گنجور

حاشیه‌ها

رضا در ‫۸ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۵ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹:

باغ مرا چه حاجتِ سرو و صنوبر است
شمشادِ خانه پرور ما از که کمتر است؟
اگراشتباه نکرده باشم حافظ بیش ازهشت بار ازواژه ی "شمشاد"استفاده کرده ودر همه ی این ابیات،اشاره به قدوقامتِ شاه شجاع نموده است. بنظرمی رسد این واژه نیز همانندِ واژه ی "شهسوار" کلیدیست واختصاص به این پادشاه خوش قد وقامت داشته است.
سرو وصنوبر معمولاً درتوصیفِ قامتِ دختر وشمشاد درتوصیفِ قد وبالای پسربکارمی رفته است.
این غزل درتوصیف وستایش شاه شجاع جوان سروده شده است(حداقل دوبیت اول ودوم) . بنظرمی رسدزمانیست که او هنوز به پادشاهی نرسیده ودوران حاکمیّتِ امیرمبارزالدّین پدرشاه شجاع است. حافظ ازدوران کودکی ِ او، شاهدِ رشد ونمو اوبوده ودرپرورش ِ طبع شعری او نیزمشارکت داشته است. شاه شجاع ازهمان سنین خُردسالی،نشان داده بود که دارای نبوغ واستعداد وشجاعت است وحافظ به کرّات، ازجمله درغزل ِ معروفِ :
نگارمن که به مکتب نرفت وخط ننوشت
به غمزه مسئله آموزصد مدرّس شد
به این نکته اشاره کرده است.
شمشادِ خانه پرور: یعنی درخانه پرورش یافته، که اشاره به شاه شجاع جوان است که به مکتب نرفت ودرخانه آموزش دید وپرورش یافت.
معنی بیت: باغ نظر مرا به سروقامتان ِ دلرُبا هیچ حاجتی نیست، چراکه شمشادِ خانه پرور من(شاه شجاع جوان) درجذابیّت وزیبایی ازهمه ی آنها دلرباتر است.
قدَت گفتم که شمشاداست بس خجلت ببادآورد
که این نسبت چراکردیم واین تُهمت چرا گفتیم
ای نازنین پسر تو چه مذهب گرفته‌ای
کت خون ما حلالتر از شیر مادر است
نازنین پسر: پسر نازنین، کنایه از شاه شجاع نوجوان که 15 سال از حافظ جوانتر بود. آنها که عینک بدبینی به چشم زده وهمه چیز رابد می بینند، ازبیم آنکه مبادا اتّهام ناروایی به حافظ وارد شود،بادست درازی دردیوان حافظ به جای پسر واژه ی صنم راجایگزین کرده اند! تابه خیال خود حافظ را ازاین اتّهام برهانند!!
آنها واقف نیستند که "نازنین پسر" هیچ اتّهامی دردل خود ندارد، بلکه این دل ِ آلوده به هوا وهوس آنهاست که به همه چیز ازدریچه ی شهوت می نگرند وبه مصداق ِ کافرهمه رابه کیش خود پندارد،گمان می کنند که همه مثل آنهایند!
چنانکه قبلاً نیزتوضیح مفصّل داده شده، "نظربازی" یک حالتِ روحانیست وبا بچّه بازی که میل جنسی شدید وبیمارگونه به بچه می باشد،تفاوتهای اساسی دارد. نظربازان هرجا که زیبایی وجذابیّت ببینند با غرق شدن درجاذبه وظرافت ولطافتِ زیبایی، به منبع مطلق زیبایی می اندیشند.
درنظرگاه حافظ مشاهده ی زیبایی چه دررخسارپسر یازن گل یا بلبل وهرچیزی که مظهرزیبایی باشد، همان مشاهده ی حق یا تمرینی برای مشاهده ی جمال حق است. آری حافظ ونظربازان،خدارا در عطربوی گل،درصداقتِ یک ساده دل عامی، درزیباییِ چهره ی یک پسرو....ومی بیند نه درفریادهای واعظانه وریاکاریهای عابدانه.
مذهب: راه وروش
کت: مخفّف که تورا
معنی بیت: ای نازنین پسر زیباروی، توچه شیوه ای در دلربایی پیش گرفته ای که خون ما نظربازان، درنزدِ توحلال ترازشیرمادراست.
یعنی ای پسر توبااین عشوه وغمزه ای که داری مارا می کُشی! واگربکُشی توحق داری وخون ما به گردن تونیست. چراکه ملایکه هانیز ازدلشان نمی آید که گناهی برای تو بنویسند!
خونم بخورکه هیج ملک باچنین جمال
ازدل نیایدش که نویسد گناهِ تو
چون نقش غم ز دور ببینی شراب خواه
تشخیص کرده‌ایم و مداوا مقرّر است
تشخیص کرده ایم: آزموده ایم
مداوا: درمان
مقرّراست: تثبیت شده است
معنی بیت:
زمانی که احساس کردی غم واندوه به سویت روان شده وقصدِ مکدّرساختن تورا دارد جام شرابی بنوش که خنثی کننده ی غم وزُداینده ی اندوه است. بارها این موضوع راتجربه کرده وتشخیص داده ایم وکه تنها راه غلبه براندوه وغصّه، نوشیدن شراب است.
کسانی که سعی دارند باآسمان وریسمان به هم بافتن،از واژه ی "شراب" معناهای ساختگی استخراج کنند، دراینجا نیز افاضه ی کلام فرموده واز"شراب خواه" معنای "دانش وآگاهی بدست بیاور" استخراج کرده اند!
آخرمگرکسی که درمعرض هجوم ِ غم واندوه قرارگرفته، حال وحوصله ی مدرسه رفتن و مطالعه وتحقیق دارد که حافظ برای او این چنین نسخه ای تجویز کرده باشد.؟! آخرباچه منطقی از"شراب" معنای "کتاب" استخراج کرده وباقیافه ی حق به جانب،ژستِ عارفانه می گیرند؟ اگرچنین بود وکتاب خواندن، دفع ِغم واندوه می کرد،چرا حافظ به جای "شراب خواه" ازواژه ی "کتاب خواه" استفاده نکرده است؟!
همانگونه که بارها گفته شده،اینگونه برداشت های خودخواهانه وجاهلانه،هم جفابرعرفان است هم جفا برشعر و پایمال کردن نکاتِ لطیف وظریفِ شعر!
درست است که دربعضی جاها منظور حافظ از"شراب" باده ی انگوری نیست. درست است که درمیکده ی حافظ انواع شرابهای گوناگون با رنگها وطعم های مختلف، مانندِ: شرابِ عشق،شرابِ معرفت، شراب محبّت وشراب غرور.... وجود دارد،لیکن چه بخواهیم وچه نخواهیم دربسیاری ازغزلیّات ازجمله همین بیتِ موردبحث، منظور ازشراب همان شراب انگوریست. حال شاید این سئوال پیش بیاید که ما ازکجاتشخیص دهیم که "شرابی" که دریک بیت بکاررفته ازکدام شراب می باشد ؟ پاسخ این است که فقط واژه های پیشین وپسین "شراب" است که مشخص می کند این باده یا شراب چه نوع شرابیست نه تعصّب وخواست وعلاقه ی ما.
مثلاً دربیت:
بیخودازشعشعه ی پرتوذاتم کردند
باده ازجام تجلّیّ ِ صفاتم دادند
روشن است که منظورحافظ باده ی انگوری نیست ومستی ،مستی ِ دریافتِ فیوضاتِ ملکوتیست. کسی که دراینجا باده را انگوری بپندارد،قطعاً جاهل است وجفای بزرگی درحق شاعر وعرفان وحتّا درحق باده کرده است.
ویا دربیت:
زاهدشرابِ کوثر وحافظ پیاله خواست
تادرمیانه خواسته ی کردگارچیست
مشخّص است که دراینجا چنانکه خود حافظ نیز مشخص کرده، زاهد درآرزوی شرابِ بهشتیست (کوثر) ولی حافظ پیاله راترجیح داده است! یعنی همین شراب انگوری را می خواهد. حال کسی که "پیاله" را به خمس وزکات دادن ونمازشب خواندن تعبیر می کنددیگر با اوهیچ بحثی نیست! چراکه درچنین منطقی، هیچ محدودیتی وجود ندارد وازهرچیزی مثل سیر وپیاز نیز می توان تعبیراتِ عرفانی برداشت کرد وسفسطه ها ومغلطه ها نمود.!
خون پیاله خور که حلال است خون او
درکاریارباش که کاریست کردنی !
از آستانِ پیر مغان سر چرا کشیم ؟
دولت درآن سراوگشایش درآن دراست
"پـیـرمـُغـان" : پیر نگهبان ِآتش در آتشگاهِ زرتشتیان، پیشوا وروحانیِ زرتشتی،
امّاچراپیرمُغان؟ پیرمغان کیست؟ وچراحافظ ازپیرمغان پیروی می کند؟ آیا حقیقت دارد که اودراواخرعمربه مذهبِ زرتشت گرویده بوده است؟
قبلاً دراین مورد توضیحات کافی داده شده که حافظ دارای اعتقاداتِ فرامذهبی بوده است. دریک تعریفِ ساده می توان چنین گفت که: به استنادِ باورهایی که ازاوسراغ داریم، اودرچارچوبِ هیچ یک ازمذاهب وفرقه هاقرارنمی گیرد. اوانسانی آزاداندیش ووارسته ازهرگونه تعلّقاتِ قومی وفرقه ایست.
شایدحافظ شخصیّتِ زرتشت راازآن جهت که شعارهای ایده آلی همچون پندارنیک،گفتارنیک وکردارنیک وشعارهایی درپرهیز ازجنگ وخونریزی وعشق ورزیِ بی قید وشرط،رامطرح نموده، دوست می داشته وبه وی ازصمیم قلب ارادت می ورزیده است. لیکن ارادت داشتن دلیل زرتشتی بودنِ حافظ نیست. بنظرنگارنده احتمالاً " پیرمُغان" ازساخته ی ذهنیّاتِ حافظ است. اووجودِ خارجی نداشته،وحافظ به قصدِ پیروی ازیک شخصیّتِ خیالی که وابستگی مذهبی نداشته باشد اوراخَلق کرده است. اوپیرمُغان رانیزهمانندِ روحیّاتِ خود،بگونه ای آفریده که درهیچ مذهبی نگنجد!.
هرجا که حافظ ازجانبِ "پیرمُغان" مطلبی، حدیثی یابه قول خودش فتوایی بیان می کند،هیچ سند ومدرکِ رسمی ارائه نمی کند. ومادرهیچ کجا کتابی یاسندی تاریخی درموردِ پیرمُغان وزندگی نامه ی اونداریم. کاملاً روشن است که حافظ، باهنرمندی وبه مَددِ نبوغ خویش، دست به آفرینش اوزده تا باورها واعتقاداتِ خاص ومنحصربفردِ خویش رااززبانِ اونقل کند. چراکه این بهترین شیوه ی مبارزاتی درزمانِ بسته بودنِ فضای سیاسی جامعه است وحافظ به زیبایی این شیوه راابداع وباموفقیّت به انجام رسانده است. اوپیرمغان را ازآن سبب نیز برگزیده که درمذهبِ اوشراب خوردن حلال است.
گفتم شراب وخرقه نه آئین مذهب است گفت این عمل به مذهبِ پیرمغان کنند!
دولت: سعادت ونیکبختی
گشایش: توفیق وموفّقیّت
معنی بیت: ازدرگاهِ آستان مغان سرنخواهم کشید، چراباید ازدرگاهی که سببِ نیکبختی وسعادت من است روی برتابم.؟
مُریدِ پیرمغانم زمن مرنج ای شیخ
چراکه وعده توکردیّ واوبجا آورد.
یک قصّه بیش نیست غم ِعشق واین عجب
کز هر زبان که می‌شنوم نامکرّر است
قصًه ی عشق وغصًه هایش، درهمه جا یکیست(جلوه ی جمال ،دلداگی، ناز ونیاز،هجران و....) امّا جالب توجّه است که ازهرزبان می شنوی داستانی متفاوت وجدا ازسایرداستانهاست که شنیده ای. این هم یکی دیگر ازعجایبِ عشق است! غبار راه این طریق کیمیای بهروزیست،آسان می نماید ومشکل زاست، شیرین است وتلخ، می میراند وزنده می کند،پادشاه برابردرویش می نشیند، گدا ازسردولتمندی، گوشه ی تاج سلطنت می شکند،غرق دریا می شوند وبه آب آلوده نمی شوند و.....
عجب علمیست علم هیئتِ عشق
که چرخ هشتمش هفتم زمین است
دی وعده داد وصلم ودرسرشراب داشت
امروزتا چه گویدوبازش چه درسر است
درسرشراب داشت: مست شراب بود
دیشب وعده ی وصال داد ولی مست بود،احتمالاً ازروی مستی وعده داده ونمی دانست چه می گوید! حال ببینیم امروز چه وعده ای می دهد ودرسر چه دارد؟
حالیا خانه برانداز دل ودین من است
تادرآغوش که می خُسبد ودرخانه ی کیست؟
شیراز و آب رُکنی و این باد خوش نسیم
عیبش مکن که خال ِرخ هفت کشور است
رُکنی: رکناباد منطقه ای درشیراز
خال رخ هفت کشور است: "هفت کشور" کنایه ازکلّ جهان است. درآن روزگاران کشورهای مهم وقدرتمند بیش ازهفت نبودند. شامل: ایران، چین ،ترک ،هند ، مصر ، روم واعراب . حافظ خوش ذوق دراینجا جهان را مثل رخسار آدمی متصوّرشده وشیرازراخال این رخساردیده است. خال مظهر وکانون زیبائیست.
معنی بیت: شیراز ومناطق خوش آب وهوایی مثل رکنآباد که آب گوارایی دارد همانندِ خال صورت دنیاست. مظهر ومرکززیبائیست،قدراین شهررابدان وعیب وایراد مگیر.
به شیرازآی وفیض ِ روح قدسی
بجوی ازمردم صاحب کمالش
فرق است از آب خِضر که ظلمات جای او است
تا آبِ ما که منبعش الله اکبر است
آب خضر: آب زندگانی که گویند در ظلمات وتاریکی بوده وخضر ازآن نوشید وعمرجاودانه یافت. اسکندرنیز درپِی آن بوده لیکن توفیق نوشیدنش را پیدانکرد.
آبِ ما: اشاره به آب رُکنی دربیتِ قبل دارد
اللّه اکبر: نام تپّه هایست درشیراز که سرچشمه ی آبِ رُکنآباد است.
معنی بیت: آب رکنآبادِ ما باآب حیات، تفاوتهایی دارد(گواراتراست) همان آبی که سرچشمه اش ازفراز نورانی ِتپّه های الله اکبراست. درحالی که سرچشمه ی آب خضر درظلمات است! شاعر ازمقایسه ی سرچشمه های این دوآب، نتیجه ی دلخواه راگرفته است.
زرکن آبادِ ما صدلوحش الله
که عمرخضرمی بخشد زلالش
ما آبروی فقر وقناعت نمی‌بریم
با پادشه بگوی که روزی مقدّر است
ظاهراً این غزل درزمان امیرمبارزالدّین که پادشاهی سخت گیر ومتعصّب بود سروده شده است. چون رابطه ی حافظ بااوچندان خوب نبوده واورا ریاکار ومحافظه کار می دانسته وبه اولقب مُحتسب داده بود. احتمالاً امیرمبارزالدّین پس ازبه تخت نشستن حقوق ومواجبِ حافظ راقطع کرده بوده است.حافظ دراینجا مناعت طبع نشان داده وبه گوش این پادشاهِ مستبد می رساند که روزی ما ازطرفِ خداوندِ رزّاق برقراراست ونیازی به لطفِ شمانیست.
معنی بیت: ما به خاطریک لقمه نان(حقوق ماهیانه) آبرو واعتبار درویشی را زیرپانمی نهیم. به پادشاه بگوئید که روزی ما ازطرفِ پادشاهِ حقیقی(خداوند) برقراراست ونیازی به کرامتِ شما نیست!
حافظ باپادشاهان پیشین وپسین امیرمبارزالدّین (شیخ ابواسحق وشاه شجاع ،رابطه ی دوستی عمیق وعاطفی داشته ومدح هایی نیزبرای آنها سروده است. امّا باتوجّه به اینکه امیرمبارزالدّین فردی متظاهر ومستبد بود حافظ هرگزسرتسلیم فرودنیاورد وبه رغم آنکه درسخت ترین شرایط مالی قرارداشته وشدیداً درمضایقه وتنگنابوده،آبروی فقروقناعت فرونگذاشت. اودست نیاز به سوی امیر درازنکرد واعتبار خودرا لکّه دارنکرد.
ساقی بیارباده وبامحتسب بگو
انکارما مکن که چنین جام جم نداشت.
حافظ چه طُرفه شاخ نباتیست کِلک ِتو
کَش میوه دلپذیرتر ازشَهد وشَکّراست
طُرفه: چیزتازه،نو وخوشایند،شگفت آور.
شاخ نبات: به مقداری نبات گویند که بلور‌های آن به صورتِ شاخه درآمده باشد. نبات به صورت شاخه، کاسه یا در اشکال دیگر فروخته می‌شود و در اینجاشاعر نی قلم خود را به نی نبات تشبیه کرده است و می‌گوید حاصل آن(اشعار) از شهد و شکر یعنی نبات هم شیرین تر ودلپذیرتر است.
منظور مهم دیگر از "شاخه نبات" در زبان فارسی وبه ویژه در میان عوام، اشاره به معشوقه ی فرضی حافظ است. به هنگام فال گرفتن حافظ را به شاخ نباتش قسم می دهند که رازی را بر فال گیرنده آشکار کند. امّا دراینجا سخن از معشوقه نیست بلکه سخن از "شاخه نبات" است. شاخه نبات قلم یا کلک حافظ است که این همه شهد و شکر" می ریزد.
معنی بیت:
ای حافظ، قلم توچقدرشگفت آوراست وچه سخنان تازه ،بدیع وجدیدی ازقلم تونی ریزد. همانندِ شاخه نباتیست که ازآن شهد و شکرمی چکد. محصول قلم تو ازهرمیوه ای گواراتر وشیرین تراست.
مدّعی گولُغز ونکته به حافظ مفروش
کِلکِ مانیز زبانیّ وبیانی دارد.

کبرا حسینی در ‫۸ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۵ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۳۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۴:

بیت سوم:
از پیش تو (نظرگاه تو) به کجا برود؟ حتی اگر برود، باز هم همراه اویی.
وقتی می‌رود، رهایش نمی‌کنی (از تو دور است و یاد تو با اوست). وقتی می‌آید اجازه نمی‌دهی نزدیکت بیاید.

نادر.. در ‫۸ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۵ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۵۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹:

جان ما چون نوش‌داروی یقین عشق خورد
با یقین عشق، زهر بد گمانی کی خورد؟..

میرمهدی موسوی اصل در ‫۸ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۵ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۲۷ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت رازجویی موسی از ابلیس:

این جوری باید نوشته و خوانده شود:
راه را انجام در ناکامی است نام نیک مرد در بدنامی است

پژمان در ‫۸ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۵ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴:

1- برای درک بهتر حقیقت و اتخاذ روشی علمی و درست در تحقیق، باید از تعصب و بی ادبی دوری جست.
2- برای تحقیق در مورد بزرگان ادب، آنها و آثارشان را در باید در قالب زمانی خودشان بررسی نمود و از بت کردن آنها دوری جست تا بتوان آن آثار را نقد و تحلیل کرد. این نقد باید علمی و در قالب و نظریه ی مشخصی انجام شود.
3- بی شک زبان و خط عربی و بخصوص شعر و وزنهای آن به ادب فارسی خدمات شایانی کرده است. همانطور که کشورداری و فرهنگ و هنر فارسی به غنای فرهنگ و هنر جهان عرب خدمات زیادی کرده است.
4- برای رواج روشنفکری و تفکر انتقادی، باید از بی احترامی به دین و عقاید دینی دوری جست و تنها به منطق و عقل متوسل شد. بی شک انسان برای تکامل ذهنی و علمی خود به دین نیاز داشته است.
5- بنابراین، این که شاعری بزرگ در زمانهای دور مطلبی را بیان کرده، دلیل بر این نمی شود که فلان عقید و ایدئولوژی در زمان حال هم صدق می کند و معتبر است. در این زمان ابزارهای علمی و نظری پیچیده ای در دست داریم که دیگر نیازی به بیان حدیث و حکایت و امثالهم نداریم. با این حال، آن گفته ها را ارزش می نهیم و برایشان احترام قائلیم چون اگر نبودند ما به این نقطه نمی رسیدیم.
فیلسوف و زبانشناس

مهدی کریمی در ‫۸ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۵ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۹:۵۸ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۶۷۶:

اگر به مزار روزبهان بقلی بروید این رباعی در آرامگاه نقش بسته و منسوب به خود روزبهان است نه ابوسعید

nabavar در ‫۸ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۵ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۸:۳۱ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۹ - حکایت:

فروزان جان
منظور نوک زبانی سخن گفتن است، چون دندان پیشین نداشته بعضی حروف را درست تلفظ نمی کرده،
لکنت زبان نارسایی دستورات مغز است ، ولی نوک زبانی سخن گفتن ارتباط بین زبان با دهان و دندان است ، مثل انکه { سین } را {شین } تلفظ کنیم
زنده باشی

مشاهری در ‫۸ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۵ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۶:۰۶ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۷۰:

اخوان ثالث هم با همین مضمون شعری دارد:
بهار آمد، پریشان باغِ من افسرده بود اما
به جو بازآمد آبِ رفته، ماهی مرده بود اما

فروزان درویش زاده در ‫۸ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۵ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۵:۱۵ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۹ - حکایت:

آیا منظور سعدی از "ولی حرف ابجد نگفنی درست" لکنت زبان هست؟
چون در بیت بعدی گفته:
یکی را بگفتم ز صاحبدلان /که دندان پیشین ندارد فلان
با تشکر

کمال داودوند در ‫۸ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۵ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۴۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰:

6472

آزادی در ‫۸ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۵ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۸:

استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم به یاد سید اصلاحات امیدوارم هرکجا هست شاد و خوشحال باشد

امیرحسین در ‫۸ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۵ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۲۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹۷:

استاد شهرام ناظری در آلبوم کنسرت 77 این شعر را فوق العاده خواندند.
پیشنهاد می کنم حتما بشنوید؛یک چهارگاه حسابی هست.

همایون در ‫۸ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۴ دی ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۱۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۰:

خاص بودن هر انسان و تاکید بر آن با مثال های گوناگون و توانائی بی حد او و توصیه به جدا شدن از هر چیزی که اصالت ندارد و ساخته انسان های دیگر و برای منافع آنان است که اشاره به مذاهب است و مکاتبی که سعی در کوچک کردن انسان دارند

همایون در ‫۸ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۴ دی ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۵۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۹:

یک کششی از طرف یار و گفتگویی با یار و از دوری او و سپس پیامی از یار در درون دل عاشق که به او امید ونیرووبزرگی و سروری می بخشد و اینگونه است که عاشق کسی است که وفاداربرای همیشه می ماند تلاشگروخستگی ناپذیر چون به تلاش خود متکی است نه به امید آسمان و بیرون از خود

حمید رضا۴ در ‫۸ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۴ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۴۸ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۶:

با پوزش، در جمله پنجم "بیشتر" درست است نه "کمتر".

همایون در ‫۸ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۴ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۴۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۱:

اینکه چگونه یک نظر نووسازنده میتواند قومی وشهری وکشوری وجهانی را توسط یک انسان به حرکت ودگرگونی درآورد همانطورکه خدا به آسانی هرقوم وشهری رابه مذهب خاصی در می آورد. روحیه انقلابی و نوگرایانه و خویش کارانه انسان ازنظر جلال دین

حمید رضا۴ در ‫۸ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۴ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۵۳ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۶:

جناب شاهو (Idol Breaker) گرامی،
خیام دانشمند و شاعریست معتبر در سطح جهانی و افتخار ما ایرانیان.
خیام در کنار کار و خدمت به بشریت میل داشت اوقات فراغت خود را بدون آزار به کسی خوش و شاد باشد و علاقه ای به پرداختن به باورهای موروثی نداشت.
بسیاری مردم جهان نیز مانند خیام، از ژاپن گرفته تا کانادا و تا شیلی، هم دانشگاه ها و هم بساط خوشگذرانی شان، هرکدام به جای خود برپاست. رکورد میانگین عمر و یا کیفیت زندگی بدی هم ندارند.
ضرر و زیانی هم که فرمودید کمتر از مصرف شکر و نشاسته و چربی حیوانی نیست.
قرن هاست که بشر با باورهای موروثی و تحمیل روش زندگی به جان هم افتاده اند و به خاطر "هیچ و پوچ" یکدیگر را نابود می کنند.
بهتر است "عقل" مان را در راه بهتری بکار گیریم.

مهدی حمزه پور در ‫۸ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۴ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۷:۰۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲:

1)تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را
شعر عرفانی است و مخاطب آن یعنی «تو»معشوق آسمانی(خدا) است.
گنج روان: گنج قارون
معنی بیت:
عارف تنها یک هدف دارد رسیدن به قرب الاهی نه بهشت می خواهد نه گنج دنیا را. سعدی این مفهوم را در غزلی بسیار زیبا بیان کرده است:
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم
به مجمعی(قیامت) که درآیند شاهدان(زیبایان) دو عالم نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم
به خوابگاه عدم(قبر) گر هزار سال بخسبم ز خواب عاقبت آگه به بوی(آرزوی) موی تو باشم
حدیث روضه(بهشت) نگویم گل بهشت نبویم جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم
می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان(بهشت) مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باش
2)نفسی یار شرابم نفسی یار کبابم چو در این دور خرابم چه کنم دور زمان را
نفسی: لحظه¬ای/ دور: روزگار، همچنین«دور»به معنی مجلس شراب نوشی نیز است. در مجلس شراب، شرابخواران گرد می نشستند و ساقی با یک پیاله به هر یک جامی می داد و به آخر می رسید و دور دوم شروع می شد. بسته به ظریفت افراد داشت که چند دور بتوانند سر حال بمانند و از مستی نیفتند.
معنی بیت:
در این فراق بی قرارم و هر دم در حالی به سر می برم، گاه از خود بی خودم(یار شراب)و گاه چون کباب می سوزم و می سازم تا به پختگی برسم. وقتی در این دور بی قرار و خرابم، روزگار به چه کارم می آید.
باید در نظر داشت که در عرفان اسلامی دنیا «خرابات» یا «میخانه» است، با این تشابه که در میخانه ، میخوارگان نقش وجودی و ظاهری را خود را خراب می کردند و باطن واقعی خود را نشان می دادند. اصطلاحاً«مستی و راستی» پیش می آمد، این دنیا نیز «خرابات» است، عارف هر روز باید شخصیت و پندارهای خود را خراب کند و «من» متعالی تری بسازد.
رضی الدین آرتیمانی در«ساقی نامۀ» مشهورش چنین می¬گوید:
خدایا به جان خراباتیان کزین تهمت هستی¬ام وارهان
به میخانۀ وحدتم راه ده دل زنده و جان آگاه ده
که از کثرت خلق تنگ آمدم به هر جا شدم سر به سنگ آمدم

3)ز همه خلق رمیدم ز همه بازرهیدم نه نهانم نه بدیدم چه کنم کون و مکان را
نه بدیدم: نه به دید هستم، در «دید» مردم نیستم. نه پنهان هستم نه آشکار هستم. کون: هستی/ مکان: جایگاه/ هر آفریده¬ای جایگاهی دارد. هر «کونی»«مکانی» دارد. خدا چون«کون» یعنی «مخلوق» نیست «مکان» هم ندارد.
معنی:
من از همۀ مخلوقات دور شدم و از همه چیز(دلبستگی ها) رها شدم، اکنون نه«هست» زمینی و جسمی دارم که دیده شوم و نه مانند خدا«نهان» هستم ، پس کون و مکان به کار من نمی آید.
بیانگر حال رهایی و گسست کامل از دلبستگی های دنیایی است. عطار این چنین حالی را در این غزل تصویر کرده است:
قوت بار عشق تو مرکب جان نمی کشد
روشنی جمال تو هر دو جهان نمی کشد
بار تو چون کشد دلم گرچه چو تیر راست شد
زانکه کمان چون تویی بازوی جان نمی کشد
کون و مکان چه می کند عاشق تو که در رهت
نعره عاشقان تو کون و مکان نمی کشد
نام تو و نشان تو چون به زبان برآورم
زانکه نشان و نام تو نام و نشان نمی کشد
راه تو چون به سرکشم زانکه ز دوری رهت
راه تو از روندگان کس به کران نمی کشد
در ره تو به قرن ها چرخ دوید و دم نزد
تا ره تو به سر نشد خود به میان نمی کشد
گشت فرید در رهت سوخته همچو پشه ای
زانکه ز نور شمع تو ره به عیان نمی کشد

4)ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را
این بیت بیانگر تجربۀ«اتصال کامل» به خداست. حالتی که عارف را کاملا خمار و مدهوش می کند. البته هرکسی به اندازۀ اشتیاق و خلوصش می تواند مراتبی از این اتصال را تجربه کند. ممکن است چنین حالی در «نماز» رخ داد یا در حالی دیگر.
معنی بیت:
من از وصال تو مستم و حوصلۀ انسان ها یا هر مخلوقی را ندارم، وقتی من خودم شکار تو شده ام، تیر و کمان به چه درد من می خورد.

5)چو من اندر تک جویم چه روم آب چه جویم چه توان گفت چه گویم صفت این جوی روان را
وقتی من خودم در داخل جوی آبم و به دریای حقیقت دست یافته ام چرا باید به دنبال آب بروم، من حتی نمی توانم اوصاف این جوی روانی را که به آن دست یافته ام بیان کنم.
بیان تجربه های شهودی و عرفانی ناممکن است. مثل این می ماند که به کور مادر زاد مفهوم رنگ ها را توضیح دهیم.
6)چو نهادم سر هستی چه کشم بار کُهی را چو مرا گرگ، شبان شد چه کشم ناز شبان را
وقتی که من از هستی دل کنده ام چرا باید بار سنگین مثل کوه را تحمل کنم. وقتی گرگ، چوپان من شده است چرا باید ناز چوپان را بخرم.
می خواهد بگوید وقتی من رضایت خدا را به دست آورده ام ، با مخلوق خدا کاری ندارم.
7)چه خوشی عشق چه مستی؛ چو قدح بر کف دستی خُنُک آن جا که نشستی؛ خنک آن دیده جان را
عشق: معشوق/ قدح: پیاله، ساغر / خُنُک: خوشا/
ای معشوق چه قدر زیبا و مستانه هستی مثل ساغری از شرابی که در کف دست باشی(در دسترس هستی و دور نیستی)خوشا به حال کسی که در وجود او باشی خوشا به حال آن چشمی که تو را می بیند.
مولوی اصرار خاصی دارد که مفاهیم معنوی و انتزاعی را ببیند و بتواند تجربۀ ذهنی را به تجربۀ عینی تبدیل کند در جای دیگر می گوید:
گوشم شنید قصۀ ایمان و مست شد کو قِسْم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست.

8)ز تو هر ذره جهانی؛ ز تو هر قطره چو جانی چو ز تو یافت نشانی چه کند نام و نشان را
با عنایت تو یک ذره می تواند به جهانی تبدیل شود،یا به اندازۀ جهانی ارزشمند باشد. هر قطره می تواند مثل جانی ارجمند باشد. این ذره و این قطره (خود مولوی) وقتی با تو ارزش یافت، نام و نشان به کارش نمی آید. همه چیز را با تو به دست آورده است.
9)جهت گوهر فایق به تک بحر حقایق چو به سر باید رفتن چه کنم پای دوان را
فایق: برگزیده/
برای دریافت گوهر برگزیده حقیقت در تک دریای حقایق باید با سر(اشتیاق) رفت، پای جسمانی به کارم نمی آید.

10)به سلاح احد تو ره ما را بزدی تو همه رَختم سِتدی تو چه دهم باج ستان را
ستدی: ستاندی، گرفتی
تو با سلاح یکانگی راه ما را بستی (و مانع انحراف ما شدی) همه چیز ما را گرفتی اکنون چیزی نمانده است که به «باج گیر» بدهم.
من دیگری چیزی برای از دست دادن ندارم.

11)ز شعاع مه تابان ز خَم طرۀ پیچان دل من شد سبک ای جان، بده آن رطل گران را
شعاع: نور، پرتو/ مه: ماه: استعاره از رخسار معشوق/ طره: چتر موی روی پیشانی/ رطل: پیمانه،/ گران: سنگین/
در ادبیات عرفانی: گیسو، طره، مو «نماد» تجلیات بی نهایت خداست. خدا جسمیت ندارد که قابل دیدن باشد ولی جلوه گری های بی پایانی دارد. هر مخلوقی جلوه ای از جمال و کمال اوست. «انسان» قابلیت آن را دارد که تجلی تام خدا باشد. یعنی همۀ قدرت های او را در خود نشان دهد.
دل من از پرتو روی معشوق و جاذبه های بی پایان او سبک شد. اکنون پیمانۀ سنگین به من بدهید که از این همه سبکی باز نگردم.
12)منگر رنج و بلا را بنگر عشق و ولا را منگر جور و جفا را بنگر صد نگران را
عاشق به جور و بلای معشوق به اندازۀ عشق و محبت او دل می¬بازد،(یکی درد و یکی درمان پسندد/ یکی وصل و یک هجران پسندد...)به جور و جفای او نگاه نکن به صدها عاشق نگاه کن که نگرندۀ الطاف یا جفاهای او هستند.

13)غم را لطف لقب کن ز غم و درد طرب کن هم از این خوب طلب کن فرج و امن و امان را
غم عشق، لطف است تو از این غم عشق شاد باش، از این معشوق، امنیت و گشایش در کار را بخواه.
14)بطلب امن و امان را بگزین گوشه گران را بشنو راه دهان را مگشا راه دهان را
راه: آواز، صدا
گوشه گیری را انتخاب کن که امنیت در آن است، آواز و صداها را گوش کن و حرف نزن.
تخلص شاعرانه مولوی در دیوان شمس«خامش، خمش» است، در این غزل این اصطلاح را به کار نبرده ولی مفهوم آن را باز آورده است که توصیه به سکوت است.
در هر غزل مولوی بعد از بیان مطالب و رازهای عرفانی به این نتیجه می رسد که باید ساکت باشد و بیشتر از این حرف نزند.
خمش کن من چو تو بودم خمش کردم بیاسودم
اگر تو بشنوی از من خمش باشی بیاسایی
خمش باش خمش باش به تفصیل مگو بیش
ز تفسیر بگویم ز تف سیر بجستم
خمش خمش که اگر چه تو چشم را بستی
ریای خلق کشیدت به نظم و اشعاری

اشکین در ‫۸ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۴ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۵۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۷ - مکر کردن مریدان کی خلوت را بشکن:

«چارپا را قدر طاقت با رنه» باید بشود «چارپا را قدر طاقت بار نه»

مهدی کاظمی در ‫۸ سال و ۷ ماه قبل، دوشنبه ۴ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۴۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰۲ - پرسیدن صدیقه رضی‌الله عنها از مصطفی صلی‌الله علیه و سلم کی سر باران امروزینه چه بود:

عایشه از پیامبر پرسید که ای خلاصه و برگزیده عالم حکمت باران امروز چه بود ایا باران رحمت بود و لطف الهی یا باران قهر و تهدید حق ؟ ایا این باران لطف بهاری بود یا بارش پر اسیب پاییزی ؟ پیامبر ص جواب دادند که این باران لطف الهیست که برای تسکین غم بشر میبارد
گفت صدیقه که ای زبدهٔ وجود
حکمت باران امروزین چه بود
این ز بارانهای رحمت بود یا
بهر تهدیدست و عدل کبریا
این از آن لطف بهاریات بود
یا ز پاییزی پر آفات بود
گفت این از بهر تسکین غمست
کز مصیبت بر نژاد آدمست
مولانا در ادامه میفرماید که این باران لطف الهی در اتش سوختن انسان را کمتر میکنه اما زیادی این رحمت هم باعث اگاهی و بیرون شدن حرص و میل در انسان میشه و او را از ادامه تلاش برای بقا بازمیداره ... میفرماید که این جهان بر پایه غفلت و نادانی بنا شده است و هوشیاری الهی برای مردمان عادی مثل باران خزانی افت است و زیان دارد
گر بر آن آتش بماندی آدمی
بس خرابی در فتادی و کمی
این جهان ویران شدی اندر زمان
حرصها بیرون شدی از مردمان
استن این عالم ای جان غفلتست
هوشیاری این جهان را آفتست
این اگاهی ها مختص جهان دیگرست وقتی زیاد فرود بیاد باعث پستی این عالم میشه ...هوشیاری مثل افتاب میمونه که یخ غفلت رو آب میکنه و یا مثل آبی میمونه که چرک و کثیفی(وسخ) رو میشوره میبره ... ازین اگاهی و هوشیاری اندکی در جهان ما ترشح میشود تا ادمیزادی از نادانی و حرص و طمع نابود نشه اگه ازین باران اگاهی خداوندی بیشتر بر عالم بباره همه چیز اشکار خواهد شد و نه ذوق هنری باقی میمونه و نه عیبی ...
هوشیاری زان جهانست و چو آن
غالب آید پست گردد این جهان
هوشیاری آفتاب و حرص یخ
هوشیاری آب و این عالم وسخ
زان جهان اندک ترشح می‌رسد
تا نغرد در جهان حرص و حسد
گر ترشح بیشتر گردد ز غیب
نه هنر ماند درین عالم نه عیب
این اسرارو حقایق حد و پایانی نداره پس بهتره که به اول برگردیم به قصه پیر چنگی ....
این ندارد حد سوی آغاز رو
سوی قصهٔ مرد مطرب باز رو

۱
۳۳۴۵
۳۳۴۶
۳۳۴۷
۳۳۴۸
۳۳۴۹
۵۸۰۲