از دل تو از دل من می‌نرود

بوالحسن گفت حسن را که از این خانه برو

بوالحسن نیز درافتاد و حسن می‌نرود

جان پروانه مسکین ز پی شعله شمع

تا نسوزد پر و بالش ز لگن می‌نرود

همه مرغان چمن هر طرفی می‌پرند

بلبل از واسطه گل ز چمن می‌نرود

مرغ جان هر نفسی بال گشاید که پرد

وز امید نظر دوست ز تن می‌نرود

زن ز شوهر ببرد چون به تو آسیب زند

مرد چون روی تو بیند سوی زن می‌نرود

جان منصور چو در عشق توش دار زدند

در رسن کرد سر خود ز رسن می‌نرود

جان ادیم و تو سهیلی و هوای تو یمن

از پی تربیت تو ز یمن می‌نرود

چون خیال شکن زلف تو در دل دارم

این شکسته دلم از عشق شکن می‌نرود

گر سبو بشکند آن آب سبو کی شکند

جان عاشق به سوی گور و کفن می‌نرود

حیله‌ها دانم و تلبیسک و کژبازی‌ها

جان ز شرم تو به تلبیس و به فن می‌نرود

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

merce در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، سه شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۰۱:۴۶ نوشته:

با درود
این غزل به شماره ی 789مجدداً تکرار شده
با احترام
مرسده

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 
بابک پرتو در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۴۲ نوشته:

در هرصورت ، فرهنگ ایران ، در درک حسی ، ازدواج پدیده ها و حواس ( بخشهای گوناگون تن ) را میدید . انسان در حس کردن ، با پدیده و آن‌چه تجربه می‌کند ، زناشوئی می‌کند، و تخمی که از این ازدواج ، د رزهدان حس ( تن ) ، افکنده می‌شود ، پرورده و اندیشه می‌گردد . این بود که خرد ، نگهبان و پاسدار و چشم تن بود. این اندیشه ، رابطه صمیمانه انسان را با گیتی بیان میکرد . انسان و گیتی ( دنیای مادی ) ، باهم ، رابطه عاشق و معشوقی دارند . بام و شام ، حواس انسان در مزه کردن و بوئیدن و بسودن و شنیدن و دیدن ، در حال عروسی کردن با دنیا در زمان گذرا است .

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.