گنجور

حاشیه‌ها

سارا رشیدی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۲۳ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۴۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴:

چقدر زیبا چقدر زیبا و عمیق...استاد شجریانم خیلی دلنواز خوندن این شعر رو...

سرفَرازم کن شبی از وصلِ خود ای نازنین

 

محسن مرتضوی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۲۳ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۷:۴۱ در پاسخ به مرضیه دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۲۴:

بله درستش کافِر است.

سید مصطفی تهرانی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۲۳ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۲۳ دربارهٔ نورعلیشاه » دیوان اشعار » غزلیات » بخش اول » شمارهٔ ۱۹۷:

قلزم زخار. به معنای دریای خروشنده است

که باید دیکته آن اصلاح شود

یار در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۲۳ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۰۳ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » حضریات » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۸:

چون در آیی نتوانم که مراد از تو بجویم

 

که من از خود بروم چون تو پری چهره درآیی

 

شاهکار است این بیت و ما را یاد این بیت سعدی می‌اندازد

 

از در در آمدی و من از خود به در شدم

 

گویی کزین جهان به جهان دگر شدم

 

خواجو در دیگر ابیات این شعر نیز به اشعار سعدی نظر داشته است

 

شاهکار است این شعر و چقدر خواجو در شعر تواناست

Zohre در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۲۳ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۸:۱۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲۳ - مثل:

با درود و سپاس از سایت محترم گنجور

لطفا معنی این مصراع را توضیح دهید: 

گفت جوع از صبر چون دو تا شود

 

برگ بی برگی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۲۳ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۶:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۶:

صبا تو نکهتِ آن زلفِ مشک بوی داری

به یادگار بمانی که بویِ او داری

در شعرِ عرفانی صبا به سر کویِ معشوق راه داشته و آن نفخهٔ خوشِ مُشک گونه یا پیغامهای معنوی را به عاشقانِ حضرتش می‌رساند و همچنین به مبادله‌ی پیام های عاشقانه مابینِ عاشقان و عارفان می‌پردازد، درواقع شعری یا سخنی حکیمانه که بوی حق از آن شنیده می شود به نحوی منتشر شده و به گوشِ عاشق یا پویندهٔ راهِ عاشقی می رسد و این بازنشر را به صبا نسبت داده اند. پس حافظ ضمنِ ستایش از صبا که پیغامی را از بزرگی به او رسانیده است تاکید می کند که او همواره نکهت و بویِ خوشِ معشوق را به همراه دارد، مصراع دوم ایهامی در معنی دارد چنانچه "بوی" نیز دارای ایهام است، در معنایِ نخست حافظ آرزوی یادگاری و استمرارِ صبا را دارد که همواره بویِ مُشکِ زلفِ معشوقِ الست با اوست و در معنای دیگر "بوی" به معنی آرزومندی آمده و می فرماید به یادگار و جاودانه می‌ ماند هر آن که بوی و آرزویِ آن معشوق را در سر دارد.

دلم که گوهرِ اسرارِ حُسن و عشق در اوست

توان به دستِ تو دادن گرش نکو داری

پس‌حافظ که بنحوی پیغامی از سویِ عارف یا بزرگی را دریافت کرده است به صبا ایمان آورده و می فرماید دلِ عاشقی چون او را که گوهرِ اسرارِ حُسن و عشق (خداوند) در اوست می توان به دستِ بادِ صبا داد بشرطِ اینکه آن را پاس داشته و نکو دارد، یعنی سرِّ عاشقیِ حافظ را بر دیگران فاش نکند، چرا که بادِ صبا از دیرباز شهره است به انتشارِ اسرارِ دیگران که این هم از روی عادتِ دیرینه و به اقتضایِ کار و وظیفه ای ست که زندگی برای او مقرر کرده است.

در آن شمایلِ مطبوع هیچ نتوان گفت

جز این قدَر که رقیبانِ تند خود داری

شمایل یعنی تصویر و حافظ که پیغامِ عشق را از صبا دریافت کرده است شمایل و تصویرِ گوینده‌ی پیغام که ی تواند پیر یا عارفی فرزانه باشد در نظرش مجسم می شود که مطبوع است و هیچ گونه ابهام و ایرادی بر او وارد نیست، پس‌تنها نکته ای که به نظر می رسد اینکه پیرِ خردمندی که صبا پیغامِ او را به حافظ رسانده است رقیبانی تند خو دارد و چون پیش از این " پشمینه پوشِ تند خو" را بیاد داریم که " از عشق نشنیده است بو" و گمانِ آن می رود که این رقیبانِ تند خو صوفی یا کسانی شبیهِ شیخ و زاهد و واعظ باشند.

به جرعهٔ تو سرم مست گشت نوشت باد

خود از کدام خُم است این که در سبو داری؟

بنظر می رسد ابیاتِ چهارم و ششم در جایِ درستِ خود قرار ندارند و چنانچه در نسخه ای که به خطِ سلطانعلی مشهدی کتابت شده و شمایِلش در همین صفحه ثبت شده بر این امر صحه می گذارد. پس‌بمنظورِ انسجام در معنای غزل کتابتِ ذکر شده را مبنا قرار داده و حافظ خطاب به پیرِ یا عارفِ فرزانه ادامه می دهد؛ به همان یک جرعه شراب که از پیغام و شرابِ تو نوشیدم مست شدم، عجب شرابی، نوشت باد اما پرسشی دارم که اینچنین شرابِ نابی را که در سبو داری و هم خود می نوشی و هم از فیضش دیگران را نیز بهرمند می کنی از کدام خُم است، یعنی سرچشمه‌ی چنین شرابی کجاست؟

دَم از ممالکِ خوبی چو آفتاب زدن

تو را رسد که غلامان ماه رو داری

پس حافظ از زبانِ کسی که تا کنون ازشرابِ بی خاصیتِ پشمینه پوشِ تند خو می نوشیده است و اکنون با جرعه ای از شرابِ عالی و حقیقی مست شده است می فرماید آن تند خو با آن شرابِ توهمیِ خود دم از ممالکِ خوبی می زند که همچون آفتاب بر سرزمین های خشک تابیده و به آنها حیات و زندگی می بخشد، اما اکنون با این شرابی که داری می بینم چنین ادعایی به تو می رسد و دلیلِ آن نیز غلامان و ملازمانِ زیبا رویی هستند که در خدمتِ تو هستند و بادِ صبا یکی از آنهاست که جرعه ای از شرابِ عشقت را پیشکشِ حافظ نمود.

قبای حُسن فروشی تو را برازد و بس

که همچو گُل همه آیین رنگ و بو داری

پس‌حافظ ادامه می دهد آن پشمینه پوشِ تند خو که نه شرابش گیرایی دارد و نه آیینِ رنگ و بویِ گل را می داند،‌ یعنی گلی ست که نه رنگ دارد و نه بو اما قبای حُسن فروشی بر تن کرده و به دیگران فخر فروشی می کند اما ای پیرِ فرزانه اکنون می بینم چنین قبای حُسن و زیبایی برازندهٔ توست زیرا که هم شرابی ناب داری و هم اینکه از رنگ و عطرِ گُل نیز برخوردار هستی.

نوای بلبلت ای گُل کجا پسند افتد

که گوش و هوش به مرغانِ هرزه گو داری

گُل در اینجا استعاره از سالکِ عاشقی ست که تا پیش از این گوش و هوش به مرغانِ هرزه گویی چون آن پشمینه پوشِ تند خود داده بود و لاجرم نوا و نغمهٔ بلبلانی چون حافظ و مولانا مورد پسندش قرار نمی گرفت، امروزه هم می بینیم بندگانِ خدایی را که آنچنان گوش و هوش به مرغانِ هرزه گو داده اند که دیگر گوشی برای شنیدنِ نوا و نغمه های آسمانیِ بزرگان و عارفان نداشته و حتی آنان را تکفیر  می کنند و آن مرغانِ تندخو نیز اگر هم حقیقت را دریابند‌سرکشی کرده، دم نمی زنند تا مبادا بازارشان کساد شود.

به سرکشیِ خود ای سروِ جویبار مناز

که گر بدو رسی از شرم سر فرو داری

سروی که در کنارِ جویباری باشد ریشه اش کوششی برای دریافتِ آب از منابع مختلف نمی کند و به همان باریکه آبی که غالبن نیز گل آلود است بسنده می کند، پس‌ حافظ آن رقیبِ تند خوی یا مرغِ هرزه گو را به چنین‌ سروی تشبیه کرده و خطاب به او می فرماید به سرکشی و گردن فرازیِ خود مناز که اگر به عارف و حکیمی حقیقی چون مولانا و سعدی و حافظ برسی از شرم سر را فرو می داری، یعنی با دیدنِ مرتبهٔ متعالیِ آنان درخواهی یافت که قبای حُسن فروشی برازندهٔ تو نیست و دیگر از ممالکِ خوبی دَم نخواهی زد، زیرا که بفرموده مولانا عارف" هر لحظه و هر ساعت یک شیوهٔ تو آرد☆ شیرین تر و نادر تر از شیوهٔ پیشینش " اما مرغانِ هرزه گو همان چند خطی را که از حفظ کرده اند چه بسا برای ۵۰ یا ۶۰ سال تکرار کرده و به خوردِ مخاطبینِ خود می دهند.

ز کنجِ صومعه حافظ مجوی گوهرِ عشق 

قدم برون نِه اگر میلِ جست و جو داری 

صومعه نمادِ عبادتگاه است که همهٔ مکاتب و باورها را در بر می گیرد، پس حافظ می‌فرماید از گوشه نشینی در کنجِ اماکنی چون صومعه و خانقاه گوهر عشق یافت نمی شود، پس اگر میلِ جستجو و تحقیق را داری تا به آن گوهر دست یابی باید که از این گوشه ها بیرون رفته و در پِیِ یافتنِ اسرارِ عشق جرعه نوشِ بزرگان و عارفانی شوی که این راه را پیموده اند و رنگ و بوی گُل دارند.

سر ز حیرت به در میکده ها بر کردم

چون‌ شناسایِ تو د صومعه یک پیر نبود

 

 

mohammad nemigam در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۲۳ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۳:۲۳ دربارهٔ هجویری » کشف المحجوب » باب اختلافهم فی الفقر و الصّفوة » بخش ۱ - باب اختلافهم فی الفقر و الصّفوة:

پاراگراف 10 غلط داره:

تَعِسَ عبدُ الدّرهمِ وتَعِسَ عبدُ الدّینارِ و تعسَ عبدُ والخمیصَة والقطیفَة.

بدبخت غلام درهم و بدبخت غلام دینار و بدبخت غلام خمیسه و مخمل.

سما اجاکه در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۲۳ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۲۴ در پاسخ به 7 دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵:

ممنون دنبال همین بودم

 

مجتبی رضایی بزرگمهر در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۲۳ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۱۹ در پاسخ به مجتبی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷:

فکر میکنم مشکلی ندارد، معنای اوان ظرف هست، و اینطوری معنا میشود، عمر مانند ظرفی هست که وصال مانند شربتی در آن.

کوروش در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۲۳ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۱۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۵ - قصهٔ آنک کسی به کسی مشورت می‌کرد گفتش مشورت با دیگری کن کی من عدوی توم:

شهر پر دزدست و پر جامه‌کنی

 

خواه شحنه باش گو و خواه نی

 

!!

 

 

سروش کیان‌آرا در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱:

توضیحات دکتر شفیعی کدکنی در «گزیده غزلیات شمس» چاپ بیست و هشتم:

بادۀ منصوری: شراب شوق و جذبه که در منصور (حسین‌بن منصور حلاج) بود و بر اثر همین شیدایی و شور چنان در عشق الهی مستغرق بود که خود را در میان نمی‌دید و انا الْحَق می‌گفت و بر اثر همین سخنان او را به دار آویختند و پیکرش را سوختند و خاکسترش را به امواج دجله سپردند. منصور، در ادب صوفیه، به گونۀ اسطورۀ عشق الهی درآمده است.

یاسین: سورۀ ۳۸ قرآن کریم و منظور در اینجا رسول اکرم (ص) است که بنا بر تفاسیر طرف خطاب یاسین است.

کار تو کند چون زر: کار چون زر شدن (از تعبیرات قدیمی و رایج در ادب فارسی)، سامانی سخت خوش یافتن.

علی اشرفی نوشنق در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۵۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲:

 در بیت آخر سعدِغیور

باید با کسره خوانده شود چون ترکیب وصفی هست

اشاره دارد به سعدبن عباده طبق قانون دستور وقتی موصوف قبل از صفت واقع شود  حتماً باید بین شان کسره بیاید  مگر اینکه ترکیب وصفی مقلوب باشد در آن صورت بدون کسره خوانده می‌شود

مانند پسرِ شجاع باید باکسره ادا شود 

اگر بگوییم شجاع پسر اینجا شد ترکیب وصفی مقلوب بدون کسره اداشود 

وقتی اینجا میگوید سعدبن عباده غیور اسم تلخیص شده  فقط سعد را آورده شده سعدِغیور

سیدمهدی یوسفی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۲۰:۴۱ در پاسخ به امید صادقی دربارهٔ سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۹:

یکی از خوبی‌های خاموشی برای سعدی اینه که عیب‌ها برملا نمیشه. اینجا هم اگر جهود حرف نمی‌زد سعدی ایراد محله رو نمی‌فهمید.

سعید نعمتی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۵۵ در پاسخ به جهن یزداد دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱۸:

ماتمم

زکریا ناراضی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۳۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جمشید » بخش ۱ - پادشاهی جمشید هفتصد سال بود:

بیت ۱۸(جسارتا)

گروهی که توکازیان خوانیش و نه کاتوزیان

عمران عمران در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۰۰ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی معرفت » حکایت مردی که در کوه چین سنگ شد:

بیت پنجم، مصرع دوم:

سنگ شد از دست کافر نعمتان

بیت دهم، مصرع اول:

ور نیابی جوهرت ای هیچ کس

Zahra در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۷:۲۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۶:

ممکنه بیت آخر رو برام معنا کنید؟

که برسر می‌نهی پایش؟ش جهش ضمیر داره؟یعنی پا بر سر خاک می‌نهی؟

 

سعیدی سعیدی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۳۴ دربارهٔ شیخ بهایی » دیوان اشعار » مثنویات پراکنده » شمارهٔ ۵:

با سلام با توجه به تذکر دوستان عزیز یک بیت از این مثنوی جا افتاده در متن کاغذی هم که قرار دادید قبل از الهی به زهرا ... این بیت هست.  الهی به خورشید اوج هدایت الهی الهی به شاه ولایت

 

 

مهدی از بوشهر در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۱۲ در پاسخ به دکتر علیرضا محجوبیان لنگرودی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸:

سپاس از توضیحات دوستان علی الخصوص جنابعالی 

برگ بی برگی در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۳، ساعت ۰۵:۴۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۴:

شهری ست پر ظریفان، وز هر طرف نگاری

یاران صلایِ عشق است، گر می کنید کاری

شهر در اینجا کنایه از جهانِ ماده است، ظریفان یعنی زیبایان، و نگار که به معنیِ نقش و بُت نیز آمده استعاره ای از همهٔ زیبایی های این جهان است که تصویری مجازی از آن زیباییِ مطلق یا معشوقِ ازلی می باشد. و حافظِ عاشق به هر سویِ این جهان که می نگرد ظریف و زیبایی می‌بیند و این زیبایی ها را نگار یا عکسی از رخسارِ زیبای یار. در مصراع دوم یاران همهٔ انسان‌ها هستند که به یک منظور پای در این جهان گذاشته اند تا با یاریِ یکدیگر به منظورِ خود که پرده افکندن از رخسارِ زیبایِ معشوقِ الست در جهانِ فُرم است نائل شوند، پس‌حافظ یاران یا همهٔ انسان‌ها را مخاطب قرار داده و می فرماید اینهمه زیبایی و ظرافتِ در خلقت از کهکشان‌ها تا اعماقِ دریاها و کوه و جنگل و حیاتی اینچنین  زیبا و منحصر بفرد از گیاهان و گلهای رنگارنگ تا پروانه ها و پرندگانِ زیبا و پر نقش و نگار، از آبزیان تا حیواناتِ بی نظیرِ جنگل و از همه زیباتر انسان با همهٔ استعداد و توانایی هایی که می بینیم، و در یک کلام کُلِّ هستی با این تنوعِ شگفت انگیزِ خود که نگار و نقشی مَجازی و یک پرتو از آن حُسنِ ازلی هستند پیغامی دارند، پس‌ ای یاران اگر قصدِ کارِ عاشقی دارید این زیبایی هایِ جهانِ فرم صلا و دعوتی هستند برای پرداختن به کارِ عاشقی و دیدنِ رخساری که در پسِ ظریفان و زیبایی های این جهان قرار دارد.

چشمِ فلک نبیند زین طرفه تر جوانی

در دستِ کس نیفتد زین خوبتر نگاری

طرفه یعنی کمیاب و شگفت‌انگیز، و جوان در اینجا یعنی حادث و جدید که در مقابلِ خداوند که پیر است و قدیم آمده است، پس‌ حافظ ادامه می دهد فلک یا روزگار از این پس چنین حیاتِ طرفه و شگفت انگیزی که در کل هستی بی نظیر و یگانه است را به چشم نخواهد دید و از اینچنین نگاری خوب تر و زیباتر در دستِ کسی نمی افتد تا با نظر بر آن در اصلِ این زیباییِ خیره کننده یا آن یگانه نقاشِ ازل اندیشه کند.

هرگز که دیده باشد جسمی ز جان مرکب

بر دامنش مبادا زین خاکیان غباری

مرکب یعنی درآمیخته و حافظ به اعجازِ حیات یعنی انسان می پردازد که جسم است اما ترکیب یافته با جان است، و می‌فرماید تا پیش از حضورِ انسان در این شهر یا نگارستان هرگز کسی چنین معجزه ای را ندیده است، تا پیش از این سایرِ موجودات از جماد و نبات و حیوان که جسمِ محض هستند در جهان بودند اما اینکه جانی از عالمِ معنا و امتدادِ جانان در جهانِ اجسام حضور یابد هرگز اتفاق نیفتاده بود، چنانچه مولانا می‌فرماید؛

هر کسی در عجبی و عجبِ من این است  کو نگنجد به میان چون به میان می آید 

در مصراع دوم خاکیان انسانهایی هستند که جانِ خود را انکار کرده و تنها جسم یا هرآنچه قابلِ دیدن است را می‌پذیرند، پس‌ حافظ آرزو می کند چنین ترکیبی از جسم و جان که پای در این نگارستان می گذارد از گرد و غبارهای ذهنیِ خاکیان محفوظ مانده و غباری بر دامنش ننشیند، که البته آرزویی محال و در عینِ حال امکان پذیر بنظر می رسد زیرا هر طفلی با حضور در جهان باید خویشی جدید را بوسیلهٔ ذهن که قابلیتِ فوق العادهٔ جان است تنیده و پرورش دهد تا امورِ مربوط به نیازهای جسمانی او مرتفع گردد اما تا زمانی محدود و اگر در اختیارِ جان می بود هشت تا ده سالکی بار دیگر همهٔ امورِ انسان را در اختیار می گرفت، اما خاکیان که اطرافیانِ کودک و نوجوان هستند غبار های ذهنیِ خود را بر دامنِ این گُل نوشکفته می‌نشانند و کودک نیز این خویشِ تنیده شدهٔ جدید را اصلِ خود می پندارد و مانندِ اطرافیان به انکارِ جان پرداخته، خود را جسمِ مطلق تلقی می کند.

چون‌ من شکسته ای را از پیشِ خود چه رانی

کِم غایتِ توقع، بوسی ست یا کناری

شکسته در اینجا یعنی عاشقِ پریشان، پس‌ با توجه به اینکه از آغازِ غزل مخاطب یاران بوده اند در اینجا نیز بنظر می رسد مخاطب همهٔ انسان‌ها هستند که احتمالن برخی که با ذهنِ خود اصطلاحاتِ غزل را از جنسِ جسم و عشرتِ این جهانی ارزیابی کرده و چون خلافِ آن را می بینند حافظ را از پیشِ خود می رانند، پس می‌فرماید چرا از شکسته و عاشقِ پریشانی چون حافظ دوری می کنید، عاشقِ آشفته حالی که او را غایت و نهایتِ توقع بوسه یا آغوشِ آن یار و معشوق است،‌ یعنی او از شما خاکیان که پاداشی طلب نمی کند، بلکه می خواهد تا شما نیز به بوس و کنارِ معشوق رسیده و خود را فقط جسمی چون سایرِ موجودات نبینید.

مِی بی غش است دریاب، وقتی خوش است بشتاب

سالِ دگر که دارد امّیدِ نوبهاری؟

میِ بی غش یعنی شرابِ ناب و خالص که در اینجا استعاره از ابیات وغزلهایِ نابِ حافظ است،‌ پس‌ در ادامه می فرماید ای انسانی که در اوجِ شکوفایی و بهارِ زندگیِ خود هستی، بشتاب و شرابِ حافظ را دریاب که وقتی خوش و بهترین اوقاتِ زندگی ِ توست، کارِ عاشقیِ امروز را به فردا میفکن که ممکن است سالِ دیگر امیدی به نو بهاری و شکوفاییِ تو نباشد چرا که تا به خود بیایی خاکیان دامنت را غبار آلود می کنند و با ذهنِ خاکیِ خود درد و غمهای بسیاری بر تو وارد می کنند بگونه ای که بسیار زود بهارت مبدل به خزان می‌گردد و در اوجِ جوانی پژمرده حال می شوی.

در بوستان حریفان، مانندِ لاله و گُل

هر یک گرفته جامی، بر یادِ رویِ یاری

بوستان همان شهر یا این جهانِ زیباست، حریف یعنی هم پیاله و حریفان نیز همان ظریفان هستند، ظریفانی مانندِ گُل و لاله که آنها نیز پیوسته در کارِ عاشقی هستند و هر یک از آنها جامی بر گرفته و با یادِ روی و رخسارِ معشوقِ الست می‌نوشند، بنظر می رسد اشاره ای ست به آیاتِ مختلفِ قرآنی و بویژه در سورهٔ رحمان که می‌فرماید همهٔ موجودات و گیاهان نیز پیوسته در حالِ سجود و ذکرِ  خداوند هستند، پس‌حافظ از همهٔ انسان‌ها و جوانانِ جان می خواهد که آنان نیز خود را کمتر از جسم و خاک نبینند و تا هنوز بهاری وجود دارد به کارِ عاشقی و باده نوشی بپردازند. در غزلی دیگر می فرماید؛

نه من بر آن گُلِ عارض غزل سرایم و بس☆که عندلیبِ تو از هر طرف هزارانند

چون‌ این گره گشایم، وین راز چون نمایم؟

دردیّ و سخت دردی، کاریّ و صعب کاری

پس حافظ که گره هایِ بسیاری را باز کرده و به رازهایِ هستی پی برده است می فرماید آشکار تر از این نمی توان که سخن گفت و رازهایِ عاشقی را بیان کرد، تنها چیزی که بیش از این می توان گفت اینکه انسان باید به کارِ عاشقی و باده نوشی از سرچشمه‌ی شرابِ حافظ و دیگر بزرگان بپردازد، اما آیا این کارِ عاشقی و باده نوشی سهل است؟ حافظ می فرماید کاری ست بسیار دشوار و راهی صعب العبور اما چاره چیست، که باید در راه شد و شرابِ بی غشِ حافظ را نوشید وگرنه به درد مبتلا می شویم و آنهم چه دردی.

هر تارِ مویِ حافظ در دستِ زلفِ شوخی

مشکل توان نشستن، در اینچنین دیاری

زلف در اینجا جاذبه های جهانِ ماده و پرظریفانی ست که با شوخی ( زیباییِ توأم با بی پروایی) از هر طرف هر تارِ مویِ حافظ و هر انسانی را در دست گرفته و بسوی خود می کشاند، این جاذبه های مادی ازجمله ثروت، مقام، دانش، اعتبار های ذهنی و دلبرانِ این جهانی هستند که اگر انسان دلبسته یا هم هویت با آنها شود موجبِ صعب و دشواریِ راهِ عاشقی و نوشیدنِ شرابِ حافظ و بزرگان می‌گردد. پس‌حافظ می فرماید نمی توان منفعلانه نشست و در چنین دیاری کاری نکرد تا دردهای ناشی از این دلبستگی ها انسان را از پای در آورد و بهترین کار، عاشقی و بهرمندی از مِیِ بی غشِ حافظ است که به رایگان پیشکشِ همهٔ ما انسان‌ها کرده است تا از طریقِ زلف و نگار به رخسار و دیدارش نایل شویم.

گفتم که بویِ زلفت گمراهِ عالمم کرد  گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

 

 

۱
۵۰۵
۵۰۶
۵۰۷
۵۰۸
۵۰۹
۵۶۵۹