گنجور

حاشیه‌ها

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۰۰ در پاسخ به بیرانوند دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۴:

درود

خیر 

خَلِّیانی صحیح است که فعل امر مثنی است +ن وقایه+ ضمیر متکلم وحده

مرا رها کنید، مرا واگذارید

A Z در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۲۳ در پاسخ به فاطمه زندی دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزلِ شمارهٔ ۹:

درود، شما صفحه در اینستاگرام یا فضای مجازی ندارید؟؟؟

فاطمه رضائیان در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۷:۰۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۲:

درود بر سعدی عزیزم 😍 

ای کاش گنجور معنی هر بیت را هم اضافه کند

شهاب عمرانی در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۷:۰۱ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۲ - رنجور شدن اوستاد به وهم:

من در برخی نسخ « نه تو رهی، نه آیینت» دیدم

میم در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۵۹ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۵:

منبر و دار بر حالت منصور یکی‌ست

 

اشتیاق در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۱۰ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۹:

بیدل اسباب تعلق بود زنگ آگهی

آینه، صیقل زدند آنها که پشت پا زدند

 

عبدالصاحب حائری در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۵:۱۴ در پاسخ به صادق دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۷:

در پاسخ به معنی و تفسیر بیت " نه خلاف عهد کردم ...."

اشاره به یکی از قواعد مهم عشق دارد ، آنجایی که حُسنِ معشوقی، همه گیر می شود و سخن او بر سر زبان همه می افتد و همه از معشوق خاصی صحبت میکند ، عاشق می بایست ، حدیث غیر معشوق کند ، چرا که بقیه افراد ، ذکر آن ها ، فقط زبانی و لسانی است و از دل نیست ، ولی ذکر آن عاشق ، از دل بر می آید و با مدح دیگران به معشوق خاص ، متفاوت می باشد.

همه بر سر زبانند : یعنی همه زبانی و حرفی ، تو را مدح می‌کنند، کنایه از مدح و ذکر بدون پشتوانه دل و جان ...

تو در میان جانی : در حقیقت جای تو ، در میان جان است و جان و دل ، مدح و ستایش تو را دارد ..

حمید استکی در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۵۰ دربارهٔ صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۴:

دربیت آخر «سرگردان بود» اشتباه است و درستش  «سرگران بود» می باشد

سرگرانْ بودسرِدوش وبه پایش چوصغیر

بفکندیم کزین بار، سبُکْ دوش کنیم

همیرضا در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۲۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱:

یافته معروفیی هر طرفی صوفیی ...

آقای مجید سلیمانی ذیل نوشته‌ای حذف شده در کانال تلگرام کاریز اشاره کرده‌اند که «معروفی» نام نوعی کلاه صوفیانه است. نقل قول از آقای سلیمانی:

 

در ترجمهٔ غزل: باز بنفشه رسید، جانب سوسن دو تا
یافته معروفیی هر طرفی صوفیی / دست‌زنان چون چنار رقص‌کنان چون صبا 
De tous les côtés un soufi, Prend la main d’un homme célèbre, (p 33)

چنین ترجمه شده که «هر صوفی‌ای دست مرد مشهوری را گرفته است»، حال آن که صفت شهرت، در ترجمهٔ «معروفی» اینجا مناسبتی ندارد. معروفی نوعی کلاه صوفیانه است، چنان که سعدی هم در بوستان گوید:
کسی راهِ معروف کرخی بجُست / که بنهاد معروفی از سر نخست
اینجا هم اشاره به سرمستی صوفیان است که دست‌زنان و رقص‌کنان هر سو می‌گردند و دستار و کلاهشان از سر افتاده است. 

پایان نقل قول.

انواع دیگر کلاه‌های صوفیانه به نقل از کانال تلگرام ویراستار (آقای حسین جاوید):

همیرضا در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۱۷ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۲ - حکایت معروف کرخی و مسافر رنجور:

کسی راه معروف کرخی بجست که بنهاد معروفی از سر نخست

آقای مجید سلیمانی ذیل نوشته‌ای حذف شده در کانال تلگرام کاریز اشاره کرده‌اند که «معروفی» نام نوعی کلاه صوفیانه است که به این ترتیب شاید بتوان آن را در این بیت ایهام بین این معنی و معنی شهرت و معروفیت در نظر گرفت. نقل قول از آقای سلیمانی:

 

در ترجمهٔ غزل: باز بنفشه رسید، جانب سوسن دو تا
یافته معروفیی هر طرفی صوفیی / دست‌زنان چون چنار رقص‌کنان چون صبا 
De tous les côtés un soufi, Prend la main d’un homme célèbre, (p 33)

چنین ترجمه شده که «هر صوفی‌ای دست مرد مشهوری را گرفته است»، حال آن که صفت شهرت، در ترجمهٔ «معروفی» اینجا مناسبتی ندارد. معروفی نوعی کلاه صوفیانه است، چنان که سعدی هم در بوستان گوید:
کسی راهِ معروف کرخی بجُست / که بنهاد معروفی از سر نخست
اینجا هم اشاره به سرمستی صوفیان است که دست‌زنان و رقص‌کنان هر سو می‌گردند و دستار و کلاهشان از سر افتاده است. 

پایان نقل قول.

انواع دیگر کلاه‌های صوفیانه به نقل از کانال تلگرام ویراستار (آقای حسین جاوید):

همیرضا در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۰۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:

روزی یکی همراه شد با بایزید ...

آقای محسن احمدوندی در کانال تلگرام شعر، فرهنگ و ادبیات در مورد این بیت و بیت بعد و تأثیر رسالهٔ قشیریه در آن این یادداشت را نوشته‌اند:

🗒یادداشت
🔺مولوی و رسالهٔ قشیریه
✍محسن احمدوندی

رسالۀ قشیریّه یکی از اُمّهات متون صوفیّه است و کم‌تر متنی در حوزۀ عرفان و تصوّف اسلامی می‌توان یافت که بعد از این اثر نوشته شده باشد و از آن تأثیر نپذیرفته باشد، از کشف‌‌المحجوب هُجویری بگیرید تا تذکرة‌‌الاولیای عطّار و از آثار مولوی بگیرید تا آثار سعدی. یکی از کسانی که از حکایت‌ها و روایت‌های رسالۀ قشیریّه در نوشته‌هایش بهره برده است مولاناست. قشیری در رسالۀ خود حکایتی با این مضمون از بایزید بسطامی نقل می‌کند:

شیخ ابویزید مردی را پرسید که «چه پیشه داری؟» گفت: «خربنده.» گفت: «خدای خرِ تو را مرگ دهاد تا بندۀ خدای باشی [نه بندۀ خر]» (قشیری، ۱۳۸۷: ۳۶۱).

مولانا همین حکایت را از قشیری گرفته و با همین ایجاز مثال‌زدنی در غزلیّات شمس این‌گونه به نظم درآورده‌است:

روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی
پس بایزیدش گفت: «چه پیشه گزیدی، ای دغا؟»

گفتا که «من خربنده‌ام» پس بایزیدش گفت: «رو،
یارب، خرش را مرگ ده تا او شود بنده‌یْ خدا»
(مولوی، ۱۳۷۶: ۵۰)
 
◾️منابع
ـ قشیری، عبدالکریم ابن هوازن. (۱۳۸۷). رسالۀ قشیریّه، ترجمۀ ابوعلی حسن ابن احمد عثمانی. با تصحیحات و استدراکات بدیع‌الزّمان فروزانفر. تهران: زوّار.

ـ مولوی، جلال‌الدّین محمّد ابن محمّد. (۱۳۷۶). کلّیّات شمس تبریزی. به‌انضمام شرح‌حال مولوی به قلم بدیع‌الزّمان فروزانفر. چاپ چهاردهم. تهران: امیرکبیر.

[یادداشت بالا پیش از این در شمارهٔ بیست‌وپنجم فصل‌نامهٔ قلم در صفحات ۵۰-۵۱ منتشر شده است.]

📗شعر، فرهنگ و ادبیات

همیرضا در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۰۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷:

نوح تویی، روح تویی، فاتح و ...

آقای مجید سلیمانی در کانال تلگرام کاریز در مورد عبارت «بر در اسرار مرا» چنین نوشته‌اند:

بر در اسرار مرا...

ویدیوی جلسه‌ای را می‌دیدم که آنجا سخنران غزلی از مولانا خواند: 
یار مرا غار مرا عشقِ جگرخوار مرا... 
خوب هم خواند امّا این بیت را که:
نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی / سینهٔ مشروح تویی بر در اسرار مرا
اینگونه خواند که «بردرْ اسرارِ مرا»... (وجه امری از فعل دریدن) و می‌بینم که این خوانش گویا عمومیتی دارد. 

استاد عزیز شفیعی کدکنی در گزیده‌ اولیه خود از دیوان شمس این مصرع را به همین صورت آورده بود: «بردرْ اسرارِ مرا» یعنی همان فعل امر از دریدن. در «گزینش و تفسیر غزلیات شمس تبریز»، از آن بازگشته‌اند منتهی خوانش بسیار متفاوت دیگری آورده‌اند که «سینه مشروح تویی، پُر دُرِ اسرار مرا» همراه با این توضیح که «یعنی سینه‌ای سرشار از دُر (مروارید) اسرارِ الهی». چون گزینش اشعار، جز موارد معدودی که خودشان هم اشاره کرده‌اند، بر اساس چاپ مرحوم فروزانفر است، جای آن بود که به نظرم توضیحی در باب این تغییر یا پیشنهاد جایگزین در مقابل ضبط تصحیح مرجع بیاید.  

به نظر من، هیچ یک از آن دو خوانشِ «بردرْ اسرارِ مرا» و «پُر دُرِ اسرار، مرا» مناسب نیست، نه به لفظ و نه به معنی، یا دست کم تکلّفی غیرضروری است. 

امّا صورت چاپ استاد فروزانفر همین «بر در اسرار» است. این فرض هم که فروزانفر عین ضبط دست‌نویس را آورده و نسخ قدیم بین پ و ب تفاوتی نمی‌گذاشته‌اند، دست کم در اینجا، درست نیست. شیوهٔ تصحیح او را در ابیات دیگر یا در توضیح پانویس‌ها می‌توان دید. منتهی من دست‌نویس نافذ پاشا که مبنای تصحیح استاد بوده را دیدم که هم بین پ و ب تفاوت گذاشته (مگر جایی که شکل دیگری نتوان خواند) و هم هر جا لازم بوده اعراب آورده است. عکسی آوردم. هم بیت را می‌بینیم و هم دقیقاً صورت کتابت کلمهٔ «پُر» در «عالم پُر شور نگر» یا به مثال حرف پ در «پرسش همچون شکرش». محتمل نیست که همچو کاتبی «پُر دُر» را «بر در» بنویسد. تصویر نسخه کهن‌تر چستربیتی را هم افزودم که باز به روشنی پ و ب را مشخص کرده: «عالم پرشور نگر» و آنجا هم «بر در اسرار» است. 

بگویم که رجوع به نسخ و یافتن غزل و دیدن ضبط متن و قیاسِ دست‌خط به قصد تشخیص اصل آن در مقابل خوانش‌های محتمل دیگر و آوردن عکس ‌و تصویر مهم است. یک عنصر حاشیه و تزیینی و دکوراتیو در یادداشت نیست! راهبر و شاهدی‌ست که نویسش و خوانش‌های کهن و نزدیک‌تر به متن اصلی در نسخ مرجع چه بوده است. 

امّا جدای ضبط نسخ، «سینهٔ مشروح تویی، بر درِ اسرار، مرا» به چه معنی؟ هماهنگ با ابیات دیگر، از آن یار طلب عنایت و دستگیری می‌کند، چنان که خواجه نگهدار مرا، آب دِه ای یار مرا، بیش میازار مرا... اینجا هم از آن نوح، از آن روح، از آن سینه مشروح می‌خواهد که او را، چو نامحرم، «بر درِ اسرار» نگذارد، بیرونِ در نگذارد، «راه ده ای یار مرا»... یار مرغ کوه طور است، او امّا با منقاری شکسته و زخمی، یار صاحب سینه مشروح است، او محروم و بر درِ اسرار. همان تصویر آشنا که نامحرم چو حلقه بر در، امّا پشت در است. می‌خواهد که او را محرم خود کند، «چون ببینی محرمی گو سرّ جان»، «بار ده ای یار مرا»، او را به درون راه دهد، و شریک اسرار آن سینه مشروح کند، تا خام و محروم نماند. خام بمگذار مرا... به واقع همان معنی و تصویر است که مولانا مطلع غزل دیگری کرده است، در همان وزن و قافیه:
آه که آن صدرِ سرا می‌ندهد بار مرا / می‌نکند محرمِ جان، محرمِ اسرار مرا...

همیرضا در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۵۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳۹:

در شب شنبهی که شد پنجم ماه ...

آقای مجید سلیمانی در کانال تلگرام کاریز در مورد این غزل و تاریخ سروده شدن آن چنین نوشته‌اند:

خواب بدیده‌ام قمر...

شبِ شنبه، یازدهم آذر ۶۳۵ هجری شمسی، مولانا این غزل غریب را سروده است: 
واقعه‌ای بدیده‌ام لایق لطف و آفرین
خیز معبّر الزمان صورت خواب من ببین...

غزل را آغاز می‌کند تا از صورت ماه خوب خواب خود بگوید... امّا نمی‌تواند. شهر آشوب است. خبری دیگر آمده، در پی خبرهای موحش پیشین. 

«در شب شنبه‌ای که شد پنجم ماه قعده را / ششصد و پنجه است و هم هست چهار از سنین
هست به شهر ولوله، این که شده‌ست زلزله / شهرِ مدینه را کنون، نقل کژ است یا یقین؟»
 
گویی شایعه درافتاده که در شهر مدینه زلزله آمده است. از علایم آخر الزمان است گویا. «ای فلک در فتنهٔ آخر زمان / تیز میگردی بده آخر زمان!» عالم پر از کین است:  
«جوق تتار و سویُرُق، حامله شد ز کین افق / گو شکم فلک بدر، بو که بزاید این جنین...»

این سال ۶۵۴، همان سالی بود که هولاکو لشکرکشی جدیدی را به قصد گسترش فتوحات مغول در غرب، دفع اسماعیلیه و مطیع ساختن خلیفه بغداد آغاز کرد. پیش از آن البته، نواحی آسیای صغیر، خراج‌گزار مغول شده بودند. روزگار سختی بوده و همه جا وحشت و سخن از ایلغار مغول. این است که مولانا گاه از دیگران می‌خواسته سخن بگردانند: «ز لاف فتنه تاتار کم کن، ز ناف آهوی تاتار برگو...» آخر تکرار این خبرها، چه سودی دارد، جز نیش دوباره بر ریش؟
چون نکنیم یادِ او هست سزا و داد او / کینه چو از خبر بود بی‌خبری‌ست دفعِ کین...

اینجاست که آن داستان جالب را می‌آورد،‌ نیرنگ معزّمان و رمّالان و کیمیاگران شیّاد، در یاد آوردن آن چه که اگر به خود بود شاید هرگز به خاطر نمی‌آمد. 

رمّالی که به عاشقی مسکین نوشته‌ای می‌دهد که در زمین دفن کند تا به مرادش برسد. منتهی شرطش آن است که به هنگام دفن، به یاد «بوزینه» نیافتد!  

خواست یکی نوشته‌ای، عاشقی از مُعزِّمی / گفت بگیر رُقعه را، زیرِ زمین بکُن دفین
لیک به وقتِ دفنِ این، یاد مکن تو بوزنه! / زان که ز یادِ بوزنه دور بمانی از قرین
هر طرفی که رفت او تا بنهد دفینه را / صورتِ بوزنه ز دل می‌بنمود از کمین
گفت که آه اگر تو خود بوزنه را نگفتیی / یاد نبُد ز بوزنه در دلِ هیچ مُستَعین...

در این سال، صلاح الدین هنوز در قید حیات بوده است امّا غزل خطاب به حسام الدّین است.

همیرضا در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۵۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۳:

آمده‌ام که سر نهم عشق تو را ...

آقای مجید سلیمانی در کانال تلگرام کاریز در مورد نحوهٔ‌ خواندن «نی» در عبارت «ور تو بگوییم که نی» اینطور نوشته‌اند:

از نی و نی

آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برم / ور تو بگوییم که نی، نی شکنم شکر برم

استاد عزیز شفیعی کدکنی در پانویس خود بر این بیت در مجموعه گزیده غزلیات شمس آورده است که:
«نی: نه، حرفِ نفی. نشان می‌دهد که در تلفظِ عصرِ مولانا و یا تلفظِ عصرِ رایج در حلقه‌ی یارانِ او، حرفِ نفی به همان گونه‌ای تلفظ می‌شده است که «نی» به معنیِ قَصَب، نیِ در نیشکر.» و این یادداشت به همین نکته می‌پردازد. 
و بعد آورده‌اند: «در ادوارِ مختلفِ زبان فارسی و در لهجه‌های متفاوتِ آن، این کلمه تلفظ‌های متفاوت داشته است و این نکته را از تأمل در قوافی شعرها می‌توان به دست آورد.» و سپس افزوده که منوچهری آن را با کلماتی از نوع هجی و ردی قافیه کرده و نیِ نیشکر را هم با می، جُدَی و طَی قافیه کرده است.»

توضیح نخست استاد را من اینگونه می‌فهمم که این دو واژه نی و نی در زبان مولانا تلفظ یک‌سان داشته‌اند (گرچه اشاره نکرده‌اند که آن تلفظ چه بوده است) و اگر این خوانش درست باشد، چنانکه خواهیم دید، شواهد آن را تایید نمی‌کنند. 

به واقع، هم جستجو و تامل در قوافی، و هم تصریح نسخ، شهادت می‌دهند که دست کم در زبان مولانا حرف نفیِ نی بر وزن بی (ni)، و نی نیشکر، نَی (nay) خوانده می‌شده است، دقیقاً مطابق مثال ابیات منوچهری. 

قراین بسیارند. پیش از همه، دو ضبط همین بیت را از نسخ اساس تصحیح استاد فروزانفر آورده‌ام که فتحه روی نَی نیشکر دیده می‌شود. برای روشنی بیشتر، بیت دیگری افزودم:
بُد بی تو چنگ و نَی حزین / بُرد آن کنار و بوسه این. 
به بیت پیشین هم توجه کنیم. پَی، که بعد به کارمان می‌آید و نَی و این را در جای جای نسخ می‌توان دید. 
اما نزدیک‌ترین و مشهورترین شاهد ما همان «بشنو این نَی، چون شکایت می‌کند..» در آغاز نسخه قونیه است و فتحه بر روی نَی آشکار است.

قراین در قوافی را همچنان در خصوص نَی نیشکر پی بگیریم. دقّت کنیم که بسیاری از کلمات هم‌قافیه فارسی مانند دَی و مَی و پَی و کَی هم مانند «نی» امروزه خوانش متفاوتی دارند اما از تطابق قافیه با واژگان عربی، که تلفظ قاعده‌مند دارند، همچون حَی، شَی، فَی و طَی، می‌توان خوانش درست را تشخیص داد. 
از جمله در دیوان داریم:
شکّران در عشق او بگداختند / سربریده ناله کن مانند نی 
که هم‌قافیه شده است با شی و حی و آن کلمات فارسی که آمد.
و
چون همیشه آتشت در نی فتد / رفت شکّر زین هوس در جانِ نَی 
همراه با فَی، طَی...
در مثنوی:
دو دهان داریم گویا همچو نی / یک دهان پنهان‌ست در لب‌های وی
و به قاعده‌ی قیاس، وَی را هم ببینید که:
مدرسه و تعلیق و صورت‌های وی / چون به دانش متّصل شد گشت طَی

و امّا نیِ حرف نفی و تلفظ آن که ni بوده. من اینجا آن شبه فعل نی به معنی «نیست» را، که خیلی پرکاربردتر است، کنار می‌گذارم که مقصود ما سرراست‌ باشد. 
ابتدا از مثنوی:
دفع می‌گفتم، مرا گفتند نی / نیست چون تو عالمی صاحب فنی
چون مرا پنجاه نان هست اشتهی / مر تو را شش گِرده، همدستیم؟ نی
می‌زند کفلیز کدبانو که نی / خوش بجوش و برمجه ز آتش‌کُنی
تو ز جایی آمدی وز موطنی / آمدن را راه دانی هیچ؟ نی
تو چنان جلوه کنی؟ گفتا که نی / بادیه نارفته چون کوبم منی؟
و دیوان:
آن جا که منم چو من نگنجم / گنجد دگری؟ بگو که نی نی...
و با دعوی، معنی، آری، یعنی و مانی هم‌قافیه شده است.
و همچنین
نکنی خمش برادر چو پُری ز آب و آذر / ز سبو همان تلابد که در او کنند یا نی؟
و همراه با جانی، کانی، فلانی، دهانی، زبانی... 

من اینجا نظرم به آثار و زبان مولانا بود. امّا همین را می‌توان ادامه داد و دید که این قاعده در باب نی و نَی، نزد قدما، دست کم تلفظ غالب و رایج و راسخ بوده است:  

به مثال حافظ که آشنای اذهان است:
لبش می‌بوسم و در می‌کشم می... تا آنجا که «حدیث بی زبانان بشنو از نی»
همراه خوی، طی، می، پی، وی...
و جای دیگر...
به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می... تا «به قول مطرب و ساقی به فتوی دف و نی»
همراه با الْکَی، شَی، طی، علَی و البته دَی، وَی و کَی (به معنی پادشاه)

نظامی:
بیا ساقی آن جام رخشنده می / به کف گیر بر نغمه‌ی نای و نی
و تلفظ می را هم که پیشتر ذکر کردیم.

در شاهنامه امّا نی با می، ری و پی آمده که به ظاهر همگی با فتحه خوانده می‌شده‌اند. در اینجا هم‌قافیگی با کَی، به معنی شاه، که در نسخ قدیم (و در تصحیح خالقی مطلق) فتحه هم دارد، یاری می‌کند:
برفتند یکسر به فرمان کَی / چو آتش که برخیزد از خشک نی
خود از جای برخاست کاووس کی / برافروخت بر سانِ آتش زِ نی

و در خصوص حرف نفی... این شاهد از حدیقه سنایی در مدح:
گر بخواهی تو جانش از معنی / کَرَم و خُلق او نگوید نی...

و به همین بسنده کنیم، از ترس بلندی کلام و ملالت آن امیرِ تُرکِ مست که در مثنوی سراغ مطرب آمد و بر سر او کوفت که آخر تا چند «می‌کشی در نی و نی راه دراز؟»
.

محمود بیانی در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۸:۳۲ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » مراثی و نوحه‌ها » شمارهٔ ۴۳:

آقای احمدیان این شعر را در قالب نوحه سروده

واقعا نوحه سوزناک و دلنشینی است.توصیه میکنم از گوگل سرچ کنید و گوش کنید

Ya Emam MAHDI . در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۳ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۲۰:۵۵ در پاسخ به ناشناس دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵:

در زلف چون کمندش‌ ای دل مپیچ کانجا         

سر‌ها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

اللَّهُمَّ الْعَنْ قَتَلَةَ الْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ

Ya Emam MAHDI . در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۳ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۲۰:۴۷ در پاسخ به مجید دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵:

صلی الله علیک یا ابا عبدالله الحسین یا ثارالله ، 

رحمت و مغفرت واسعه الهی بر حضرت خواجه حافظ شیرازی عزیز 

افشین محمدی در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۳ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۲۰:۱۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۶:

 غزلیات مولانا رمزآلود و اسرار آمیز است، غزلیات مولانا  آخرالزمانی است وقتی می گوید: ازین خاک برآیید و سماوات بگیرید ... اشاره دارد ب این آیات قرآن: آن الارض یرثها عبادی الصالحون( زمین را ب ارث می برند بندگان صالحم..یعنی می بلعند، مولانا میگوید: دوجهان را کند یکی لقمه/ شعله هایی که در نهان دارم....عشق گشاید دهن از بحر دل/ هر دو جهان را بخورد چون نهنگ....) ....و نجعلهم الوارثین....و آنان را وارثان می گردانیم( الوارثین یعنی وارث آنچه خداوند مالک است، نه تنها زمین  یعنی وارثان مطلق زمین و آسمان حتی بهشت و دوزخ ) و این زاییده شدن پس از مرگ و نو شدن جهان هستی پس از ژولیدکی و پیری است....حافظ هم همین را می گوید: آدمی در عالم خاکی نمی آید ب دست/ عالمی دیگر بیاید ساخت وزنو آدمی....نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد/ عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد....بیاتاگل برافشانیم و می در ساغر اندازیم/ فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم....مولانا هم ب شکافته شدن آسمان در آخرالزمان و درانداخته شدن طرحی نو اشاره میکند....آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد/ مژده دهید باغ را بوی بهار می‌رسد / چاک دست آسمان غلغله ایست در جهان / عنبر و مشک می‌دمد سنجق یار می‌رسد....یا می گوید: بشکافد آن دم آسمان ، نی کون ماند نی مکان/ شوری درافتد در جهان وین سور بر ماتم زند/ حق آتشی افروخته تا هرچه ناحق سوخته/ آتش بسوزد خلق را بر قلب این عالم زند....و این اتفاق زمانی می افتند که مآؤالنسل بشر خشک می‌شود و جهان ب پایان خود نزدیک میشود و  جهان هستی در معرض فنا و نابودی قرار میگیرد و آنگاه خداوند عالم و آدم را از نو از مآء معین خلق میکند و می آفریند: کما قال عزوجل: قل ارایتم آن اصبح مآؤکم غورا فون یاتیکم بمآء معین....ای پیامبر بگو آیا ندیدید اگر در سحرگاهی مآؤالنسل شما خشک شد و فرو رفت ( پس آنگاه جهان هستی در معرض فنا و نابودی قرار گرفت) پس کیست دوباره عالم و آدم را از نو از مآءمعین خلق میکند....بقول مولانا: ماومتی‌ پاک رفت، مآء منی خشک شد/ گشت پری آدمی صورت انسان پری...یا بقول حافظ: دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند/ گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند....آدمی در عالم خاکی نمی آید ب دست/ عالمی دیگر بیاید ساخت و زنو آدمی....شراب حق ( مآء معین) حلال اندر حلال است/ می خم خدا نبود محرم/ ازین باده جوان گرخورده بودی/ نبودی پشت پیرچرخ را خم/ زمین ار خورده بودی فارغستی/ ازینکه ابر تر بارد بر اونم....چنان مست است از آن دم جان آدم/ که نشناسد از آن دم جان آدم/ زشور اوست چندین جوش دریا/ زسرمستی او مست است عالم/ زهی سر ده که گردن زد اجل را/ که تا دنیا نبیند هیچ ماتم....هین بیخ مرگ برکن، زیرا که نفخ صوری/ گردن بزن خزان را چون نوبهار گشتی...منظور مولانا از شه زیبا در این غزلیات وجود مقدس حضرت صاحب الزمان عج است 

احمد رحمت‌بر در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۳ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۲۰:۱۵ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۳۰:

این دو بیتی در مفهوم، نزدیک به دو بیتی ۲۸۸ باباطاهر است: 

هر آن باغی که نخلش سر به در بی

مدامش باغبون خونین جگر بی

بیاید کندنش از بیخ و از بن

اگر بارش همه لعل و گهر بی

برمک در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۳ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۷:۵۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱۸:

که اکنون چه داری ز رستم نشان
که گم باد نامش ز گردنکشان
که رستم منم کم مماناد نام
نشیناد در شیونم پور سام

۱
۵۲۱
۵۲۲
۵۲۳
۵۲۴
۵۲۵
۵۶۵۹