Elena در ۸ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۲۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۶:
دوست عزیز "7" بسیار سپاسگزارم بابت وقتی که گذاشتید .
شایگان در ۸ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۲۵ دربارهٔ شاه نعمتالله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳:
با درود و سپاس، لطفاً در انتهای بیت سوم ”درما” به ”در ما” تغییر داده شود.
رندان همه سرمست فتاده به درِ ما
مجتبی در ۸ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۴:۵۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » رزم کاووس با شاه هاماوران » بخش ۳:
مصرع "چو ایران نباشد تن من مباد" از فردوسی نیست. بیت زیر در شاهنامه وجود دارد:
نباشد به ایران تن من مباد
چنین دارم از موبد پاک یاد
برای کسب اطلاعات بیشتر این عبارت را در اینترنت جستجو کنید:
"درباره ی بیت چو ایران نباشد تن من مباد"
محمدباقر زینالی در ۸ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۲:۵۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۴:
در یک نسخه خطی از کتابخانه گنج بخش پاکستان شعری دیدم که در یک بیت با این رباعی مشترک است
گه عار کند خوک ز ناپاکی ما
گه رشک برد فرشته از پاکی ما
فردا که شود معرکه ها پیش خدا
معلوم شود پاکی و ناپاکی ما
روفیا در ۸ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۰۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۲ - جواب گفتن مرید و زجر کردن مرید آن طعانه را از کفر و بیهوده گفتن:
باز حتی همین مفهوم نیز می تواند به انحطاط کشیده شود،
بسیاری به محض شنیدن این تعبیر چنان برداشت می کنند که خوب، پس ما هم اگر چون سگ عو عو یا وع وع کردیم ایرادی بر ما نیست چون هر کسی بر طینت خود می تند!
هر لحظه از زندگی خود جهانی است و جهان هر لحظه در حال نو شدن است، هر کسی بر طینت خود می تند یقینا به معنای در پیش گرفتن یک خط مشی ثابت و منجمد در تمامی لحظه هایی که همه جهان در حال نو زایی است نیست.
بلکه همان دستورالعملی که در هر نهادی به ودیعت گذاشته شده می گوید بر مبنای هر تغییر در جهان درون و بیرون چه می توان کرد و چه باید کرد، به قولی می توان و باید تلاش کرد در هر لحظه بهترین version از خود را به نمایش گذاشت.
البته خودآگاهی آدمیان و همه کاینات درباره این جنبش بی وقفه جهان هستی در درجات و مراتب گوناگونی قرار دارد.
۷ در ۸ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۹:۵۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۶:
عشق تو گفته بود هان! سعدی و آرزوی من
بس نکند ز عاشقی تا ز جهان جهانمش
عشقت به من گفته بود آهای چنان پر رو شده ای که مرا میخواهی؟انگار تا جانت را ز چهان نجهانم دست بردار نیستی
پنجه قصد دشمنان مینرسد به خون من
وین که به لطف میکشد منع نمیتوانمش
مانع آنم که به دست و پنجه دشمنان کشته شوم اما در این میان کسی است که به مهر مرا میکشد و مانعش نمیشوم(نمیتوانم بشوم)
روفیا در ۸ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۹:۴۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۲ - جواب گفتن مرید و زجر کردن مرید آن طعانه را از کفر و بیهوده گفتن:
مه فشاند نور و سگ [ وع وع ]؟ کند؟
سگ ز نور ماه کی مرتع کند ؟
یا
مه فشاند نور و سگ عو عو کند
هر کسی بر طینت خود می تند؟
اگر ترکیب دوم درست باشد با مضمون آیه هشتاد و چهار سوره اسراء خوانایی دارد:
قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلَی شَاکِلَتِهِ فَرَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدَی سَبِیلًا (اسراء/84)
بگو هر کس بر حسب ساختار (روانی و بدنی) خود عمل می کند و پروردگار شما به هر که راه یافته تر باشد داناتر است.
نظام فکری ما به گونه ای است که به محض شنیدن و درک سطحی این مفهوم ذست به مقایسه و رتبه بندی می زنیم، که ماه در مرتبه بالاتری است چون نورافشانی می کند و سگ از شان کمتری برخوردار است چون عو عو می کند، اگر این اندیشه درست بود هر کسی می توانست بر مبنای تشخیص خود از برتر و کهتر دست به حذف کهتر ها بزند!
آنوقت چه هرج و مرجی در جهان پدید می آمد!
چه کسی جگر آن را دارد سگ و عو عوی سگ را از صفحه هستی محو کند چون مانند ماه نورافشانی نمی کند؟
این آیه این قیاس را مردود اعلام می کند، مشیت خداوند بر این قرار گرفته که هر کس از دستورالعمل یا instruction ی که در درونش نهاده شده پیروی کند و خداست که به راه یافته تر ها آگاه تر است.
۷ در ۸ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۹:۴۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۶:
نیست زمام کام دل در کف اختیار من
گر نه اجل فرارسد زین همه وارهانمش
افسار اسب سرکش دل در دست و به اختیار من نیست و گر نه مرگ فرا رسد رهاندنش میسر نیست.تنها مرگ میتواند اسب مرا رام کند
۷ در ۸ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۹:۳۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۶:
4-اشک و آهم همیشه برقرار است(اشکم به مشکم بند است) با این همه آتش عشق تو چنان سوزان و سرکش است که اشک و آه سردم بر آن کارگر نیست
5-ترچمه نمیخواهد
6-زلف تو چون عمر من است باشد دراز بینمش(پیر بشم انشاالله-عجب رندانه) و لب آتشین تو جان من است باشد که چان به لب شوم(عجب رندانه)
۷ در ۸ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۹:۲۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۶:
بیت 7 که دوستان بر آن ایراد گرفته اند به قول ادیبان الحاقی است:
لذت وقتهای خوش قدر نداشت پیش من
گر پس از این دمی چنان یابم قدر دانمش
نسخه پی دی اف که من دارم:
تن به قضا سپرده ام پای رضا فشرده ام
ور بروم کجا روم چاره جز این ندانمش
3-خروش و ولوله من سراسر جهان را فرا بگیرد تو ایمن و آسوده ای حتی اگر آسمان هم از داد و مقال من به ستوه آید ای بیغم
۷ در ۸ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۹:۱۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۶:
2-هر چه پیش آید هل تا خوش آید کجا بروم؟چاره در بیچارگی است ماندن و جان کندن
بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی
به کجا روم ز دستت که نمیدهی مجالی
نه ره گریز دارم نه طریق آشنایی
چه غم اوفتادهای را که تواند احتیالی
۷ در ۸ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۹:۰۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۶:
1-چه کنم که دستم به جان نمیرسد تا آن را بر تو افکنم آخر به کدامین کس میتوان دل بست تا آن را از تو پس بگیرم.
نه میتوانم خودکشی کنم نه خدا جانم را می ستاند و نه تو آخر به کی شکایت کنم آی مردم
مو که افسرده حالم چون ننالم/شکسته پر و بالم چون ننالم
تماشاگه راز در ۸ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۶:۳۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷:
بیت 38
هست این جهان چون خرمنی
صحیح است
یعنی هر چه در خرمن این دنیا بکاری در آخرت درو می کنی
Elena در ۸ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۶:۱۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۶:
رحمی به حال ما کم سوادها هم بکنید, گیج شدم از حاشیه نویسی دوستان که زحمت کشیدند, کسی معنی کامل شعر را بنویسد لطف بزرگی به ما میکند.
شاهین در ۸ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۵:۴۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶:
قابل توجه دوستان عزیزی که یا در آسمان دنبال معنا میگردند و از زمین زیر پا غافلند حسب عادت جمعی و به مانند آن ستاره شناس بیخبر از حال همسایه و یا میکوشند به هر متنی برخی مفاهیم مذهبی خاص را به زور بخورانند:
چرا کسی به نقشه نگاه نمیکند تا ببیند که فرات پس از فلوجه به دو شاخه تقسیم شده و حله و کوفه هر یک در کنار یکی از این شاخه هایند و هیچ آبی از حله به کوفه نمیرود؟!
حال پیدا کنید منظور شیخ را........
کمال داودوند در ۸ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۴:۵۵ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۶۸۱:
4529
صابر در ۸ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۲۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۷:
دوست عزیز آقای پارسا دقیقا این معنایی که شما نوشتی با ش در سیمینش درست میشه
ش معنی همان "او را" میده که شما فرمودید
رضا در ۸ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۲:
فـاتـحهای چـو آمــدی بـر سـر خـسـتــهای بخوان
لـب بـگـشا که میدهـد لـَعل لَـبـت به مرده جان
"فـاتـحـه" : سوره "الحـمـد" راخواندن،
درمیانِ اعراب ومسلمانان، معروف است که این سوره شفا بخش است وبه جز"مرگ" درمان همه ی دردهاست.
"خستـه" : زخمی ،خاطرشکسته، دراینجا منظورعاشقِ رنج دیده ومجروح ِبَلاکش (خودِشاعر)است.
حافظِ ساختارشکن، دراینجا نیز روالِ معمولِ فاتحه خوانی رابه هم ریخته وطرحی نو درانداخته است. فاتحه را مطابق معمول برای آرامش ِ روح مردگان می خوانند امّا حافظ از معشوق می خواهد وقتی به دیدارش می رود برایش فاتحه بخواند! حافظ ازطلبِ فاتحه، دومنظور دارد. اوّل اینکه به معشوق می گوید درفراقِ تومن مُرده ای بیش نیستم پس هرگاه که به سراغ من می آیی فاتحه ای برای من بخوان. دوّم آنکه می خواهد معشوق را درشرایطی قرار دهد که مجبورباشد لب بگشاید وکلامی گوید، هرچند که فاتحه باشد! فرقی برای عاشق نمی کند. اومی خواهد شاهدِلب گشودن وحرف زدن معشوق باشد. حافظ نیک می داند که "فاتحه خوانی هردردی رادوامی کند الّا مرگ را" بنابراین دراینجا به معشوق می گوید که توفاتحه ای بخوان، اگرفاتحه خوانی مرگ را چاره نکند، لب گشودنِ توکه به مرده جان می بخشد چاره ساز خواهدبود. پس فاتحه خوانی بهانه ایست برای گشوده شدنِ لبِ روح بخشِ یار
"لـَعـل" : از احجار کریـمـه و سرخ رنـگ است ، یـاقـوت
لعل لبت: کیفیّتِ رنگِ لبت همانندِ یاقوت ولعل سرخ است.
ضمن ِ آنکه در قـدیم یـاقوت علاوه بر استفاده در زیـور آلات ، به عنوان دارو هم به کار میرفـتـه است ، مثلاً ساییدهی آن را در برای رفع سر درد، جلوگیری از درد معده ، درمان ضعفِ دل ، برطرف کردن غم و اندوه و شادی به بیمارمی نوشاندند.
عـلاج ضـعـفِ دل مـا بـه لـب حوالت کن
که این مفرّح یاقوت در خزانهی تـوست
روشن است که حافظ این نکته راهم مدِّ نظرداشته وبه جنبه یِ درمانی ونشاط بخشی ِ آن نیزاشاره کرده است.
مـعـنـی بـیـت : خطاب به معشوق، آن هـنـگامی کـه بـه سراغ ِ عاشق ِ مجروح وبیمار خودقدم رنجه می کنی، سورهی ِحمدی برای شفای او بخوان، همین که تولب به سخن بگشایی، حرکاتِ لبِ سُرخ فام تـو معجزه آسا مـُرده را جانی دوباره خواهدبخشید.
انفاسِ عیسوی ازلبِ لعلت لطیفه ای
آبِ خِضِر زنوش ِ لبانت حکایتی
آن کـه بـه پـرسـش آمــد و فـاتـحـه خوانـد و میرود
گـو : نـفـسی ! کـه روح را مـیکنـم از پی اش روان
"پـرسش" : احوالپرسی ، عـیـادت
"نـفـسی" : یـک دَم ، یک لـحـظـه "یـکدم درنگ کن"
"روان کردن" : راهی کردن ، روان به یک معنای دیـگـر همان روح و جان است که با این معنا با "روح" ایهام تناسب دارد.
مـعـنـی بـیـت : به آن کسی که ازسرلطف، به عیادتِ منِ زخمی وبیمارِعشق آمد و فاتحهای برای شفا وبهبودیِ من خواند ودرحال رفتن است ازطرفِ من بگویک لحظه درنگ کن که قصددارم روحم را پشست ِسرش نثار وبدرقه اش کنم ، جانم رانثارش کنم.
حافظ در خَلقِ"پارادکس" بی ماننداست. دربیتِ پیشین ملاحظه شد که ازمعشوق درخواستِ فاتحه خوانی کرد ویادآورشد که لعل لبت به مرده جان می بخشد. حال که معشوق آمده، فاتحه خوانده وحافظِ دلخسته راجانی تازه بخشیده، هنوزجان ِ تازه نیافته، قصد دارد جانش رانثار معشوق کند!
همیشه وقتِ توای عیسیِ صبا خوش باد
که جانِ حافظِ دلخسته زنده شد به دَمت
ای کـه طبـیـب خسته ای روی زبـان مـن ببین
کایـن دم و دود سـینهام بـار دل است بـر زبان
طبیب" در اشعار "حـافــظ" اغلب همان معشوق و سـاقی است ولی دراین غزل باتوجّه به کُلِّ مطلب، منظوراز"طبیب" پزشک ومعالجه کننده است.
"خسته" همان بیمار ومجروح ِعشق (خودشاعر)است که دربیت اوّل آمده است.
"دَم" : نـفـس
منظوراز"دود سیـنـه" آه آتـشناک است که عاشق درفراق یار ازسینه می کشد.
"بـار دل" : بار غم عشق واشاره به باری که درهنگام بیماری برروی زبانِ بیمارانباشته می شود. معمولاً ازرنگ ومیزان آلودگی وباری که برروی زبان بیمار جمع می شود وبررسیِ طرز نفس هایی که می کشد طبیبان پی به نوع بیماری می برند.
وقتی کسی عاشق می شود آثاربیماری اوّل دردل وروح پدیدارمی گردد وکم کم جسم اورانیزفرامی گیرد.تاآنجاکه رنگِ رخسارش نیزبه زردی می گراید و.....
شاعردراینجابیماری روح وروان وجسمِ خویش را درهم آمیخته وباپزشکِ معالج خود صحبت می کند وبیماریش راشرح می دهد.
مـعـنـی بـیـت :
ای پزشک، که معالجه ی یک خسته ی مجروح ِ بلاکش راپذیرفته ای، روی زبانِ مرا ببین ایـن نـفـس و آه سوزانِ من بررویِ زبان ِ من جمع شده وبر دلم سنگینی میکند.
حافظ باعمومی کردن ِ صحبتهایش باطبیب، قصد دارد این مطلب رابه مخاطبانش برساند که غم واندوهی که عاشق درفراق معشوق تحمّل می کنداندک اندک،جسم اوراتحتِ تاثیرقرارداده وناتوان وبیمارمی سازد. حافظ می گوید همانگونه که دربیماریهای جسمی،بارهایی برزبان انباشته می شود دربیماری عشق نیزآثار آه واندوه وغم، علاوه براینکه روح وجان را مبتلا می سازد بلکه در جسم ِعاشق وحتّابرروی زبانِ وی نیزنمایان می گردد. ازهمین رو عشق رانمی توان پنهان ساخت! عاشقی ازراه رفتن،طرزسخن گفتن، خوابیدن وبیدارشدن، غذاخوردن،آه کشیدن ورنگِ رخسارهرکس قابل تشخیص است.
امّا نبایدازنظردورداشت که این بیماری وناتوانی،تنهابیماریست که برای بیمار شیرین ودوست داشتنیست وعاشق از دردِ آن حظِّ روحانی می برد.!
باضعف وناتوانی همچون نسیم خوش باش
بیماری اَندراین ره بهترزتندرستی
گر چه تـب ، استـخـوان مـن کـرد ز مـهر گرم و رفت
هـمـچـو تـبـم نـمـیرود آتـــش مـهـــر از استـخـوان
حافظ درادامه ی بیتِ قبلی درحالِ توصیفِ آثاربیماریِ عشق به پزشک معالج است.
مـعـنـی بـیـت : ای طبیب، بااینکه تـبِ عشق، جسم وجانِ مرابه یکباره فراگرفت واز شدّتِ محبّت حتّا استخوانهایم را نیز گرم کرد وفروکش نمود وسپری گشت. لیکن آتشِ عشق راهمچنان احساس می کنم و مانند تبی نیست که آید ورَود،بلکه گرمایِ آن در استخوان هایم فرورفته و ماندگارشده است و نمیرود.
سوزندگیِ آتش ِ عشق خاموشی نمی گیرد وگریبانم رارها نمی سازد. تب سپری شده رفته ولی استخوانهایم می سوزد.
رشته ی صبرم به مقراض غمت ببریده شد
همچنان درآتش مِهرتوسوزانم چوشمع
حـال دلـم ز خـال تـو هـسـت در آتـشـش وطن
چشمم از آن دوچشم تو خسته شدهست و ناتوان.
"در آتـش وطن داشتن" کنایـه از بـیـقـراریست.
مـعـنـی بـیـت : ازوضعیّتِ دلم بپرسی، همچون "خالِ" تو دایماً درمیان ِآتش است ودرحال سوختن!
امّا"خال" چگونه می تواند د آتش بوده باشد؟
درست است، رُخساروچهره ی معشوق همیشه چون مشعلی سوزان برافروخته است وخال درمیانه ی آتش قراردارد. دلِ شاعرنیزکه شیدای خال معشوقست همیشه بیقراراست ودرآتش اشتیاق می سوزد.
درمصرع دوّم می فرماید: چشمانم هم از تـأثـیـر چشمان تـو زخمی و نـاتـوان شده است.چشم عاشق همیشه امیدوارانه به دنبالِ مشاهده ی علامتی از لطف وعنایت به چشمان معشوق دوخته شده است، امّادریغ نه تنها علامتی دریافت نمی کندبلکه هربارتیری ازمژگان ِ ناوک انداز نیزدریافت می کند وزخمی دیگربرمی دارد وناتوان تر وخسته ترمی گردد. عجبا که عاشق پاپَس نمی کشد وبازمشتاقِ تیری دیگراست.
دل که ازناوکِ مژگانِ تودرخون می گشت
بازمشتاق کمانخانه ی ابروی توبود!
بـازنـشـان حـرارتم زآب دو دیـده و بــبـیـن
نبـض مـرا کـه میدهد هیـچ ز زنـدگـــی نـشـان ؟!
منظور از "حرارت" تبِ شدید است.
همچنان روی سخن باپزشکِ معالج ودرتشریح احوالاتست
تناسبِ معنایی زیبایی در مصرع اوّل است : از طرفی "تـب" را با آب و پاشوره کردن پـایـیـن میآورنـد و از سـویی غم و اندوه با گریه کردن برطرف میشود.
مـعـنـی بـیـت :
ای طبیب، حرارتِ بدنم رااگرمی خواهی پایین بیاوری می توانی بـا اشک چشمم تـبـم را کنترل وکم کنی. پس از آن ، نـبـضـم را بـگـیـر و بـبـیـن که آیـا اثـری از زنـده بـودن در من هست.؟!!
عاشق درفراقِ یارجسمی خسته وبی روح وروانست:
درآ که دردل خسته توان درآیدباز
بیاکه درتنِ مُرده روان درآید باز
آن کـه مـُدام شیــشـهام از پـی عیـش داده اسـت
شیـشـهام از چـه مـیبـرد پـیـش طبـیـب هر زمان
مـُدام" : ایهام دارد : 1- پـیـوستـه ، همیشه 2- شـراب :
"مـُدام" به معنی شراب ، با "شیشه" ایهام تناسب دارد.
"عیـش" : شـادی
"شیشه" درمصرع اوّل مربوط به جـام شراب است.
"شیشه": قـاروره ، ظرفی که در آن ادرارمریض را برای آزمـایـش به آزمایشگاه میبرنـد.
"هـرزمان" اشاره بـه این دارد که اگر بیماری سخت و خطرناک بوده، زود به زود ادرار بیمار تست می شده است.
مـعـنـی بـیـت : خودِ آن کسی که پـیـوستـه بـرای بهبودی و شادی من شراب تجویزمی کرد، چـرا حالالحظه به لحظه قـارورهام راجهتِ بررسی پیش طبیب میبـرد؟ مگرخود نمی داند که من شراب می خورم؟ این همه آزمایش چه معنی دارد؟
حافظ با زیرسئوال بردن کارحکیم وطبیب، قصد دارد این مطلب رابگوید که من طبقِ تجویز حکیم یاطبیب شراب می خورم و زیادهم شراب می خورم، آزمایش ِ ادرار و...معنایی ندارد!
دی عزیزی گفت حافظ می خوردپنهان شراب
ای عزیزمن نه عیب آن بِه که پنهانی بود
حافـظ ! از آب زنـدگی شعـر تـو داد شربـتـم
تـرک طـبـیـب کـن بـیـا نـسـخـهی شربـتـم بـخـوان
"شـربـت" : دارو ، و اینجا استعاره از شـعـر است. "شـربـت" به معنی "جُرعه" (یک بار نوشیدن) هم هست.
"نـسخـه" : ایهام دارد : 1- رو نـوشت ، نوشته 2- لیست دارو و دستور مصرف آن ، اصطلاحاً به خود دارو هم نسخه میگویند.
مـعـنـی بـیـت : ای حافـظ اشـعار تـو شربتی گوارا از آب حـیـات بـه مـن نـوشـانـید وتمام دردهای مرامداوانمود. تـو هم اگرشفا وبهبودی می طلبی، دنـبـال طبیب ودارو ودرمان نـرو بـیـا شعر مرا بخوان تا هردردی که داری درمان شود.
به راستی که شعر خواجه دوای خیلی از درد هاست. هرکس که توانسته باشد اندکی باحافظ ارتباط برقرارکرده وساعات یا دقایقی ازروزخودرا بااشعارروح نوازخواجه سپری کند،بی تردید این حقیقت را دریافته که شربتِ گوارای غزلیّاتِ حافظ نوشداروی معجزه آسای تمام دردهای فردی واجتماعیست. اوبه تمام شئونات زندگی توّجه داشته وکمبودهای آدمی را چونان طبیبی حاذق وماهرمی شناسد ونسخه ی اثربخش تجویزمی کند. بنظرمی رسد ازهمین رو مردم وقتی دچارتردید ودودلی شده ویاگِرهی درکارشان می افتد به دیوان گهربار آنحضرت روی آورده،نیّت می کنند و فال حافظ می گیرند وپاسخ ِ درخور دریافت می کنند. اوبی ماننداست وتاجهان باقیست،بی مانند وسرافراز باقی خواهدماند.
میسان در ۸ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۳۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰:
با سلام در بیت اول مصرع دوم کلمه شتات صحیح است
شتاب با اغتراب تناسبی ندارد
ممکن است غلط املایی باشد
امیر فرشیدفر در ۸ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۲۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۷ - گریختن عیسی علیه السلام فراز کوه از احمقان: