آراسته در ۲ سال قبل، دوشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۳۶ در پاسخ به نگار دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۵:
بیت "هَله هُش دار که در شهر دو سه طرّارند / که به تدبیر کُلَه از سرِ مَه بردارند" به معنای هشدار و بیدارباش نسبت به حیلهگران و مکارانی است که به فریب و نیرنگ، حتی از دست افراد ارزشمند و شریف نیز میتوانند چیزی را بگیرند. معنای این بیت به شرح زیر است:
هَله هُش دار: به معنای "هشیار باش" یا "آگاه باش". مولانا در اینجا به مخاطب هشدار میدهد که باید مراقب باشد.
که در شهر دو سه طرّارند: در این شهر، چند فرد "طرّار" وجود دارند. "طرّار" به معنای شخصی حیلهگر، فریبکار و زیرک است که با نیرنگ و تدبیر، دیگران را فریب میدهد.
که به تدبیر کُلَه از سرِ مَه بردارند: "کُلَه" به معنی کلاه و "مَه" به معنای ماه است که استعارهای از چیزی بسیار باارزش یا شخصی بسیار شریف است. معنای این مصرع این است که این طرّاران آنقدر زیرک و مکارند که حتی میتوانند با حیله، کلاه را از سرِ ماه (یا شخصی بسیار ارزشمند و محترم) بردارند. یعنی آنها آنقدر ماهرانه عمل میکنند که حتی از افراد آگاه و بیدار نیز میتوانند چیزی را به فریب بگیرند.
در مجموع، مولانا در این بیت به مخاطب خود هشدار میدهد که باید بسیار هوشیار و مراقب باشد، چرا که افراد حیلهگر حتی از افراد دانا و آگاه هم میتوانند با نیرنگ چیزی را بگیرند یا فریبشان دهند. این بیت نگاهی به دنیای فریب و نیرنگ دارد و تأکید میکند که هوشیاری و دقت همیشه لازم است، حتی در مقابل کسانی که ظاهرشان محترم و شریف به نظر میرسد.
آراسته در ۲ سال قبل، دوشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۰۴ در پاسخ به عباس دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۵:
بیت "صورتیاند ولی دشمن صورتهااند / در جهانند ولی از دو جهان بیزارند" به مضامین عرفانی و معنوی میپردازد. معنای این بیت به شرح زیر است:
صورتیاند ولی دشمن صورتهااند: این افراد ظاهراً دارای یک "صورت" یا ظاهر جسمانی هستند، اما دشمن صورتها (ظاهرگرایی و دنیاپرستی) میباشند. یعنی آنها گرچه در قالب جسمانی و دنیوی به نظر میرسند، ولی به ظاهر مادی و جسمانی اهمیت نمیدهند و به عمق و باطن (حقیقت معنوی) توجه دارند. در واقع، مولانا این افراد را کسانی میداند که در باطن به جای تمرکز بر مادیات و ظواهر دنیا، دنبال حقیقت الهی و باطن امور هستند.
در جهانند ولی از دو جهان بیزارند: این افراد در جهان مادی زندگی میکنند، اما از هر دو جهان (جهان مادی و جهان معنوی به عنوان دو سطح از واقعیت) بیزارند. این بیزاری به این معناست که آنها وابسته به هیچکدام از این دو جهان نیستند. یعنی نه به دنیا و لذتهای دنیوی دل بستهاند و نه به بهشت و نعمتهای اخروی. آنها به دنبال چیزی فراتر از این دو جهان، یعنی حقیقت مطلق یا خداوند هستند.
در مجموع، این بیت به عرفانیترین مرحله از سلوک اشاره دارد؛ مرحلهای که سالک نه به دنیا و مادیات توجه میکند و نه به پاداشهای معنوی و اخروی، بلکه تنها به حقیقت مطلق و وصل به خداوند توجه دارد و از هرچه غیر اوست بیزار است.
آراسته در ۲ سال قبل، دوشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۳۹ در پاسخ به عباس دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۵:
بیت "مردمی کن برو از خدمتشان مردم شو زانک این مردم دیگر همه مردم خوارند" به سادگی پیامی عمیق در رابطه با انسانیت و اخلاق را منتقل میکند. معنای بیت به این صورت است:
مردمی کن: به معنای انسانیت نشان بده یا رفتار انسانی داشته باش. برو از خدمتشان: از خدمت و پیروی افرادی که ارزش انسانی ندارند، دوری کن. مردم شو: خودت انسان واقعی باش، یعنی اخلاقی، مهربان و شریف باش. زانک این مردم دیگر همه مردم خوارند: چون این مردمی که منظور است (مردم نادرست و ستمکار) همه تحقیرکننده انسانیت و ارزشهای اخلاقی هستند.مولانا در این بیت به مخاطب توصیه میکند که به جای پیروی از کسانی که ارزشهای انسانی را نمیفهمند و فقط در پی منافع خود هستند، خودش انسانیت را در رفتار و کردار خود نشان دهد و از آنها دوری کند.
آراسته در ۲ سال قبل، دوشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۳۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۵:
بیت "یار آن صورت غیبند که جان طالب اوست / همچو چشم خوش او خیرهکش و بیمارند" معانی عمیقی در زمینه عشق معنوی و ارتباط با حقیقت غیبی دارد. برای درک بهتر معنای بیت، میتوانیم آن را اینگونه تحلیل کنیم:
یار آن صورت غیبند که جان طالب اوست: یار (معشوق) همان حقیقت یا موجود غیبی است که قابل دیدن نیست و جان عاشق به دنبال اوست. یعنی معشوق حقیقی، از جنس عالم غیب است و به چشم ظاهری دیده نمیشود، اما جان انسان به شدت او را میجوید. همچو چشم خوش او خیرهکش و بیمارند: چشم زیبا و جذاب آن یار، عاشقان را خیره میکند و آنها را در وضعیت نوعی بیماری عاشقانه (بیماری روحی و شیدایی) قرار میدهد. در اینجا "خیرهکش" به معنای شیدا و مسحور شدن است؛ یعنی عاشقان از زیبایی و جذابیت آن یار به شدت تحت تأثیر قرار میگیرند و گویا بیمار عشق میشوند.به طور کلی، مولانا در این بیت به عشق عرفانی اشاره دارد که معشوق یا حقیقت غیبی آنچنان جذاب و دستنیافتنی است که جان انسان را شیفته و بیمار خود میکند. این عشق نه جسمانی، بلکه روحانی و مربوط به دنیای فراتر از ماده است.
آراسته در ۲ سال قبل، دوشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۳۳ در پاسخ به سیدزانیار شهیدی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۵:
بیت "بس کن و بیش مگو گر چه دهان پرسخن است / زانک این حرف و دم و قافیه هم اغیارند" به مضامین عمیق معنوی و عرفانی اشاره دارد. معنای آن به این شرح است:
بس کن و بیش مگو گر چه دهان پرسخن است: مولانا به مخاطب (و شاید خودش) توصیه میکند که از گفتن زیاد دست بردارد و سکوت پیشه کند، حتی اگر بسیار سخنور باشد و دهانی پر از کلمات داشته باشد. در واقع، او به اهمیت سکوت و پرهیز از سخنان بیهوده اشاره میکند.
زانک این حرف و دم و قافیه هم اغیارند: حرف، دم (نَفَس) و قافیه را "اغیار" یا بیگانگان مینامد. این بدان معناست که مولانا میگوید این کلمات و سخنان ظاهری از حقیقت دورند و ما را از معشوق یا حقیقت الهی دور میکنند. کلمات به خودی خود نمیتوانند حقیقت عمیق را بیان کنند، بلکه ممکن است ما را گرفتار سطحینگری کنند و مانع از رسیدن به حقیقت باطنی و عمیق شوند.
به بیان سادهتر، مولانا در این بیت تأکید دارد که حقیقت الهی و معنوی فراتر از بیان با کلمات است، و برای رسیدن به آن باید از سخنان ظاهری و بیهوده دست کشید و به سکوت و دروننگری پناه برد، چرا که کلمات نیز همچون اغیار (بیگانگان) ما را از حقیقت دور میکنند.
آراسته در ۲ سال قبل، دوشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۲۶ در پاسخ به عباس دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۵:
بیت "سردهانند که تا سر ندهی سر ندهند / ساقیانند که انگور نمیافشارند" بیانگر یک مفهوم عمیق عرفانی درباره تسلیم و فداکاری در راه حقیقت و عشق الهی است. معنای این بیت به صورت زیر است:
سردهانند که تا سر ندهی سر ندهند: "سردهان" به معنی کسانی است که دهانشان بسته و چیزی نمیگویند تا زمانی که کسی جان یا سر خود را فدا نکند. در اینجا "سر دادن" به معنای فداکاری کامل و تسلیم شدن است. یعنی تا زمانی که انسان تمام وجود خود را در راه حقیقت و عشق الهی فدا نکند، آنها (عاشقان حقیقی یا اهل معرفت) نیز رازها و حقایق را فاش نمیکنند. به بیان دیگر، برای رسیدن به معرفت و حقیقت، نیاز است که فرد از خودگذشتگی کند و تسلیم مطلق شود.
ساقیانند که انگور نمیافشارند: این ساقیان، کسانی هستند که انگور را برای ساختن شراب نمیفشارند، مگر اینکه کسی شایستهی نوشیدن آن باشد. "شراب" در ادبیات عرفانی نماد معرفت، عشق الهی و حقیقت است، و "انگور" نیز ماده خام آن. این بخش از بیت نیز میگوید که معرفت و حقیقت را به سادگی در دسترس همگان قرار نمیدهند، مگر اینکه فرد شایستگی و آمادگی پذیرش آن را داشته باشد.
به طور کلی، این بیت به ما میگوید که رسیدن به حقیقت الهی نیازمند فداکاری، تسلیم و از خودگذشتگی است. حقایق عمیق معنوی و معرفت الهی به سادگی در دسترس قرار نمیگیرد و تنها به کسانی اعطا میشود که آمادهاند جان و سر خود را در راه آن فدا کنند.
برمک در ۲ سال قبل، دوشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۱۴ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰:
ای گشته جهان و دیده دامش را
صد بار خریده مر دلامش را
چون داد نوید رنج و دشواری
آراسته باش مر خرامش را
دلام=فریب
خرام=وفای بعهد
برگ بی برگی در ۲ سال قبل، دوشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۷:
گرچه بر واعظِ شهر این سخن آسان نشود
تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود
گرچه واعظِ شهر را می توان واعظی گرفت که در شهرِ شیراز بر سرِ منبر وعظ و خطابه می خواند و با ریا کاری خود به موعظه های خود جامهٔ عمل نمی پوشاند اما میتوان شهر را جهان درنظر گرفت و بسیاری از ما را نیز که بدونِ دستار و ردا دیگری را پند داده و موعظه می کنیم واعظی، که خود به گفته هامان عمل نمی کنیم که اگر سالوس و ریا نمی ورزیدیم شهر گلستان شده بود و نامِ ما هم مسلمان می بود، حافظ می فرماید این سخنی نیست که همهٔ واعظان اعم از معمم و غیرِ آن به سادگی آن را بپذیرند.
رندی آموز و کرَم کن که نه چندان هنر است
حَیَوانی که ننوشد می و انسان نشود
اما حافظ راهکارِ مسلمان( به معنیِ عامِ کلمه یعنی تسلیم) و در نتیجه انسان شدن را آموختنِ رندی از رندانی چون حافظ و سپس کرامت و بخشش یا نشرِ آن به دیگران دانسته و می فرماید انسان بدونِ اینکه رندانه به نوشیدنِ مِیِ نابِ رندان بپردازد به مقامِ انسانیت نخواهد رسید و در حدِّ حیوان و برآوردنِ نیازهای حیوانی باقی خواهد ماند و این کاری ست نه چندان هنرمندانه، یعنی بی هنریِ محض است این ننوشیدنِ مِیِ رندان، نه کاری ست که از هر حیوانی بر می آید.
گوهرِ پاک بباید که شود قابلِ فیض
ورنه هر سنگ و گِلی لوء لوء و مرجان نشود
عرفا معتقدند گوهرِ وجودی هر انسانی در آغازِ ورود به این جهان پاک است زیرا که همهٔ انسانها جانی هستند که امتدادِ جانانند اما این گوهرِ پاک بتدریج و غالبن توسطِ نزدیکان و اطرافیانِ کودک با تنزلِ مرتبهٔ طفل به (سنگ)جسم و ذهن آلوده می گردد، پس حافظ میفرماید به این ترتیب چنین انسانی قابلیتِ بهرمندی از آن فیضِ الهی را از دست داده و چه بسا تا پایان عمر همچنان خود را در جسم وذهن ببیند و در نتیجه امکانِ تبدیلِ سنگ و خاکِ وجودیش به گوهر و یاقوت و جواهر برای همیشه برباد خواهد رفت.
اسمِ اعظم بکند کارِ خود ای دل خوش باش
که به تبلیس و حیل دیو مسلمان نشود
با شنیدنِ بیتِ پیشین ممکن است نا امیدی انسان را در بر گرفته و بیندیشد ما که طفل و نوجوانی بیش نبودیم و توسطِ اطرافیان یا برادرانِ یوسف به چاهِ ذهن افکنده شدیم، پس چرا باید بارِ گناهِ آنان را بر دوش کشیم و تا ابدیت از مسلمانی و انسانیت محروم باشیم، اما حافظ میفرماید جای امیدواری هست و دلخوش باش به اینکه اسمِ اعظم یا خداوند کارِ خودش را کرده و می تواند با کن فکانش تو را از چاه ذهن بیرون آورده و با مِیِ رندان گوهرت را صیقل دهد تا هنرمند و شایستهٔ نامِ آدمیت باشی، خوش باش همچنین مربوط به مصراع دوم می شود و حافظ می فرماید دلخوش باش به اینکه دیو یو شیطان با پوشیدنِ لباسِ سلیمان و با حیله گری مسلمان نخواهد شد، کنایه از اینکه واعظانِ بی عمل نیز با سالوس و ریا نیز نمی توانند با تلبیس و پوشیدنِ جامهٔ پرهیزگاری مسلمان شده و به آدمیت برسند. دیو همان شیطان یا نفس و خویشتنِ توهمی تنیده شده بوسیلهٔ ذهن است. مسلمان و سلیمان تفاوتی ندارند چنانچه آدم و ابراهیم نیز مسلمان بودند و این به معنیِ دینِ اسلام نیست که برخی با حساسیت سعی در تغییرش می کنند.
عشق می ورزم و امّید که این فَنِّ شریف
چون هنرهایِ دگر موجبِ حرمان نشود
پسحافظ که علیرغمِ ربایشِ خاتمِ سلیمانیِ انسان توسطِ دیوِ نفس او را همچنان دل خوش می کند به بازپس گیریِ نگینِ پادشاهیش، راهکار را نوشیدنِ مِیِ رندان و بادهٔ عشق و عاشقی کردن می داند و خود و دیگران را دعوت می کند به این فنِّ شریف، یعنی که عاشقی نیز همانندِ سایرِ فنون نیازمندِ فراگیری ست و استاد یا رند و راهنمایی که طریقتِ عشق را بشناسد لازمهی شروع و پیشرفت در این فنِّ شریف است. در مصراع دوم منظور از "هنرهای دگر" فقط هنرهایِ رایج از قبیلِ نقاشی و موسیقی نیست، بلکه کار و فنونی همچون طبابت یا مهندسی و سیاست ورزی و هرگونه منصب و مقامِ دنیوی نیز مورد نظر هستند که از قضا آنها را هم باید توسطِ استادی فرا گرفت که اگر انسان نسبت به آنها و نقشهای دیگرِ خود در جهان دلبستگی پیدا کند دچارِ غم و درد و حرمان خواهد شد، پس حافظ می فرماید همین عاشق می تواند نسبت به عشق ورزیِ خود نیز دلبستگی پیدا کرده و بخواهد دستاوردی مانندِ حالِ خوب یا پاداشی نظیرِ آن داشته باشد که بدونِ تردید خداوند یا معشوقِ الست آنرا بر نمی تابد و بجایِ حالِ خوب بهره ای جز حرمان از اینچنین عشقی نصیبش نخواهد شد. یعنی منظورِ اصلی بازپس گیریِ خاتم از دیو است و وصالِ خودِ معشوق.
دوش می گفت که فردا بدهم کامِ دلت
سببی ساز خدایا که پشیمان نشود
اما اسمِ اعظم یا معشوقِ الست که می داند وصالی در کار نیست و هرچه هست راه است که عاشق باید بپیماید هر روز وعدهٔ فردا را برای کامیابیِ دلِ عاشق به او می دهد تا از آستانش ناامید نگردد و به طیِّ طریق ادامه دهد، و حافظ از خداوند که سبب ساز است درخواست می کند تا مبادا آن یار یا جانِ اصلیش پشیمان شده و وصالش را به فردای دیگر وعده دهد. حافظ از زبانِ دوگانگی استفاده کرده و خداوند را قسم می دهد زیرا که هنوز ابتدایِ کار است و تا بازپس گیریِ خاتم و باز گشتِ یار راهی بس طولانی در پیش دارد.
حُسنِ خُلقی ز خدا می طلبم خویِ تو را
تا دگر خاطرِ ما از تو پریشان نشود
پس حافظ خطاب به یار یا جان و یوسفیتی که توسطِ اطرافیان در چاهِ ذهن افکنده شده است از خدا یا جانان حُسنِ خلقی برای آن یار طلب می کند تا دوباره پس از آن فِراق، خاطرِ حافظِ عاشق از او پریشان نشود. در حقیقت بدخلقیِ یار یا جانی که امتدادِ جانان است بدلیلِ تعللِ انسان در نوشیدنِ مِیِ رندان است و تاخیر در بازگشتش به اصلِ خویش.
ذره را تا نبوَد همتِ عالی حافظ
طالبِ چشمهٔ خورشیدِ درخشان نشود
ذره همان ذراتِ غباری ست که در هوا موجود است اما تنها در پرتوِ نورِ خورشید یا اصلِ وجود قابلِ رؤیت است یا بعبارتی موجودیتش قائم به ذاتِ آن وجودِ ازلی ست ، پسحافظ همتِ بلندِ این ذره را که عاشقِ نور و طالبِ خورشیدِ درخشان است مایهی امیدواری می داند که بتواند به سرچشمهی آن نور برسد، و لازمهی این هنر یا کارِ عاشقی همتِ عالی و حداکثری در نوشیدنِ مِیِ حافظ و دیگر بزرگان است.
به هواداریِ او ذره صفت رقص کنان تا لبِ چشمهٔ خورشیدِ درخشان بروم
برگ بی برگی در ۲ سال قبل، دوشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۵:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۸:
در رهِ عشق نشد کس به یقین محرمِ راز
هر کسی برحسَبِ فکر گمانی دارد
وحید نجف آبادی در ۲ سال قبل، دوشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۳:۱۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۵:
بیت آخر
این درختان سبز از آتش شوند
آب دارد این درختان را (زیان)
با توجه به ضد بودن آب و آتش
و مفهوم شعر، بجای زبان کلمه"زیان"
معنی شعر رو کاملتر میکنه
امیر کریمی در ۲ سال قبل، دوشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۳۸ دربارهٔ رضاقلی خان هدایت » تذکرهٔ ریاض العارفین » روضهٔ اول در نگارش احوال مشایخ و عارفین » بخش ۱۴۴ - مجذوب تبریزی:
درود بر دوستان اهل ادب
کسی وزن عروضی شعر آتش در نیستان رو میدونه؟
nabavar در ۲ سال قبل، یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۸:
اسیر
زلف آشفته کنی تا ببری دل ز برم
من از آن زلف پریشان تو آشفته ترم
تا که سر گشته درآن پیچ و خم گیسویم
بی چراغ رخ تو راه به جایی نبرم
تا که آمیخته ای با دل و جانم ببری
جلوه های گل زیبای چمن از نظرم
من و آن سایه ی سرو قد تو در گلزار
آرزویی ست که بگرفته ز پا تا به سرم
دامنی گل به صفای قدمت آوردم
لیک از دیدن روی تو ز گل تازه ترم
من به یک جرعه ز مهر رخ تو مست شوم
چه بنوشم چه چوابری که بباری به سرم
تلخکامی مکن از بهر خدا بامن زار
نوش خندی بزن آنگاه ببینی شکرم
آن نسیمی که به همراه برد عطر ترا
به مشام من بیدل برسد هر سحرم
چو به زنجیر کشیدی و بخندی به اسیر
به گمانی که به یک شعله بسوزی جگرم
من گذشتم ز همه لیک به مویت سوگند
نتوانم ز یکی ماه چو تو در گذرم
“گر درون قفسم لیک به مانند ”نیا
آرزویی ست که بر بام و هوایت بپرم
امیر "گمنام" در ۲ سال قبل، یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۴۵ در پاسخ به کوروش دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱:
درود بر کوروش گرامی، وزن غزل در هیچ یک از ابیات و مصراع ها ایراد ندارد، احتمالا در خوانش مصراع های عربی دچار تردید هستید که با اعراب گذاری درست می توانید به وزن : مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل(یا فعولن)، برسید، و یا می توانید خوانش جناب استاد گرمارودی را گوش دهید. موفق و سربلند باشید.
Naseem Naseem در ۲ سال قبل، یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۰۹ دربارهٔ لبیبی » قطعات و قصاید به جا مانده » شمارهٔ ۳ - دو بیت منقول در ترجمان البلاغه:
این دو بیت از منوچهری هم نقل شده اند که در سوگ فرخی گفته است و گفته میشود یکی از دلایل قاطع اینکه مرگ فرخی سال ۴۲۹ بوده همین بیت هاست که عنصری در سال ۴۳۱ بعد از او وفات کرده است.
رامین مصطفوی در ۲ سال قبل، یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۷:۱۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۷ - گفتار اندر ستایش پیغمبر:
این شعر برای حکیم ابوالقاسم فردوسی نیست، از شما که مدیر سایت هستید انتظار می رود با راستی آزمایی مطالب و اشعار را بارگذاری کنید
این لینک هم توضیح کامل داده برای بیت های الحاقی در دیباچه شاهنامه
Khayam Kayam در ۲ سال قبل، یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۷:۰۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۱:
با احترام به بزرگ مرد علم و ادب خیام
وبا درود خدمت اساتید علم و ادب.
به نظر بنده همون" دیر مغان" صحیح هستش چون
دیر منظور همون معبد و مسجد و عبادتگاه و مغ جمع مغان که اشاره به روحانیون زرتشتی در دوره مادها و اشکانیان و هخامنشیان و... داره.
نتیجه
فردا از این وعده و وعیدهای عالمان دین خبری نیست و با هفت هزار سالگان خفته در خاک هیچ فرقی نداریم
یه باز خوانی با "دیر مغان"بفرمایید
می خور و خوش باش....زندگی کن و بذار دیگران زندگی کنند🥂👍🏻😉
پرستو در ۲ سال قبل، یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۱۹ در پاسخ به سیدزانیار شهیدی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۵:
منم همچین برداشتی داشتم
خوشحال میشم در موردش صحبت کنیم
فریدون قاسمی در ۲ سال قبل، یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۴۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۹۱:
اساتید محترم لطفا راهنمایی بفرمایید: معنی مصراع آخر چیست؟ 🤔
محسن دهقانی در ۲ سال قبل، یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۳۷ در پاسخ به عبدالرحمن کریمی دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱:
و اما : کس را چه زور و زهره که وصف علی کند
آراسته در ۲ سال قبل، دوشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۳۸ در پاسخ به نگار دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۵: