گنجور

حاشیه‌ها

Milad Sahraei در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۷:۲۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۸:

به نظرم مصرع اول بیت آخر باید تغییر کنه چرا که واژه ها در جای مناسب قرار ندارند.

«حافظ ار گفت خطا خصم نگیریم بر او»

ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم.

این درسته...حالا شما یکبار دیگه مصرع اصلی رو بخونید و بعد دوباره مثل من اصلاح کنید ببینید کدوم درسته

محمدرضا جلوه گر در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۷:۰۷ در پاسخ به محمد رضوانی دربارهٔ ایرج میرزا » مثنوی‌ها » زهره و منوچهر » بخش ۱:

درود بر شما جناب رضوانی

به حق از ایرج و نبوغ ادبی ایشان حمایت کردید، کاش خوددایرج اندکی سانسور در برخی اشعار خود داشت تا الان در مثل درسی ما اشعار ایرج تدریس می شد

مبارزه با خرافه پرستی، تحجر، تعصب بیجا و انتقادات جسورانه ایرج از وضعیت کشور را بسیار دوست دارم و مهارت ایرج در بازی با واژگان را می ستاید

رضا شاه هم گرچه نقاط تاریک زیادی دارد اما خدمات ارزنده ای به ایران کرده که بعید است مانندش را دیگر ایران بخود ببیند

 

Kako Kalahan در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۶:۳۱ دربارهٔ اثیر اخسیکتی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۶:

بیت واپسین به گمانم باید چنین بوده باشد «بس نمانده» ؟

سبحان در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۶:۲۲ دربارهٔ سوزنی سمرقندی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۶۲ - در مدح سعدالدین:

خوانش نسخه چاپی این شعر را از اینجا ببینید و دکلمه نسخه خطی مجلس شورای ملی را از اینجا بشنوید

محمد افقری در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۶:۰۹ دربارهٔ حزین لاهیجی » مثنویات » فرهنگ نامه » بخش ۱۶ - صفت ممالک بهشت نشان ایران عَمَّره اللّه:

مطابق تصحیح استاد بیژن ترقی بیت پنجم مصرع دوم به جای «عشق را بی معرفت معنی مکن» باید به «گهر خاک ریگ بیابان اوست» تغییر یابد.

شهرام . در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۱:۳۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱:

جای تحلیل های آقای شایق عزیز خیلی خالیه ، امیدوارم هر جا هستند در پناه حق باشند و بهترین ها براشون اتفاق بیافته .

نردشیر در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۰:۰۶ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۴۹:

بیت نخست....خرابات درست می باشد

مجید ع در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۹:۲۳ دربارهٔ جمال‌الدین عبدالرزاق » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۳۵ - در وصف کاخ:

وزن صحیح شعر

 فاعلاتن فعلاتن فعلن 

است.

حمید در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۸:۵۱ در پاسخ به شهريار70 دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸:

کاملا صحیح و متین میفرمایید ، ضعف تالیف حتی در شاهنامه به وفور دیده می شود 

علی حردانی در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۱:۵۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۵۹:

در این شعر منصوب به حضرت مولانا ،برخلاف نظر دوستان، در خود بطلب بسیار صحیح تر است تا از خود بطلب، در واقع این دو جمله کاملا معنای متفاوتی دارند.

برای توضیح بیشتر با توجه به مصرع قبل و اشاره به هر آنچه در عالم هست، باید گفت که تمام وجود آدمی و دنیای درونی او همانند دنیای بیرون است، و درواقع دنیای درونی و دنیای بیرونی هر دو منطبق بر یک الگو هستند و دنیای بیرون از تابش دنیای درون و دنیای درون پژواک دنیای بیرون است و هر چیزی که در درون اتفاق بافتد در بیرون هم متجلی میشود.

پس خواستن در دنیای درون که آدم حاکم بر آن است نزدیک ترین مسیر به تجلی در دنیای بیرون است.

اما خواستن از خود اشاره به ذهن دارد و ذهن نیز تمامی وجود انسان نیست. بلکه ذهن وهم جدایی دو دنیاست و خواستن از خود یا ذهن بدون درک وجود دنیای درونی و رابطه ان با بیرون امری نسبتا بیهوده است.

nabavar در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۱:۲۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۸:

غزلی از دفتر ” هلهله “
شعله ور

تو و آن وسعت بی وصف نگاه و شَرَرَش 
من و این آه جگر سوز و تب شعله ورش
مانده ام تا ز خم زلف بنا لم از او

یا از آن غنچه ی عنا بی و بار شکرش
چون نگفتیم خدایا به وصالش شکرت

وای از آن شام فراق تو و آه سحرش
تو نپرسیدی ازین زخم که بر دل زده ای

یا که این عاشق دل خسته چه آمد به سرش
آرزویم همه این بود که در خلوت او

فارغ از گردش ایام و همه شور و شرش
لب جویی و کناری و ز حافظ غزلی

آسمان باشد و آن زهره و نور قمرش
فکرم این بود شب پیش که آید روزی ؟

چشم من تاب خورد بر تب تاب کمرش؟
هاتفی گفت که ا یام جوا نی طی شد

چشم بر گیر از آن غنج و دلا ل و هنرش
گفتمش نیست مگر قصه ی آن کنده و د ود

که چو افتاد شرر، نیز بسوزد جگرش
تیر مژگان چو بیا نداخت نپرسید دگر

ز جوانی و ز پیری و هزاران خطرش 
آرزو ها ی ” نیا “ پیر و جوان نشنا سد
در ره یار نپرسند ز نفع و ضر رش

مستانه در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۲۳:۵۱ در پاسخ به سعید حبیب زاده دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۸:

جالبه که فکر میکنید قشنگ تر از سعدی میتونید بگید!

نَهان در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۲۲:۵۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱:

« من ماندم و از من ماندن من نیز اثر نیست » کسی می‌تونه برام تفسیرش کنه؟

فردوس برین در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۲۰:۲۴ در پاسخ به رضا ساقی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۴:

درود

بسیارعالی بود لذت بردم پاینده باشید ومانا

سید حسین اخوان بهابادی در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۱۵:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴:

دخترکم گفت: بابا، شعر بخونم. گفتم: بله، حتماً، نفس بابا. گفت: چی بخونم؟ گفتم: نفس بابا، هرچی دوست داری بخون. گفت: حالا که اینجوری شد نفس بابا دوست داره نفس باد صبا را بخونه و بعد شروع به خوندن کرد و منم کیف کردم از نفس بابا و نفس باد صبا.

محمد بابک در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۸:۴۷ در پاسخ به همیرضا دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲:

درود فراوان بله فردوسی در این ابیات در شاهنامه هم تاکید داره زمان ضحاک جادوگری زیاد شده و این نشان دهنده  علاقه و شاید وارد بودن ضحاک رو به این کار دانست

مجتبی سیادت در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۸:۰۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲:

این شعر توسط علیرضا افتخاری در محفلی خصوصی خوانده شده

حمید در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۷:۵۹ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳:

صد آفرین براین نوشتار که از خود شعر دلنشین تر است 

برگ بی برگی در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۵:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶:

اگر به کویِ تو باشد مرا مجالِ وصول

رسد به دولتِ وصلِ تو کارِ من به اصول

مجال یعنی فرصت و امکان، وصول یعنی رسیدن، و رسیدن به کویِ معشوق مقدمه ای ست برای وصال که حافظ می فرماید اگر برایِ عاشق امکان پذیر باشد، رسیدنِ به وصالِ معشوق نیکبختی و دولتی خواهد بود که به اصول است یعنی کارِ معنویِ راهروی چون حافظ برای رسیدن به معشوق در راه و مسیرِ اصولیِ خود یعنی راهِ عاشقی پیش خواهد رفت.

قرار برده ز من آن دو نرگسِ رعنا

فَراغ برده ز من آن دو جادویِ مکحول

نرگس استعاره از چشمِ زیبایِ معشوق است و رعنا نیز به معنیِ زیبا و همچنین بلند قامت آمده است،‌بنظر می رسد بکار بردنِ صفتِ بلند بالایی برای چشمِ معشوق کنایه از بینش و جهان بینیِ رفیع و متعالیِ او باشد که جهان را یکسره زیبا می‌بیند و چنین نگرشی به هستی از صفاتِ خداوند است، در مصراع دوم فَراغ یعنی آرامش و آسودگیِ خیال و جادویِ مکحول کنایه از سرمه ای می باشد که افزون بر زیباییِ چشم در قدیم می پنداشتند موجبِ افزایشِ قوَتِ چشم و بینایی می گردد، و حافظ آن سرمه را دو جادویی در نظر گرفته که فَراغ و آسودگی را در دو نوبت از او گرفته است، بنظر میرسد نوبت اول در الست و هنگامی باشد که حافظ یا انسان عکسِ رُخِ یار و آن چشمِ رعنا را در پیاله دیده است و دیگر بار هنگامی که در این جهانِ مادی آن رُخ و عهدِ الست را به یاد آورده و با این دو چشمِ جادو قرار و فَراغِ خود را از دست داده است چنانچه در غزلی دیگر می‌فرماید؛" آه از آن نرگسِ جادو که چه بازی انگیخت..."

چو بر درِ تو منِ بی نوایِ بی زر و زور

به هیچ باب ندارم رَهِ خروج و دخول

کجا روم، چه کنم، چاره از کجا جویم؟

که گشته ام ز غم و جورِ روزگار ملول

پس حافظ ادامه می دهد انسانی که به فقر و بی نواییِ خود واقف باشد عاشق می شود و در سرِ کویِ معشوق منزل می گزیند در حالیکه نیک می داند نه زَر و دارایی هایِ مادیِ اینجهانی و نه قدرت و مقامِ دنیویِ او برای نیلِ به منظورِ او که دیدارِ دیگرباره معشوق است کارآیی نداشته و جواب نمی دهند و همچنین او که می داند نه باب و دری برای ورود به ساحتِ کبریاییِ او وجود دارد و نه امکانِ خروج از کویِ حضرتش، چرا که هیچ جایی نیست که در حیطه‌ی اقتدار و پادشاهیِ او نباشد، و در بیتِ بعد که اصطلاحن آنرا موقوف المعانی می گویند می فرماید پس به این ترتیب حافظ یا عاشقی که از جور و جفا و غمِ روزگار یا فلک ملول و دلگیر شده است به کجا رَوَد و چاره کار را از که جویا شود، یعنی که پناهی جز او وجو ندارد. جور و جفایِ روزگار وقتی گریبانِ انسان را می گیرد که از منظرِ نرگسِ جادو و رعنایِ خداکند جهان را ننگرد، در این حال است که روزگار رویِ خوشش را از انسانی که جهان را با چشمِ جهان بین و نه جان بین نگاه می کند دریغ می دارد تا به این وسیله یادآوری کند که باید از طریقِ نرگسِ رعنا و زیبایِ او جهان را ببیند.

منِ شکسته ی بدحال زندگی یابم

در آن زمان که به تیغِ غمت شوم مقتول

پس حافظ ادامه می دهد انسانی که از جور و جفایِ روزگار ملول گشته است و به هر دری می زند بجز درد و محنت نصیبی نمی بَرَد و شکست خورده و بد حال می شود  آنگاه به زندگیِ حقیقی دست می یابد که علتِ اینهمه ناکامی هایِ خود را در تغییرِ نگرش به جهان و دیدن بر حسبِ نرگسِ رعنایِ زندگی یا خداوند بیابد و این تغییرِ نگاه حاصل نمی گردد مگر اینکه به تیغِ غمِ عشقِ حضرتش مقتول و کشته شود، تا دلش به عشق زنده و دیده‌ی جان بین یابد، یعنی فقط با کشته شدن به خویشتنِ تنیده شده بر حسبِ ذهن است که انسان می تواند نگاهی عاشقانه به زندگی و جهان داشته باشد و هم و غمش عشق باشد که در اینصورت حالِ بیرونی او نیز خوب و زندگی خواهد یافت.

خراب تر ز دلِ من غمِ تو جای نیافت؟

که ساخت در دلِ تنگم قرارگاهِ نزول

معشوقِ ازل دلِ عاشق را که پیش از این خرابِ غمهایِ ناشی از جفایِ روزگار بوده و به آنها خو کرده است مناسب ترین مکان برایِ نزولِ اجلاسِ غمِ اصلی و ارزشمندِ عشق می داند، پس‌ تردید نکرده و دلِ تنگِ عاشق را قرارگاهِ این غمِ جدید قرار می دهد که برطرف کنندهٔ سایرِ غمها ست.

دل از جواهرِ مِهرت چو صیقلی دارد

بُوَد ز زنگِ حوادث هرآینه مصقول 

جواهرِ مهر همان نقطهٔ جوهرِ عشق است که جانِ اصلیِ انسان و برگرفته از ذاتِ خداوند می باشد و بواسطهِ همین جوهرِ یگانه است که دلِ انسان قابلیتِ صیقلی شدن را دارا می باشد، پس حافظ ضمنِ اشاره به این مطلبِ مهم می فرماید حوادثی در طولِ زندگیِ هر انسانی رقم می خورند که القایِ جور و جفایِ روزگار را می کنند و بدلیلِ این حوادث است که غم و محنت و درد وجودِ انسان را فرا می گیرند، غم و دردی که موجبِ زنگ و زنگار بر دل و مرکزِ انسان می شوند اما خبرِ خوب اینکه انسان بواسطۀ همان جوهرِ مهر و عشق که خمیرمایه وجودیش را تشکیل داده است می تواند هر آینه و هر لحظه که اراده کند با باز کردنِ فضایِ درونی و شرحِ صدر این زنگ را از دل بزداید و مهر را جایگزینِ غم و دردهایی چون حسادت و دشمنی و کینه توزی کند. البته که واژهٔ آینه چگونگیِ ساختِ آینه در قدیم را نیز به ذهن متبادر می کند که با صیقلی کردنِ آهن و فلزات ساخته می شد.

چه جرم کرده ام ای جان و دل به حضرتِ تو

که طاعتِ منِ بی‌دل نمی شود مقبول

در این بیت حافظ مقصودِ خود از جان و دلِ متنِ غزل را بوضوح بیان می کند که حضرتِ دوست است و او را مخاطب قرار داده، می خواهد بداند چه عواملی موجبِ قبول نشدنِ طاعتِ بی دل و عاشقی چون حافظ می گردد، طاعت در اینجا یعنی همان صیقلی کردنِ دل از زنگِ حوادث و اتفاقاتی ست که موجبِ ناکامی، غم و رنجشِ انسان می شود و بنظر می رسد منظور این است که تا دلِ عاشق از کینه توزی ها و خشم و حسادت و سایر دردها که جُرم تلقی می گردند زدوده نشود طاعت و عبادتهایِ تقلیدی و ذهنی تاثیری در زنده شدنِ دلِ سالکِ عاشق به عشق یا خداوند ندارد.

به دردِ عشق بساز و خموش کن حافظ

رموزِ عشق مکُن فاش پیشِ اهلِ عقول

درد و غمِ عشق مونس و همنشینِ عاشق است و گفتار به هر صورتی که باشد این خلوت و غمِ خوشِ عاشق را بر هم می زند، پس حافظ می‌فرماید شایسته است رهپویانِ راهِ عاشقی نیز خاموشی گزیده، با دردِ عشق بسازند و از بیانِ رموزِ عشق در قالبِ کلام نزدِ اهلِ عقول از هر نوعش که باشند پرهیز کنند چرا که اهلِ عقول که فلاسفه  نیز از آن جمله هستند با این رموز بیگانه هستند، آنان تنها با استدلال‌های عقلی آشنایی دارند و البته که کارِ عاشقی کارِ عقل و استدلال نیست.

حریمِ عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است

کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد

 

 

 

 

 

 

 

nabavar در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۲:۲۳ دربارهٔ جویای تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۲:

غزلی در عزای دل کارگر

از عباس نیای نوری


کارگر

عمری گذشت ، لیک به خون جگر گذشت
دنیا به  رنج  و  کار  من ِ کارگر گذشت
هر جا نشانه ایست  به  تاریخ   از هنر 
هرگز گمان مبر  به بر ِ سیمبر  گذشت
دست  من  و  نشانه ی   والای   همتم
بر جای جای آن  اثر چون گهر  گذشت
اهرام مصر را چو بنا کرده ام به زجر
پشتم خمیده گشت  و به درد کمر گذشت
در ساختار مزرعه و جنگل و حصار
روزم به همنشینی داس و تبر گذشت
من جان نهادم و دگری بهره اش ببرد
بنگر چه رنج من به هبا و هدر گذشت
در منتهای فقر و  فلاکت  گذشت عمر
آبم چو زهرگشت و به جان نیشتر گذشت
آنرا که کشت کردم و حاصل شد از زمین
ارباب برد و خورد و زما بی خبر گذشت
از بس نکوهش از در و دیوار آمده
روزم سیاه گشت و شبم بی قمر گذشت
بر من مگیر خرده : چرا فعلگی کنی؟
نان حلال بود و چنین   مختصر گذشت
دیگر مگو ” نیا “ ز غم و رنج  کارگر
خوش آنکه بی طمع زسر سیم و زر گذشت

۱
۷۴۵
۷۴۶
۷۴۷
۷۴۸
۷۴۹
۵۶۹۱