گنجور

حاشیه‌ها

۷ در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۰۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۹:

عقیق یعنی سرخ و در اینجا اشاره دارد هم به سرخی کوه احد و نیز به لب پیامبر اسلام که در این جنگ زخمی شد و خونین
سرخی کوه احد از شرم لب خونین توست کدام اتفاق عجیبی اگر در آب شود مردمک چشم ترم(خون ببارم)
ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
ببین که در طلبت حال مردمان چون است
حافظ

مژده در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۲۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۹:

سلام من بیت دوم این غزل رو نمی تونم متوجه بشم لطفا اگر کسی درکی ازش داره واسم بفرسته و همچنین نحوه خوانش این بیت
ممنون

۷ در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۲۰ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹:

سر ننهند بندگان، بر خط پادشاه اگر
سر ننهد به بندگی، بر خط پادشاییت
بندگان به دستور پادشاه نباشند اگر پادشاه به دستور تو نباشد.
اگر کسی دانست منظور چیست مرا روشن نماید
راه تو نیست سعدیا، کمزنی و مجردی
تا به خیال در بود، پیری و پارساییت
سعدیا راه افتادگی و وارستگی را نمی یابی مادامی که خود را پیر و پارسا میدانی

نادر.. در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۵۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴:

بازی ایام مرا غافل کرد..

سیناسلیمی در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۲۵ دربارهٔ جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۴۴ - پرسیدن دایه از زلیخا سبب گداختن و سوختن وی را در مشاهده شمع جمال یوسف علیه السلام:

بر آن تشنه بباید زار بگریست
که بر لب آن باید تشنه اش زیست
در مصرع دوم به جای "آن" باید کلمه آب قرار گیرد .

۷ در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۴۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵:

هر کسی را ز لبت خشک تمنایی هست
من خود این بخت ندارم که زبانم باشد
خشک تمنا یعنی سخن و درخواست خشک و سرد
سخنی که از روی گرمی و دلبستگی نباشد مانند متلک هایی که به دختران میگویند
هر کسی ولو با متلک و نه دلباختگی بوسه از لب گرمت میخواهد ولی من دلباخته دلسوخته بخت گفتنش را هم ندارم

۷ در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۲۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵:

در قیامت چو سر از خاک لحد بردارم
گرد سودای تو بر دامن جانم باشد
در آن جهان تا که از خاک گور سر بر کنم خواهی دید گرد و غبار خاک کوی عشق تو بر دامن جانم نشسته است (جان خو گرفته به ریزگردهای عشق تو و در گور هم دمی بی تو نبودم)

محمد سجاد طاوسی در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۲۵ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۶۶:

در مصراع دوم با توجه به متن کتابی که در اختیار داشتم این بیت به صورت زیر آمده است :
هر سر موی حواس من به جایی میرود
این پریشان سیر را در بزم وحدت راه ده

۷ در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۵۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶:

سرو از آن پای گرفته‌ست به یک جای مقیم
که اگر با تو رود شرمش از آن ساق آید
سرو خوش قامت از جایش تکان نمیخورد زیرا میداند که با این کار در برابر قامت و ساق پای تو سرافکنده میشود و لقبش را از دست میدهد

۷ در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۳۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶:

هر غمی را فرجی هست ولیکن ترسم
هر اندوهی رو به بهبودی مینهد ولی ترسم آن است
پیش از آنم بکشد زهر که تریاق آید
پیش از انکه پادزهر برسد زهر مرا بکشد
زان پیشتر که به تو برسم دق کنم

۷ در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۲۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶:

گر فراقت نکشد جان به وصالت بدهم
تو گرو بردی اگر جفت و اگر طاق آید
اگر درد دوری ات جانم را نگیرد با رسیدن به تو آن را میدهم زیرا در به هر روی جانم در گروه عشق تو است چه من ببرم(جفت آِید) و چه ببازم(تک آید)

۷ در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۵۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۱:

مرا به عاشقی و دوست را به معشوقی
چه نسبت است بگویید قاتل و مقتول
گفتم: دل من، گفت که: خون کرده ماست
گفتم: جگرم، گفت که: آزرده ماست
گفتم که: بریز خون من، گفت برو
کازاد کسی بود که پرورده ماست
عراقی

رضا در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸:

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
بختم اَریار شود رَختم ازاین جا ببرد
ظاهراً دل عاشق پیشه ی شاعرعزیز ودوست داشتنی ماسخت درمضیقه ی عاطفیست و ازاینکه نگاری شوخ و شهرآشوبی شایسته نداردتا عشق آتشین خود رانثاراوکند مُکدّر و اندوهباراست. اوقصد دارد اگراقبال یاری کند شهردلمرده وخاموش وبی ذوق راترک کند.
نگار: معشوق
رخت: لباس،باروبنه ولوازم زندگی
معنی بیت: دراین شهرنگاری که توانسته باشد دل عاشق پیشه ی مارابستاند به چشم نمی خورد طالع اگرسریاری داشته باشد بی درنگ اینجاراترک کرده ودرجایی دیگر اقامت خواهم نمود.
ماآزموده ایم دراین شهربخت خویش
بیرون کشید بایدازاین ورطه رخت خویش
کوحریفی کَش ِ سرمست که پیش کرَمش
عاشقِ سوخته دل، نام تمنّا ببرد
حریف: دراینجا همان نگار وحریفِ عشقبازیست
کَش: زیبا ، خوب، دلنواز
سرمست: سر خوش.
تمنّا: نیاز ، درخواست ، خواهش
معنی بیت: کجاست دراین شهر نگاری زیباروی وسرمست که در محضربزرگواراو، عاشق دلسوخته بتواند خواهش ها وتمنیّات دل خودرا مطرح نماید؟
کوکریمی که زبزم طربش غمزده ای
جُرعه ای درکشد ودفع خماری بکند؟
باغبانا ز خزان بی‌خبرت می‌بینم
آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد
گل رعنا ایهام دارد هم به معنای زیبا هم نام گلی از گیاهان گلدار دائمی است که بین 30 تا 50 سانتی متر رشد می‌کند. گلبرگ‌های این گیاه زرد و قرمز یا قهوه‌ای رنگ بوده و گل‌هایش به دو نوع پُر پَر و کم پَر و همچنین تک‌رنگ یا دورنگ تقسیم می‌شود.
معنی بیت: ای باغبان خزان درراه است وتورابی خبر وفارغبال می بینم! ای وای ازآن روزکه باد غارتگر پائیزی گلهای زیبا ورعنای تورابه یغماببرد!
می بیاور که ننازد به گل باغ جهان
هرکه غارتگری باد خزانی دانست
رَهزن دَهر نخفته‌ست مشو ایمن از او
اگر امروز نبرد‌ست که فردا ببرد
دهر: روزگار، چرخ فلک
ایمن: آسوده خاطر
معنی بیت درادامه ی سخن خطاب به باغبانِ بی خبر:
راه زن روزگار(بادخزان) نخفته است باغبانا اینچنین آسوده خاطر مباش! اگرامروز گلهای زیبا و عنایت رابه غارت نبرده بی گمان فردا خواهدبرد.
ارغنون سازفلک رهزن اهل هنراست
چون ازاین غصّه ننالیم وچرا نخروشیم؟
در خیال این همه لُعبت به هوس می‌بازم
بو که صاحب نظری نام تماشا ببرد
لُعبت:بازیچه ، هر آن چیزی که با آن بازی کنند، عروسک، معشوق ، بُت ، دلبر.
بُوکه: بُوَد که ، به این امید که
صاحب نظر: اهل دل ،عارف ودانا
معنی بیت: درکارگاه رویا، با معشوقه های خیالی هوسبازی می کنم وآتش عطش دل فرومی نشانم به این امیدکه صاحبنظری پیداشود واین رویاهای خیالی من به واقعیّت مبدّل گردد ومن مرابه تماشای واقعی آنها دعوت کند.
حافظ چه می نهی دل، تودرخیال خوبان
کی تشنه سیرگردد ازلَمعه ی سرابی
علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد
ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد
ابیات زیادی ازاین دست وبا این مضمون دردیوان حافظ یافت می شود وهمه ی آنها رساننده ی یک نکته ی باریک حافظانه هست وآن اینکه درتقابِلِ عشق وتقواودانش، همیشه آنکه پشتش به خاک شکست مالیده می شود تقوا ودانش وفضلیت است وعشق پیروزاین میدان است.
نرگس مستانه: کنایه ازچشمان مست معشوق
معنی بیت: می ترسم چشمان مست آن معشوق، علم وفضلیتی که درطی چهل سال دلم جمع نموده ام راغارت کند وبربادفنادهد.
من آن فریب که درنرگس تومی بینم
بس آبروی که باخاک ره برآمیزد !
بانگ گاوی چه صدا بازدهد عشوه مخر
سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد
"بانگ گاوی" اشاره ی ملیح به داستان تاریخی آن سامری ِ حُقّه بازاست که درزمان حضرت موسی برای فریب خلق، مجسمه ی گوساله ایی را ساخت که وقتی در معرض باد قرار می گرفت از آن صدایی شبیه به بانگ گاو بلند می شد برخی ساده دل خرافاتی، که درهمه ی زمانها حضوردارند فریب اورا خورده وگوساله را موردپرستش قراردادند!
عشوه مخر: فریب مخور،جوگیرمشو
ید بیضا: اشاره به معجزه ی حضرت موساست. گویندوقتی ایشان دست خود را در زیر بغل کرده وبیرون می اورد از آن نورساطع می شد.
حافظ فرهیخته و روشنفکربا باز یادآوریِ این داستان ،مضمونی زیبا خَلق کرده تابه خرافاتیان زمانه ی خویش تلنگر زند وآنها رادر تشخیص حق ازباطل آگاه سازد.
دست ازیدبیضا ببرد: یعنی براو غلبه کند. دراین مضمون نغز ،"سامری" به عنوان نمادِ خرافه وفریبکاری ودست نورانی حضرت موسی به عنوان نماد حق وحقیقت است ورساننده ی این مطلب است که فریبکاری شاید درمدّت زمانی محدود کسی رابه کام برساند لیکن دیری نخواهدپائید که خورشیدحقیقت خواهدتابید وفریبکار رسواخواهدشد.
معنی بیت: فریب حُقّه بازان زمانه ی خودرامخورید حتّا اگربانگ گاوی شنیدند! بانگ گاوچه ارتباطی به حق بودن یا نبودن یک ادّعا دارد؟ سعی کنید واقع بین باشید وفریبکاران رابشناسید. آنها که با شعبده بازی وتردستی کاری فریبکارانه می کنند نمی توانندبرای همیشه حق راپشت پرده نگاهداشته وبرحقیقت غلبه کنند.
این همه شعبده ی خویش که می کرداینجا
سامری پیش عصا وید بیضا می کرد
جام مینایی می، سدّ رهِ تنگ دلیست
منه ازدست که سیل غمت از جا ببرد
جام مینایی: جامدشرابی که مینا کاری شده باشد، جام شیشه ای رنگارنگ وآبی آسمانی
معنی بیت: جام باده ی زیبای میناکاری شده، آدمی رابرسرذوق وحال می آورد وراه غم واندوه را می بندد چنین جامی راازدست مده که اگرغافل باشی سیل غم وغصّه بنیادت را فرومی ریزد.
زین دایره ی مینا خونین جگرم می ده
تاحل کنم این مشکل با ساغرمینایب
راه عشق اَرچه کمینگاه کمانداران است
هرکه دانسته رود صَرفه ز اَعدا ببرد
کمانداران: ابروکمانان زیبارویی ووسوسه کننده
اعدا: دشمنان، دراینجا کنایه ازکمانداران زیبا رویی هست که درجاده ی عشق کمین کرده و رهروانِ طریق عشق رابا کمان ابروانِ خود به تیرعشوه وغمزه شکارمی کنند ومانع ازرسیدن آنها به سرمنزل مقصودمی گردند.
صَرفه بردن: دراَمان بودن،غالب آمدن.
معنی بیت:
اگرچه ابروکمانانِ زیبارو، درحاشیه های طریق عشق کمین کرده وهرلحظه سالکان ورهروان این راه راتهدید می کنند لیکن اگررهروان ازخطرات ولغزش های این جاده آگاهی داشته باشتد می توانند ازاین تهدیدات جان سالم بدربرند وازراه راست منحرف نشوند.
طریق عشق پرآشوب وفتنه است ای دل
بیافتدآنکه دراین راه باشتاب رود
حافظ اَر جان طلبد غمزه ی مستانه ی یار
خانه ازغیر بپرداز و بِهل تا ببرد
غمزه: اشاراتِ دلسِتاننده با چشم وابرو.
"خانه" کنایه ازدرون وجان
بِهِل: بگذار
معنی بیت: ای حافظ اگرمعشوق قصدداشته باشد با عشوه وغمزه جان تورا بستاند بی هیچ تردیدی اجازه بده بستاند.ضمن آنکه می بایست ابتدادرون خویش راازآلودگیها و تعلّقات پاکسازی کنی وسپس روح جانی بی آلایش تقدیم معشوق کنی.
حافظا دردل تنگت چه فرودآیدیار
خانه ازغیرنپرداخته ای یعنی چه؟

برگ بی برگی در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۴۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۸:

دوست گرامی ، البته همانطور که جناب شمس الحق نیز در ابتدای این حواشی مرقوم فرموده اند شکی نیست که دستان از القاب رستم و زال میباشد ولی بهتره به ایهام در شعر پارسی توجه داشت که مولانا با استادی از انواع آن در آثار خود بهره برده است و در ثانی تفسیر واژگانی اینچنین با دریافتن معنی کل شعر و یا ابیات پیش و پس آن دشوار نخواهد بود برای نمونه در اینجا ؛ یکی جانیست در عالم که ننگش آید از صورت/ بپوشد صورت انسان ولی انسان " من " باشد .بهر حال از حسین آقای عزیز برای این تبادل نظر سپاسگزارم که تلنگری بود برای رجوع به آثار مولانا شناسان معاصر همچون استاد شهبازی و کریم زمانی برای درک بهتر این غزل زیبا .موفق و در پناه حق باشید.

۷ در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۶:۴۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۶:

این صد من.را هم به آن سد من بگردانید شاید شب آسوده تر خوابیدیم

۷ در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۶:۳۷ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۹:

چون صد هیچ نسبتی با زبان عربی ندارد گنجور بر آن شد که صد دیگر سد باشد و درست نیز همین است.داستان طهران و تهران است و شاید اسپهان(اسفهان) و اصفهان نصف جهان

۷ در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۶:۲۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۶:

این وزن شورانگیزی است
صبر به طاقت آمد از بار کشیدن غمت
چند مقاومت کند حبه و سنگ صد منی!?
حبه[واحد وزن]=یک جو
اندک از چیزی
یک جو غیرت ندارد=بی بخار است.آبی ازو گرم نمیشود
من هم که واحد وزن است
من تبریز=5 کیلوگرم
من ری=12 کیلوگرم
من شاه=3 کیلوگرم
صد من تبریز=1200 کیلوگرم
صد من در برابر یک جو مانند فیل و مورچه
دانه خردی مانند جو و سنگ آسیاب به آن گندگی!? (نه نمیشود)

بهزاد پاکروح در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۶:۱۲ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۹:

در مصرع نخستِ بیت پنجم، "سد" نادرست است، لطفا به "صد" اصلاحش بفرمایید: صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن ...

محمد هادی حیدری در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۵۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۲:

برداشتم از این غزل بر مبنای اونچه که از مثنوی آموخته ام:
محصولی که ما انسانها برای خودمون تولید میکنیم جز تصاویر ذهنی چیز دیگری نیست و اساسا ما در مواجهه با هر چیز أعم از یک شی مادی مقابل روی مان و یا مفاهیم انتزاعی ، در اولین اقدام تصویری ازش در ذهن می سازیم.
از طرف دیگه صورت سازی ذهنی ما (که زیر عنوان فکر میشناسیمش) بلاتوقف در جریان خواه به اراده مون خواه بی اراده مون.
وقتی به اختیار تصویرسازی میکنیم ، گو اینکه هوشیاریم و زمانی که تصویر سازی بی اراده ما در جریانه ، گو اینکه مست و بی اختیاریم
اما در هر صورت هیچ یک از تصوراتی که ساخته ذهن ماست هیچ شباهتی با او نداره که لم یکن له کفوا احد. و لذا محکوم به نابودی ست.
سراینده بعد از اینکه مورد سوال قرار میده که آیا با هوشیاری من مشکل داری یا نه با هر چیز که من بسازم !؟ فورا به این معنا منتقل میشه که خود هستی من (اون واحد تجزیه ناپذیر من که جاندار است) و خودت گفتی که از روح توست در من دمیده شده ، که دقیقا نمیدونم چه نسبتی با ذات احدیتت داره ، اما چون بوی تو را داره ، پس به جان و روح میپردازم که تنها تکه ای از هستی ست که از جنس ماسوی الله نیست .
هر چند پیش چشمم خون ، مایع ست و تشابهی با خاک نداره ، اما من فریب این ظاهر سازی رو نمیخورم و چون تو گفتی که از خاک گل آدم رو بسرشتی ، پس خون من و ذره ذره اجزای بدنم رو همون خاک باور دارم نه غیر از اون. بیت آخر هم که با این توضیحات خودش واضحه.
بدرود

۷ در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۵۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۵:

تو بد مگوی و گر نیز خاطرت باشد.
"و" را باید جدا خواند نه به شکل O

ت/بد/م/گو=مفاعلن
ی/و/گر/نی=فعلاتن
ز/خا/ط/رت=مفاعلن
با/شد=فعلن

۱
۳۰۹۸
۳۰۹۹
۳۱۰۰
۳۱۰۱
۳۱۰۲
۵۷۱۶