نادر در ۷ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۳۰ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱ - بازار شوق:
واقعا اینجوریه...
کس دل نمی دهد به حبیبی که بی وفاست
اول حبیب من به خدا بی وفا نبود
اما مگه میشه اینو به اطرافیانت بقبولونی؟.....
نادر در ۷ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۲۰ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹ - گل پشت و رو ندارد:
گر آرزوی وصلش پیرم کند مکن عیب
عیب است از جوانی کاین آرزو ندارد
هنوزم بیادتم با وجود اینکه مال دیگرانی....
همایون در ۷ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۱۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۰:
آمدن و شدن از نظر جلال دین
شدن هم رفتن است و هم پیدا شدن و تبدیل است
در عالم ظاهر هر چه بزرگتر است مهم تر است ولی در عالم معنی این گونه نیست
در عالم ظاهر هر چه پیدا است هست و هر چه پیدا نیست به نیستی میپیوندد ولی در عالم معنی این گونه نیست
سیاره زمین در دنیا بسیار کوچک است ولی از نظر کیفی شاید عظیمترین بخش هستی باشد
انسان به ظاهر نوعی حیوان است ولی در معنی شاید بزرگترین پدیده عالم باشد
در هستی هر چه به ظاهر نا پدید میگردد جایی دیگر و به صورتی دیگر زنده و پویا میگردد
نمونههای علمی تر و جدید این حکم را امروز بیشتر پی برده ایم، میلیونها خورشید در سیاه چالهای فرو میروند جایی بسیار کوچک تر از آن چه پیش از آن بودند حتی میتونیم بگوییم که در بی مکانی قرار میگیرند ولی خود سیه چاله نقش مهم دیگری را بازی میکند
دایناسورها رفتند جای خود را به پستان داران دادند، ارتباطات در هستی ظاهرا قابل فهمیدن و دیدن نیستند زیرا بسیار پیچیده و تو در تو و گسترده اند ولی با کمک معنی ها و راز ورزی انسان در حد توانائی خود آنرا درک میکند
و درک جلال دین یکی از زیباترین هاست، معناها میآیند نه آنکه ما بیندیشیم آنها را بلکه مانند رویاها و خواب گونه اند
این معناها قبلا شی و یا حیوان و یا انسانها و ستارهها و هر چیزی میتوانند باشند و سالها بوده باشند ولی امروز به صورت معنی در ما کار میکنند هر چیزی که میرود مانند تیری در جایی به هدفی مینشیند همان گونه که همه عناصر در هم میآمیزند تا خانهای برای انسان فراهم شود و جان او به دل تبدیل شود و دایرهها و دایرهها را میچرخد و بالا و بالا میرود گویی هستی در خود میچرخد و میچرخد و زیبائیها را از دل خود بیرون میریزد چرا انسان این کار را نکند و زیبائی هستی را بیشتر آشکار نسازد که اصلا برای همین آمده است که اینجا هییچ محدودیتی و پایانی در کار نیست
زیبائی هستی این گونه آشکار میگردد و عشق اینگونه پیدا میشود وقتی همه چیز در هستی در هم میآمیزد عشق پیدا میشود که همزاد و کامل کننده زیبائی است که هرگز به پایان نمی رسد که زیبائی چون نر است و عشق چون ماده
آنچه هرگز پایان نمی پذیرد و جاودانه است متممی برای خود میجوید تا فرزندی نو بیاورد
روزها گر رفت گو رو باک نیست - تو بمانای آنکه جز تو پاک نیست
۷ در ۷ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۳۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸۵:
نبدست مرغ جان را به جز او مطار دیگر
ن/ب/دس/ت=فعلات
مر/غ/جان/را=فاعلاتن
ب/ج/زو/م=فعلات
طا/ر/دی/گر=فاعلاتن
nabavar در ۷ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۱۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۸:
جناب قنبریان گرامی
آنچه شما می پندارید را محترم میدارم ، ولی با شما موافق نیستم ، اول در آن مورد که رستمِ دستان را رستمِ داستان دانستید، دستان لقب زال است ، که به سحر و جادو با کمک سیمرغ دست داشته، و البته که از شما انتظاری غیر آن نمی رود که مانای دستان را ساحر و جادوگر بدانید، رستم را چون پسر زال است ، رستم دستان گفته اند ، چنانچه سام را که فرزند نریمان است ، سامِ نریمان خوانده اند. شاید { منش کرده ام رستم داستان } شمارا برین باور داشته، که البته بیتی الحاقی ست
نکته دیگر که با شما موافق نیستم در برتری دادن رستم به زال است ، که بدون زال رستمی و رخشی باقی نمی ماند، و معمولاً شاعر برای خود پهلوانی انتخاب می کند و او را به عرش اعلا می برد،
ولی گویا مولانا رستم را دست پرورده زال می بیند و جان جانان خویش را چون زال در نظر می آورد.
