سعید در ۸ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۱۷ دربارهٔ اوحدی مراغهای » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴:
سلام کدام درست تر است
مرا با دوست پیمانی قدیمَست
یا
مرا با دوست پیمانی قدیمیست
اروند در ۸ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۱۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷:
در بیت ششم که بیت بسیار زیبا و مست کننده ایست حافظ میفرماید: دیشب بر یاد همکیشان که همان خراباتیان و ملامیان است به خرابات رفتم که به غمی از دل برکنم و این درد فراق را به فراموشی بسپارم نگو آنجا هم نتوانست درد دل من را تسکین دهد زیرا می که مسکن درد است ناراحت دیدم و پایش را در گل دیدم که بسیار زیبا استفاده شده همانطور که برای عمل آمدن شراب آن را تا نصفه در خاک فرو میبرند
رضا در ۸ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱:
کِی شعر ِ تَر انگیزد؟ خاطر که حزین باشد
یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد
غزلی زیبا ، ناب،خوش آهنگ وخلاصه هرچه که باید یک غزل ِ خوب داشته باشد تا ماندگار بماند وروح نوازدلها وفرح فزای جانهاباشد این غزل دارد.
به نظرنگارنده ی این سطور،غزل درپاسخ به شخصی مثلِ شاه شجاع سُروده شده است.چنین به نظرمی رسد که حافظ با بی مهری ِمخاطب روبروشده ومدّتی ارتباط ِ خودرا با مخاطب قطع کرده است. بااین احتمال که تنهاظنّ وگمانی بیش نیست، انتظارمُخاطب پس از مدّتی بسرآمده وجویای حالِ حافظ شده واز وی تقاضای شعر ِآبدار وتازه کرده است. اگراین احتمال درست بوده باشد، شاه شجاع ازکرده ی خویش پشمان شده وبادرخواستِ شعر ازحافظ،قصد دلجویی و آشتی درسرداشته است.
تَر: طروات و تازگی ، ناب ، سلیس و روان ، آبدار
معنی: حقیقت،مطلب وموضوع
معنی بیت:
کِی ،کجا وچگونه شعر ِ آبدار وباطراوت ازخاطری که اندوهگین است تراوش می کند؟ حافظ بااین جمله ی شاعرانه هم اندوه وغمگینی ِ خودرا به اطلّاع مخاطب رسانده وهم درپاسخ به درخواست ِ اوشعری آبدار وباطراوت سروده است! حافظ شاعرتضادّهاست. اواستاد ماهر جمع ضدّین است. ازطرفی می فرماید: ازخاطراندوهناک،شعرآبدار نمی تروَاد، ودرعین ِ حالی که این جمله رابیان می کند غزلی نغز و باطراوت وتازه می سراید! درادامه نیز به منظور اینکه شدّت ِ غمگینی خودرا انعکاس دهد، می فرماید:
ازاین حقیقت، ازاین موضوع،نکته ای سربسته گفتم وجزاین چیزی نیست.اتّفاق خاصی نیافتاده است. غمگینی باعث درسکوت فرو رفتنم شده است. چون خاطرم اندوه زده است شعر با طروات بَرنمی آید!
گویی که مُخاطب سئوال کرده بوده که چه شده دیگر ازآن شعرهای آبدار وناب خبری نیست آیا ازما دلگیرشده ای ، موضوع چیست؟
همین که حافظ دلیلِ سکوتِ خودرا غمناکی اعلام می کند، غیرمستقیم به مخاطب می رساند که من نیز دلتنگِ توهستم، یعنی ناراحتم ازاینکه رابطه امان به سردی گرائید! خیال مکن که من دردورانِ سردیِ رابطه حال وروز خوشی دارم!
نگارنده ازآن جهت تصوّرمی نماید که "شاه شجاع" جویای حال وی شده وحافظ پاسخ خود را بااین غزل داده است که بین این دو رابطه بسیارگرم وصمیمانه بلکه عاشقانه بوده وازحال وهوای این غزل چنین برمی آید که مدّتی این رابطه بادسیسه وتوطئه ی بدبینان واطرافیان قطع شده بوده وحال دوباره هردو به این نتیجه رسیده اند که رابطه ی عاطفی ِ ازهم گسسته شده را دوباره ترمیم کنند.
عشقبازی راتحمّل باید ای دل پای دار
گرمَلالی بودبود وگرخطایی رفت رفت
از لَعلِ تو گر یابم انگشتریِ زنهار
صد ملکِ سلیمانم در زیر نگین باشد
لَعل : سنگی قیمتی،زینتی و سرخرنگ که برای نگین استفاده می کنند. چون قیمتی ،خوشرنگ و به رنگِ لب است درادبیّاتِ ما استعاره از لب است. لبِ لعل
انگشتریِ زنهار :درقدیم گاهی پادشاهان علامت مخصوص و مُهر خودرا بر نگین انگشتری حَک می کردند و وقتی امان نامه ای را با آن انگشتری مُهرمی کردند صاحبِ امان نامه درامان محسوب می شد. اشاره به همان مطلب است. امّا دراینجا مُهر ِ لب بسیارباارزش تراز مُهرپادشاهیست، چراکه مُهرلب در حقیقت گرفتن ِ بوسه ازمخاطب است.
معنی بیت:
ازلبِ سرخ تو اگر بوسه ی ِ مهرآمیزی (امان نامه ای) دریافت کنم وموردِ لطف وعنایتِ توباشم،وضعیّتی فوق العاده پیدا می کنم. بطوریکه گویی فرمانروایِ صدها ملک سلیمان هستم. یعنی جایگاهی همآنندِ سلیمان که انگشتری سحرآمیزداشت به دست می آورم. صاحبِ همه چیز می شوم وکامروا می گردم.
دهان ِ تنگِ شیرینش مگرمُلکِ سلیمانست
که نقش خاتم ِ لعلش جهان زیرنگین دارد.
غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل
شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد
معنی بیت:
خطاب به دل خود ش می فرماید:
ای دل، اگرحسودان وتوطئه گران، دَسیسه هاکردند ورابطه ی میان تو ومعشوق رابه هم زدند، یا زیان وخسارتی به توواردکردند، غمگین واندوهیگین مباش، شاید به ظاهر توضررکردی لیکن این صورتِ کاراست واحتمال دارد چه بسا اگرزاویه ی نگاهِ خودرا عوض کنی ماجرا به سود ونفع توبوده باشد.
اگراحتمالی که دربیت های پیشین متصوّرشدیم قریب به یقین بوده باشد، حافظ به دل ِ خویش دلداری می دهد امّا به گونه ای نیزبه گوش ِ مخاطب می رساند که حسودان رابطه ی مارا به هم زدند ومن درارادتِ به توصادق بودم امّا تواشتباه کردی به حرفِ آنها توّجه نمودی وتحتِ تاثیربدگویی های آنها قرارگرفتی هم خودرا وهم مرارنجاندی.
گربدی گفت حسودیّ ورفیقی رنجید
گوتوخوش باش که ما گوش به احمق نکنیم.
هرکو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد
کِلک: قلم
کِلک خیال انگیز : قلم آفرینش ِ نقّاش هستی
" نقشش به حرام " یعنی کسی که زیبائی رانمی فهمد درتاریکی زندگی می کند و زندگانیش بیهوده است هیچ نقشی موثری ندارد، کارش فقط خوردن وخوابیدن است.
صورتگرچین: مجسمّه سازان ونقّاشانِ چینی به ویژه درمینیاتور درقدیم زبانزدِ همگان بودند وشهرتی جهانی داشتند.
معنی بیت:
هرکس که از این نقّاشی ِ خیال انگیز جهان هستی، وازهنرمندی ِقلم زیبا آفرینِ نقّاش کائنات به ذوق وشوق نیاید، زیبائیها رانبیند و درک نکند، اگرچه این شخص،خود نقّاش ومجسمّه ساز چینی بوده باشد،زندگانیش باطل وبیهوده باد.
حافظ جهان بینی ِ جالبی دارد. اوکائنات راهمانندِ نقّاشی ِ سحرانگیز می بیند وعبادت وبندگی را درفهم ِ زیبائیها وتحسین کردن ِ نقّاش هستی می داند. اوبه جای تعظیم کردن،تحسین کردن رامی پسندد. تفاوتِ اساسی وبنیادی ِ نگرش ِ حافظ بازاهد وعابد دقیقاً درهمین نکته هست. اوبا دیدن ِ زیبائیها به زیبای مطلق ونقّاش ِ هستی می اندیشد. اوزیبا می بیند وبه زیبائیها نظرمی افکند(نظربازی) ودرغایت به زیبائی نیز می رسد.
خیزتابرکِلکِ آن نقّاش جان افشان کنیم
کاین همه نقش ِعجب درگردش ِ پرگارداشت.
جام ِمی و خون دل هر یک به کسی دادند
در دایره ی قسمت اوضاع چنین باشد
بعضی ازشارحان بدون شناختِ جهان بینی حافظ، بااستناد به یک یاچندبیت، عجولانه قضاوت کرده واتّهام جبری گری به این اَبَرانسانِ آزادمنش ِ آزاداندیش می زنند ! آنها نمی دانند که حافظ جزدرعالم محبّت،درپشت ِهیچ مرزی منتظرنمی ماند ودرمسیر جُستن ِ حقیقت درهیچ چارچوبی آرام نمی گیرد. اوتابع هیچ عقیده ای جزعشق ورزی نیست وانتسابِ اوبه هرمَسلک وهرفرقه ای جفای نابخشودنی به حافظ است. حافظ نه جبری گرا، نه مسیحی،نه زردشتی، نه مسلمان، نه کافر، نه شافعی، نه سنُّی، نه شیعه ونه هیچ چیز دیگراست.حافظ حافظ است وبس.
معنی بیت:
جام می(نمادِ شادخواری ) رابه یکی وخون ِ دل( نمادِغمخواری) رابه یکی دیگرداده اند. آری این تصمیم خالقِ هستیست. قسمتِ هرکس چیزی شده است واین قانونیست که ازابتدای خلقت بوده است.
حافظ ازاین موضوع ناراحت وگله مند نیست. اوقانونی را متذکّرمی شود که ازآغازهستی به اجراگذاشته شده است. درآغاز خلقت یکی آدم(مرد) ودیگری حوّا(زن) خَلق شده است وهمه چیز برهمین منوال پیش رفته است. مگرمی شد هردو "آدم" (مرد) خَلق می شد!؟ تفاوتهاست که زندگی می آفریند،هیجان وشوق می آفریند وعشق می آفریند. باید یکی سیاه باشد دیگری سپید که دیده شوند. تصوّرکنید همه جارابرف سپیدی فراگرفته باشد درآن میان دو خرسِ سپیدِ برفی رانیزتصوّرکنید که باهمدیگر گلاویزشده وبرروی برفها کشتی می گیرند، آیا دیدن ِ این صحنه هیچ ذوقی در آدم برمی انگیزد؟ آیا اصلن این صحنه دیده می شود؟حتّا تصوّرچنین صحنه ای غیرممکن است؟ پس حق وعدالت دراین است که حتمن یکی سیاه ودیگری سپید باشد، یکی شوخ طبع، دیگری عبوس، یکی شاد،دیگری غمگین،یکی کوچک،دیگری بزرگ، یکی زیبا،دیگری زشت، و.... تابدین وسیله نقّاشی هستی شکل بگیرد. تفاوت ها ورنگ آمیزی وسایه روشن هاست که به نقّاشی جلوه می دهد.
بنابراین حافظ به یک نکته ی بسیاراساسی وبنیادی اشاره دارد وباقاطعیّت می فرماید که غیرازاین ممکن نبود، باید اینگونه همه چیز متمایز ومتفاوت باشد. مگرمی شودهمگان دریک اندازه، یک شکل، یک وزن با یک خُلق وخو، بایک طبع، بایک صدا وبایک خصوصیّات ووو وبوده باشد؟ درآنصورت هیچ چیزخوشآیند نمی بود وقطع یقین دستِ انسان پی چیزی می گشت تا این یکنواختی ویکدستی را برهم زند،ازبنیاد برافکند وتفاوت وتمایزایجادکند. مگرمی شود همه چیز یک رنگ ویک بو ویک نوع می شد؟
تنوّع ،تفاوت وتضاد،پویایی وحرکت آفرین وهیجان بخش است .اگرهمه عاشق می شدند پس نقشِ معشوق راچه کسی بازی می کرد. کارگردان ِ هستی برای هرکس نقشی درنظرگرفته وازهرکس براساس ِ نقشی که دارد،استعدادی که دارد،امکاناتی که دارد، انتظاردارد تا به بهترین وجه ایفای نقش کند واین ازنظرگاهِ حکیمانه ی حافظ عین ِ عدالت است. حافظ درمقابل ِ این شرایط همانندِ خیّام شورش نمی کند بلکه خردمندانه،فیلسوفانه ورندانه آن راقبول کرده وسعی دراین دارد که نقشش را به خوبی ایفاکند ونقشش به حرام وباطل نگردد.
ساقی به چندرنگ مِی اندرپیاله ریخت
این نقش ها نگرکه چه خوش درکدوببست
"کدو" کلّه های ما وباده های رنگارنگ افکار واندیشه های ماست.
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد
در مورد گل و گلاب نیزبعضی از شارحان محترم به خطا رفته وجای گلابِ بازاری وگلِ پرده نشین را اشتباه گرفته اند!
حضرت حافظ می فرماید:
اراده و فرمان خالقِ زیبائیها درموردِ هرکس متفاوت است. تقدیر بر این بوده که گلاب همیشه ودرهمه جا دردسترس باشد. زمستان وبهار ندارد هرکس هروقت اراده کند می تواند گلاب راازبازارتهیّه وازآن استفاده کند. درست است که گلاب عصاره ی گل است،امّا این حاصل دسترنج بشریست وطی فرآیندی به منظوردسترسی ِ راحت تر و بیشترحاصل ودرطول ِ سال موردِ استفاده قرارمی گیرد. درشیشه بودن ِ گلاب به معنی پرده نشینیِ او نیست. اتّفاقاً درشیشه بودن یعنی دربازار ودردسترس بودن است. این گل است که درپرده ی غنچه پنهان است. درنظرگاهِ حافظ گل نماد وسمبل ِ معشوقیست. معشوق همیشه درپرده نهانست. معشوق حافظ هرگز شخصیّتِ بازاری ندارد وپرده پنهانست. ضمن ِ آنکه حافظ خود درهمین بیت سرنخ رمزرا به جویندگان داده است. به خوانش بیت دوباره نظری می افکنیم تاببینیم آنحضرت چه می فرماید:
حافظ ابتدا "گلاب" را مطرح کرده سپس "گل" را. درادامه ودرمصرع دوّم: وان شاهدبازاری وین پرده نشین باشد. چون ابتدای سخن گلاب آمده پس "آن"(که برای اشاره به دورتربکارمی رود) به گلاب که نسبت به گل دورتراست تعلّق دارد و"وین"(که اشاره به نزدیک است)
به گل متعلّق است. برای اطمینان ازاین نظریه به دیوان آنحضرت که رجوع می کنیم، می بینیم که درجای دیگر می فرماید:
به غنچه می زد ومی گفت درسخنرانی
که تنگدل چه نشینی زپرده بیرون آی
پس می بینیم که گل درپرده ی غنچه نهان شده وعاشقانش منتظربیرون آمدنِ گل ازپرده هستند.
یادرجایی دیگرمی فرماید:
چون گل ومِی دَمی ازپرده بردن آی ودرآ
که دگرباره ملاقات نه پیداباشد
به هرصورت منظورحافظ ازبیان این مطلب این است که بسیاری ازمسایل خارج ازاختیار واراده ی ماست. به هرکس نقشی داده شده،باید درآن نقش فرورود وخوب بازی کند. گل نمی تواند ازاین موضوع که چرامن پرده نشین باشم وگلاب بازاری؟ دلگیرشود. حُکم ازلی براین بوده وبایدپذیرفت. قبلن گفته شد که مانمی توانیم ازاینکه چرا پدرومادر من این دونفرهستند ناراحت شویم! دراینجا ماهیچ اختیاری نداریم،حکم ازلی چنین بوده که ماحاصل ازدواج این دونفرباشیم. مابایدسعی کنیم با نقشی که به ماداده اند ارتباط ب قرارکنیم وآن راخوب بازی کنیم.شایدکسی دوست داشته باشد ای کاش به جای خودش ، مثلن فلان کس می بود وشب وروز ازاینکه چرابه جای فلان کس آفریده نشده نق وناله کند! قطعاً این شخص هرکاری کند نمی تواندبه جایِ آن شخص موردِ نظرش بوده باشد. باید به نقش ِ خود توجّه کند وبپذیرد که بسیاری ازامورات رانمی توان تغییر داد.روانشادشریعتی جمله دعاییِ جالبی دراین مورددارد می فرماید:
پروردگارا! به من آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم و شهامتی،تا تغییر دهم آنچه را که می توانم و بینشی تا تفاوت این دو را بدانم.
آن نیست که حافظ را رندی بشود از دست
کاین سابقه ی پیشین تا روز پسین باشد
اگرآن احتمالی که درموردِ پیشقدم شدن ِ شاه شجاع برای آشتی که درابتدای غزل متصوّرشدیم درست بوده باشد، بااین حساب،حافظ درپایان ِ غزلی که درپاسخ به اوسروده شده، چراغ سبزی به مخاطب نشان داده وتمایلِ خویش را به ترمیم ِ رابطه ی عاطفی ِ ازهم گُسسته شده اعلام ومی فرماید:
نه اینگونه نیست که حافظ رندی،نظربازی وعاشقی را فراموش کرده و کنار گذاشته باشد. هرگزچنین نبوده است. "رندی ونظربازی" نقشیست که به من داده شده است. تقدیرمن از ازل اینگونه بوده و تا قیام قیامت اینگونه خواهدبود.
ازصباپُرس که ماراهمه شب تادَم صبح
بوی زلفِ توهمان مونس جانست که بود
فرشید در ۸ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۵۷ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸:
این غزل شیخ اجل براستی گوهری یگانه و برجسته ای در گنجینه ادبیات فارسی است.
موجود دوپا بروی این کره خاکی میبایست از سه مرحله گذر کرده و تکامل یافته تابه وادی، مکان، مقام ویا هرآنچه چه مایل هستید نام ببرید، وارد شود که بنام آدمیت (آدم شدن) از آن یاد میشود. این چهار مرحله حیوانیت، بشریت، انسانیت و آدمیت است. وقتی که به مقام آدمیت رسیدید فرشتهگان بر شما سجده خواهند کرد.
بیاییم به پیام و مفهوم درونی این غزل زیبا توجه داشته باشیم و از آن مهم تربه آن عمل کنیم. بحث در مورد مقام، مکان، وادی ویا هرچیز دگر، درجا زدن در این مسیر است. این غزل یک نقشه راه در زمینه اخلاق و عمل است که ما را به مدینه فاضله رهنمون است.
لیلا در ۸ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۴۳ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۰:
این شعر رو دوست دارم
چون عزیزی برام خونده که خیلی دوستش دارم و عاشق لحن و صداشم
اروند در ۸ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰:
حافظ این غزل را در ستایش شیخ ابو اسحاق بعد از گریز از شیراز به اصفهان سروده و با توجه به استفاده رمزی از کلماتی مانند طره ی هندو(موی سیاه) منظور ایشان است و یا پهلو(ایهام به کنار و هم راد مردی و جوانمردی ) که از صفاتی است که به والی شیراز شیخ ابواسحاق میداده.
منبع: حافظ خراباتی،دکتر رکن الدین همایون فرّخ
منصور در ۸ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۱۴ دربارهٔ حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶:
بین تا بتده و تابنده جناس زیبایی اتفاق افتاده است
شادی در ۸ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۷:۵۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴:
متشکرم از شما عزیزان بابت نوشتن پی نوشت برای این شعر بسیار زیبا
ابوالفضل حدادی در ۸ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۴۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۹:
در مورد سرودن این غزل در مناقب العارفین افلاکی [فصل 3 بند 21] این چنین آمده است:
ملک المدرّسین مولانا شمس الدین ملطی رحمة الله علیه، از کِبار یارانِ محرم بود و در انواعِ حِکَم مشارٌ الیه و متفقٌ علیه، روایت کرد که روزی مصحوبِ حضرت مولانا در باغِ جنیدالزمان، معروف الوقت، چلبی حُسام الدین بودیم و حضرت مولانا هر دو پای مبارک خود را در آبِ جوی کرده و معارف میفرمود. همچنان در اثنای کلام به اثنای صفات سلطان الفقرا مولانا شمس الدین تبریزی مشغول گشته، مدحهای بینهایت فرمود و خدمت مقبول الاقطاب بدرالدین ولدِ مدرّس رحمةالله که از اکابرِ کُمَّلِ اصحاب بود، در آن حالت آهی بکرد و گفت: زهی حیف، زهی دریغ. مولانا فرمود که چرا حیف و چه حیف و این حیف برکجاست و موجبِ حیف چیست و حیف در میانِ ما چه کار دارد؟ بدرالدین شرمسار گشته، سرنهاد و گفت: حیفم بر آن بود که خدمت مولانا شمسالدین تبریزی را درنیافتیم و از حضورِ پرنورِ او مستفید و بهرهمند نگشتیم و همهی تاسف و تلهّف بنده بدان سبب بود. همانا که حضرت مولانا ساعتی عظیم خاموش گشته و هیچ نگفت. بعد از آن فرمود که اگر به خدمت مولانا شمسالدین تبریزی، عظَّم اللهُ ذکرَه، نرسیدی، به روان مقدس پدرم، به کسی رسیدی که در هر تای موی او صد هزار شمس تبریزی آونگان است و در ادراکِ سرِّ سرِّ او حیران!
اصحاب شادیها کردند و سماع برخاست و حضرت مولانا این غزل آعاز فرمود:
گفت لبم ناگهان نام گل و گلستان
آمد آن گلعذار کوفت مرا بر دهان
گفت که سلطان منم جان گلستان منم
حضرت چون من شهی وآنگه یاد فلان
الی آخره. و گویند که قُربِ چهل روز چلبی بدرالدین رنجور و مهجور خفته بود، مستغفر گشته، صحت یافت، باز به عنایت مخصوص شیخ مشرف شد.
روفیا در ۸ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲:
چشم استعاره برای یار سفر کرده است چه او به اندازه چشم ارزشمند، قابل اعتماد و بصیرت افزاست، و جهان بین است چون می توان از دریچه او جهان را دید، باز هم به همان دلایل ساده!
نورا در ۸ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۰۵ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹:
با سلام بر دوستان گرامی
در مورد ابات آخر این غزل زیبا، فکر میکنم هر شاعر بلکه هر انسانی شرایط خاص زمان خودش رو داره و انسان در طول زمانه که به رشد و تعالی می رسه، پس بهتر و شایسته تر اینه که روند و سیر تکاملی هر شخصیت دیده بشه و به یک نقطه از زمان و حال و احوال فرد توجه و قضاوت نکنیم.
احتدیث بسیاری از معصومین هست از جمله حضرت علی و امام باقر ع که ما را سفارش کرده اند تا به سخن گوش دهیم و نه به گوینده.
با آرزوی توفیق برای همه عزیزان
دکتر علیرضا محجوبیان لنگرودی در ۸ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۴:۲۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸:
همچنانکه دوستان تذکار داده اند دو بیت از غزل افتاده است که ملاحت و زیبایی بسیار دارد و اندام واره های شعر بدون آن دو بیت چیزی کم دارد، گویی عروس شعر سعدی دو چشمش را ازدست داده است. یاحق
احمد در ۸ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۰۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲ - عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور و تدبیر کردن در صحت او:
ترک استثنا مرادم قسوتیست
تصحیح شود
ترک استثنا مرادم قسوتی است
haamed در ۸ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۲:۴۹ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » قطعات » شمارهٔ ۳ - تاریخ وفات ایرج میرزا:
قالب شعر اصلا به قطعه نمیخوره
این شعر غزل هست نه قطعه
rezasafari در ۸ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۲:۴۲ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴:
دربیت دوم، باتوجه به وزن شعر؛جهانی صحیح می نماید
باتشکر
سمیه در ۸ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۶:
لیست دموع عینی هذا لنا العلامه
معناش میشه: آیا این اشک چشمم نشانهای نیست؟
تلگرام طربستان در ۸ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۸:۲۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۴ - سؤال کردن بهلول آن درویش را:
غلط:
خوانش بر هر گونهٔ آشی بود
درست:
خوانش پر هر گونهٔ آشی بود
رضا در ۸ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۰:
گـر ازیـن مـنـزل ویــران بـه ســوی خـانــه روم
دگــر آنـجــا کــه روم عــاقـــل و فــرزانـه روم
به سفررفتن یانرفتن ِ خواجه ی شیراز حضرت "حافظ " درهاله ای ازابهام فرورفته ومستنداتِ تاریخی دراین مورد وجود ندارد ومصداق ِ"هرکسی برحَسَبِ فکر گمانی دارد"شده است! آنچه که ازدیوان آن حضرت استنباط می گردد این است که حافظ زیاداهل مسافرت نبوده، وبیشتربه سیروسلوک معنوی توجّه داشته است.
قبلاً گفته شدکه حافظ با "شاه شجاع" علاوه بررابطه ی دوستی ِ معمول آن روزگاران " شاه وشاعر"،رابطه ای عاطفی نیز باوی داشته است. امّا این رابطه بعدازمدّتی به دست ِسخن چینانِ بدخواه به تیرگی گرائید وحافظ به ناگزیر مدّتی شیراز رابه قصدِ یزد ترک کرد.(یابهتربگوئیم حافظ به سببِ خروج ازشریعت به شهریزدتبعید شد!)
در دیوان "حافظ" چند غزل هست که احتمالاً طیّ ِ این سفر سروده شده است. از جمله این غزل:
"منزل ویران" : اشاره به یزد دارد. گویندحتی هنوز هم باقیماندههای بافتِ قدیمی شهر که با خِشت و گِل ساخته شده ویـرانه به نظر میرسد و احساس دلتنگی به آدم دست میدهد و نیـز وجود خانهای به نام "زندان سکندر" باعث شده که یزد را منزل ویـرانه و زندان سکندر بـنـامـند.
مـعـنـی بـیـت : اگر ازاین شهر ویـرانهی یـزدخلاصی یابم، اینبـار بـا حکمت و مصلحت اندیشی به شیـراز میروم تا دیگرباربه چنین بلایایی مبتلا نگردم.
گویند حافظ به سببِ باورها واعتقاداتِ شخصی، تهدید وتکفیر وتبعیدشد! دراینجا ظاهراً به همین مسئله اشاره دارد. گویی که رنج ومصیبتِ فراوانی تحمّل نموده وسرش به سنگ ِ ندامت خورده باشد می فرماید که اگر این تبعید به سلامتی به پایان رسد سعی می کنم پس ازاین با تعقّل رفتار کنم،مصلحت اندیشی کنم وبه تبلیغ باورها وعقایدِ خود نپردازم! لیکن باروحیّه ای که ازحافظ سُراغ داریم باتعقّل رفتارکردنِ اوبعید بنظرمی رسد! مگرآنکه مصلحت اندیشی وباتعقّل رفتارکردن ِ اونیز معنا ومفهوم حافظانه ای داشته باشد!
خرّم آن روزکزین منزل ِ ویران بروم
راحتِ جان طلبم وزپی جانان بروم
ز یـن سفـر گر به سـلامـت به وطن بـاز رسـم
نذر کـردم کـه هـم از راه بـه مـیـخاـه روم
"وطن" : اشاره به شیـراز
"نذر": یک اصطلاح شرعیست : تعهدی است که بنده با خدا میبندد تا اگرآرزویش برآورده شود کارخیری مثل: توزیع غذا وکمک به مستمندان انجام دهد. در فقه نـذر شرایطی دارد ، از جمله اینکه : عمل به نـذر واجب است ، نـذر نبایـد مـنـکر و گناه باشد ، حتماً بعد از نیت باید صیغهیِ نـذر بر زبان جاری شـود.
در اینجا می بینیم که حافظ نه تنها در"زمان ِتبعید" سرش به سنگ نخورده و دست ازباورهایش برنداشته ،بلکه "نـذر" کرده قبل ازآنکه به خانه برسد اوّل به میکده رفته وبه شرابخواری بپردازد وسپس به منزل مراجعت کند! روشن است که "تبعید" نیز همانندِ تهدید وتکفیرنتوانسته، اورا واداربه تسلیم وشکست نماید.ضمن آنکه حافظ "نذر کردن" رانیز دراینجابه سُخره گرفته وبه شریعت دهن کجی می کند!.
مـعـنـی بـیـت : نذر کردهام که اگرازاین سفر به سلامت به شیراز برسم، قبل ازهرچیزیک راست به میخانه بروم وپس ازنوشیدن ِ شراب به منزل خود بروم .
تازمیخانه ومی نام ونشان خواهدبود
سرماخاک ره پیرمُغان خواهدبود.
تا بگویم که چه کشفم شد ازین سیر وسلوک
بـه دَرِ صـومـعـه بـا بـَربـط و پــیــمانـه روم
"کشف شدن" : آشکار شدن
"سیر": گردش ، سفـر
"سلوک" : رفتار کنترل شده
"سیر وسلوک" : در مسیر کسب ِ دانش ومعرفت و رسیدن به مقامات معنوی تلاش کردن
بنظرمی رسد دراینجا منظورحافظ ازسیروسلوک، هم سیر وسفرازشیرازبه یزدهست وهم تلاشهای روحانی که دراین مدّت،برای کسبِ معرفت انجام داده است.هردومعنی درهم آمیخته شده است.
"صومعه" درنظرگاهِ حافظ محلّ خوشنامی نیست، درآنجا خرقه پوشانی تجمّع کرده اند که ریاکار وفریبکارند. تنها جایی که درنظرگاه ِ حافظ ازاعتبارمعنوی برخورداراست میخانه،دیرمُغان وخرابات است. تنها دریکی دوغزل از"صومعه" به نیکی یادکرده است. قطعاً درآنهانیز صومعه ی خرقه پوشان مدِّ نظرنبوده بلکه صومعه ای رامتصوّرشده که در "عالـَم قـُدس" جای دارد نه درروی زمین:
صـوفی صـومـعهی عالـَم قـُدسم ، لـیـکن
حـالـیا دیـر مـُغـان سـت حـوالـتگـاهـم
"بـربط" :آلت موسیقی
مـعـنـی بـیـت : درادامه یِ بیتِ قبلی می فرماید: پس ازآنکه به میخانه رفتم وسرمست شدم، غزلخوان وپایکوبان باآهنگ موسیقی وپیمانه ی شراب دردست، به سوی صومعه حرکت می کنم وخرقه پوشان وصوفیان را ازکشفیّاتی که درطول مدّتِ تبعید به دست آوردم آگاه می سازم.
حافظ بخیل وحسود نیست هرچه بدست می آوردسخاوتمندانه وبی هیچ منّتی بامردم درمیان می گذارد. اونیک می داند که زندگانی آدمی بسته به میزان آگاهیست وآگاهی نقش کلیدی درسعادت یا سیه بختی هرکس دارد.
همچوجم جُرعه ی مانوش که سرِّدوجهان
پرتو ِ جام ِجهان بین دَهدَت آگاهی
آشــنـایـان ره عـشـق گـرم خون بـخـورند
ناکـسم گربه شکایـت سـوی بـیـگانـه روم
"گرم خون بخورند" : اگرهم خونم رابریزند یا اگرهم زَجرم دهند وخون ِدل به خوردِ من بدهند.
حافظ عشق را آنقدرگرامی وعزیز ومقدّس می داند که هرزیان وخسارتی که ببیند وبگونه ای مرتبط باعشق باشد، آن خسارت را نعمت می داند ودرمقام جبران زیان برنمی آید ازاین رومی فرماید:
اگرازاطرافیانم یاهرکسی دیگرکه باعشق آشناهست به من ضرروزیانی برساند یاحتّابخواهد خونم رابریزد ویاآنقدرزجر واندوه دهد که باعثِ خونین دل شدنم گردد، به حُرمتِ اینکه باعشق آشناست اوراخواهم بخشید. نامرد وناجوانمردم اگر بخواهم از چنین کسی گله و شکایت به یک غریبه بروم .
غریبه درنظرگاهِ حافظ کسی هست که باعشق بیگانه هست حتّا اگرنزدیکترین خویشاوند نیزبوده باشد نامَحرم وغریبه هست!
تانگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوش نامَحرم نباشد جای پیغام سروش
بـعـد از یـن دسـت مـن و زلف چو زنـجیـر نـگار
چـنـد وچـند از پی کام دل دیوانه روم ؟!
حافظ درخیال تصوّرمی کند که ازاین سفر بسلامت به منزل رسیده، اوّل مستقیم به میکده سری زده،سپس بابربط وپیمانه به صومعه رفته تا ازکشف وشهودی که درطول ِ تحمّل ِ تبعید داشته به خرقه پوشان بازگوکرده است. حالا تصمیم می گیرد دیگرزلفِ یار را رها نکند وتاپایان عمر درسعادت ونیکبختی زندگی کند.
"دست به زلف رسیدن" نشانهی وصال و برطرف شدن هجران است
مـعـنـی بـیـت : بعد از بازگشت از سفر دست دل در حلقه های زنجیرزلفِ معشوق خواهم کرد وهیچ کارباطل و حاشیه ای یا ازروی هوا وهوس انجام نخواهم داد. فقط بعد از این باید کنار معشوقم باشم و از وصال اوبهرمندگردم. دیگربطلالت وبیهودگی بس است.
کام خود آخرعمرازمِی ومعشوق بگیر
حیفِ اوقات که یکسربه بطالت برود.
گــر بـبـیـنـم خــم ابــــروی چـو مـحـرابـش بـاز
سـجــدهی شـُکـر کـنـم وز پـی شـُکـرانـه روم
"باز" دراینجا هم به معنایِ گشادگی ِ ابروکه نشانه یِ رضایتِ دوست است، هم به معنای دوباره هست.
مـعـنـی بـیـت : اگرقسمت شود ودستِ دل درحلقه های زنجیرزلفِ یارببندم، اگرمحرابِ ابروان ِ معشوق را دوباره ببینم، اگر گره برابروی یار نبینم واورا سرحال ودرحالِ رضایتِ خاطرببینم، من به منتهای آرزو می رسم ودیگر خوشبخت وکامروا می گردم. درآنصورت به میمنتِ این اتّفاق ودرمقام شکرگزاری ،پیشانی برخاک می نهم وسجده ی شُکرمی گزارم وهمواره لحظاتِ خودرا به سپاسگزاری وشکرکردن سپری می کنم.
خوش کردیاوری فلکت روز داوری
تاشُکرچون کنی وچه شکرانه آوری
خـُرّم آن دم کـه چـو حافظ بـه تولاّی ورزیر
سرخوش از مـیـکده بـا دوست به کاشانه روم.
حافظ معمولاً دربیتِ پایانی، خودرا ازنگاهِ دیگران موردِ تجزیه تحلیل وارزیابی قرارمی دهد واز زاویه ی یک شخصی دیگر خودرا نگاه می کند.
"تولاّ" : دوستی و عنایت ،توجّه و محبّت ای خوش آن لحظهای که سَرمست وشادان، دوشادوش ِ دوست صمیمی ورفیق ِ شفیق (احتمالاًمنظور"خواجه جلال الدین تورانشاه" است که باحافظ اُنس واُلفتی داشته) ازمیخانه بسوی خانه روان گردم.
حسین در ۸ سال و ۴ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳:
لطفا صاحب نظران معنی کامل بیت گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد
عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند رو بفرمایند.
rezasafari در ۸ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۵۹ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹: