گنجور

حاشیه‌ها

nabavar در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۲:۳۲ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » حضریات » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۱:


نرگس جادو
شکسته بر لب ایوان ِ دل نشستم دوش 
 چه شکوه ها که شنیدم ولی به لب خاموش
به تیزی سر دندان بخست جان و تنم

غم زما نه و ،حسرت ، کشید بر هر سوش
ز آسمان و زمین بس که فتنه می بارد

توان و تاب نمانده که غم کشَم بر دوش
به بی کران همه آسمان و چرخ بلند

ستاره ایی نگشوده به روی من آغوش
دلم گرفته ازین ها ی و هوی نا هنجار

کجاست مرغ غزلخوان و نغمه ی یاهو ش
ز هاتفم خبر افتاد صبح ، وقت سحر

دوای درد چو خواهی ز عشق باده بنوش
هر آنکه پا به خرابات عشق بنها ده

خبر نمانده اش از حال  طره ی گیسوش 
به یک کرشمه اگر ساغرت دهد ساقی

هزار غم بگریزد ز نرگس جادوش
به حوریان بهشتیش ، اعتنا نکنی

فرو نهی لب جوی و طراوت مینوش
بیا که خلوت ِ دلدار محفل عشق است

شعاع باده طراز است با خط ابروش
بنوش باده ی صافی و نوش جانت باد

به سر سلامت لبخند و طلعت نیکوش
غم زما نه ” نیا “ گر که جاودانی نیست
بخواه باده ی سیمرغ ِ عشق را داروش

nabavar در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۲:۰۵ در پاسخ به Kako Kalahan دربارهٔ اثیر اخسیکتی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۸:

کاکو جان، 

این دو استکان را از کجا آورده ای؟

دوستگانی dustgāni معنی

۱. باده‌گساری با دوستان یا به یاد دوستان.
۲. (اسم) باده‌ای که با دوست یا به یاد دوست بنوشند.
۳. (اسم) پیالۀ شراب که کسی از روی محبت و صفا به دست دیگری بدهد: ◻︎ کسی را چو من «دوستگانی» چه باید / که دلشاد باشد به هر دوستگانی (فرخی: ۳۸۳).
۴. دوستی؛ عشق.

مانا باشی

nabavar در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۱:۵۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷:


دوست

از لب شیرین دوست ساز بم و زیر خوش
در خم گیسوی دوست بسته زنجیر خوش
گر که بخواند به مهر ور که براند به قهر

در شب هجران دوست ناله ی شبگیرخوش
گر بنوازد به لطف ، ور بنوازد به چوب

از اثر لطف دوست ترکه ی تدبیر خوش
شعله به جانم کشد تیغ زند بر سرم

تیزی پیکان دوست چون دم شمشیرخوش
عهد ببندد به ناز گرچه وفایش بعید

بسته ی پیمان دوست گر که به تأخیر خوش
گر بپسندد بجاست ور نپسندد رواست

برسر آمال دوست شیوه ی تفسیر خوش
جور و ستم را ” نیا “ با دل جان می خرد
وصلت فردای دوست عذر به تقصیر خوش

Kako Kalahan در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۱:۱۵ دربارهٔ اثیر اخسیکتی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۸:

گویا بیت نخست باید چنین باشد:« دوستکانی» یعنی دو استکان (؟)

آتبین حسن نیا در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۰:۴۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۵:

نه که قصّاب به خنجر چو سر میش ببُرّد

نهلد کشتهٔ خود را، کُشد آن گاه کشاند

در این بیت اشاره به این موضوع دارد که ،آیا نمی‌بینی که قصاب بعد از بریدن سر میش،اول صبر می‌کنه تا خون قربانی بصورت کامل تخلیه بشه و بعد این حیوان رو وزن میکنه و سپس جهت راحتتر بریدن گوشت ،حیوان رو یا قلاب  بالا می‌کشه و آویزان می‌کنه (همون حدیث رهایی از منیت انسان و متعاقب آن رستگار شدن رو بیان میکنه،که اشاره به پا گذاشتن روی خودخواهیست).شاید خلاصش بشه این👇

اول باید کامل از منیت و خودخواهی رها بشی تا اون موقع در خدمت خلق خدا قرار بگیری تا آنگاه آماده عروج ملکوتی بشی

در بیت بعد،👇

چو دم میش نمانَد ز دم خود کُنَدش پُر

تو ببینی دم یزدان به کجاهات رساند

بنظر من به اشاره به ساختن انبان(ساز نی انبان)از پوست میش دارد .که چه نوای زیباتری نسبت به صدای خود میش،را قصاب یا (در مورد ما انسانها آفریدگار)میتواند از پوست این حیوان تولید کند.

یعنی کافیه خودت رو به اراده آفریدگار بسپاری تا بهترین کاربردت را برایت رو کند.به نوعی میخواد بگه خدا بهتر از تو می‌دونه چی ساخته.و اگه خودت رو واقعا به او بسپاری ،چیزی از تو میسازه که بقیه و حتی خودت به حیرت می افتی 

ر.غ در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۰:۲۶ دربارهٔ نسیمی » دیوان اشعار فارسی » قصاید » شمارهٔ ۸ - در منقبت مولای متقیان، علی علیه‌السّلام :

با سلام. خانم دکتر مریم معزی، چند بیت اول از این قصیده را در پایان‌نامه کارشناسی ارشدشان آورده و نوشته‌اند سروده شاعر گمنام اسماعیلی است. بیت اول این است:
از الف اول امیر اعظم والا علیست                                                               افتخار اولیا الله، مولانا علیست

نَهان در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۰:۱۹ دربارهٔ امیر معزی » غزلیات » شمارهٔ ۳۸:

من موندم منظورش از « ای پسر » کی هست ..

محمدرضا شمس در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۲۳:۴۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶:

بسیار زیبا بود 

از طرف یک فرد تازه آشنا شده با اشعار ناب عرفا

رضا صدر در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۲۳:۳۱ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۰ - کاندر جهان به کس مگرو جز به فاطمی:

در این شعر که قافیه ترکیب دو حرف میم و یاست (می)، به نظر میاد که حرف اخر (یا) در مصرع اول، دوم، چهارم، و ششم، یای نسبتند (شبنمی=شبنم زده، نمناک؛ ماتمی=ماتم زده، سوگوار؛ فاطمی=منتسب به فاطمیون؛ درهمی= در هم بودن، ناراحتی). ولی در مصرع آخر، حرف یا در آخر « همی دمی» به نظر نمیاد که یای نسبت باشه، بلکه گویا علامت فعل دوم شخص مفرده، یعنی در اینجا «همی دمی» یا معنیش هست «میدمی» (فعل حال استمراری) یا معنیش هست «بدم» (حال امری). آیا این برداشت‌ها درستند؟

سید محمد جواد عبدالهی در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۲۳:۲۵ در پاسخ به اصیلا دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۹:

با سلام 

در صورتی که حواس بینایی شنوایی چشایی لامسه و بویایی از شما گرفته شود چه اتفاقی برای شما پیش اومده؟ این سوال ویژه ی خود شماست

اگر بخواهید عقل(نفس،ایگو) و عشق رو در دو طرف کفه ی یک ترازو مقایسه کنید ابتدا به ساکن باید بتوانید که حواس پنجگانه را خاموش کنید ،اگر این کار  به درستی انجام شود، در مرحله ی بعد هرچه دریافتید عشق است و عشق و آنجا به سخن بزرگان عرفان خواهید رسید

سام در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۲۳:۲۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۵:

۱- کسی که خرد پیران را داشته باشد

۲- بی نشاط، دل مُرده

۳- شاد، چالاک

۴- ارسطالیس یا ارسطاطالیس، در شاهنامه نام یک حکیم رومی است که در زمان تاج گذاری ِ اسکندر در خدمت او بود و برخی معتقدند که همان ارسطو است

۵- جوانی نوعی دیوانگی است

۶- شاعر قرن چهارم و پنجم

۷- مرگ به پیری و جوانی نیست

۸- خیاط

۹- بسیار خمیده

۱۰- عصا

۱۱- مزاح و مسخرگی و هزل

۱۲- کنایه از قامت خم

۱۳- سبک سر

۱۴- ارجمند، قیمتی

۱۵- با عامه مردم فرق داشته باشی و این تفاوت آشکار باشد

۱۶- بیهوده

سام در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۲۳:۲۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۵:

اما ای پسر هوشیار باش و بجوانی غره مشو، در طاعت و معصیت، بهرحال که باشی از خدای عزوجل می ترس و عفو میخواه و از مرگ همی ترس، تا چون درزی ناگاه در کوزه نیفتی با بار گناهان گران و نشست و خاست همه با جوانان مکن، با پیران نیز مجالست کن و رفیقان و ندیمان پیر و جوان آمیخته دار، که اگر جوانی در جوانی محال کند از پیر مانع آن محال باشد. از بهر آنک پیران چیزها دانند که جوانان ندانند، اگر چه عادت جوانان را چنان بود که بر پیران تماخره کنند، از آنک پیران محتاج جوانی بینند و بدین سبب جوانان را نرسد که بر پیران پیشی جویند و بی حرمتی کنند، زیراک اگر پیران در آرزوی جوانی باشند جوانان نیز بی شک در آرزوی پیری باشند و پیر آن آرزو یافته است و ثمرهٔ آن برداشته، جوانان را بتر، که این آرزو باشد که بیابد و باشد که نیابد؛ چون نیک بنگری هر دو خشنود یک دیگرند، اگر چه جوان خویشتن را داناترین همه کس شمرد، تو از جمع این چنین جوانان مباش و پیران را حرمت دار و سخن با پیران بگزاف مگوی که جواب پیران مسئلت باشد. 

حکایت چنان شنودم که پیری صدساله، گوژپشت، سخت دوتا گشته (۹) و بر عُکازه ای (۱۰) تکیه کرده همی رفت. جوانی بتماخره (۱۱) وی را گفت: (( ای شیخ، این کمانک (۱۲) به چند خریده ای؟ تا من نیز یکی بخرم )).

پیر گفت: (( اگر صبر کنی و عمر یابی خود رایگان به تو بخشند، هرچند بپرهیزی )).

اما با پیران نه برجای (۱۳) منشین که صحبت جوانان برجای بهتر که صحبت پیران نه برجای. تا جوانی جوان باش، چون پیر شدی پیری کن که در وقت پیری جوانی نزیبد چنان که جوانان را پیری کردن نزیبد.

اما خود را چون رونقی دیدی و شغلی سودمند بدست آوردی، جهد آن کن که آن شغل را ثبات دهی و مستحکم گردانی. تا آن شغل نیابی طلب بیشی مکن که در طلب کردن بیشی به کمتری اوفتی چه گفته اند: (( چیزی که نیکو نهاده باشد نیکوتر منه تا به طمع مُحال ازان بتر نیابی )).

اما اندر روزگار عمر گذرانیدن بی ترتیب مباش، اگر خواهی که به چشم دوست و دشمن با بها (۱۴) باشی باید که نهاد و درجه تو از مردم عامه پدید باشد (۱۵)، برگزاف (۱۶) زندگانی مکن و ترتیب خویش نگاه دار.

سام در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۲۳:۲۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۵:

باب نهم / در پیری و جوانی

ای پسر هرچند توانی پیرعقل باش.(۱) نگویم جوانی مکن لکن جوانی خویشتن دار باش. و از جوانان پژمرده (۲) مباش که جوان شاطر (۳) نیکو بُود چنان که ارسطاطالیس (۴) می گوید: حکمت (( اَلشَبابُ نَوعُ مِنَ الجُنونِ )).(۵)

و نیز از جوانان جاهل مباش که از شاطری بلا نخیزد و از جاهلی بلا خیزد. و هر چند جوان باشی خدای را عزوجل فراموش مکن و از مرگ ایمن مباش که مرگ نه به پیری بُود و نه به جوانی چنان که استاد حکیم عسجدی (۶) گوید:

مرگ به پیری و جوانیستی

پیر بمردی و جوان زیستی

حکایت است که به شهر مرو درزیی (۸) بود بر در دروازه گورستان دکان داشت، و کوزه ای در میخی آویخته بود و هوس آنش داشتی که هر جنازه ای که از آن شهر بیرون بُردندی وی سنگی اندر آن کوزه افگندی و هر ماهی حساب آن سنگها بکردی که چند کس را بردند، و باز کوزه تهی کردی  و سنگ همی در افگندی تا ماهی دیگر.

تا روزگار برآمد از قضا درزی بمرد. مردی بطلب درزی آمد و خبر مرگ درزی نداشت. در دوکانش بسته دید. همسایه را پرسید که: این درزی کجاست که حاضر نیست؟ همسایه گفت: (( درزی نیز در کوزه افتاد )).

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۲۲:۲۵ دربارهٔ فیاض لاهیجی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۲:

که مرغِ سدره را ، شاخِ گلِ آتش ، نشیمن شد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۲۲:۲۱ دربارهٔ اهلی شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۷۹:

که از بهرِ بتان ، چون من مسلمانی برهمن شد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۲۲:۱۸ دربارهٔ اهلی شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۷۹:

چو آتشپاره ام ، از در درآمد خانه گلشن شد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۲۲:۱۶ دربارهٔ فضولی » دیوان اشعار فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۷:

مگر عشقِ تو بست آیین ، به شهرستانِ رسوایی

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۲۲:۱۵ دربارهٔ فضولی » دیوان اشعار فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۷:

مگر عشقِ تو بست آیِن ، به شهرستانِ رسوایی

علیرضا دهقان در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۲۱:۴۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰:

چو بید بر سرِ ایمانِ خویش می‌لرزم

که دل به دستِ کمان ابروییست کافِرکیش

با کسب اجازه از اساتید محترم

ایمان یک مومن دایم درحال تکامل و زیر و زبر شدن است ، در این هیاهوجدال شک و تردید و باور روز به روز اتفاق می افتد ، مومن نسبت به دیروز خودش کافر میشود! 

منافق ۴۰ سال به یک حال و ایمان است و صادق هر روز به ۴۰ حال در می آید!!!

ایمان عارف حق مثل شاخ و برگ بید لرزان است!! درحال به شدن است! 

خود معشوق( خدا) هم برخلاف باور و دیدگاه بسته مذهبی سیال است و در حال خود ثابت نیست!!! هر چه بگوییم و تصور کنیم هست! هرحالت ممکن که بخواهیم هست!!این خدا ابروانش به  آسمان زبرین تشبیه شده!!

 

محمود طیّب در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۲۱:۰۰ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۷:

پاره دوم از بیت سوم کژتابی دارد. «ز حیرت کاسهٔ دریوزه چشم دام بردارد». مفهوم زلال و روشن نیست. گویا به دلیل کوتاهی نسخه نویسان دچار واژگونی شده.

و شاید اشاره به آیین یا فرهنگ خاصی در حوزه شکار و یا رسوم اجتماعی یا آداب دریوززگی دارد.

پس از دریوزه، گویا یک کاما یا شاید حرفی در واژه ای افتاده باشد

۱
۷۴۴
۷۴۵
۷۴۶
۷۴۷
۷۴۸
۵۶۹۱