زال از نریمان پدید آمده و رستم از دستان .
زنده باشید
روفیا در ۷ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶:
بار غم عشق او را گردون نیارد تحمل
چون می تواند کشیدن این پیکر لاغر من
***
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
این بار برداشتن ویژه آدمی ست. آدم است که بار آدم های دیگر را بر دوش می کشد. وگرنه هر ... ی حمال بار خویشتن است.
روفیا در ۷ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶:
بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود
عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت
خواندن داستان سنت کریستوفر خالی از لطف نیست. مرد پهلوان و درشت هیکلی که به دنبال قویترین مرد جهان بود تا به خدمتش درآید. نخست فرعون سپس پادشاه تاریکی ها را برگزید ولی خیلی زود از آنها مایوس شد و به رودخانه ای خروشان رسید که پل روی آن ویران شده بود. پس به توصیه درویشی بر آن شد تا مردم را از رودخانه عبور دهد. مردان و ارابه ها و بارهایشان را بسان زنبیل جابجا می کرد. تا اینکه شبی صدای کودکی را شنید که ازو میپرسید آیا می تواند او را از رودخانه عبور دهد.
پهلوان کودک را برداشت ولی همچنان که عرض رودخانه را طی می کرد کودک سنگین و سنگین تر می شد تا جایی که بیم آن داشت کمرش زیر وزن کودک که به سنگینی جهان می نمود خرد شود.
سرانجام عرض رودخانه طی شد و پهلوان کودک را آرام به ساحل نهاد.
ندایی به گوشش می رسد که آن کودک عیسی مسیح بود که بار سنگین همه ( گناهان )؟ بشریت را به دوش می کشید و چون بازگشت تا کودک را ببیند اثری از او نبود.
اکبر در ۷ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۰۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۳:
دوستان، معنی این بیت چیست؟
بدری زان کفن بر سینه بندی / خراباتی ز جانت درگشاید
در ضمن «موسیقی را با صدای کسی شنیدن» بهتر از ترجمه ی انگلیسی «تجربه کردن» نیست؟
جاوید مدرس اول رافض در ۷ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷:
*************************
شرح غزل شماره 177
*************************
1-نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندری داند
***
چهره برافروخت: چهره را به وسیله گلگون کردن بیاراست .
دلبری داند :راه و رسم دلبری را می داند .
نه هرکه آینه سازد ، سکندری داند :اینطور نیست که هر کس که قادربه ساختن آیینه باشد می تواند مانند اسکندر باشد.
***
تأویل عرفانی= چهره بر افروختن در تأویل عرفانی اشارت به تلبیس در زهد و ریا کاری است جهت جا زدن خود در ردیف اولیا برای جذب قلوب که مختص به مرشدان و مشایخ واقعی است نه اهل ریا و تلبیس
***
معنی معمول= نه هر کسی که چهره خود را با آرایش گلگون کرد راه ورسم دلبری را می داند ( و) نه هر کسی که به روش آیینه سازی آگاه است می تواند مانند اسکندر باشد .
**************************************
2-نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاه داری و آیین سروری داند
***
طرفِ کله: یک سوی کلاه .
تند نشست : با تکبر و مغرورانه و ترش رو تند مزاج و زمخت نشست .
کله کج نهادن:طرزی از کلاه بسر نهادن که کنایه از حرکات مغرورانه و تظاهر به بزرگی کردن دارد .
کلاه داری : ریاست ، سروری، صاحب کلاهی که نشانه بزرگی و شیخوخیت اواز آن کلاه مشهوداست .
***
تأویل عرفانی= به لحاظ تعبیر عرفانی مثل بیت قبلی اشارت به تلبیس دارد.
***
معنی معمول= نه هر که کلاه خود را کج بر سر نهاد و مغرورانه با تکّبر نشست راه و رسم سروری و بزرگی را می داند .
**************************************
3-تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که دوست خود روش بنده پروری داند
***
بندگی : عبودیت خدمتکاری غلامی نوکری عبادت.
به شرط مزد:برای اجر و پاداش ومزد.
بنده پروری : مراعات حال بنده و زیر دست کردن .
***
تأویل عرفانی= بندگی و اطاعت مرشدان و اولیا بشرط مزد مکن زیرا که خواجگان و کاملان خود روش بنده پروری صوری و معنوی را میدانند.
***
معنی معمول = مثل گدایان به خاطر اجر و پاداش ، عبادت و بندگی و فرمانبرداری مکن زیرا دوست، خودش به خوبی به راه و رسم بنده نوازی و چاکر پروری آگاه است.
**************************************
4-غلام همت آن رند عافیت سوزم
که در گداصفتی کیمیاگری داند
***
عافیت :سلامت ، تندرستی، و در اصطلاح صوفیه : زندگی آرام و بی دغدغه و رنج
رند عافیت سوز: زیرکی که براب قربت بخدا ،به زندگی آرام پشت پا می زند.
گدا صفتی: با ظاهری به صورت گدایان ، با داشتن صفات گدایان و تهیدستان فروتنی کردن و مانند تهیدستان متواضع بودن .
کیمیا گری داند: راه ورسم به ثروت رسیدن را می داند .
***
تأویل عرفانی= میگوید من غلام آن مرشد و شیخم که جمیع اوصاف و نعوت به رنده آتش محو و فنا از ذات خود تراشیده و سوخته باشد تا شایسسته ارشاد و تربیت مریدان باشد.
***
معنی معمول= بنده همت آن زرنگ بی پروایم که به زندگی راحت و آرام بی اعتناست و با آنکه راه و رسم به ثروت رسیدن را می داند ظاهری به مانند تهیدستان دارد.
**************************************
5- وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی
وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند
***
وفای عهد : وفای کردن به عهد ، انجام دادن آنچه تعهّد شده .
***
تأویل عرفانی= وفای عهد معرفت شهودی عیانی که موقوف علیه ارشاد و تکمیل دیگران است که بقول (بلی) در ازل بستی نکو باشد اگر بیاموزی
***
معنی معمول= چه به جا و به مورد است که وفای به عهد و پیمان را یاد بگیری و گرنه به هر کس بنگری ، عهد شکنی و ستمگری از او ساخته است.
**************************************
6- بباختم دل دیوانه و ندانستم
که آدمی بچهای شیوه پری داند
***
آدمی بچّه یی : بچّه آدمی ، فرزند آدمی بچّه آدمیزادی .
شیوه پری : راه ورسم پری و جن ، کنایه از اینکه به مانند جن می تواند د دل و جان حلول کرده وانسان را دیوانه کند.
***
تأویل عرفانی= شیوه پری در اصطلاح دلربایی و جذب قلوب است که به مجرد مشاهده جمال تو بباختم دل دیوانه خود را در راه محبت تو .
***
معنی معمول= دل دیوانه را از دست دادم ( زیرا ) نمی دانستم که یک بچه آدمیزاد کار جن و پری را با من می کند .( یعنی مرا دیوانه می کند ) .
**************************************
7- هزار نکته باریکتر ز مو این جاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند
***
سربتراشد: موی سر را چون قلندران بتراشد .
قلندر : مجرد، بیقید، و از دنیاگذشته؛ درویش.
***
تأویل عرفانی= هزار نکته باریکتر از مو در مقام ارشاد و مرتبه هدایت و تربیت است که علم آن در کار و شرط است در تکمیل ،نه در ادعا وهر که سر بتراشد ارکان و دقایق قلندری و ارشاد و هدایت مضلان را نداند
***
معنی معمول= هزار معنای ظریفتر و باریکتر از مو ، در این مطلب نهفته است که نه هر کسی که موی سر خود تراشید ، به راه ورسم و آیین قلندری آگاه و واقف است .
**************************************
8- مدار نقطه بینش ز خال توست مرا
که قدر گوهر یک دانه جوهری داند
***
مَدار : خط گردش ، مسیر ودور زدن .
نقطه بینش : مردمک چشم ، مرکز بینایی .
گوهر یکدانه: جواهر بی همتا.
جوهری : جواهر فروش ، گوهر فروش .
***
تأویل عرفانی= بصیرت چشم سر و چشم دل من از مشاهده جمال ذات توکه مجرد روح انسانی توست بود زیرا که قدر و مرتبه جمال ذات تو گوهر یکدانه روح مصّور است که قدر آن من مرید جوهری وقدر دان داند.
***
معنی معمول= خال تو در حکم مردمک یا حدقه چشم من است و منشأ بصیرت و مدار گردش مردمک چشم من بمدیریت از خال صورت تو ( در اثر حرکت دادن سر تو) وابسته است ، زیرا ارزش گوهر بی همتا را جواهر شناس می داند .
**************************************
9-به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد
جهان بگیرد اگر دادگستری داند
***
تأویل عرفانی= نور چهره عبارت از نور وحدت حقیقی و پرتو جمال وحدت اطلاقی است که آنرا در اصطلاح ملاحت گویند. که هر کس را آن باشد یک جهان دلها بگیرد و در تصرف خود در آرد .
ودر ارشاد آن ها مراد واقعی او هست.
***
معنی معمول= آنکس که از لحاظ قد و قامت و زیبایی چهره سر آمد خوبان زمانه شد اگر به داد دل عاشقان خود برسد همه جهان را خواهد گرفت.
**************************************
10- ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه
که لطف طبع و سخن گفتن دری داند
***
لطف طبع : لطافت طبع، ذوق و ظرافت طبع وسرشت .
سخن گفتن دری : با زبان فارسی سخن گفتن .
***
تأویل عرفانی= حرف حق و حقیقیت را کسی شناشد که مدار بینش و چشم دل او و سمع او بواسطه معنویت و مشاهده انوار ذات محبوب گشاده باشد.
***
معنی معمول= آن کسی ریزه کاریها و محاسن شعر حافظ را در می یابد که اهل ذوق و ظرافت بوده و به شیوه سخن گفتن دری و و یژگیها آن آگاهی داشته باشد.
******
تهیه تدوبن :جاوبد مدرس (رافض)
*************************************
نگاهی به (شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالیان)
*****
این غزل همانطور که شادروان دکتر غنی قبلاً اشاره کرده اند مربوط به سالهای 765 – 767 یعنی زمان تسلط شاه محمود بر شیراز و برای شاه شجاع سروده شده و در آن شاعر ، شاه شجاع را با شاه محمود مقایسه و مراتب شیفتگی و ارادت خود را شرح و در کمال محافظه کاری شاه را اندرز داده و اورا به عدالت و دادگستری که شرط اول جهانداری است فرا می خواند شاعر شروع غزل را با تحقیر شاه محمود شروع می کند و می گوید هر گِردی گردو نیست و هر کس هم که آیینه سازشد اسکندر نمی شود واین اشاره یی است به مناره یی که در شهر اسکندریه مصر بدستور اسکندر برپا و بر بالای آن آیینه یی نصب شده بود که بوسیله آن آمدو شد در دریا را کنترل می کرده اند . ودر باره آن زیاد اغراق شده ، چنانکه می نویسند ارتفاع مناره آن سیصد گزو قطر آیینه 7 گز و محیط آن بیست و یک گز و شهر استانبول در آن پیدا بوده و حتی بوسیله این آینه آتش در کشتی های دشمن انداخته می شده است.
شاعردر بیت هفتم می گوید : نه هر که سر بتراشد قلندری داند و این اشاره یی است به طایفه یی از صوفیان که آنها موی سر وریش و ابرو وسبلت خود را می تراشیدند و چندان به آداب عبادات و رعایت زهد و تقوی مقید نبوده و می توان گفت از طایفه ملامتّیه گام را فراتر نهاده و فرق ایندو طایفه را می توان چنین تشریح کرد که ( طایفه ملامتیه عبادت خدای را به جایآورد بدون و کتمان کند و نیکو نفس و بشر دوست باشد و هیچ اظهار نکند وننمایاند ) و قلندر لُغتی که از قرن پنجم در زبان فارسی پدیدار شده اصطلاح ساختگی است که مردم بر روی درویشان افراطی سر تراشیده نهاده اند و شاعر می خواهد بگوید که قلندری تنها سر تراشیدن خلاصه نمی شود.
آنچه در مقطع غزل آمده یک مطلب اساسی است که توسط حافظ برای اولین مرتبه بازگو شده است . شاعر به تجربه در یافته بوده که غزلهای او در همه بلاد و همه اقوام ایران دست به دست می رود ولی آنها که زبانشان فارسی نیست وبه زبانی دیگر صحبت می کنند و تنها آشنایی مختصری به زبان فارسی دارند از خواندن غزلهای او به مانند فارسی زبانان لذت نمی برند و این نکته را آن زمان باز گو می کند و ما امروزه می دانیم که ترجمه اشعار حافظ برای غیر فارسی زبانان ، آن کشش و گیرندگی که در یک فارسی زبان ایجاد می شود، ندارد. در شرح این غزل اقتضاد دارد چند کلمه یی درباره ترتیب ابیات غزل حافظ و نحوه توالی آن ابیات در غزل سخنی گفته شود .
شادروان دکتر خانلری با تطابق نسخه ها این ترتیبها را ذیل هر غزل در هر نسخه آورده اند . آقای شاملو هم بنا سلیقه شخصی بعضاً تغییراتی داده اند وهمانطور که در مقدمه این فصل گفته شد این مهم بایستی به وسیله افراد صلاحیتدار و مقامات رسمی برگزیده یی انجام و پیشنهاد شود اما به عنوان نمونه ، نظر خوانندگان را به ترتیب ردیف ابیات در این غزل معطوف می دارد که هر گاه ابیات این غزل به صورت( 1، 2 ، 7 ،9 ،8 ،6 ،5 ، 4 ،3،10 ردیف و خوانده می شود انقطاع و گسیختگی مابین مفاد ابیات هر طرف غزل با مفاهیم پشت سر هم ، بهتر منظور و مقصود شاعر را به خواننده منتقل می سازد. در پایان ذکر این نکته به مورد است که حافظدر سرودن این غزل تحت تأثیر مثنوی شرف نامه ( اسکندر نامه) نظامی بوده وابیات زیر را در جلوی چشم خود مجسم داشته است:
نــه آیـیـنه تـنها تـو داری بدست مـرا در دل آیـینه یی نیز هست
نـــه آن شـد کـله داری پـادشـاه که دارد به گنیجنه در صد کلاه
کله داری آن شد که بر هر سری نهـد هر زمان از کـلاه افـسـری
منظور این است که حافظ داستان اسکندر نامه را خوانده و تحت تأثیر مضامین نظامی مفاد ابیات غزل خود را پرورانده است . مثلاً آنجا که حافظ می فرماید: ( وفای عهد نکو باشد ار بیاموزی ) شاعر با یک تیر سه نشان زده است : 1_ اندرز و نصیحت به شاه، 2- اشارهیی به قولی که اسکندر در آخرین نفس دارا به او داد تا سرداران خائن او را تنبیه کند . 3- گوشه و کنایی به این موضوع که آنچه در گذشته به دوستان خود وعده داده یی بهتر است به صورت عمل در آوری و این ایهامی است که به روابط بین حافظ و شاه شجاع بر می گردد . همچنین آنجا که حافظ می فرماید : ( که قدر گوهر یکدانه گوهری داند ) این ابیات نظامی را منظور نظر قرار داده آنجا که همسر دارا روشنک دختر خود را به همسری با اسکندر داده می گوید :
نگویم گرامی تر ین گوهری سپردم به نامی ترین شوهری
شه از لعل آن گوهر شاهوار به گوهر خریدن در آمد به کار
میان بسته هر یک گوهری خری خریدار گوهر بود گوهری
همچنین مفاد بیت سوم این غزل را حا فظ از نجم رازی در مرصادالعباد گرفته است آنجا که می گوید: عبّودیت از بهر بهشت و دوزخ مکن چون مزدوران ، بلکه بندگی از اضطرار عشق کن .
شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالیان
فرشاد اشکبوس در ۷ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۱۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۳:
واژه #دکتر در این سروده می تواند همان واژه "دکتر" امروزی هم باشد. مولوی به رومی و یونانی آشنا بود و در لاتین "دکتر" به چم "آموزگار ، استاد" است. همچنین این بیت مولانا اشاره به این دارد که او از ترکی اندک می دانست و چیزی دیستر از این که به آب "سو" می گفتند، نمی دانست.
امیر عشق در ۷ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۵۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۲۶ - فرمودن والی آن مرد را کی این خاربن را کی نشاندهای بر سر راه بر کن:
این جهان نیست چون هستان شده.. با این مصرع زندگی کنید.. هرجا بهتون سخت گذشت و آزرده شدید یاد این مصرع بیوفتید.
برگ بی برگی در ۷ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۰۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۸:
درود بر حسین آقای عزیز
باشما هم رای می بودم اگر مولانا بجای از "دستان من باشد "را او دستان من باشد سروده بود و اگر به چگونگی شکل گرفتن شخصیت رستم نگاهی داشته باشیم قطعا مرتبه و شان او را بالاتر از زال می یابیم چرا که رستم پس از عبور از هفت خان رستم دستان و یا داستان شد و او که قصد نجات کیکاووس و ایرانیان (که نمادی هستند از انسان ) را دارد از دست دیو سپید ( نماد شیطان و من متوهم ذهنی انسان ) ابتدا بایستی از شش خان که مراتب سهل تا دشواری آن را فردوسی حکیم به درستی به تصویر کشیده است با نیروی خرد زندگی و استعانت از فضای بی نهایت یکتایی ( یزدان پاک ) بسلامت عبور کند تا به مرحله اصلی که کشتن دیو سپیدنفس و آزاد کردن و سپس باز گرداندن بینایی کیکاووس و ایرانیان ( غلبه نور بر ظلمت ) برسد و رستم نمیتواند این مهم را به سرانجام برساند مگر آنکه این نیرو را از زندگی و یزدان پاک بگیرد و نه از هوای نفس و من ذهنی خود و در اینجاست که مولانا رستمی را که بر من خود اتکا کند فاقد آن دلاوری و پهلوانی دانسته و انسانی معمولی میداند و مولانا این دلیری و فربهی را در همه انسان های عاشق و بحضور رسیده و بخصوص شخص خود می بیند و از همین رو قصد نجات ما انسانها را از دست دیو سپیدنفس و بازگرداندن بینایی ما دارد .
احسان ک. در ۷ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۱۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۵:
تو را به خدا به سعدی رحم کنیم. نگوییم استاد، اسطوره. سعدی نیازی به این القاب ندارد، استاد و اسطوره مال آدمهای بیمقدار امروزی و دور و بریهایشان است که با کنار هم چیدن این القاب خودشیرینی کنند و ... ارزش استاد و اسطوره را خودمان با کاربرد نابجا و مبتذل این کلمات پایین آوردهایم، به سعدی رحم کنیم دیگر. سعدی، سعدی است. من تا به حال نشنیدهام کسی به شکسپیر یا ویلیام بلیک در انگلیسی "استاد" بچسباند!
مهدی در ۷ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۰۸:۴۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹:
وین حبر میرود دخان است معنی و تفسیر دقیقش چی میشه
مجید در ۷ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۰۷:۳۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷:
محمد عزیز
اگرچه صحبت شما راجع به مورد اشاره بودن پسران نوجوان در بسیاری از ابیات سعدی رو تایید میکنم (البته نه 99 درصد!)، ولیکن تا آنجا که اطلاع دارم پوشیدن نقاب (روبنده) در مورد شاهد مذکر تواتر نداشته. لذا گمان دارم که در این غزل معشوق سعدی زن بوده است
وحید در ۷ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۰۶:۱۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸۵:
عرض سلام و ادب خدمت فرهیختگان گرامی
جمعی در انتساب یکی از ابیات به امام حسین ع آنچنان برافروخته شدند که ضمن تردید شدید در اینخصوص همگان را به خواندن تاریخ دعوت میکنند!! گویا در تاریخی که مد نظر ایشان است چنین واقعه ای ذکر نشده!! از این مطلب بدیهی میگذریم اما در جهت اثبات ارادت مولانا به حضرتش کافی است به یکی از اشعار ایشان توجه گردد که با توجه به آن ارتباط بیت مزبور با واقعه ی کربلا چندان خالی از وجه نیست:
کجایید ای شهیدان خدایی
بلاجویان دشت کربلایی...
یاحق
همایون در ۷ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۰۳:۵۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۵:
در این غزل هم مانند بسیاری جای دیگر آشکارا شمس یا انسان را مقصود و نهایت هستی میداند که این راز و این آگاهی به این راز نتیجه آشنایی و هم نشینی او با شمس است
اگر انسانی را دیدی که یوسف گونه است میدان که راه را یافتهای و خود تو هم عیسی گونه خواهی شد این عروسی حقیقی است، پی بردن به اینکه انسان میتواند خدا شود
این ارتباطی با کفر و بی دینی ندارد که اساسا صحبت چیز دیگری است نه دین ستیزی که کار کودکان است، بلکه صحبت از ایینی نوین است و نگاهی نوین به انسان و هستی
که جایی برای غم و دودلی باقی نمی گذارد زیرا راهی که به انسان ختم شود مانند دیگر راهها بی سرانجام نیست بلکه آغاز و پایان آن روشن و حقیقی است چون هر دو یکی هستند و بیگانه و کژ راهه در آن نیست
همایون در ۷ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۰۳:۳۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۸:
جلال دین عرفان نوینی با خود آورد و راه جدیدی را گشود که پیمودن آن بر همه کس آسان نیست ولی توانائی جلال دین در این است که همگان را به این راه به کشاند
زیرا مهم یافتن راز است هر چند که عقل و فهم از آن عاجز اند ولی هوش دیگری نزد انسان هست که با رازها ارتباط بر قرار میکند مانند کاشتن یک دانه که خود راز آمیز است ولی میتواند به درختی عظیم و یا خرمنی پر برکت بدل گردد
جلال دین همه کوشش خود را بکار گرفت که رهروان این راه را در نیمه رها نکند و تمام گرهها و گوشهها را بگشاید و نشان دهد و اینگونه فرهنگی نوین و جلالی پدید آورد
همایون در ۷ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۰۳:۱۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۹:
با آمدن شمس و هم نشینی او با جلال دین عرفان نوینی پیدا شد، که از طریق جلال دین به دنیا معرفی گردید
پیش از آن نزد عرفا معشوق خدا بود که مورد محبت عارف قرار میگرفت بر عکس زاهد که رابطه ترس را با خدا برقرار میکرد
ولی برای جلال دین این شمس است که معشوق است و برای نخستین بار انسانی جای خدا را میگیرد هر چند که آدمی پیش از این هم تلاش کرده است که انسان را به جای خدا قرار دهد
که نخستین آن در مصر بود که فرعون خود را خدا مینامید و در مقام خدایی میدید و سپس در دین مسیحیت که عیسی را پسر خدا و از جنس او محسوب میکنند
که یکی انحرافی تاریخی است و دیگری هم افسانهای تاریخی ولی میتوان دریافت که انسان همیشه میخواسته است که خدا را مانند و شبیه انسان ببیند و صفات انسانی برای او قائل شود در کنار قدرت بی حد افرینندگی او همسانی و هم راهی با انسان را هم به او نسبت دهد
همه این تلاشها جان کندن انسان است برای آنکه خدا را مانند انسان سازد ولی ناگهان انسانی پیدا میشود کاملا زمینی و تبریزی که از نگاه جلال دین مانند خدا یک پارچه و بی عیب است گویی آفتابی نو در عالم پیدا شده است و انسان برای نخستین بار از روزنی باز با خدا از نزدیک ارتباط بر قرار میکند
و این حقیقت مسلم و آشکار میگردد که انسان محصول نهایی و هم ارز هستی است و هستی در تمامیت خود به صورت انسان آشکار میشود ولی برای این حقیقت یک نمونه واقعی لازم بود و یک بیننده کامل که قادر به دیدن این نمونه و کشف آن باشد و این هر دو به حقیقت پیوست
اینجا رازی نهفته است که میان دو انسان پیدا میشود حضور یکی و دیدن دیگری که هیچ کدام معمولی نبودند و یک آمیختگی راز آمیزی موجب این رویداد فرخنده گردید
که شمعای که با نظر عادی ناچیز است بدید کسی میآید که آنرا چون خورشیدی میبیند که صورت انسان را دارد و این حقیقت که انسان میتواند مقام بالاترین را در هستی به خود اختصاص دهد به اثبات میرسد با همکاری و کار آمدی دو نفر و جای ذرهای تردید را حتی به اندازه سوزنی باقی نمی گذارد و آتش به خرمن همه باورهای جهانیان میزند
همایون در ۷ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۳۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۱: