گنجور

حاشیه‌ها

بابک چندم در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۰۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰:

@ هانی،
اگر که اینگونه بخوانیم آنزمان در این مصراع دو فعل موجود می شوند: "می روی" و "بناز"، که دومی نمی تواند فعلی برای مصراع بعدی باشد چرا که "نیاز" ( نیاز است، باشد)در آنجا خود فعل است...
اگر بیت هشتم را نظر کنیم می بینیم که در مصراع نخست آن نیز دو فعل موجودند، ولی فعل آخر یعنی "نیست" در آن فعلی است برای مصراع پسین...
دیگر آنکه سرو یا سروناز (سروِ نازنین) که پایشان در گِل است و راه نمی روند، بلکه در نسیم و باد می رقصند که این همان "ناز" یا نازیدن سرو باشد...
در اینجا خرامیدن این سروناز، به ناز یا همان رقص سرو در باد و نسیم تشبیه شده...

رضا در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۴۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸:

مَقام اَمن و مِی بی‌غَش ورفـیـق شـفـیـق
گـرَت مـُدام مُیـسـّر شـود زِهی تـوفـیـق
مقام : مَنزلت ،جایگاه ، مکان
اَمن : آسودگی ِخاطر، بی خطر ، راحت بی‌غَش : بی غل وغش،عاری ازآلودگی، صاف و زلال ، ناب
رفیقِ شفیق :دوستِ دلـسوز ،یار ویاور مهربان
مـُدام : ایهام دارد : 1- پـیـوسـته ، همیشه 2- شـراب انگوری
زهی : چه خوب ، چه بسیار
توفیق : موفقیّت،پیروزی و کامیابی
معنی بیت :
مکانی باشد راحت وبی خطر،شرابِ نابی خالص وخوشگوار ودوستی دلسوز ومهربان،دیگرچیزی کم نداری، همه چیزت زیادی می کند یعنی کامرواهستیی وخوشبخت. وچنانچه این هرسه همیشه وبی وقفه دردسترست باشد که دیگرتویک اَبَرخوشبخت هستی!
جالبه که خواجه ی فرزانه، اسبابِ خوشبختی وکامیابی را چیزی فراتر از دسترس نمی داند وبراین باوراست که با یک دل خوش ومکان ِ اَمن ورفیقی بامَرام وجامی باده ی ناب نیز،توان زندگی رادرآغوش کشید،کام گرفت وگلبانگِ شادکامی برآسمان توان زد. برای خوشبخت بودن حتماً لازم نیست یک ثروتمندِ یا یک دکتریا یک عارفی که همه ی مراحلِ سخت وصعب العبور عرفان راپشت سرگذاشته باشیم. خوشبختی ازنظرگاه ِ حافظ رسیدن به خواسته هانیست بلکه لذّت بردن ازداشته هاست. همین که دلی رانشکنی ومردم ازدست وزبان وکردارت درآسایش باشند توبی گناهی وبی گناهی درفرهنگِ رندی وحافظانه یعنی خوشبختی.
حافظ گرچه درسُرایش ِ غزل پیچیده ترین،پُرابهام ترین وژرف انگیزترین واژه ها وعبارات را خَلق می کند،لیکن شگفتا درتبیین باورها واعتقاداتِ خویش ودرتعریفِ گناه وثواب، وتوصیفِ خوشیختی وبدبختی،آسان ترین ،ساده ترین وهمه فهم ترین عبارات را انتخاب می کند. خوشبختی درنگرش حافظانه هزینه ای ندارد وبا داشته ها امکانپذیراست. دراین نگرش گدا که ازمنظراجتماعی درپائین ترین رده قراردارد وکمترین است بی هیچ هزینه ای تنها بایک چرخش نگاه، به بالاترین رده ی اجتماعی صعودمی کند!
گِدا چرانزند لافِ سلطنت امروز ؟
که خیمه سایه ی ابراست وبَزمگه لبِ کِشت
جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ ست
هزاربارمن این نکـته کرده‌ام تـحـقـیـق
هیچ بر هیچ :مطلق بیهوده،بی ارزش و ناپایدار
نکته: مفهوم ِ لطیف و دقیقی که با دقّت و تأمّل دریافت شود .
تحقیق :پرس وجو، بررسی ، مطالعه ، پژوهش
هیچ انگاری یابه اصطلاح(نهیلیسم) در فلسفه، موضوعی ریشه دار وبحثی مفصّل است که طرفداران ومنتقدان ِ جدّی وسرشناسی دارد.
بی‌معنی‌انگاری به معنایِ اِنکار معنی‌ داشتن و ارزش برای هستی است.هیچ‌انگاشتن یانیست انگاشتن پدیده ونکته ای نیست که حافظ آن را کشف کرده وبدان رسیده باشد. این اندیشه که ازسوی منتقدانش بسیارمُخرّب وویرانگرشناخته شده ازقرن پنجم پیش از میلاد مطرح بوده واغلب فیلسوفان به کنکاش درپیرامون ِ آن پرداخته اند.
"نیچه "فیلسوفِ آلمانی قرن نوزدهم بیش از هر کسی به شرح باورهای بی‌معنی‌انگارانه پرداخته و نیهیلیسم را به عنوان یک پدیده ی شایع در فرهنگِ غربی شناسایی کرده است. وی معتقد بود که پیامدهایِ نابودگر آن در نهایت، تمامی احکام اخلاقی، مذهبی و متافیزیکی را به تباهی خواهد کشاند و بزرگترین بحران تاریخ بشر را رقم خواهد زد!.
اندیشه ی خیّامی رانیزمی توان درطبقه ی نیهلیسیت قرارداد. امّا حافظ باجهان بینی ِ خاصّی که داردچنانکه پیش ازاین نیزگفته شده ، آنقدرجهانشمول وبزرگ است که درهیچ طبقه وچارچوبی جانمی گیرد. اوبه تنهایی یک اندیشه،منطق وفلسفه ی ویژه ای عرضه کرده است. حافظ "هیچ انگاری" را ازگذشتگان گرفته ،نوسازی،به سازی وبازسازی کرده وبه گونه‌ای ترویج می کند که نه تنها جنبه ی مُخرّب ندارد بلکه جنبه ی تعالی وپویایی نیزبدنبال دارد. حافظِ فرزانه جهان راهیچ درهیچ می پندارد امّا درهمین جهان ِ هیچ درهیچ، دروغ وریا وکینه را برنمی تابد ومردم آزاری را گناهی نابخشودنی می داند. حافظ با بینش خاصی که دارد ازنهیلیسیم بستری مناسب برای، درحال ولحظه زیستن، خوشباشی، عشق ورزی وعیش وعشرت درچارچوبِ انسانیّت می سازد. حافظ بامسئولیّتی که درخوداحساس می کند،ازهیچ درهیچ بودن جهان سواستفاده نمی کند وارزشهای انسانیّت را زیرپانمی گذارد.
معنی بیت : جهان واموراتِ مربوط به جهان ِهستی،شامل ِ تغذیه، مقام وموقعیتِ اجتماعی،سیاسی،جاه وجلال ومال ومَنال همه ناپایدار،بی اعتبار وبی ارزشند. من هزار بار این مَطلبِ لطیف وظریفو دقیق را بررسی و مطالعه کرده‌ام و شخصاًبه این نتیجه رسیده‌ام که همه چیز ناپایداروفناپذیراست.
حافظِ فرزانه باطرح حکیمانه ی این نکته(همه چیز بی اعتبار وبی ارزش است) می خواهد مارا نسبت به همه چیز بدبین وشکّاک کند، می خواهد ما به هیچ چیز دل نبندیم، می خواهد ماخون دل ِ روزی ِ ننهاده نخوریم،کینه نورزیم ،بدنگوئیم ومیل به ناحق نکنیم و... حافظ می خواهد ما بعد ازخوانش این بیتِ نغز ِ وپُرمعنی ِ "جهان وکارجهان جمله هیچ برهیچ است" ازخواسته هایمان دست برداریم،تشنه ترشویم وبه این سئوال برسیم که پس چه چیزی پایدار،باارزش وبااعتباراست؟ واوازوَرای پرده ی ِسنگین ِقرنها سربرآورده وبه آواز حزین،لب فراگوش ِما نهاده پاسخ دهد:
ازصدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که دراین گُنبدِ دوّاربماند.
دریـغ و درد کـــه تـا ایـن زمـان نـدانـسـتـم
که کـیـمیـای سـعـادت رفـیـق بـود ، رفـیـق
کیمیای سعادت : سعادت به کیمیا تشبیه شده است. کیمیا یکی از شاخه‏های علوم غریبه است که به کوشش در تبدیلِ موادِ کانی ها و فلزات مانندِ آهن به طلا می‌پردازد.علوم غریبه دارای پنج شاخه ی عمده می‌باشد که دانش طبیعی ِ آن کیمیا خوانده می‌شده‌است.
حافظ به رفیق وهمدم ِ دلسوز وصادق بسیاراهمیّت قایل شده ودرچندغزل داشتن ِ آن رانعمتی بزرگ دانسته است. دراینجانیزازرفیق به عنوان ِ کیمیای سعادت نام بُرده است. رفیق بَد وقتی انسان را به تباهی وگمراهی می کشاند پس رفیقِ شفیقِ مهربان نیزقطعاً درسعادت وکامیابی ِ انسان همان نقش ِ کیمیا رادارد. یعنی شخصیّت ِ آدمی رادگرگون وازآهن به طلا تبدیل می کند.
معنی بیت: جای بسی دردوافسوس است که ازاین حقیقتِ بزرگ تاکنون غافل بودم وتازه این نکته ی مهم رادریافته ام که اکسیرسعادت چیزی جز یک دوستِ دلسوز ورفیقی موافق وهمدل نیست.
بیاموزمت کیمیای سعادت
زهمصحبتِ بدجدایی جدایی
به مـَأمَنی رو وُ فرصت شـُمـَر غنیمتِ وقت
که در کـمـیـن‌گـهِ عمرنـد قـاطـعـانِ طـریـق
مأمن : پناهگاه ، جای مطمئن وبی خطر
فرصت‌شمر : قدربدان وبهره ببر
منظوراز"غنیمتِ وقت" عمرو زمانیست که به رایگان دراختیارماست. وقت به غنیمت تشبیه شده است.
قاطعانِ طریق : قطع کنندگاه راه، راه زنان ، دزدان،منظورحوادث وخطراتیست که زندگانی ماراهرلحظه تهدید می کنند وضمانتی برای یک نفس زنده ماندن نیست.
معنی بیت : بایادآوری مطلع ِ غزل که مقام اَمن را زهی توفیق خوانده،دراینجانیز پیداکردن ِجای اَمن وبی خطر راتوصیه کرده وگوشزد می کند هرلحظه خطرمرگ ماراتهدیدمی کند وهیچکس تضمینی ندارد که لحظاتی دیگر زنده خواهدبود.پس همین لحظه ای راکه دراختیارداری،بهره ببر و گوشه‌ی راحتی اختیار کن وبه کاری بپرداز که دوست داری. حوادثِ بی شماری در کمین گرفتن ِ زندگانی ماهستند وماغافل وبی خبریم.
چه بسیارکسانی که تمام عمربه مال اندوزی صرف می کنند وزندگانی رابرخویش واطرافیان خود تلخ می سازند وهرگزفرصت ِ بهره برداری ازمالی را که جمع کرده اند پیدا نمی کنند وبرای دیگران به ارث می گذارند! درصورتی که می توانستند با آنچه که بدست آورده اند هم برای خود واطرافیانشان روزهای خوبی رقم زنند وهم کارهای عام المنفعه وخیربرای همنوعان خودانجام دهند! اگربه پیرامون خویش نگاه کنیم همه ی ما چندنفرازاینها رامی شناسیم وکسی چه می داند شاید خودِ مانیزکه درحال خوانش این بیت هستیم دربخش هایی اززندگانی چنین بوده وهستیم ! درداینجاست که همیشه همگان چنین تصوّرمی کنندکه مرگ برای همسایه است! ای کاش می توانستیم چنان که این فرزانه ی شیرین سخن می فرماید،به خودبیائیم وبه دنبال خوشبختی نگردیم که پیداکردنی نیست،خوشبختی ساختنیست.
اگر شما حافظ دوستان عزیزهم مثل منِ ناتوان فکر می‌کنید که با رسیدن به سطح خاصی از تحصیلات، شغل و پول، زیبایی و حتی سفر یا همسر به خوشبختی می‌رسید باکمال تاسّف سخت در اشتباهید، زیرا با رسیدن به هریک از آنها ،تازه خواهیم دریافت که چه بسیار کمتر از آنچه تصور کرده بودیم خوشبختیم و چقدرخوشحال نیستیم!
دیگر به بیشتر و بهتر و ای کاش روزی... فکر نکنیم، زیرا در این صورت امکان ِ خوشبختی را عملاًاز خود گرفته‌ایم و آرامش و خوشحالی خود را منوط و مشروط به هدفی خاص کرده‌ایم که شاید محقّق نگردد ویااگرهم محقّق شودتاثیر چندانی درتغییر وضعیتِ ما نداشته باشد. مهّم این است که احساس خوشبختی باید از درون بجوشد و عوامل بیرونی تاثیر قابل ملاحظه‌ای بر این حس نداشته و اگر هم داشته باشند موقّتی و گذراست.

پس بیایید که از این به بعد واقع‌بین‌تر عمل کنیم و لحظه ی حال را فدای لحظه یِ نامعلوم فردا نکنیم.
درلحظه زندگی کنیم ازگذشته وآینده دل کنده وبه حال بپردازیم. به خودمان برسیم ودرحوضچه ی اکنون آبتنی کنیم. بیشتر بخندیم وکمترعبوس باشیم. همه چیز رارهاسازیم وبزنیم زیرآواز. هریک ازآرزوهایمان شدنیست عملی کنیم. اگردلی راشکسته ایم به دلجویی وپوزش، دوباره بدست آوریم،درعیش وعشرت دست ودل بازباشیم وباساختن خوشبختی خوشبختی رااحساس کنیم.
ساقیاعشرت امروزبه فردامفکن
یازدیوانِ قضا خطِّ اَمانی به من آر
بـیـا که تـوبـه ز لَعلِ نگار و خـنـده‌ی جـام
حکایتی‌ست که عقـلـش نمی‌کند تصدیـق
لَعل ِنگار: واژه ای کاملاً حافظانه است. "لعل" ازسنگهای قیمتی وباارزش وخوش رنگ واستعاره از لبِ خوش آب ورنگِ معشوق است. جالبه که حافظ لب راابتدا به لَعل تشبیه می کند وواژه ی "لبِ لعل" را می آفریند. سپس تشبیه معکوس کرده و واژه ی"لعل ِلب" راخَلق می کند. درقدم بعدی "لب" راحذف وتنها با استفاده از"لعل" منظور وهدفِ خودرا می رساند وشرح کیفیتِ لب یار را ازآن می گیرد.
"خنده‌ی جام": به جام شخصیّتِ انسانی داده که می خندد،اشاره به دهانه ی بازجام است.
معنی بیت : بیاکه دوباره به عیش وعشرت بپردازیم. مگرمی شود ازعشقبازی ومیخواری دست کشید وتوبه کرد؟
عقل وخرد، توبه از لبِ لعلگونِ یار و شرابِ نابِ خوشگوار را درست ندانست و تاییدنکرد.
حافظ عقل را درتقابل باعشق همیشه یک بازنده می شمارد وجایگاهی بسیارپائین ترازعشق رابه اواختصاص می دهد. لیکن دراینجا عقل رابه طنزوطعنه حاکم قرارداده تاشکست دربرابرعشق را به دست ِ خوداو رقم زند.
هرنقش که دستِ عقل بَندد
جزنقش ِ نگارخوش نباشد
اگر چه موی ِ میانت به چون منی نـرسد
خوش‌ست خاطرم ازفکر این خیال دقیق
میان : کـمـر
"موی میان" کمریارازباریکی به مو تشبیه شده است .
"به چون منی نرسد" یعنی دست افراد ضعیفی چون من به کمر تو نمی‌رسد.
"خیالِ دقیق" ایهام دارد : 1- اندیشه‌ وآرزوی لطیف ، نکته‌ی ظریف 2- "خیالِ دقیق" همان تصویرسازی ِ باریکی کمردرکارگاهِ فکراست. روشن است که خَلق ِ تصویرکمری به باریکی ِ مو،نیازمندِ خلّاقیتِ هنریست وظرافتِ خاصّی نیازدارد.
معنی بیت : من یقین می دانم که دستِ من سزاوار رسیدن به کمرباریک تونیست ، با این همه ازپرداختن به این فکرو اندیشه کردن در باره‌ی وصال تـووتصویرسازی ِ کمرباریک تـو دل ِ خودرا‌خوش کرده ام .
بدان کمرنرسددستِ هرگداحافظ
خزینه ای به کف آورزگنج قارون بیش
حـلاوتی کـه تـو را در چـهِ زنخدان سـت
به کـُنـهِ آن نـرسـد صـد هــزار فـکر عـمـیـق
حلاوت : شیرینی و لـذّت
زنخدان : چانه
چاه زنخدان = گودی ِ چانه
کـُنـه :اصل و ذات، اعماق، نهایت حقیقت
عمیق : ژرفناک .
معنی بیت : شیرینی ولذّتی که در کیفیّتِ گودیِ چانه‌ی تـو هست باهزار اندیشه‌ی ظریف وفکرژرف هم کشف ودریافت نمی شود! رازی درحقیقتِ زیبایی زنخدان ِ افسونگرتونهفته که هیچکس قادربه فهم ِ آن نیست. چون صحبت ازچاهِ زنخدان است،حافظ طوری شاعرانه سخن می گوید که اززاویه ای چنین بنظربرسد که این چاه بسیارعمیق است وکسی قادرنیست به هیچ طریق به تَه ِ آن برسد!
درخم ِزلفِ توآویخت دل ازچاهِ زنخ
آه کزچاه برون آمد ودر دام افتاد.
اگر به رنگِ عقیقی شد اشکِ من چه عَجب
که مُهر خاتـم ِ لـَعـل تـو هست همچو عَـقـیـق
عقیق : از سنگهای ارزشمند وقیمتی سرخ‌رنگ
"مُـهرخاتم ِلعل ِتو" نگینِ انگشتر لب تو، لبِ یاربه نگین انگشتری تشبیه شده است معنی بیت : چنانچه اشکِ من سرخ‌رنگ و خونین است تعجّبی ندارد ،چرا که لبِ تو همانند انگشتری است که نگین عقیق دارد.دلم من درحسرت وآرزویِ لبانِ تو خون دل می اندوزد،لیکن چشمهایم زیادگریه می کنند وچون اشک کم می آورند بناچار ازهمان خون دل نثارمی کنند واینگونه می شودکه اشک خونین می‌بارم.
دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت
الله الله که تَلف کرد وکه اندوخته بود؟
بـه خنـده گفت که : حـافــظ ! غلام طبع تـو ام
بـبـیـن که تـا به چه حدّم همی کـنـد تـحمـیـق
طبع : ذوق ِشاعرانگی
تحمیق کردن :نادان واحمق پنداشتن. معنی بیت : معشوق به طنزوطعنه درحالی که می خندید به من گفت : ای حافظ من چاکر وغلام ِ شاعرانگی ِتو هستم ! (باسابقه ای که ازمعشوق به خاطردارم جزنیشخند وطعنه منظور دیگری ندارد) ببینید که چگونه مرا احمق ونادان فرض کرده و می‌پندارد که سخن او را باورمی کنم .
گفتم آه ازدل دیوانه ی حافظ بی تو
زیرلبِ خنده زنان گفت که دیوانه ی کیست!

سهراب در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۰:

بسیار شعر عمیقی ست

امید مددی در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۰۹:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۸:

برگ نوا تبه شد و ساز طرب نماند
ای چنگ ناله برکش و ای دف خروش کن

در این بیت شور آفرین، حافظ فریاد برخاستن و حرکت کردن سر می‌دهد و برای القای پیام خود، آشنایی خود با هنر موسیقی را تمام و کمال به کار بسته است. اینجا "نوا" به معنای آهنگ و نغمه و "طرب" به معنای شادمانی و شور است اما از سوی دیگر "نوا" یکی از مقامهای موسیقی ایرانی است که در ایهام به آن اشاره رفته است.
همینطور "خروش" نیز علاوه بر معنای فریاد و غوغا می‌تواند اشاره به "خروش مغان" داشته باشد که از دستگاه‌های بسیار کهن پهلوانی است و در شاهنامه به همراه دستگاههایی چون "دادآفرید"، "پیکارگرد" و "سبز در سبز" به آنها اشاره شده است:
زن چنگ‌زن چنگ در بر گرفت
نخستین خروش مغان درگرفت
"خروش" را به همراه "جوش" زیاد شنیده‌ایم اما ترکیب شاعرانه "خراش و خروش" نیز بسیار جالب توجه است که کمتر استفاده می‌شود.

مهرداد پارسا در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۰۹:۰۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳:

شعری که خانم افضلی از فریدون مشیری ذکر کردند دقیقا دارد به دیدگاه "تناسخ‌گونه" خیام اشاره می‌کند که تجدید پیکره‌های انسان را در قالب کوزه بارها و بارها در اشعار خود گوشزد کرده‌است. شاید در یک مضمون به قطعیت بشود گفت که خیام سراینده رباعیات بوده، و آن اشعار "کوزه‌نامه‌ای" است که رجعت انسان را از خاک در قالب کوزه‌ها یا گیاه و نبات بی‌جان همراه با نگاهی تراژیک ترسیم می‌کند
درباره این رباعی فکر می‌کنم خیام در بیت پایانی دارد نوعی کنایه را بکار می‌گیرد: یعنی همین لفظ "ای کاش" نوعی "لحن بعید" از خواسته شاعر است. از سایر رباعیات معتبر می‌شود فهمید که خیام امید چندانی به زنده شدن دوباره مردگان ندارد، اما باز با نگاهی تراژیک گویی آرزویی محال را که قصه همان "کاش را کاشتیم در نیامد" خودمان هست با اندوهی بشری بیان می‌کند

در کل شاعر در دو بیت به صورتی موجز سرنوشت اندوه‌ناک بشر و سیر تراژیک زندگی یک انسان مرگ‌اندیش را که به عمق هستی و نیستی پی برده به تصویر می‌کشد. این رباعی داستان خیلی از آدم‌ها و جدال‌های درونی‌شان برای غلبه بر حس "پوچی" در تمام عمر را روایت می‌کند
من ظاهر نیستی و هستی دانم
من باطن هر فراز و پستی دانم
با این هـمه از دانش خود شرمم باد
گـر مرتبه ای ورای مستی دانم

ایوب در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۰۵:۱۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۰:

صرف نظر از مفهوم کلی شعر ، در بیت یکی مانده به آخر مولانا می فرماید " من دهان بستم تو باقی را بدان " و در تعداد زیادی از شعر های مولانا که خوانده ام ، مولانا در انتهای شعر به " دهان بستن " دعوت میکند ؛ چون میداند که زبان بسیار ناتوان است ." این زبان بربند و خامش چون صدف ، کاین زبانت خصم جان است ای پسر" . گاهی ما نماییم که از مولانا یاد بگیریم و به سمت کامل شدن حرکت کنیم . تنها میاییم که شعرهای مولانا و حافظ و سعدی و دیگر شاعران بزرگ را حفظ کنیم تا در موقعیت مناسب نشان بدهیم چقدر باسوادیم ؛ یا از شعر مولانا و دیگر شاعران در جهت تخریب شخص دیگری استفاده کنیم ؛ یا در جهت دفاع از منافعمان از این شاعران و حتی قرآن آیه بیاوریم . من نظرات روفیا را زیر چند گنجور خوانده ام و سخنان او بیشتر به رنگ حقیقت هستند . امیدوارم روحش هم به زیبایی نظراتش باشد .خواستم اگر این حاشیه را میبیند ، به او بگویم که : "ممنون"
" در حقیقت کفر و دین و کیش نیست
عاشقان را جستجو از خویش نیست"

همایون در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۳۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۹:

در غم او یعنی‌ در آروزی او که به معشوق مربوط است
اندوه به این جهان و مسائل آان بر میگردد
در آان یکی‌ باید غرق شد و فرو رفت و این را باید فرو خورد و نابود کرد
وگرنه به خشم و کینه تبدیل میشود و سینه را تار میکند و آیینه ات کار نمیکند
جهان غیر از نور دیدنی یک نوری دارد که شادی میاورد و اندوه و ماتم آان را بی‌ اثر میکند
بسیاری از این غم‌ها به همان رابطه زن و مرد و بطور کلی‌ انسان‌ها بر میگردد
این رابطه‌ها عشق را آلوده میکند در حالیکه عشق باید مستقل از روابط رشد کند
این روابط ما و من را برجسته میکند که همچون دیوی جلوی پیشرفت و تعالی را میگیرد
آسمان از خودش نمیگوید بنابراین همه چیز را در خود دارد
ما هم خیلی‌ چیز‌ها در کنار خود داریم که بیهوده کنار ما قرار نگرفته اند
بلکه تا ما را در راه شکوه و گشایش هدایت کنند که نام این راه صبر است
که یک راز است نه‌ برای بیان بلکه برای بکار بردن. همین راز اگر فقط برای حرف زدن
باشد با راز‌های برتری خنثی و بی‌ اثر میگردد
پیدایش انسان از همین راه صبر صورت گرفته است که سود بردن طبیعت از آنچه
در اختیار داشته بدون هیچ طرحی از خود است، رازی بزرگ

شمس شیرازی در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۴۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴:

خواجه خود در جایی دیگر می گوید:
گفتمش زلف به خون که شکستی ؟ گفتا
حافظ ! این قصه دراز است به قرآن که مپرس
زلف و شب و قصه و.... چنین روشن دوستان به کار وصله پینه و اکستنشن!! سر گرم کرده اید؟؟

کمال داودوند در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۳۸ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۶۵۴:

بنده این رباعی را با دوستان خود به اشتراک گذاشتم وجمع این رباعی از 4126

زهرا در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۱۰ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی استغنا » بیان وادی استغنا:

در بیت آخر... در یک نسخه هفت دریا آمده است

موریانه در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۴۷ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » حضریات » غزلیات » شمارهٔ ۶۳:

ما هم، در مصرع نخست باید تصحیح شود و فاصله از میانِ این دو واژه حذف شود و ماهم شود!
باری سخن این نبود و ما در اینجا یک شعر با بیانی شاعرانه داریم که یک نوعِ بی بدیلی هست. اصلا زبان و کلامِ من ناتوان است از بیان حسِ عظیمی که در فرمِ شاعرانه ی این شعر است. روانت شاد خواجو

کرمانشاهی در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۵۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۷:

چیست در بیت دوم؛ چیَست خوانده می شود

۷ در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۴۴ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۰ - حکایت کرم مردان صاحبدل:

شباهت این داستان به داستان روانه شدن فردوسی سوی محمود غزنوی در بخش منتسب(هجونامه) این را میرساند شاید آن هجونامه از روی همین حکایت نسخه پیچی شده است.

۷ در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۳۳ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۰ - حکایت کرم مردان صاحبدل:

تنی زنده دل، خفته در زیر گل
به از عالمی زندهٔ مرده دل
دل زنده هرگز نگردد هلاک
تن زنده دل گر بمیرد چه باک؟
این فروغی واقعا پس گردنی نیاز داشته.
دل زنده هرگز نگردد هلاک
تن مرده دل گر بمیرد چه باک؟

۷ در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۲۴ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۰ - حکایت کرم مردان صاحبدل:

به نظر میرسد اگر هم نه همه بلکه شمار زیادی از ابیات هجونامه منتسب به فردوسی ساختگی باشد و از آنجا که به زبان سعدی شباهت دارد دور نیست از روی بوستان سعدی ساخته شده باشد.

۷ در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۱۸ دربارهٔ فردوسی » هجونامه (منتسب):

که سفله خداوند هستی مباد
جوانمرد را تنگدستی مباد
این بیت در بوستان سعدی باب دوم در باب احسان ( حکایت کرم مردان صاحبدل) آمده است.به نظر میرسد این ابیات ساختگی که به زبان سعدی نزدیکی دارد از روی بوستان سعدی ساخته شده باشد.
سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۰ - حکایت کرم مردان صاحبدل
اگر همه ابیات ساختگی نباشد شمار بسیاری از آنها ساختگی میباشد.

۷ در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۰۹ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۰ - حکایت کرم مردان صاحبدل:

که سفله خداوند هستی مباد
جوانمرد را تنگدستی مباد
این بیت در هجونامه منتسب به فردوسی آمده است.(شماره 34 )
به سی سال بردم به شهنامه رنج
که شاهم ببخشد بسی تاج و گنج
به پاداش من گنج را در گشاد
به من جز بهای فقاعی نداد
فقاعی نیرزیدم از گنج شاه
از آن من فقاعی خریدم به راه
که سفله خداوند هستی مباد
جوانمرد را تنگدستی مباد
سر ناسزایان بر افراشتن
وز ایشان امید بهی داشتن
سر رشتهٔ خویش گم کردن است
به جیب اندرون مار پروردن است
فردوسی » هجونامه (منتسب)

محمد.خ در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۰۰ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵:

بیت پنجم فکر میکنم مرسانی به وی ای باد صبا درست باشد

نادر.. در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۳۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۳:

هزار موج باده!!....

امیر طلوعی در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴:

#ﻣﻌﺎﺷﺮﺍﻥ ! ﮔﺮﻩِ ﺯﻟﻒ ﯾﺎﺭ ﺑﺎﺯ ﻛﻨﯿﺪ
ﺷﺒﯽ ﺧﻮﺵﺳﺖ ﺑﺪﯾﻦ ﻭُﺻﻠﺘﺶ ﺩﺭﺍﺯ ﻛﻨﯿﺪ

ﻭُﺻﻠﻪﺍﺵ ‏(ﯾﺎ ﻭَﺻﻠﻪﺍﺵ ‏) : 31 ﻧﺴﺨﻪ ‏( 801 ، 803 ، -814 813 ،
819 ، 821 ، 822 ، 823 ، 824 ، 825 ﻭ 22 ﻧﺴﺨﮥ ﺩﯾﮕﺮ ‏) ﺧﺎﻧﻠﺮﯼ،
ﺟﻼﻟﯽ ﻧﺎﺋﯿﻨﯽ - ﻧﻮﺭﺍﻧﯽ ﻭﺻﺎﻝ، ﺛﺮﻭﺗﯿﺎﻥ
ﻭُﺻﻠﺘﺶ : ﺩﻭ ﻧﺴﺨﻪ ‏( 813 ، 862 ‏) ﻋﯿﻮﺿﯽ، ﺳﺎﯾﻪ
ﻓﻀﻠﻪﺍﺵ : 2 ﻧﺴﺨﻪ ‏(816 ، 818 ‏)
ﻗﺼّﻪﺍﺵ : 4 ﻧﺴﺨﻪ ‏« 827 ، 893 ، 894 ﻭ ﺑﯽﺗﺎﺭﯾﺦ ‏( ﻣﺢ«(
ﻗﺰﻭﯾﻨﯽ - ﻏﻨﯽ، ﻧﯿﺴﺎﺭﯼ، ﺧﺮﻣﺸﺎﻫﯽ- ﺟﺎﻭﯾﺪ
ﺣﯿﻠﻪﺍﺵ : 2 ﻧﺴﺨﻪ ‏( 854 ﻭ ﺑﯽﺗﺎﺭﯾﺦ ﺍﺯ ﮐﺘﺎﺑﺨﺎﻧﮥ ﻣﺠﻠﺲ ‏)
41 ﻧﺴﺨﻪ ﻏﺰﻝ 239 ﻭ ﻣﻄﻠﻊ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻧﺪ.
ﻗﺼﻪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺳﻪ
ﺧﻮﺍﻧﺶ ﺑﻪ ﻓﺘﺢ ﻭ ﮐﺴﺮ ﻭ ﺿﻢ ﺍﯾﻬﺎﻡ ﺩﺍﺭﺩ ﻣﻘﺒﻮﻝﺗﺮ ﻣﯽﻧﻤﺎﯾﺪ ﺍﻣﺎ
‏« ﻭُﺻﻠﺖ ‏» ﺑﺎ ﺗﻘﺎﺑﻠﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ‏«ﻓُﺮﻗﺖ ‏» ﻭ ﺣﺎﻝ ﻭ ﻫﻮﺍﯼ ﺑﯿﺖ ﻭ ﻏﺰﻝ
ﺩﺍﺭﺩ ﻧﯿﺰ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﻮﺟﻪ ﺍﺳﺖ ﺿﻤﻦ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺿﺒﻂ ﺍﮐﺜﺮﯾﺖ
ﻧﺴﺦ ﻧﯿﺰ ‏« ﻭُﺻﻠﻪ‏» ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﺑﺎ ﺍﻣﻼﯾﯽ ﺩﯾﮕﺮ. ﻫﺮﭼﻨﺪ
ﺩﮐﺘﺮ ﺍﺑﻮﺍﻟﺤﺴﻦ ﻧﺠﻔﯽ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﺼﺮﻉ ﺩﻭﻡ ﭘﺲ ﺍﺯ
‏«ﺑﺪﯾﻦ‏» ﺑﺎﯾﺪ ﻣﮑﺚ ﮐﺮﺩ : ‏( ... / ﺷﺒﯽ ﺧﻮﺵ ﺍﺳﺖ ﺑﺪﯾﻦ، ﻗﺼﻪﺍﺵ
ﺩﺭﺍﺯ ﮐﻨﯿﺪ ‏) ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺗﻘﻄﯿﻊ ﺍﺯ ﺭﻭﺍﻧﯽ ﻭ ﺳﻼﺳﺖ ﺑﯿﺖ ﺑﻪ
ﻣﻘﺪﺍﺭ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﮐﺎﺳﺘﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ .
ﻧﮏ : ﺍﺑﻮﺍﻟﺤﺴﻦ ﻧﺠﻔﯽ، ‏« ﻣﻌﺎﺷﺮﺍﻥ ﮔﺮﻩ ﺍﺯ ﺯﻟﻒ ﯾﺎﺭ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﯿﺪ‏» ،
ﻣﺠﻠﮥ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﺎﻩ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﻭ ﻓﻠﺴﻔﻪ ، ﺱ 7 ، ﺵ 82 ‏( ﻣﺮﺩﺍﺩ 1383 ‏)
ﺻﺺ -41 .38
@hafezsharafi

۱
۳۳۴۲
۳۳۴۳
۳۳۴۴
۳۳۴۵
۳۳۴۶
۵۶۷۸