paribt در ۸ سال قبل، سهشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۳۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۶۶:
یه اهنگ گوش دادم اقای محمود محمودی خوانساری خونده بودن اقای فرامرز پایور سنتورشو زده بودن و اقای محمد اسماعیلی تنبکشو زده بودن و همین رباعی بود.اسم اهنگ رو ولی نمیدونم
همایون در ۸ سال قبل، سهشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۰۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۹:
فرهنگ نو همان عرفان ویژه جلال دین است. اصل فرهنگ هم نویی است و از چنبره کهنه بیرون جستن
انسان تا زمانی فرهنگ میسازد زیرا پیش از آن دارای فرهنگ نبود و تنها به زندگی روزمره با نگاه زنده مانی مینگریست، و تلاش میکند این فرهنگ را به نسل آینده منتقل نماید این کار با نقاشی در غارها آغاز میشود و سپس اولین فرهنگ ایرانی با گرد آمدن در غارها و پیرامون پیری حلقه زدن شکل میگیرد و آیین مهر و یاران غار از دل آن بیرون میاید
سپس این آیین ریشهای میگردد برای آیین میترایی در غرب و اروپا و دیگر جاها، در این آیین خورشید یا پیک خورشید بالاترین مقام پیش از پیر یا پاپ است بر اساس این آیین انسان برترین در هستی است به شرط آنکه هفت مرحله از تعالی و والایی خود را پیموده باشد، رستم در شاهنامه پیرو این آیین است که ناچار میگردد با اسفندیار که آیین نو آورده است وارد جنگ شود
این آیین به خاطر پاک بودن و اصیل بودن خود همواره در ضمیر و نا خود آگاه انسان باقی مانده است و به صورت پهلوانی، داد خواهی و پاکی خود نمایی میکند و بن مایه مهر میان آدمیان است
پس از این، آیین با کشور داری در هم میآمیزد و شاه دیگر پهلوان و آیین ویژه آن نیست بلکه برای اطاعت و فرمانداری در سرزمینهای گسترده تر نیروی ویژهای باید به او اختصاص یابد
خدای غیر دیدنی به فرهنگ بشر اضافه میشود و خورشید از این جایگاه بیرون میرود و آیین نو جنبه الزامی و غیر قابل تغییر و دائمی به خود میگیرد و شاخههای متعدد پیدا میکند و سراسر زمین را میپوشاند و کشورها و گروههای انسانی را سامان میدهد و در مقابل، انسان دیگر به تنهائی نمی تواند برترین در هستی قلمداد شود بلکه روز به روز به سوی بندهای حقیر و کوچک سوق داده میشود
جلال دین در این غزل نقش خود را در آیین نو بیان میکند، آئینی که شمس میآورد و دوباره انسان را به جایگاه برتر در هستی بر میگرداند و اطمینان دارد که در آینده این فرهنگ تراز جهان و انسان را خواهد ساخت
کسی مانند جلال دین که حاضر است همه چیز خود را و سود و زیان خود را رها کند و کسی مانند شمس که به والایی انسان پی برده است زیرا خود این گونه است باید باشند تا چنین فرهنگ نویی صورت بگیرد
عشق باید هر لحظه نو شود مانند آتش یا آب روان که در هر لحظه نو است، کوشش در این راه ممکن است بسیار دراز و بی پایان باشد اما تنها کوششی است که هستی از آن استقبال میکند و چون چنگی آن را در آغوش میگیرد و چون شیری با این آهوی زیبا که عشق هر روز خون تازهای به او میدهد در دشت خرم زندگی گام میزند و میخرامد
بهرام مشهور در ۸ سال قبل، سهشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۴۶ دربارهٔ فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱ - در مدح یمین الدوله سلطان محمود بن ناصر الدین سبکتگین غزنوی:
آقای امیرمحمد درست میگه : برآمد نیلگون ابری ز روی نیلگون دریا
جانعلی سوادکوهی در ۸ سال قبل، سهشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۵۰ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹:
چهار بیت آخر قابلیت تاویل عرفانی ندارند و ارزش ادبی کمتری دارند. (به خاطر اینکه بر خلاف بیت های قبلی چندلایه ای نیستند)
سینا در ۸ سال قبل، سهشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۰۲ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸:
سعدی فرمانروای ملک سخن بلکه فرمانروای ادبیات فارسی است.سعدی پرچم دار ادبیات ایران است و اگر بخواهیم ادبیات ایران را بشناسیم باید اثار سعدی را بخوانیم.بلیغ ترین و فصیح ترین کتاب رو سعدی نوشته.باید به مولوی دوستان که به مولانا خیلی می نازند هم گفت که مولانا باید بیاید نزد شیخ اجل درس سخن گفتن بیاموزد.اگر سعدی را خداوندگار ادب فارسی بنامیم نظامی و فردوسی و حافظ و سنایی و عطار و خاقانی و مولوی بعد از او قرار خواهند گرفت.و کلام آخر این که سعدی شاعری است که همه او را دوست دارند از پیر و جوان و از عاشق و نادم و نائم.
چون با هر کسی و هر قشری به زبان خودش سخن می گوید.
محسن اصلانی در ۸ سال قبل، سهشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۲۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۷:
درود مجدد بر مولانا؛
این رباعی سرشار از زیبایی بوده ، در بیت اول واج آرایی (حرف ش) در نهایت زیبایی است ، در بیت دوم مراعات النظیر در حد کمال می باشد و ....... روانش شاد
رضا در ۸ سال قبل، سهشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷:
یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست
جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست
خداوندا این شمعی که باجادوی ِفروغش، دلهارابرمی انگیزاند وشعله ورمی سازد ازخانه ی که می تابد؟ جان ماراکه به آتش اشتیاق سوزانید، محض رضای خدا پرس وجو کنید ببینید که آیا اوجانان چه کسی هست وبرای چه کسی دلبری می کند؟
چوشمع صبحدمم شد زمِهراوروشن
که عمربرسراین کاروبارخواهم کرد
حالیا خانه برانداز دل و دین من است
تا درآغوش که میخسبد وهمخانه کیست
این شمعی که روشنایی بخش دل وجان است اینک که دل ودین مرا به غارت برده وویران نموده، تاببینیم که درآغوش چه کسی آرام می گیرد وهم خانه وهمخوابه ی کدام خوش اقبال است.
چوپیراهن شوم آسوده خاطر
گرش همچون قباگیرم درآغوش
باده ی لعل لبش کز لبِ من دور مباد
راح ِ روح که وپیمان ده پیمانه کیست
لعل لب: لبی که سرخ وآبدارباشد
راح: شراب، نشاط
راحِ روح : مایه ی شادمانگیِ روح، شراب روحپرور
پیمان ده: هم پیمان.
پیمان ده پیمانه ی کیست: هم پیمان و هم پیاله کیست.
شرابِ لب سرخ وآبدارش که آرزومندم ازلب های تشنه ی من جدانباشد، آیا دراین زمان باچه کسی هم پیاله شده وهم پیمان شده است؟
چولعلِ شَکّرینش بوسه بخشد
مذاق جان من زوپُرشکرباد
دولتِ صحبت آن شمع سعادت پرتو
بازپرسید خدا را که به پروانه کیست
دولت صحبت: سعادتِ هم کلام شدن وهمنشینی
سعادت پرتو: کسی که از فروغ رویش، سعادت ورستگاری می تابد وهمنشین خودرا خوشبخت می کند.
"پروانه" ایهام دارد: 1- پروانه 2- جوازواجازه.
معنی بیت:محض رضای خدا بپرسید ببینیم که چه کسی سعادتِ هم کلام شدن بااوراپیداکرده واجازه را دارد که با اوهم نشینی کند؟ و یا پروانه یِ دل عاشق چه کسی این مجوّزرابدست آورده که آتش شمع روی اورادرآغوش می کشد؟
پروانه ی اوگررسدم درطلبِ جان
چون شمع همان دَم به دَمی جان بسپارم
میدهد هرکسش افسونی ومعلوم نشد
که دل نازکِ او مایل افسانه ی کیست
افسون: دعا،وردِجادوگری، چربزبانی و حیلهگری
افسانه: قصّه ،داستان وسرگذشت
معنی بیت: اوموردِ توجّه همه قرارگرفته، وهرکسی دست بکارشده وباتوسّل به دعا وسِحروجادو وحیله گری قصدِ پیداکردن راهی به نفوذ در دل اوهستند امّا روشن نیست که دل نازک ولطیف او، تحتِ تاثیرکدام افسون قرارگرفته است؟
چه نقشه ها که برانگیختیم ونشد
فسون مابرِاو گشته است افسانه
یارب آن شاهوش ماه رخ زُهره جَبین
دُرّیکتای که وگوهریک دانه ی کیست
شاه وش: مانندشاه
زُهره جبین: کنایه ازپیشانی باز وگشاده، کسی که پیشانی اَش مانندِ زهره نورانیست.
دُرّیکتا: مُرواریدِ درشت، مرواریدی که به تنها در دل یک صدف پرورش یافته و درشت تر وگرانبهاترباشد
گوهریکدانه ی کیست: گوهربی مانندِ چه کسیست؟ جگرگوشه ی کیست؟
معنی بیت: خدایا آنکه وقاری همانندپادشاهان دارد وپیشانی اش همچون زُهره نورانیست همانندِ مروارید درآغوش کدام خوش دولت جای گرفته وجگرگوشه ی چه کسیست؟
توخود ای گوهریک دانه کجایی آخر
کزغمت دیده ی مردم همه دریا باشد
گفتم آه از دل دیوانه ی حافظ بی تو
زیرلب خنده زنان گفت که دیوانه ی کیست
معنی بیت: به این شاهوش ِ زهره جبین گفتم که آه ازغم دوری تو،فغان ازرنج فراق تو، نمی دانی که حافظ درنبودِ توچه می کشد؟ باتمسخر تبسّمی زد وپاسخ داد: دل توشیدا وشیفته ی چه کسی هست که اینچنین نالانی؟!
رنج واندوهِ حافظ علاوه بر محروم بودن ازوصال ِ این زُهره جبین،ازاینکه او ازدلدادگی ِ حافظ بی خبراست صدچندان شده است!
زدستِ جور توگفتم زشهرخواهم رفت
به خنده گفت حافظ برو که پای توبست!
ترانه در ۸ سال قبل، سهشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۵۳ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » ترکیبات » گلهٔ یار دلآزار:
همان طور که مهدی هم اشاره داشته است و همچنین با توجه به بیت قبلی ظاهرا «محجوبی» به جای «محبوبی» درست باشد
دکتر علیرضا محجوبیان لنگرودی در ۸ سال قبل، سهشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۳۸ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۹:
درد عشق و مژده راحت زهی فکر محال / این خبر یارب کدامین بی خبر آورده است؟ آیا عشق و راحتی تناسبی با هم دارند؟ و اساسا ایا در دنیای عاشقانه می توان راحت زیست؟ آیا کسانی که در زندگی عاشقانه خویش!! راحت لم داده اند؛عاشق اند؟ خواجه شیراز که در درد کشیدن های عاشقانه شهره آفاق بوده است؛ می فرماید:« درد عشقی کشیده ام که مپرس» او می داند که دردهای عاشقانه نوشیدنی اند و قابل توصیف نیستند؛ نمی دانم شاید به واژه ها و عبارت در نیایند و فقط به اشارت باید از آن گذشت.حافظ برای این دردهای عاشقانه جایگاه بلندی قائل است تا آنجا که می فرماید: «نشان مرد خدا عاشقی است با خود دار»
خدایش قرین نور گرداناد. یاحق
بهزاد در ۸ سال قبل، سهشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۳۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۵۵ - عذر گفتن دلقک با سید اجل کی چرا فاحشه را نکاح کرد:
درود بر سروران عالی مقام، قوت قلبها و نورچشمان
به نظرم که اشتباه نوشتاری در این بیت رخ داده به جان این، ایم نوشته شد.
خواستم این قحبه را بی معرفت
تا ببینم چون شود این عاقبت
ایرانی در ۸ سال قبل، سهشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۵۲ دربارهٔ شاه نعمتالله ولی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱ (مهدی نامه):
دوستان گرامی این شعر از شاه نعمت ا... ولی نیست با بررسی کلمات و اوا لحن کلام و ترتیب لغات بیشتر به اشعار سده های بعد و دوران قاجار شباهت دارد اگر من قبلا این شعر ندیده بودم و کسی میپرسید گمان میکنی شاعر این شعر کیست با اطمینان بالا نام قا آنی شاعر دوران ناصری میگفتم قطعا این ابیات با روحیات و کلام شاه نعمت ا.. نمی خواند همچنین شاعر خود را علنی نمکند شاید از ترس این احتمال هست که شعر در زماند یکی از سو قصد ها بجان نا صرالدین شاه سروده شده باشد شاعر از بیان آنچه قصد گفتن آنرا دارد ترس و واهمه دارد و هوشیارانه آن را در جایی نوشته که باقی بما ند در هر حال ربطی به شاه نعمت ا.. ندارد و ربطی به دوران ما و بعد از ما هم ندارد
nabavar در ۸ سال قبل، سهشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۷:۵۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷:
ببخشید
به مانای
nabavar در ۸ سال قبل، سهشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۷:۴۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷:
علی جان
خسته به منقار مرا
نه مانای : با منقار مرا زخمی می کنی یا زخمی کرده ای ست
خسته به این معنی که در فارسی امروز به کار می بریم نیست . در واقع به جای خسته شدی باید بگوئیم ” مانده شدی“
امروزه این لغت در افغانستان معمول است .
زنده باشی
نادر.. در ۸ سال قبل، سهشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۳:
بله روفیا جان
"درک به هنگام" و در پی اش "واکنش نشان دادن" را نهفته دارد..
علی در ۸ سال قبل، سهشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۰۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷:
دوستان عزیز اگر ممکن است توضیح دهید منظور مولانا از خسته به منقار مرا چیست؟
روفیا در ۸ سال قبل، سهشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۲:۵۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۳:
پوزش می خواهم.
گویی وقتی به کسی می گوییم کسی یا چیزی را دریاب بر اولویت فهمیدن آن کس یا چیز بر چیزهای دیگر تاکید داریم.
ولی وقتی می گوییم بفهم اینگونه نیست!
روفیا در ۸ سال قبل، سهشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۴۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۳:
درود نادر جان درود
این واژه دریافتن گویی یک تفاوت با واژه فهمیدن دارد.
دریاب در بطن خود گویی به پدیده زمان اشاره می کند و هشدار می دهد که تا ابد وقت نداری برای فهم این موضوع.
مانند واژه درک کردن است.
یادم می آید در کتاب های دینی(که نابردن ذکرشان اولی) وقتی می خواستند بگویند کسی در زمان امام زمان زندگی می کند می گفتند امام را درک می کند!
گویا درک کردن یا دریافتن یک پدیده زمان دار است و وجودش با زمان در هم تنیده شده است.
گرچه هیچ پدیده ای تا جایی که می دانم از عنصر زمان مستقل نیست، ولی خود مصدر دریافتن بیش از مصدر فهمیدن تاکید بر گذر زمان و از دست رفتن فرصت ها دارد.
شهلا در ۸ سال قبل، سهشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۱۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۴ - یافتن مرید مراد را و ملاقات او با شیخ نزدیک آن بیشه:
سپاس عزیزان
کمال داودوند در ۸ سال قبل، سهشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۶:۰۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵:
4256
همایون در ۸ سال قبل، سهشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۵۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴۸: