گنجور

حاشیه‌ها

محمد مهدی سقط فروش در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۳:۲۳ در پاسخ به مرضیه دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۱:

عاشق حقیقی شو‌ ...

محمد مهدی سقط فروش در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۳:۲۰ در پاسخ به مسعور دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۱:

معنی ظاهریش یعنی در راه عشق دنبال نقشه و کلک و ... نباش . ولی معنی حقیقیش رو خودم هم نمیفهمم

محمد مهدی سقط فروش در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۳:۱۸ در پاسخ به عماد دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۱:

چراش که کشخصه

اگر آینه پاک نباشد ، نوری را جلوه نمی دهد .

سین کاف در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۱۰ در پاسخ به پيرايه یغمایی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۸:

ممنون از توضیح شما

کوروش در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۰۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۴ - رقعهٔ دیگر نوشتن آن غلام پیش شاه چون جواب آن رقعهٔ اوّل نیافت:

نیست غیر نور آدم را خورش

 

از جز آن جان نیابد پرورش

 

چجوری خونده میشه ؟

 

کوروش در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۰۶ در پاسخ به Nima Azad دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۴ - رقعهٔ دیگر نوشتن آن غلام پیش شاه چون جواب آن رقعهٔ اوّل نیافت:

متاسفم بابت این کوته نظری

erfan asgari در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۰۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۷:

زحمت میکشید یکی بیت به بیت مفهومو منظور شاعرو بگه

بابک بامداد مهر در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰:

غبار خط بپوشانید خورشید رخش یارب

بقای جاودانش ده که حسن جاودان دارد.

حافظ همیشه غبار را در برابر خورشید می آورد و غلبه و جاودانی را از آن خورشید می داند"که به خورشید رسیدیم و غبار آخرشد" اینجاهم می گوید باوجود اینکه غبار موها چهره ی خورشید را پوشانید از خدا می طلبد اورا زندگی جاودان دهد که زیبایی همیشگی دارد.صرفا تصویرسازی ودعاگویی و تعظیم زیبایی است.البته به جای بقا ،حیات جاودانش ده هم آمده است

امیرحسین شکری در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۰۲ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۸ - در مدح بهرامشاه:

جان ز جانی توبه کرد

جان از جان بودن[_َش] توبه کرد

Morteza Astami در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۱۳ در پاسخ به رضا ساقی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۸:

با سلام.به نظر این بنده حقیر بیت خیال اب و گل در ره بهانه.میتونه بی این معنی هم باشه که اگه میخوای به معشوق دست پیدا کنی بهانه نیار که راه پر از اب و گل هست و نمیشه به معشوق رسید.سختی های راه رو باید به جان خرید.

عرب عامری.بتول در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۳۹ دربارهٔ محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه » شمارهٔ ۲۱:

چقدر این شعر در عین تضادها، زیباست.

جمال روی ناشسته یار دیدن،چشم بدون سرمه، اما سیاه یار دیدن 

این یعنی بالاترین درجه زیبایی رو داشتن، و بقیه ابیات که بسیار زیباست.

 

محمد حسین شعفی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۰۸ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۹۶:

جل و علا صفات خداوند است به معنی بزرگ و جلیل و اعلا

برمک در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۰۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۱۰:

بخ بخ بدین سروده
بنامه نخست آفرین گسترید
بدان دادگر کو جهان آفرید

ازویست شادی ازویست زور
خداوند کیوان و ناهید و هور

خداوند هست و خداوند نیست
همه بندگانیم و ایزد یکیست

ازو باد بر سام نیرم درود
خداوند کوپال و شمشیر و خود

چمانندهٔ دیزه هنگام گرد
چرانندهٔ کرگس اندر نبرد

فزایندهٔ باد آوردگاه
فشانندهٔ خون ز ابر سیاه

گرایندهٔ تاج و زرین کمر
نشانندهٔ زال بر تخت زر

محسن ز در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۸:۵۱ در پاسخ به عباس دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۰:

«مقراض» به معنای قیچی است و «قراضه» چیزی است که از مقراض می‌ریزد.

وقتی که استاد زرگر مشغول کار است، شاگردی در کنار دست استاد خرده‌های طلا را که از ابزار او می‌ریزد جمع آوری می‌نماید که به او «قراضه چین» می‌گویند و بدیهی است که آنچه که شاگرد بدست می‌آورد در برابر اصل زر که در دست استاد است مقدار ناچیزی است.

با این توصیف، مفهوم «شاهان قراضه چین او» چنین است : شاهان که مال و مکنت عالم در دست آنان است، آنچه دارند در مقابل آنچه که او دارد، مانند دارایی قراضه چین در مقابل دارایی استاد است و هرآنچه دارند را از ریزش دست او بدست آورده‌اند.

عباس جنت در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۸:۲۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹:

  در آینجا مانندد ضرب المثل معروف "خواهی نشوی رسوا هم رنگ جمأعت شو" سعی می‌کند خود را به جامعه وفق دهد: 

 رو ترش کن که همه روترشانند این جا / کور شو تا نخوری از کف هر کور عصا

لنگ رو چونک در این کوی همه لنگانند / لته بر پای بپیچ و کژ و مژ کن سر و پا

زعفران بر رخ خود مال اگر مه رویی / روی خوب ار بنمایی بخوری زخم قفا

 مولانا پس از تعمق در دریای کلمات الهی به رموز و اسراری آشنا شد که قادر نبود آنها را بیان کند و مردم زمانش آمادگی شنیدن این اسرار را نداشتند و گوش شنوایی نبود

بس کن و خاموش مشو صدزبان / چونک یکی گوش نیاورده‌اند

اجازه هم نداشت که فاش گوید

فرمان کنم چو گفت خمش من خمش کنم / خود شرح این بگوید یک روز آن امیر

سخن های بسیاری دارد ولی نمیتواند فاش گوید
سخنها دارم از تو با تو بسیار / ولی خاموشیم پند عظیمست
اسراری که میداند اسرار پوشیده است برای مردم زمانش نیست و سبب رمیدن آنها میشود
دم نزدم زان که دم من سکست / نوبت خاموشی و ستاریست
خامش کن که تا بگوید حبیب / آن سخنان کز همه متواریست
سک = میله ای نوک تیز برای راندن چهارپایان؛ سیخ ونک
 
اگر گفته شود دشمن پیدا خواهد کرد مانند ابو لهب عموی پیغمبر اکرم که با او دشمنی بر خواست
خاموش کن و هر جا اسرار مکن پیدا / در جمع سبک روحان هم بولهبی باشد
ولی‌ غیر مستقیم حرف دلش را میگوید
خاموش اگر توانی بی‌حرف گو معانی / تا بر بساط گفتن حاکم ضمیر باشد
زین واقعه مدهوشم باهوشم و بی‌هوشم / هم ناطق و خاموشم هم لوح خموشانم
هیچکس هوش فهمیدن اورا ندارد

خمش کردم که آن هوشی که دریابد نداری تو / مجنبان گوش و مفریبان که چشمی هوش بین دارم

در جایی دیگر هیچ کس را محرم راز نمی بیند:
من خمش کردم به ظاهر لیک دانی کز درون / گفت خون آلود دارم در دل خون خوار خود
درنگر در حال خاموشی به رویم نیک نیک / تا ببینی بر رخ من صد هزار آثار خود
این غزل کوتاه کردم باقی این در دل است / گویم ار مستم کنی از نرگس خمار خود
ای خموش از گفت خویش و ای جدا از جفت خویش / چون چنین حیران شدی از عقل زیرکسار خود
ای خمش چونی از این اندیشه‌های آتشین / می‌رسد اندیشه‌ها با لشکر جرار خود
وقت تنهایی خمش باشند و با مردم بگفت / کس نگوید راز دل را با در و دیوار خود
تو مگر مردم نمی ‌یابی که خامش کرده‌ای / هیچ کس را می نبینی محرم گفتار خود

برگ بی برگی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۳:۴۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۲:

به جانِ او که گَرَم دسترس به جان بودی

کمینه، پیشکش به بندگان آن بودی 

"جانِ او" یعنی جانِ زندگی یا خداوند که جانِ جانان و جانِ جهان است، پس حافظ به چنین جانی قسم می خورد که اگر او را دسترسی به "جان" یا عالمِ حضور و معنا باشد، این کمینه(حافظ) آنرا به بندگانِ خداوند پیشکش خواهد نمود. خوانشِ کمینه پیشکش بدونِ مکث و کاما خطا بنظر میرسد زیرا که جان یا عالمِ غیب و شهود و "جان" مبرا از ارزش‌گذاری ست و حافظ با شکسته نفسی و فروتنی خود را کمینه ای توصیف می کند که از راهیابی به عالمِ جان  ناتوان است و می فرماید که اگر چنین توفیقی می یافت با سخاوتِ تمام هر آنچه را از اسرارِ "جان" کشف می کرد بصورتِ شعر و غزل پیشکشِ بندگانِ خدا می نمود.

بگفتمی که بها چیست خاکِ پایش را

اگر حیاتِ گرانمایه جاودان بودی

پس‌حافظ در ادامه می فرماید در صورتِ راهیابی به عالمِ جان بدونِ تردید او به بندگانِ خدا می گفت که بهایِ خاکِ پایش چیست و سالکانِ عاشق باید چه بهایی را بپردازند تا بتوانند خاکِ پایش را سرمهٔ چشمانِ خود کنند و به بینشِ خداوندی یا همان جان دست یابند و اگر حیات و عمرِ گرانمایهٔ حافظ جاودان می بود و تا ابدیت هم ادامه می داشت او از این کار دست نمی کشید و از چگونگیِ راهیابی به جان و خاکِ پایش سخن می گفت و برای بندگانش غزل می سرود.

به بندگیِّ قدش سرو معترف گشتی

گرش چو سوسنِ آزاده ده زبان بودی

سوسن بواسطۀ اینکه آزاده است در معنایِ مثبتِ خود آمده، و بعبارتی اگر آزاد و رها از خود نباشد که مجاز به سخنوری نیست و حتی یک زبان هم برای او زیادی ست چرا که همهٔ وجودش باید که گوش باشد و بفرمودهٔ مولانا؛

" چون تو گوشی او زبان، نی جنسِ تو☆ گوشها را حق بفرمود انصتوا"

پس حافظ ادامه می دهد اگر او چون سرو تعالی یافته، از جنسِ جان می شد و مُجاز می بود به اینکه چون سوسن با ده زبان سخن بگوید آنگاه ضمنِ اینکه تا ابدیت هم از بهایِ خاکِ پایِ معشوق سخن می گفت، به بندگیِ این سرو( خود) در برابرِ آن جان اعتراف می کرد، یعنی وحدت و یکی شدنِ عاشق با معشوقِ الست لازمه‌ی سخن گفتن است و سخنورانی چون حافظ و مولانا باید که چون سرو باشند تا بتوانند به "جان" دسترسی داشته و آنگاه از جانبِ او جوازِ سخن گفتنِ بسیار ( با ده زبان) به آنان داده شود، چنین سروی به این امر اعتراف می کند که بندهٔ اوست و قدِ سروِ بلند قامتی چون حافظ کجا و آن جان کجا؟ بعبارتی اولین سخنِ سروِ آزاده ای که به آستانش راه یافته است و با خداوند یا زندگی به وحدت و یگانگی رسیده این است که به بندگیش معترف باشد. بیت را به هر دو صورتِ شرطی یا خبری می توان خواند که هر دو خوانش یک معنا را تداعی می کنند.

به خواب نیز نمی بینمش، چه جای وصال

چو این نبود و ندیدیم، باری آن بودی؟

حافظ می‌فرماید که او به خواب هم آن "جان" را نمی بیند چه جای آن دارد که به وصالش برسد و با او یکی شود، پس چون حتی خوابی در کار نبوده و به خواب هم اورا ندیده است آیا وصالی بوده است؟ درواقع حافظ شکسته نفسی کرده و قصدِ آن دارد که بگوید سخنانِ ذکر شده قاعده ای کلی ست و سخن یا شرابی از عالمِ جان و معنا بر کسی جاری نمی گردد مگر اینکه به جان متصل شده باشد، چنانچه مولانا می‌فرماید؛

پیشِ من آوازت آوازِ خداست     عاشق از معشوق حاشا که جداست

اتصالی بی تَکَیُّف بی قیاس        هست ربُّ الناس را با جانِ ناس

اگر دلم نشدی پایبندِ طُرِّهٔ او

کی اش قرار در این تیره خاکدان بودی؟

اما پرسشی به ذهن می آید ک اگر حافظ متصل به "جان" نیست پس‌چگونه است که چنین سخنانِ عارفانه و حکیمانه ای بر زبانش جاری می گردد؟ طره یا زلف بخشی از موی معشوق است که رخسارِ او را پوشانیده و از دیدِ مشتاقان و عاشقان پنهان می دارد و حافظ می‌فرماید او فقط پایبند و متعهد به طُرِّهٔ اوست تا آنرا از دست ندهد،‌ باشد که سرانجام روزی آن زیبا روی رخسار بنماید و حافظ نیز همچون عارفان و راه یافتگان به وصالش برسد، پس به این امید در این جهان که در نظرِ او تیره خاکدانی بیش نیست قرار و آرامش یافته است.

به رخ چو مِهرِ فلک بی نظیرِ آفاق است

به دل دریغ که یک ذره مهربان بودی

فلک یا روزگار به رخ یا صورتِ ظاهر در همهٔ آفاق و جهانِ هستی بسیار مهربان است و با نشان دادنِ جاذبه های این جهانی به انسان وعدهٔ سعادتمندی به او می دهد اما در باطن دریغ و افسوس که یک ذره هم مهر و عشق ندارد و بی رحمانه پس از عمری کوشش به انسان می گوید که چیزهای این جهانی تا امروز حتی یک بار هم آن خوشبختیِ حقیقیِ موعود را محقق ننموده است، حافظ می‌فرماید معشوقِ الست نیز آن شاهدِ زیبا رویی ست که رخساره به کسی نمی نماید، یا چنانچه در ابیاتی دیگر می‌فرماید؛ "گرچه مویِ میانت به چون منی نرسد☆خوش است خاطرم از فکرِ این خیالِ دقیق"، "بجز خیالِ دهانِ تو نیست در دلِ تنگ☆ که کس مباد چو من در پیِ خیالِ محال"، "مردم در این فِراق و در آن پرده راه نیست☆ یا هست و پرده دار نشانم نمی دهد".

و بسیار ابیاتِ دیگری که از عدمِ امکانِ وصلِ مُدام یا دسترسی به جان سخن می گوید و این چنین مضمون پردازی های مَجازی صرفاََ بمنظورِ القایِ مفاهیمِ عارفانه است و البته همین وصل های کوتاه مدت است که شرابِ عشق را بر سوسن های آزاده و ده زبان جاری می کند تا پیشکشِ بندگانش کنند.

درآمدی ز درم کاشکی چو لمعهٔ نور

که بر دو دیدهٔ ما حکمِ او روان بودی

روان بودنِ حکم و فرمان در اینجا یعنی پذیرفتنِ آن به‌ دیدهٔ منت، پس‌حافظ آرزو می کند که ای کاش آن معشوقِ جان نیز همچون لمعه یا پرتوی نوری که از در به درونِ خانه و اتاقِ تاریک می تابد، بر درونِ خانهٔ تاریکِ دل می تابید که در اینصورت حافظ حکم یا جوازِ او برای سوسنی و سخنوری را بوسیده و به دو دیدهٔ منت می‌گذاشت. یعنی حال که وصالش میسر نیست اگر پرتوی از نورِ جان و عالمِ معنا بر دلِ عاشقی چون حافظ بتابد او به شمه ای از اسرارِ هستی واقف خواهد شد و به کفایت شرابی بر او جاری می گردد تا او نیز در فرمِ  و قالبِ شعر و غزل به عاشقان و بندگانش بچشاند.

ز پرده نالهٔ حافظ برون کِی افتادی

اگر نه همدمِ مرغانِ صبح خوان رودی

ناله در اینجا همین سخنان و اشعار و غزلهای زیبا هستند و مرغانِ صبح عندلیبانِ نغمه سرایی چون عطار و فردوسی و نظامی و سعدی هستند که بدونِ تردید با همدمی و همنشینی با آنان بوده است که چنین ناله های زیبایی از پردهٔ غیب بیرون فتاده و بر زبانِ حافظ جاری شده است،‌ پس‌اگر وصالش برای لحظه ای هم ممکن نیست عاشقانش می توانند با حافظ و بزرگانِی که ذکر شد و مفاخرِ فارسی زبانان و جهانیان هستند همدم شوند تا لمعهٔ نوری بر درگاهِ خانهٔ دلِ آنان نیز تابیده و درونشان را روشن و منور کند.

 

 

رضا س در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۲:۴۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۰:

حسام الدین سراج در یکی از کنسرت‌های اوایل دهه هشتاد این غزل رو به زیبایی و به صورت تصنیف اجرا کرد که متاسفانه هنوز منتشر نشده

رضا شاهی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۵۹ در پاسخ به همایون دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۰:

چه چیزی در این شعر دیدی که چنین نظری دادی؟ کجای این غزل سبک و کم ارزش است؟؟؟؟

رضا شاهی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۵۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۰:

پولادپاره‌هاییم آهن‌رباست عشقت..

 

مگه می‌شه با این کلمات زمخت، چنین شیرین سخن گفت؟ عجب عجب عجب وای

شهریار شریفی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۳۷ در پاسخ به آرش طوفانی دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۹ - پیدا شدن روح القدس بصورت آدمی بر مریم بوقت برهنگی و غسل کردن و پناه گرفتن بحق تعالی:

سلام  خدمت دوستان فرهیخته  ، ربوه دو بار در قرآن کریم بکار برده شده و  در قرآن به معنی سرچشمه و ابتدای  نهر که آب بیشتری از بقیه جاها دارد  می باشد و انفاق در راه رضایت خدا را به گیاهان سر ربوه تشبیه نموده که اگر باران ببارد ثمرش دوبرابر می‌شود واگر هم باران نبارد چون ریشه اش در ربوه است خشک نخواهد شد.

۱
۵۰۶
۵۰۷
۵۰۸
۵۰۹
۵۱۰
۵۶۵۹