گنجور

حاشیه‌ها

ali barani در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۸:۳۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۷:

سلام به دوستان

معنی : ز دوده سنان آنگهی در ربود ، چیه ؟؟

برگ بی برگی در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۴:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۶:

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی 

که بسی گُل بدمد باز و تو در گِل باشی 

نوبهار علاوه بر معنای معمول که آغازِ فصلِ بهار است و هنگامِ شکفته شدنِ گُلها در اینجا می تواند استعاره از بهارِ زندگیِ هر انسانی باشد و دورهٔ جوانی را به ذهن متبادر کند، خوشدلی یعنی سرور و شادکامی که اگر معنایِ نوبهار را همان بهارِ زندگی و دورهٔ جوانی در نظر بگیریم این سرور و بهجت نیز از جنسِ دیگری خواهد بود که مراد شادیِ دل و مرکزِ انسان است و نه شادیِ سطحی و زود گذری که در نتیجهٔ شادی خواری و یا تفریح و مسافرت یا خریدِ اتومبیل و ویلا به انسان دست می دهد، به این ترتیب حافظ می‌فرماید در جوانی و بهارِ زندگی در راهِ بدست آوردنِ شادکامیِ ذاتی کوشش کن، چنین منظوری یعنی رسیدن به شادیِ بدونِ اسباب و عللِ بیرونی همان مطلوبِ پویندهٔ راهِ عاشقی ست که عارفان و بزرگان انسان را به آن ترغیب می کنند و حافظ در مصراع دوم ادامه می دهد که اگر در این راه چنین کوششی نکنی بدان که نوبهار های بسیاری در زندگیِ تو می آیند و می‌روند و سال‌های بسیاری می‌گذرد و روزی در پیری و کهنسالی خواهی دید که هنوز در گِل هستی، گِل کنایه از وجودِ جسمانیِ انسان همراه با ذهن است که می تواند تا پایانِ عمر و رخت بر بستن از این جهان ادامه یابد، یعنی بهار های بسیاری می گذرند اما گُلِ یا بُعدِ معنویِ کسی که در این راه یعنی بدست آوردنِ خوشدلی کوشش نکند شکفته نمی شود.

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش

که تو خود دانی اگر عاقل و زیرک باشی

پس حافظ که در متنِ غزل منظور اصلی از این خوشدلی و شادکامیِ درونی را رسیدنِ پویندهٔ طریقتِ عاشقی به برِ حضرت دوست می داند در اینجا می‌فرماید لزومی ندارد که حافظ بگوید "اکنون" یعنی در نوبهارِ زندگی با چه کسی همنشین باش و چه بنوش، که اگر عاقل و زیرک باشی به فراست درخواهی یافت که باید با بزرگی چون حافظ همنشین باشی و از بادهٔ عشقی که او به جهان می افشاند بنوشی و در راهِ عاشقی بکوشی تا با بدست آوردنِ خوشدلیِ مورد نظر راهِ رسیدن به برِ دوست یا وصالش هموار شود. حافظ بدلیلِ حُجب و متانتی که دارد بطورِ غیرِ مستقیم توصیه می کند همنشینِ او باشیم و با غزلهای نابش مأنوس شویم تا خوشدلیِ مورد نظر حاصل شود. بفرمودهٔ مولانا "در این بازارِ عطاران مرو هر سو چو بیکاران☆ به دکانِ کسی بنشین که در دوکان شکر دارد".

چنگ در پرده همین می دهدت  پند ولی

وعظت آنگاه کند سود که قابل باشی

چنگ در اینجا استعاره از آهنگِ کُن فکانِ خداوند یا زندگی ست و حافظ خطاب به جوانی که در نوبهارِ زندگی ست  ادامه می دهد این چنگ در پرده ای دیگر از موسیقیِ زندگیت همین پندی را می دهد که حافظ در بیتِ پیشین به تو داد، یعنی آهنگِ کُن فکانِ خداوندی نیز می‌گوید که باید در راهِ رسیدن به خوشدلی کوشا باشی اما این وعظ و پند هنگامی مؤثر واقع می شود و سود می دهد که تو قابل باشی. در اینجا شاید کسی جبری شده و بگوید خوب من که قابلِ شنیدنِ پندِ چنگ و حافظ نیستم و اختیار با من نیست، اما حافظ و بزرگانِ طریقتِ عاشقی بارها گفته اند که قابلیتِ ورود در این راه و بکار بستنِ پند و توصیهٔ عارفان برای هر انسانی بطورِ یکسان وجود دارد، پس قابل بودنِ هر انسانی بستگیِ کامل به انتخاب و سپس کوششِ او دارد چنانچه حافظ در غزلی دیگر می‌فرماید؛

رویِ جانان طلبی؟ آینه را قابل کن☆ورنه هرگز گُل و نسرین ندمد ز آهن و روی

در چمن هر ورقی دفترِ حالی دگر است

حیف باشد که ز کارِ همه غافل باشی

چمن یعنی همین جهان که روزها و هفته ها و فصل‌ها در آن می آیند و می روند، یعنی جهان پیوسته در حالِ نو شدن است و حافظ می فرماید بلکه این جهان مانندِ دفتر یا کتابی ست که ورق می خورد و هر ورقِ آن قصدِ حالی کردن و تفهیمِ مطلبی دیگر و نو را به ما دارد، در مصراع دوم از کاری غافل بودن یعنی نپرداختن به آن کار و در اینجا نگرفتنِ پیغامی ست که هر ورقِ کتابِ روزگار قصدِ حالی کردن و یاد دادن به ما را دارد، و حافظ می فرماید حیف است که از کارِ همهٔ ورق ها و تک تکِ پیغامهای زندگی غافل باشی.

نقدِ عُمرت ببرَد غصهٔ دنیا به گزاف

گر شب و روز در این قصهٔ مشکل باشی

نقدِ عمر یعنی سرمایهٔ زندگی که همان ورق های کتابِ زندگی و ایام و هفته و سال است، گزاف یعنی زیاد یا یکجا و به یکباره، پس‌حافظ ادامه می دهد اگر زیرک و عاقل نباشی و ندانی به چه کسی همنشین باشی و از چه باده ای بنوشی تا خوشدل گردی و این قصه ای که برای تو مشکلی بزرگ شده است حالیِ تو نشود بدان که بناچار غم و غصه های دنیا تو را احاطه می کنند و به یکباره سرمایهٔ ارزشمندی را که خداوند در اختیارت گذاشته است به تاراج می برند. یعنی عُمرِ انسان با درد و غم و غصه بسر آمده و پایان می پذیرد در حالیکه او به منظورِ خوشدلی و رسیدن به دوست که از جنسِ شادی ست پای به این جهان گذاشته است.

گرچه راهیست پر از بیم ز ما تا بَرِ دوست

رفتن آسان بُوَد ار واقفِ منزل باشی

پس حافظ بارِ دیگر تأکید می کند که ما خود این قصه را مشکل کرده ایم و اگرچه این راه یعنی راهی که از ما شروع می شود و تا بَرِ حضرتِ دوست یعنی وصال و یکی شدن با او ادامه می یابد راهیست پر از بیم و اضطراب از خطراتی که در آن است اما رفتن و طِیِّ طریق در این راه آسان خواهد بود بشرطِ اینکه با راه آشنایی داشته باشی و به منزل یا هر مرحله از سلوک واقف باشی و البته که حافظ پیش از این توصیه کرد تا سالک با بزرگی چون او که آشنایِ راه است همنشین باشد و از شرابش بنوشد تا خود آشنایِ راه شده و بر خطرات و بیم و اضطرابِ راه فایق آید.

حافظا گر مدد از بختِ بلندت باشد

صیدِ آن شاهدِ مطبوع شمایل باشی

شاهدِ زیبا رویِ مطبوع شمایل یا خوش اندام استعاره از حضرت دوست یا معشوقِ الست می باشد که پیوسته در اندیشهٔ صیدِ عاشقان و آشنایانِ راه است تا آنان را به دامِ خود در بند کند، حافظ می‌فرماید اگر او یا عاشقی آنقدر بختش بلند باشد که آن بخت به مدد و یاریِ عاشق بیاید و توجهِ آن شاهدِ زیبا روی را بسویِ عاشق جلب کند شاید که توفیقِ صید و یکی شدن با صیاد نصیبش گردد. مولانا می‌فرماید؛

عشق می گوید به گوشم پست پست ☆ صید بودن خوشتر از صیادی است

 

 

Farhad Abbasi در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۲:۲۶ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲:

سلام و عرض ادب خدمت دوستان 

جناب ناشناس عزیز که فرمودید ناشناخته و ناشناختنی. شما اگه رباعی خیام را خوانده باشید خواهید دید که از ناشناخته سخن نگفته چون ناشناخته به مرور زمان تبدیل به شناخته میشود یعنی شناسایی میشود.

ولی ناشناختنی تا به ابد شناسایی و شناخته نمیشود که البته جناب خیام از ناشناختنی سخن فرموده ( پرده اسرار ) پس برویم شاد زندگی کنیم و افسانه سرایی نکنیم. 

سپاس

حبیب شاکر در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۱۱ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳:

سلام بر یا ان جان 

جانان پدر فرصت ما کوتاه است. 

عفریت اجل چو سایه ای همراه است 

تا هست مجال شادیت شادی کن 

چون آخر زندگی فغان و آه است 

سپاس از همراهان همیشگی

 

امیرحسین برنا در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۳۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵۸ - مثال رنجور شدن آدمی به‌وَهم تعظیم خلق و رغبت مشتریان به‌وی و حکایت معلم:

معنی اشعارو چطوری باید پیدا کنیم؟

J Noori در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۲۸ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۸۳:

شبی رفتم به بالینِ نگار آهسته آهسته 

نقاب از روی او کردم کنار آهسته آهسته 

 

بگفتا کیستی ای بی هدف اندر کنار من

بگفتم عاشقِ مجنونِ زار آهسته آهسته

 

فشردم دست هایش را بگفتا با غضب ناکی 

میفشر دست هایم را، بمال آهسته آهسته 

 

دو دستِ نا رسای خود کمندِ گردنش کردم

کشیدم آن پری را در کنار آهسته آهسته 

 

لبِ لعلش چو بوسیدم زروی ناز بامن گفت

که ای نا قابلِ  ناکرده کار !  آهسته آهسته 

 

فلک بر مرگِ من خود را چرا بد نام میسازی

که میمیرم زهجرِ  روی یار آهسته آهسته 

 

(صوفی "عشقری")

 

 

.فصیحی در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۴۴ در پاسخ به برگ بی برگی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷:

خیلی عالی بود تشکر از برگ بی برگی عزیز

مرتضی کبیری در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۱۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱۴ - صبر فرمودن اعرابی زن خود را و فضیلت صبر و فقر بیان کردن با زن:

از آقای مهدی کاظمی خواهش میکنم به تفسیر زیبای خود ادامه دهید.من خیلی علاقه دارم به خواندن این کتاب اما بدون تفسیر شما چیز زیادی از اون نمی‌فهمم.

مرتضی کبیری در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۰۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۲۰ - تسلیم کردن مرد خود را به آنچ التماس زن بود از طلب معیشت و آن اعتراضِ زن را اشارات حق دانستن. به نزد عقلِ هر داننده ای هست، که با گردنده گرداننده ای هست:

آقای مهدی کاظمی لطفاً به فعالیت خود ادامه دهید.دست شما را می‌بوسم .برگرد

برمک در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۴۲ در پاسخ به آوا دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۹:

گردان و پهلوانان   خورشید اسمان را هم   با یوز پلنگ میگیرند
یوزپلنگ را برای شکار میپروردند  - اکنون هم نزد عربها با یوز شکار میکنند

برمک در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۳۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۹:

از جاهایی که خالقی مطلق  بسیار  نابجا ویران کرده  در این داستان است که میگوید
دربازی ترکان هربار خواستند ببرند ایرانیان گوی را ربودند و ترکان بازماندند سیاوش از کار ایرانیان بر اشفت به پهلوی  گفت این میدان بازیست  یا کارزار ؟ بازی است و کارزار نیست  بگذارید انها هم ببرند این فرهنگ  و فرهیختگی سیاوش را نشان میدهد   سواران ایران  گفته سیاوخش را  دریافتند و  آرام  فرمان اسبها  را کشیدند  و اینبار اسبان را  گرم گسی نکردند و هشتند تا ترکان ببرند چو ترکان از شور پیروزی  فریاد براوردند افراسیاب دانست سیاوش بپهلوی چه گفته

فردوسی بسیار زیبا انرا گفته

همی ساختند آن دو لشکر نبرد

برآمد همی تا به خورشید گرد

چو ترکان به تندی بیاراستند

همی بردن گوی را خواستند

ربودند ایرانیان گوی پیش

بماندند ترکان ز کردار خویش

سیاووش  برآشفت از ایرانیان

سخن گفت بر پهلوانی زبان

که میدان بازیست گر کارزار

برین گردش و بخشش روزگار

چو میدان سرآید بتابید روی

بدیشان سپارید یک‌بار گوی

سواران عنانها کشیدند نرم

نکردند زان پس گسی اسپ گرم

یکی گوی ترکان بینداختند

به کردار آتش همی تاختند

سپهبد چو آواز ترکان شنود

بدانست کان پهلوانی چه بود


خالقی مطلق چنین اورده

چو ترکان به تندی بیاراستند

همی بردن گوی را خواستند

سیاووش غمی گشت  از ایرانیان

سخن گفت بر پهلوانی زبان

که میدان بازیست گر کارزار

برین گردش و پیچش روزگار



-
این اصلا معنی نمیدهد که انگار  ترکان برده اند و  سیاوش از بردن  ترکان غمی گشته - اگر چنین بود چرا سیاوش  باز به ایرانیان میگوید بهلید ترکان ببرند  بگذریم که غم اینجا  کاری ندارد و  براشفت است و باید بیت ببردند ایرانیان گوی بیش در میان باشد تا معنی  کامل شود


دگر   مغربل  که خالقی هم اورده

 مغربل در شاهنامه؟

نشانه دوباره به یک تاختن
چو پرویزنش کرد از انداختن

برمک در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۴۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۹:

سواران عنانها کشیدند نرم

نکردند زان پس گسی اسپ گرم
 -
 نکردند زان پس گسی

حبیب شاکر در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۱۰ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲:

باسلام خدمت همراهان عزیز 

گفتم به فلک؛خیره سر بی پروا 

با اهل خرد این همه بیداد چرا ؟ 

گفتا ؛به غلط مگو که بی حکم قضا 

هرگز نشود ز شاخه ای برگ جدا 

سپاس از همه دوستان

 

نردشیر در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۱۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹:

با پنبه سر بریدن ؟!

فرید وحدت در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۱۵ در پاسخ به مهدی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹:

دوست گرامی درود.از لطف و توجه شما سپاسگزارم، کاملا"حق با شما است.نخست آنکه من از نسخ ذکر شده بی خبر بودم،که اکنون دانستن نشانی آنها را به شما مدیونم.و دیگر آنکه تصحیح دکتر نیساری بجا ترین واژه ها را در بر دارد.و البته از جهت سکته و لکنت در وزن هم با قرار دادن،پس،به جای پسر کاملا درست می فرمایید.از توجه شما سپاسگزارم و وجود عزیزانی فرهیخته در این زمانه خود نعمت بزرگی است،سپاس⚘️🙏

برمک در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۸:۴۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۱۱:

بدین سان که گفتار گرسیوز است
ز پرگار بهره مرا  پروزست

پروز یعنی محیط و حاشیه
مگر سخن گرسیوز خوب بوده که در مرکز  جاش باشد ؟  مرکز نیست  پروز درست است

کاوه کاظمی در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۷:۳۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶:

درود و سپاس بی پایان بر گنجور پر گنجینهء فرهنگ و ادب و معرفت ایران زمین و دوستان همیشگی

توانمد و پاینده باشید همیشه

🌷🌷❤🌷🌷

برمک در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۴:۳۲ دربارهٔ عثمان مختاری » شهریارنامه » بخش ۱ - آغاز:

کنارنگ و نه کنازنگ

nabavar در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۵۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۹:


هنر
گمان مبر که چو عاشق شدی هنرمندی
چه نکته ها که نهفته به کنج هر بندی
نگار گر چه ترا دل زکف ربوده بسی
مباش غره که درعاشقی خداوندی
هنر از آن تو و عشق پُر لهیب تو نیست
از آن اوست که بر وصلش آرزومندی
به گوشه ی نگهی طاقت تو تاق شده
نشسته بر سر کویش به شوق پیوندی
 ز خالِ گونه ترا دام بر نهاده نهان
به بوی طره ی مُشکین و ناز و لبخندی 
به آب و رنگ و خط و خال یار مفتونی
به غنچه ی دهن و خنده هاش در بندی
ز راه رفته ای و حال خود نمی دانی
ولی به یک اشاره ی ابروی یار خرسندی
ز سنگلاخ و خَم و پیچ  عشق بی خبری
نبوده بر لب کس  زین گذر شکرخندی
هزارجلوه گری گر کند به دل شب و روز
هنوز در تب و تابی ، ز غم پراکندی

چه خوش که سنجش تو ارزش رفیق بوَد
به بوی زلف اگر دل دهی، خردمندی؟
ز ناز و عشوه ی دلدار صد هنر بارَد 
چه خوش ” نیا “ که رهایی ز دامِ  ترفندی

nabavar در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۴۴ در پاسخ به فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد بزه‌گر » بخش ۴:

گرامی فاطمه بانو

برداشت من ازین ابیات:

چنین گفت کای بی‌خرد چنگ‌زن

چه بایست جستن به من برشکن

اگر کند بودی گشاد برم

ازین زخم ننگی شدی گوهرم

کنیز همدم را با کلمه چنگ زن تحقیر می کند و بی خرد می خواند،

می گوید دلیلی نداشت که جسارت کنی و هنر مرا بی قدر جلوه دهی.

که اگر بزرگوار و ارجمند نبودم ازین بی احترامی تو گوهر وجودم خوار، خفیف و ننگین می شد.

جای دیگری می فرماید:

بدو گفت رهام کای تاجور
بدین کار ننگی مگردان گهر

اسدی هم چنین استقبالی دارد

فرومایه را دور دار از برت
مکن آنکه ننگی شود گوهرت.

شاد زی پایدار

 

۱
۵۲۱
۵۲۲
۵۲۳
۵۲۴
۵۲۵
۵۶۸۹