گنجور

حاشیه‌ها

فرهود در ‫۱ ماه قبل، جمعه ۱۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۰۷ در پاسخ به ابوالقاسم افشاری دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۷ - گفتار اندر کسانی که غیبت ایشان روا باشد:

نه گرامی، در آن بخش که نوشته‌اید کج‌ترازو یعنی کسی که فقط منفعت خود را می‌طلبد؛ خب اینطوری شامل خیلی افراد در جامعه می‌شود.

کج‌ترازو در اینجا ایهام و چند معنایی نیست بلکه یعنی گران‌فروش و کسی که در فروختن کالا فریب می‌دهد.

علی احمدی در ‫۱ ماه قبل، جمعه ۱۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰:

چو بر شکست صبا زلفِ عنبرافشانش

به هر شکسته که پیوست، تازه شد جانش

وقتی باد صبا زلف عطر آگین یار را پریشان نمود به هر دل شکسته ای که رسید آن دل جانی تازه پیدا کرد . زلف همانطور که پیش از این گفته شد نماد راه پر پیچ و خم عاشقی است که عاشق در آن اسیر است و وقتی باد صبا با پریشان کردن زلف گره های خوشبوی آن را می گشاید دل عاشق جانی تازه می گیرد اما کماکان محروم از رخ یار است و هجران را تحمل می کند.

کجاست همنفسی؟ تا به شرح عرضه دَهَم

که دل چه می‌کشد از روزگارِ هجرانش

اما نمی تواند شرح این دوری و هجران را به هرکسی بگوید چون کسی این راه را درک نکرده و هم صحبت او نمی تواند باشد و خبر از این ندارد که عاشق چه می کشد.

بَریدِصبح، وفانامه ای که برد به دوست

زخونِ دیده یِ مابود مُهرِعنوانش

قاصد صبحگاهی یعنی همان باد صبا از سوی من عاشق نامه ای به جانب دوست برد که اظهار وفاداری در آن بیان شده بود و آن نامه را با خون چشمان خونبارم مهر کرده بودم.

زمانه از ورقِ گُل، مثالِ رویِ تو بست

ولی ز شرمِ تو در غنچه کرد پنهانش

ای یار،  روزگار می خواست گلبرگ گل را به عنوان نمونه ای از روی تو به ما ارائه کند اما از خجالت  تو آن گلبرگ ها را در غنچه پنهان کرد .

تو خسته‌ای و نشد عشق را کرانه پدید

تبارک الله از این رَه که نیست پایانش

در اینجا رو به باد صبا می کند چون همنفسی نمی یابد چون او و باد صبا دو سرگردان بی حاصل اند  و می گوید تو هم ای باد صبا مثل من خسته راه عاشقی هستی و ندیدیم که این دریای عشق ساحلی داشته باشد . و این بی انتهایی راه عاشقی را تحسین می کند و از آن به شگفت می آید. شاید مهمترین تجربه عاشقی لذت در مسیر بودن است . مسیری پر از چرخه های متوالی مستی، حیرت ، حسرت و درد عاشقی که بارها و بارها تکرار می شود و بر معرفت او می افزاید.

جمالِ کعبه مگر عذرِ رهروان خواهد؟

که جانِ زنده‌دلان سوخت در بیابانش

در بیابان عشق جان همه زنده دلان عاشق می سوزد و اگر در این بیابان قصد کعبه ای کرده باشند، حقا  روی زیبای معشوق باید عذر خواه آنها باشد (معشوق به کعبه تشبیه شده استچون همه عاشقان رو به سوی او دارند.)

بدین شکستهٔ بیت الحزن که می‌آرد

نشان یوسفِ دل از چَهِ زَنَخدانَش؟

چه کسی برای این  دلشکسته  که در خانه ماتم سکونت دارد نشانی از دلی را می آورد که مانند یوسف گمشده در چاه زنخدان یار گیر افتاده است . گویا دل عاشق نتوانسته روی زیبای یار را درک کند و در زنخدان یار ( فرورفتگی زیبای چانه ) که به چاه تشبیه شده گیر افتاده است . 

بگیرم آن سرِ زلف و به دستِ خواجه دهم

که سوخت حافظِ بی‌دل ز مکر و دستانش

عاشق بیقرار از راه عاشقی پر چالش یعنی همان سر زلف شاکی است و این بارها تکرار شده است وحیله ها و فتنه های این راه گاهی  او را خسته می کند .می فرماید جا دارد که از این مکرها و فتنه های راه عاشقی ( سر زلف) به خواجه ( یکی از صاحب منصبان ) شکایت کنم و او را به خواجه بسپارم 

علی احمدی در ‫۱ ماه قبل، جمعه ۱۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹:

از آنجاییکه دغدغه همیشگی حضرت حافظ عشق ورزی و گسترش آن در جامعه است در این غزل به شرایط ایجاد این امر توجه می کند و در یک دوره خاص شهر شیراز را واجد همه شرایط لازم برای گسترش عشق ورزی می داند و به تعریف از این شهر و مردم آن می پردازد .

خوشا شیراز و وضعِ بی‌مثالش

خداوندا نگه دار از زَوالش

شیراز با این وضعیت بی نظیرش خوش است خداوندا این شهر را از نابودی حفظ کن

ز رکن آباد ما صد لوحش الله

که عمرِ خضر می‌بخشد زلالش

از رکن آباد یاد کن که خدایش در امان بدارد گویا آب زلالش عمری جاودان مانند عمر حضرت خضر به انسان می بخشد و به نوعی پیام آور جاودانگی عشق است.

میانِ جعفرآباد و مُصَلّا

عبیرآمیز می‌آید شِمالش

از میان جعفر آباد و منطقه مصلا هم نسیمی می وزد که عطر آگین است گویا باد صبا از سمت یار به مردم این شهر می وزد.

به شیراز آی و فیضِ روحِ قدسی

بجوی از مردمِ صاحب کمالش

شیراز مردمی با ظرفیت کامل دارد و آنقدر صاحب کمال اند که لطف روح پاک الهی را می توانی از مردم آن جویا شوی .

تا اینجا هم طبیعت شیراز و هم مردم آن شرایط را برای گسترش عشق ورزی مهیا می کنند و حافظ شکوفایی مرام خود را در این شهر برقرار می بیند .

که نامِ قند مصری برد آنجا؟

که شیرینان ندادند اِنفِعالش

آیا کسی هست که نام قند شیرین مصری را در شیراز ببرد و شیرین صفتان شیراز شرمنده اش نکرده باشند؟ 

صبا زان لولیِ شنگولِ سرمست

چه داری آگهی؟ چون است حالش؟

آنقدر لولی وش شیرین دهان در شیراز هست که از باد صبا می پرسد از فلان کولی خوش و سرمست چه خبری داری و حالش چطور است.یادمان نرود که در فضای عشق ورزانه مطلوب حافظ همه مردم هم به نوعی عاشق و هم به نوعی معشوق اند و راز های آن را می دانند.حتی کولیان که ظاهرا در طبقه پایین جامعه قرار دارند این عشق ورزی را درک می کنند 

گر آن شیرین پسر خونم بریزد

دلا چون شیرِ مادر کن حلالش

در چنین فضایی حتی اگر آن پادشاه محبوب که از نظر من یک شیرین پسر ( مثل سایر شیرین لبان شیراز) است ، هم اگر خون مرا بخواهد بریزد به دلم می گویم که خون مرا مثل شیر مادر حلالش کن.یعنی در فضایی که عشق حاکم می شود اگر کسی بخواهد خونم را بریزد از روی پلیدی نیست و حتما حق دارد .

مکن از خواب بیدارم خدا را

که دارم خلوتی خوش با خیالش

به خاطر خدا مرا از خواب بیدار نکنید چون در عالم خواب با او خلوت کرده ام .ضمیر «او » هم می تواند به شیراز( شیرازی که مطلوب و ایده آل حافظ است)  برگردد و هم می تواند به شیرین پسر برگردد که پادشاهیست که حافظ می ترسد از خیالش محروم شود.

چرا حافظ چو می‌ترسیدی از هجر

نکردی شُکرِ ایامِ وصالش؟

 ای حافظ تو که از این دوری ( از پادشاه ) می ترسیدی چرا در زمان دیدار او از خداوند شاکر نبودی . اشاره به آیه « لئن شکرتم لازیدنکم » است یعنی اگر سپاسگزار باشید نعمت شما را زیاد می کنم،  دارد. چراکه خود را شاکر نمی داند و این را باعث حذف این نعمت ( دیدار پادشاه ) می داند. 

Amir Mansoori در ‫۱ ماه قبل، جمعه ۱۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۵۴ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۲:

درود بر شما اقا رضا لذت بردم از قلم شما احسنت

پایدار باشی

رهی رهگذر در ‫۱ ماه قبل، جمعه ۱۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۴۱ دربارهٔ هلالی جغتایی » غزلیات » شمارهٔ ۷۳:

آقای سعادت، "چان" چیست و دراین بیت چه معنی را افاده می کند؟ به قافیه این غزل توجه فرمایید!

سناتور سنتور در ‫۱ ماه قبل، جمعه ۱۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۱۵ دربارهٔ کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۳:

او عاشق دیگری و من عاشق او

پروانه صفت سوخته ای سوخته ای

ابوسعیدابوالخیر

عمریست که با او دل مسکین نگران است

ما در غم و او شادیِ جان دگران است

کمال خجندی

این قلب ترک خوردهٔ من بند به مو بود 

من عاشق او بودم و او عاشق او بود

سید تقی سیدی

من در غم تو ، تو در هوای دگری

دلتنگ تو من تو دلگشای دگری

در مذهب عاشقان روا کی باشد

من دست تو بوسم و تو پای دگری

استاد نصرالله معین

من تو را دوست دارم ، تو دیگری را و دیگری

دیگری را و این گونه است که همه تنهاییم !

دکتر علی شریعتی

سناتور سنتور در ‫۱ ماه قبل، جمعه ۱۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۱۴ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۶۲۵:

او عاشق دیگری و من عاشق او

پروانه صفت سوخته ای سوخته ای

ابوسعیدابوالخیر

عمریست که با او دل مسکین نگران است

ما در غم و او شادیِ جان دگران است

کمال خجندی

این قلب ترک خوردهٔ من بند به مو بود 

من عاشق او بودم و او عاشق او بود

سید تقی سیدی

من در غم تو ، تو در هوای دگری

دلتنگ تو من تو دلگشای دگری

در مذهب عاشقان روا کی باشد

من دست تو بوسم و تو پای دگری

استاد نصرالله معین

من تو را دوست دارم ، تو دیگری را و دیگری

دیگری را و این گونه است که همه تنهاییم !

دکتر علی شریعتی

محمدجواد چیزفهم دانشمندیان در ‫۱ ماه قبل، جمعه ۱۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۵۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۳۰ - امتحان کردن خواجهٔ لقمان زیرکی لقمان را:

یکی از منسجم ترین قصه های مثنوی و یکی از بهترین بخشهای مثنوی معنوی.حیرت انگیز است

سناتور سنتور در ‫۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۲۳ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۹۴:

گوی سبقت هر که برد از دیگران مردست مرد

ورنه هر زالی است رستم ، چون شود میدان تهی

صائب تبریزی 

گوی سبقت هر که از میدان برد مردست مرد

سهل باشد در بیابان اسب تنها تاختن

صائب تبریزی

سناتور سنتور در ‫۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۱۹ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۳۶:

گوی سبقت هر که برد از دیگران مردست مرد

ورنه هر زالی است رستم ، چون شود میدان تهی

صائب تبریزی 

گوی سبقت هر که از میدان برد مردست مرد

سهل باشد در بیابان اسب تنها تاختن

صائب تبریزی

سناتور سنتور در ‫۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۰۵ دربارهٔ صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۷:

نه هر که تاخت بمیدان دلاوری داند

نه هر که سوخت در آتش سمندری داند

نه هر ستاره درخشید صاحب نظری

مهش شمارد و خورشید خاوری داند

صغیر اصفهانی

سناتور سنتور در ‫۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۰۲ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۷۷:

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند

نه هر که آینه سازد سِکندری داند

نه هر که طَرْفِ کُلَه کج نهاد و تُند نشست

کلاه‌داری و آیینِ سروری داند

هزار نکته باریکتر ز مو این جاست

نه هر که سر بتراشد قلندری داند

حضرت حافظ

قدر مجموعهٔ گل ، مرغِ سَحَر داند و بس

که نه هر کو ورقی خواند ، معانی دانست

حضرت حافظ

نه هر که دل برد آئین دلبری داند

نه هر که سر دهد اسرار سروری داند

نه هرکه دم ز وفا زد کند وفاداری

نه هرکه کرد جفائی ستمگری داند

نه هر مهی که ز برج جمال طالع شد

چو آفتاب خطت ذره پروری داند

بغیر نور علی همچو حافظ شیراز

که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

نورعلیشاه

عجب! که رسم وفا هرگز آن پری داند

پری کجا روش آدمی گری داند؟

هلالی جغتایی

بر آن تتبع حافظ رواست ، چون عرفی

که دل بکاود و درد سخنوری داند

عرفی شیرازی

نه هرکه خواجه شود بنده پروری داند

نه هرکه گردنی افراخت سروری داند

کجا به مرکز حق راه می تواند برد

کسی که گردش افلاک سرسری داند

صائب تبریزی 

سناتور سنتور در ‫۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۵۷ دربارهٔ عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳:

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند

نه هر که آینه سازد سِکندری داند

نه هر که طَرْفِ کُلَه کج نهاد و تُند نشست

کلاه‌داری و آیینِ سروری داند

هزار نکته باریکتر ز مو این جاست

نه هر که سر بتراشد قلندری داند

حضرت حافظ

قدر مجموعهٔ گل ، مرغِ سَحَر داند و بس

که نه هر کو ورقی خواند ، معانی دانست

حضرت حافظ

نه هر که دل برد آئین دلبری داند

نه هر که سر دهد اسرار سروری داند

نه هرکه دم ز وفا زد کند وفاداری

نه هرکه کرد جفائی ستمگری داند

نه هر مهی که ز برج جمال طالع شد

چو آفتاب خطت ذره پروری داند

بغیر نور علی همچو حافظ شیراز

که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

نورعلیشاه

عجب! که رسم وفا هرگز آن پری داند

پری کجا روش آدمی گری داند؟

هلالی جغتایی

بر آن تتبع حافظ رواست ، چون عرفی

که دل بکاود و درد سخنوری داند

عرفی شیرازی

سناتور سنتور در ‫۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۵۴ دربارهٔ هلالی جغتایی » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۳:

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند

نه هر که آینه سازد سِکندری داند

نه هر که طَرْفِ کُلَه کج نهاد و تُند نشست

کلاه‌داری و آیینِ سروری داند

هزار نکته باریکتر ز مو این جاست

نه هر که سر بتراشد قلندری داند

حضرت حافظ

قدر مجموعهٔ گل ، مرغِ سَحَر داند و بس

که نه هر کو ورقی خواند ، معانی دانست

حضرت حافظ

نه هر که دل برد آئین دلبری داند

نه هر که سر دهد اسرار سروری داند

نه هرکه دم ز وفا زد کند وفاداری

نه هرکه کرد جفائی ستمگری داند

نه هر مهی که ز برج جمال طالع شد

چو آفتاب خطت ذره پروری داند

بغیر نور علی همچو حافظ شیراز

که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

نورعلیشاه

عجب! که رسم وفا هرگز آن پری داند

پری کجا روش آدمی گری داند؟

هلالی جغتایی

سناتور سنتور در ‫۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۵۱ دربارهٔ نورعلیشاه » دیوان اشعار » غزلیات » بخش اول » شمارهٔ ۱۲۲:

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند

نه هر که آینه سازد سِکندری داند

نه هر که طَرْفِ کُلَه کج نهاد و تُند نشست

کلاه‌داری و آیینِ سروری داند

هزار نکته باریکتر ز مو این جاست

نه هر که سر بتراشد قلندری داند

حضرت حافظ

قدر مجموعهٔ گل ، مرغِ سَحَر داند و بس

که نه هر کو ورقی خواند ، معانی دانست

حضرت حافظ

نه هر که دل برد آئین دلبری داند

نه هر که سر دهد اسرار سروری داند

نه هرکه دم ز وفا زد کند وفاداری

نه هرکه کرد جفائی ستمگری داند

نه هر مهی که ز برج جمال طالع شد

چو آفتاب خطت ذره پروری داند

بغیر نور علی همچو حافظ شیراز

که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

نورعلیشاه

سناتور سنتور در ‫۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۴۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷:

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند

نه هر که آینه سازد سِکندری داند

نه هر که طَرْفِ کُلَه کج نهاد و تُند نشست

کلاه‌داری و آیینِ سروری داند

هزار نکته باریکتر ز مو این جاست

نه هر که سر بتراشد قلندری داند

حضرت حافظ

قدر مجموعهٔ گل ، مرغِ سَحَر داند و بس

که نه هر کو ورقی خواند ، معانی دانست

حضرت حافظ

نه هر که تاخت بمیدان دلاوری داند

نه هر که سوخت در آتش سمندری داند

نه هر ستاره درخشید صاحب نظری

مهش شمارد و خورشید خاوری داند

صغیر اصفهانی

امین ثامنی در ‫۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۴۳ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵۷:

یکی از اساتید می گفتند عقل و فطنت به معنای زیرکی و دانایی صحیح است و نه عقل و فطرت 

علی میراحمدی در ‫۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴:

زان یارِ دل‌نوازم، شُکری است ...

«گر نکته دان عشقی...»

شاعر خود در بیت اول آب پاکی را روی دست همگان ریخته و گفته آن کس می‌تواند چنین سخنی را درست بشنود و دریابد که نکته دان عشق باشد


باری...سخن حافظ چنین سخنی است که هر ملا لغتی یا دکترای دانشگاهی پی به آن نتواند برد
البته همانطور که هر جنس بنجلی بی خریدار هم نمی‌ماند شرح بی مایه شعر حافظ هم خریدار خود را دارد!
اما جنس اصیل را دست فروش سر بازار ارائه نمیکند هر چند پیرامونش مشتری فراوان باشد!

سناتور سنتور در ‫۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۱۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴:

بی‌طاعتِ حق ، بهشت و رضوان مطَلب

بی‌خاتمِ دین ، ملکِ سلیمان مطَلب

گر منزلتِ هر دو جهان می‌خواهی

آزارِ دلِ هیچ مسلمان مطَلب

#ابوسعید_ابوالخیر 

بی‌ طاعت دین بهشت رحمان مطلب

بی‌ خاتم حق ملک سلیمان مطلب

چون عاقبت کار اجل خواهد بود

آزار دل هیچ مسلمان مطلب

#مولانا

از چرخِ فلک گردشِ یکسان مطلب

وز دورِ زمانه عدلِ سلطان مطلب

چون روزی پنج در جهان خواهی بود

آزارِ دلِ هیچ مسلمان مطلب

#ابوسعید_ابوالخیر

سناتور سنتور در ‫۱ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۱۴ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۳۴:

بی‌طاعتِ حق ، بهشت و رضوان مطَلب

بی‌خاتمِ دین ، ملکِ سلیمان مطَلب

گر منزلتِ هر دو جهان می‌خواهی

آزارِ دلِ هیچ مسلمان مطَلب

#ابوسعید_ابوالخیر 

بی‌ طاعت دین بهشت رحمان مطلب

بی‌ خاتم حق ملک سلیمان مطلب

چون عاقبت کار اجل خواهد بود

آزار دل هیچ مسلمان مطلب

#مولانا

از چرخِ فلک گردشِ یکسان مطلب

وز دورِ زمانه عدلِ سلطان مطلب

چون روزی پنج در جهان خواهی بود

آزارِ دلِ هیچ مسلمان مطلب

#ابوسعید_ابوالخیر

۱
۳۴
۳۵
۳۶
۳۷
۳۸
۵۷۸۸