گنجور

حاشیه‌ها

mobiniqow در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۵۴ دربارهٔ شیخ بهایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵:

شعر به این نابی شما دنبال عینکید که کی اختراع شد

mobiniqow در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۵۱ دربارهٔ شیخ بهایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳:

ایشون با این همه علم و مقام داره اینچنین میفرماید ما دیگه
چی بگیم

نادر.. در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰:

درود دوستان جان و سپاس از بیان نظرات موشکافانه و ارزشمندتان
شوق دریا شدن
قطره شوق گم شدن دارد در دل دریا و گمان می برد که از آن دور افتاده است؛ حال آنکه دریایش احاطه نموده!..
"غافل" است و از این روی، آرزویش محال می نماید..
گنج "آگاهی" می باید این گدا را..
بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ...

محمد تقوی رفسنجانی در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۱۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵:

از مولوی هم ، شعری هم وزن و هم قافیه با این غزل سعدی داریم:
بس چشمه حیوان که از آن حسن بجوشید
بس باده کر آن نادره در چشم و سر افتاد
که بنا بر مضامین این غزلها به هم نزدیکند همانند غزل حافظ:
بس تجربه کردیم درین دیر مکافات
با درد کشان هر که درافتاد، برافتاد

سیامک در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۵۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۹:

تصنیف زیبای این شعر را نامجو بسیار فوق العاده خواند
توصیه میکنم حتما گوش کنید
اینکه یک خواننده بتواند هر بیت یک شعر را که تمام ابیاتش وحدت معنا دارند را به چندین شکل دشتی و آواز و فریاد و البته طنز بخواند، جای تحسین دارد.

عمر شیردل در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۷:۲۲ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۱:

بیت چهارم ، مصرع اول ، به جای بسی باید بی نوشت.

بیگانه در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۷:۱۲ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۴:

غافل کند از کوتهی عمر شکایت
شب در نظر مردم بیدار بلند است...
آاااه...

جاوید مدرس اول رافض در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷:

**************************
***************************
ترجمه ترکی (ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد)
................
ایشیقلا نیپدی بیراولدوز او ماه مجلیس اولوپ
اویار بیزیم کونوله هم انیس و مونیس اولوپ
نگارا باخ کی نه مکتب گوروپ ،یازیپ اوخوماز
فقط او غمزه ایله ، یوزلره مدرس اولوپ
عاشیق کونولر اونون عطرینه مثالی صبا
فدا ی عارض نسرین و چشم نرگیس اولوپ
اتوردوری یوخاری باشدا ایندی دوست منی
گدای شهریمیزه باخ کی میر مجلیس اولوپ
خیال آب حیات ایله جام جم باشدا
گئدیپدی جرعه کش شاه ابولفوارس اولوپ
طرب سرای محبت عمارتینده کونول
یارین کمان قاشی اول طاقینه مهندیس اولوپ
سووزور شراب لبیونن گئه سیل سن الله اونی
گناه ائتمه یه خاطیریم گئنه موسوِس اولوپ
او ناز و غمزه ایله مست اولورلار عاشیقلر
خبر سیز عالیمین عقلی اونونلا بی حیس اولوپ
قیزیلدی همده عزیر قوشدوقوم بو شعر غزل
قبول اهل نظر کیمیای بو میس اولوپ
گئلون دونوپ قادیداخ ای وفالی یولداشلار
باخون کی حافظ او میخانه دن دی مفلیس اولوپ
جاوید مدرس (رافض)

جاوید مدرس اول رافض در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷:

**************************
**************************
شرح ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
بنام خدا
1- ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ما را انیس و مونس شد
*
دربیت اول کلمه (انیس) را بعضی نسخ (رفیق )ضبط کرده اند
ظاهرا در این غزل حافظ رندانه با یک تیر دو نشان میزند ظاهرا مدح شاه شجاع میکند و از طرفی اشارات و تلمیحات
روی در مدح حضرت محمد (ص) دارد مخاطب حضوری که شاه شجاعست از دیدگاه روانشناختی بعد از استماع این مدیحه حتما خود را در حد حضرت محمد که نباشد در آن حول و حوش احساس کرده است (عجب رندی تو حافظ )
در شرح بیت اول : ابوالحسن عبدالرحمان ختمی لاهوری (تصحیح وتعلیقلات بهالدین خرم شاهی )
چنین مینگارد:که این غزل در نعت است
در نعت سیدالابرار –صلّی الله و آله و سلّم (ستاره عبارت است از ذات آن سرور وماه مجلس نیز کنایت از آن سرور باشد
که در بیت دوم نیز اشارت بر علم لدنی وی دارد

تضمین بیت: از رافض
چو شعر حافظ شیراز جان مجلس شد
به پیش نظم گهربار، شعرما مس شد
هزار شاکله الهام بر "مدرس" شد
*
ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ما را انیس و مونس شد
.............................................................
2- نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
*
نگار در اصطلاح عرفانی ذاتی را گویند که جامع جمیع تعینات کثرات کمالیه را باشد(محبوب العالمین) حضرت محمد
غمزه به چشم اشارت کردن و مژه بر هم زدن به ناز و حرکت چشم ( بطوری که یکی از معجزات حضرتش به لحاظ امی بودنش علم لدنی اوست) و مراد از (مدرس) دانایان یهود و فصحای عرب است .
تضمین این بیت (رافض)
هر آنکه جانب حق را زدست خویش بهشت
به آخرت دِرود آنچه را که ناحق کشت
نعیم علم لدنی نواله ای ز سرشت
*
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
................................................................................
3- به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا
فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد
*
نرگس گلیست خوشبو که هندی سیوتی
همچنان عبدالرحمان ختمی لاهوری بنوعی این بیت را در تمجید و تعریف حضرت میداند
دل عاشقان که بیمار شوق آن بوست حتی صبا بوی عطر آمیز حضرت محمد
تضمین بیت :از رافض
هر آنکه در ره میثاق خود نکرد وفا
جفا همی کشد ازچرخ در ازای بها
منم که عاشق آن حضرتم زکید رها
*
به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا
فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد
........................................................................................
4- به صدر مصطبه‌ام می‌نشانی اکنون دوست
گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد
*
مصطبه :خَمّار خانه و این لغت گویا بغدادی است
در اصطلاح مقام محبت را گویند
میر مجلس :امیری که متصدی ساقیگری و نظارت در تهیه انواع اشربه و اطعمه سفره خانه سلطان بوده است
سنایی گوید :
میر مجلس گرتوباشی با جماعت در نگر
خام در ده پخته را و پخته در ده خام را
میر مجلس از دیگاه عرفانی ختمی لاهوری :عبارت است از جمیع امم ماضیه و لقب امت مرحومه و ملقب به خیر الامم
تضمین بیت: از رافض
کشیده جور و جفا اشکت ازچه گلگون دوست
بیا که از غم ما چهره تو زرگون دوست
بنزد دل شده ای در وفا تو بیچون دوست
*
به صدر مصطبه‌ام می‌نشانی اکنون دوست
گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد
.....................................................................................................
5- خیال آب خضر بست و جام اسکندر
به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد
*
خیال بستن :تصور کردن ، پنداشتن ،توهم کردن،تخیل
آب خضر: آب حیات
ظاهرا خطاب به شاه شجاع و در نیت رندانه حافظ خطاب بر حضرت محمد است
یعنی خاطر من نقش آرزوی آب حیات جام کیخسرو میبست که آب حیات از جام کیخسرو بخورد
شکر خدا که به جرعه نوشی سلطان دین و دنیا شد و آرزوی خود حسب المدعا حاصل کرد
تضمین بیت: از رافض
به دست یار دل ما مثال یک کفتر
برای وصل تو، ازهجر راه ما ششدر
دل حزین مرا عشق یار شد مصدر
*
خیال آب خضر بست و جام اسکندر
به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد
..........................................................................................................
6- طربسرای محبت کنون شود معمور
که طاق ابروی یار منش مهندس شد
*
طربسرا :جا ی عشرت و طرب و تفریح
مهندس :در اصل مهندز بوده است و هندسه هم در اصل هندزه بوده است
هنداز در لسان عرب به معنی اندازه است
ختمی لاهوری در شرح این بیت کمان ابروی حضرت و خم ابروی اورا
طربسرای محبت ضبط کرده است. و حضرتش را مهندس آن طاق میداند
تضمین بیت: از رافض
بدل شرار وهوس، لیک عاشق و محجور
بسر خیال شراب لبش ولی مخمور
رسم زجانب اهل نظر به فیض حضور
*
طربسرای محبت کنون شود معمور
که طاق ابروی یار منش مهندس شد
...............................................................................
7- لب از ترشح می پاک کن برای خدا
که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
*
معنی متداول وساده نیاز بر شرحش نیست و برهمگان معلوم
لذا در معنی عرفانیش ختمی لاهوری گوید :حافظ به حضرت التماس میکند که لب دل مرا !!! به عبارتی هوا و نفس مرا
از ترشح و تجرع با می محبت ذاتیه بشوی از بهر خدا چرا که خاط من خاطی باشد که به سبب هزاران گناه و هوس فقدان استعداد پیدا کرد ( والله اعلم بصواب)
تضمین بیت :از رافض
چو رفته حاصل عمر و دماغ پر زهوا
لبم خموش و درون پر فغان و پرغوغا
زعکس دلبر ما شد پیاله غیب نما
*
لب از ترشح می پاک کن برای خدا
که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
................................................................................
8- کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود
که علم بی‌خبر افتاد و عقل بی‌حس شد
*
واج آرایی حرف شین در مصرع اول
کرشمه:بر وزن فرشته ناز و غمز و اشاره به ابرو
شراب هم از دیگاه عرفانی محبت ذاتیه را گویند
یعنی اشارت به ارشاد و بشارت تو آن قسم مستی را در ما عاشقان جمال
روحانی آن حضرت ایجاد کرد که عقل تمامی انسان ها از علم مجرد و مفلس شدند.
تضمین بیت : از رافض
بدل مده شرر و غم ز جوروطعن حسود
زچشم مست تودر یک نگه توان که غنود
طبیت عشق شرابی چو از لبت فرمود
*
کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود
که علم بی‌خبر افتاد و عقل بی‌حس شد
.................................................................................
9- چو زر عزیز وجود است نظم من آری
قبول دولتیان کیمیای این مس شد
*
در بعضی نسخ این بیت چنین ضبط شده
چو زر عزیز جهان گشت شعر من آری
قبول دولت او کیمیای این مس شد
که ختمی لاهوری ضمیر (او) را به سلطان ابوالفوارس که از روی تاویل اشارت است
به حضرت محمد میداند
یعنی از جایکه این غزل بی بدل را خالصا و مخلصا در نعت آن حضرت گفتم و قبول ان درگاه شد
لاجرم مثل زر عزیز جهان گشت یعنی دولت حضرتش کیمیایی بر مس شعر من شد و آنرا زر کرد
تضمین بیت :از رافض
غزال شعر،غزل بوده و، زدل ساری
سرود دل چو ز حافظ گرفته خط باری
بنظم وشعر مرا بوده او چو دلداری
*
چو زر عزیز وجود است نظم او آری
قبول دولتیان کیمیای این مس شد
...................................................................................
10- ز راه میکده یاران عنان بگردانید
چرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد
*
معنی ظاهری پر واضح است
گویا در نصیحت به یاران میفرماید که راه عشقبازی نه کاری
بوالهوسانه و سرسری است در این را ه از جمیع علایق دنیا و عقبی باید مفلس ومجرد شد
تضمین بیت:رافض
اگر که جمله حریفان راه عرفانید
چرا به عشق ز موج بلا گریزانید
زمی زیاده چو "رافض" کشیده افتانید
*
ز راه میکده یاران عنان بگردانید
چرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد
من الله توفیق

محدث در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۴:۰۷ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳:

جانا به غریبستان چندین به چه می‌مانی؟
بازآ تو از این غربت تا چند پریشانی
صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم
یا راه نمی‌دانی یا نامه نمی‌خوانی
گر نامه نمی‌خوانی خود نامه تو را خواند
ور راه نمی‌دانی در پنجه ره دانی
بازآ که در آن محبس قدر تو نداند کس
با سنگ دلان منشین چون گوهر این کانی
ای از دل و جان رسته دست از دل و جان شسته
از دام جهان جسته بازآ که ز بازانی
هم آبی و هم جویی هم آب همی‌جویی
هم شیر و هم آهویی هم بهتر از ایشانی
چند است ز تو تا جان تو طرفه تری یا جان
آمیخته‌ای با جان یا پرتو جانانی
نور قمری در شب قند و شکری در لب
یا رب چه کسی یا رب اعجوبه ربانی
هر دم ز تو زیب و فر از ما دل و جان و سر
بازار چنین خوشتر خوش بدهی و بستانی
از عشق تو جان بردن وز ما چو شکر مردن
زهر از کف تو خوردن سرچشمه حیوانی
ملا جلال الدین بلخی خراسانی

محدث در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۴:۰۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۲:

انوری » دیوان اشعار » غزلیات

جانا به غریبستان چندین بنماند کس
باز آی که در غربت قدر تو نداند کس
صد نامه فرستادم یک نامهٔ تو نامد
گویی خبر عاشق هرگز نرساند کس
در پیش رخ خوبت خورشید نیفروزد
در پیش سواران خر هرگز بنراند کس
هر کو ز می وصلت یک جام بیاشامد
تا زنده بود او را هشیار نخواند کس
قاعدتا مرحوم مولوی در سرودن این غزل زیبایش به این غزل زیبا و حزین حکیم انوری هم نظر داشته است.

آرش آذیش در ‫۷ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۵۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۱:

خیز بر آسمان برآ با ملکان شو آشنا
مقصد صدق اندرآ خدمت آن ستانه کن
در بالا مقعد آمده نا درست است

مجتبی در ‫۷ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۴۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷:

با سلام
در خصوص مصرع دوم بیت آخر: راه شدی تا نبدی....
به نظر می رسد احتمالا جمله "راه شدی" نوعی جمله یا بیان دعایی باشد به این معنی که می گوید "ای کاش راهی باز می شد ..."

روح الله محمودی در ‫۷ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۲۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴:

حسین,1 عزیز
اگر آنطور که شما می‌گویید پاکباز به معنای «عاشق صادق» باشد آنگاه معنای مصراع مورد نظر چنین می‌شود:
که محب صادق آن است که «عاشق صادق» باشد
که آشکارا حرف مضحکی است.
*
دهخدا در توضیح این واژه می‌نویسد:
مقامری که هرچه دارد ببازد، آنکه هر چه دارد بازد.
بر این اساس، دقیقا آن بیت مولانا نیز که نقل کردم به بحث مربوط است.
*
البته دهخدا در توضیح این واژه معنای دیگری نیز آورده است: عاشقی که بنظر پاک به معشوق نگرد. عاشق پاک‌نظر که عشق او مشوب به شهوت نیست.
اما با توجه به مصراع اول، پیداست که این معنا از واژه مراد شاعر نیست.
پایدار باشید.

رضا در ‫۷ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۴۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۳۹ - گفتن خویشاوندان مجنون را کی حسن لیلی باندازه‌ایست چندان نیست ازو نغزتر در شهر ما بسیارست یکی و دو و ده بر تو عرضه کنیم اختیار کن ما را و خود را وا رهان و جواب گفتن مجنون ایشان را:

درود بر شما
عزیزم وقتی یکی حاشیه ای مینویسه برای اینه که کمک کنه سایتتون بهتر بشه،،،،اگه نمیخوای کلا کامنتا رو ببند،،،،تو بیت ششم غلط املایی دارید،،،،آب نیست،ان هست،،،،اصلا نیازی هم به مدرک نداره،،،،آب وزن بیت رو به هم میریزه،نمیشه خوندش
سپاس از سایتتون

مهدی کاظمی در ‫۷ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۴۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰۷ - بقیهٔ قصهٔ مطرب و پیغام رسانیدن امیرالمؤمنین عُمَر -رضی الله عنه- به او آنچه هاتف آواز داد:

بقیه قصه پیر چنگی
برمیگردیم به داستان پیر چنگی که اون نوازنده پیر در گورستان شهر از انتظار خسته و عاجز شد ... ندایی در جان عمر (حاکم وقت) طنین انداز شد که برو و بنده مارا از احتیاج رها کن
باز گرد و حال مطرب گوش‌دار
زانک عاجز گشت مطرب ز انتظار
بانگ آمد مر عمر را کای عمر
بندهٔ ما را ز حاجت باز خر
که بنده ای داریم عزیز و گرامی زود بلند شو و حرکت کن بسمت گورستان و هفتصد دینار باخود ببر و به او بده و با احترام فراوان بگو این مقدار را بگیر و بعد بهانه ای برایش بیاور و بگو این مقدار کم برای دستمزد نوازندگی تو ...برو خرج کن وقتی تموم شد برگرد
بنده‌ای داریم خاص و محترم
سوی گورستان تو رنجه کن قدم
ای عمر بر جه ز بیت المال عام
هفتصد دینار در کف نه تمام
پیش او بر کای تو ما را اختیار
این قدر بستان کنون معذور دار
این قدر از بهر ابریشم‌بها
خرج کن چون خرج شد اینجا بیا
عمر از این هیبت الهی از خواب بیدار و شد و کمر خدمت بست و سوی گورستان براه افتاد وقتی رسید اونجا کسیرو جز پیر چنگی ندید باخودش گفت شاید این شخص نباشد و بازهم بدنبال کسی دیگر گشت ولی غیر پیر مرد داستان ما کسی رو پیدا نکرد
پس عمر زان هیبت آواز جست
تا میان را بهر این خدمت ببست
سوی گورستان عمر بنهاد رو
در بغل همیان دوان در جست و جو
گرد گورستان دوانه شد بسی
غیر آن پیر او ندید آنجا کسی
گفت این نبود دگر باره دوید
مانده گشت و غیر آن پیر او ندید
عمر اما بازم باور نکرد که این بنده مورد عنایت خداوند همون مطرب پیر و اوازه خوان باشه چونکه اون ندای الهی گفته بود بنده ای داریم صاف و سزاوار و فرخنده ... مگر پیر چنگی میتونه همون مرد خدا باشه ... مولانا در ادامه به ستایش و اعجاب اسرار خداوندی میپردازه ... اینکه از ظاهر نمیشه قضاوت کرد و این قضاوتها به گمراهی منتج میشه ... بسیاری از ما ادمها رو با شناخت قبلی که داریم و کارهایی که کردند قضاوت میکنیم و چه بسا که از حقیقت اونها بیخبریم و اگاه کامل خداوند عالم است
گفت حق فرمود ما را بنده‌ایست
صافی و شایسته و فرخنده‌ایست
پیر چنگی کی بود خاص خدا
حبذا ای سر پنهان حبذا
اما عمر بازهم یه دوری توی گورستان و زد پیدا نکرد با خودش گفت توی تاریکی هم روشن دلان زیادی وجود داره ...اومد و با احترام و ادب اونجا نشست و ادسه کرد و پیر از خواب بیدار شد و تا عمر را دید متعجب شد و ترسید و خواست که اونجارو ترک کنه و بخودش گفت ای داد خدایا چرا محتسب و حاکم مرا گیر انداخت ؟
بار دیگر گرد گورستان بگشت
همچو آن شیر شکاری گرد دشت
چون یقین گشتش که غیر پیر نیست
گفت در ظلمت دل روشن بسیست
آمد او با صد ادب آنجا نشست
بر عمر عطسه فتاد و پیر جست
مر عمر را دید ماند اندر شگفت
عزم رفتن کرد و لرزیدن گرفت
گفت در باطن خدایا از تو داد
محتسب بر پیرکی چنگی فتاد
عمر همینکه نگاه به پیر چنگی کرد از زردی چهره او متوجه ترس و شرمساری او شد و گفت از من نترس که بشارت هایی از حضرت حق اورده ام ... اینقدر خداوند از تو ستایش و تعریف کرد که عمر را عاشق روی تو کرده است ...پیش من بنشین و دوری مکن تا از اقبال بلندت برایت رازها بگویم
چون نظر اندر رخ آن پیر کرد
دید او را شرمسار و روی‌زرد
پس عمر گفتش مترس از من مرم
کت بشارتها ز حق آورده‌ام
چند یزدان مدحت خوی تو کرد
تا عمر را عاشق روی تو کرد
پیش من بنشین و مهجوری مساز
تا بگوشت گویم از اقبال راز
.....

کسرا در ‫۷ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۳۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۷:

بیتی جا افتاده
هیچ کس با من از این شیوه حکایات نگفت
رو تو هم هیچ مگو کار به من بازگذار

ارتقایی در ‫۷ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۹:۱۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۳:

در بیت دوم وقتی میگوید «آن خوشتر ز حسن» و همچنین اشاره میکند که این و آن هر دو در معشوق هست یعنی درد و درمان هر دو از ناحیه معشوق هست و درد همانطور حسن و ملاحت و زیبایی دارد که درمان .
البته سخن در سخن اذعان دارد که درد حسن است ولی اینکه میگویند درمان خوشتر است بلکه هر دو از جانب اوست
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
یا
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
و ای یاد توام مونس در گوشه ی تنهایی
همچنین عطار مقام درد رو بسیار والا و اصلِ رسیدن به مقام انسانی میداند که اگر درد و طلب نباشد انسان را به آن مقام راه نیست
جد و جهد اینجات باید سالها زانک اینجا قلب گردد کارها
در میان خونت باید آمدن وز همه بیرونت باید آمدن
چون دل تو پاک گردد از صفات تافتن گیرد ز حضرت نور ذات
خویش را ازشوق او دیوانه وار بر سر آتش زند پروانه وار
کفر ولعنت گر به هم پیش آیدش در پذیرد تا دری بگشایدش
چون درش بگشاد چه کفر و چه دین زانک نبود زان سوی در ، آن و این

رضا در ‫۷ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۵:۰۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳:

چه لطف بود که ناگاه رَشحه ی قلمت
حقوق خدمتِ ما عرضه کرد بر کرمت
بی تردید بانظرداشتِ موضوع ِغزل وباتدبُّر وواکاویِ مضامین وعبارات بکارگرفته شده، شخص بسیار عزیزی حافظ راغافلگیرکرده وبانامه ی محبّت آمیزی احوالاتِ اوراجویاشده وبه عبارتی ازوی دلجویی کرده است.
ازفحوای کلام به روشنی پیداست که این دوستِ عزیزترازجان، کسی نیست جزشاه شجاع خوش چهره وخوش قدوقامت. بدان دلیل که شاه شجاع علاوه بر آنکه دردل وجان حافظ نسبت به همه ی ممدوحین ودوستان، جایگاهِ ویژه ای داشته، ازسوی متشرّعین متعصّب و تندروها نیزتحتِ فشاربوده تا ازحافظِ فتنه گر ومعترض وشورشی! فاصله بگیرد. چراکه حافظ درزمان شاه شجاع بیشترین و شدیدترین ضربه هارا به جبهه ی ریاکاران ومتظاهرین که بانقابِ تقوا و پرهیزگاری به فریب مردم مشغول بودند واردساخته وشاه شجاع راسخت در مضیقه قرارداده بود. ازهمین رو تنها نامه ای که می توانسته حافظِ شوریده سررا اینچنین شگفت زده وغافلگیرکند کسی جزشاه شجاع نمی تواندبوده باشد.
نکته ی مهمّی که درهمین مقطع غزل به چشم می خورد، گلایه وشِکوه ای نه چندان کمرنگ، درپس زمینه ی بیت است. حافظ به مددِ نبوغ خارق العاده ی خویش، رنجیدگی ِ خاطر راچنان استادانه درژرفای معنای واژه ها وعبارات جاسازی نموده که آدمی ازاین همه مهارت واستعداد به حیرت می افتد.
حافظِ رنجیده دل، ذوق زدگی وشگفتی ِ خودازدریافت این نامه رارندانه باگلایه درهم آمیخته تا مناعت طبع وعزّت وشرف انسانی کوچکترین خدشه ای نپذیرد. ضمن آنکه ماهرانه به مخاطب خویش نیزاین نکته رامی رساند که : من نیک می دانم لطفی که درحقّ من رواداشته ای تنهابه اراده وخواست قلبی نبوده است بلکه این قلم مبارک توبوده که نتوانسته حقّ وحقوق مرانادیده بگیرد! ظاهراً قلم تو باما مهربان تر ازخودِ توست.!
رَشحه: آب ،قطره،چیزی که چکه می کند. تراوش کردن چیزی، دراینجا قطراتِ مرکّبی که از قلم ِ شخصی چکیده و حاصل آن نامه ی ایست که بدست حافظ رسیده است.
معنی بیت: ای دوست چه عجب! چه اتّفاقی رخ داده که برسر لطف ومرحمت آمده ای ومرامشمول عنایات خویش قراردادی!؟ آفتاب ازکدام سو درآمده که قلم ِمبارک توحقّ وحقوق خدمتگزاری مارا به محضربزرگوارت یادآورشده است؟
به نوکِ خامه رقم کرده‌ای سلام مرا
که کارخانه ی دوران مباد بی رقمت
خامه: قلم
رقم کرده‌ ای: نوشته‌ ای
کارخانه ی دوران: کنایه ازروزگار.
معنی بیت: بزرگواری کردی بانوک قلم به من سلامی نوشته ای ازخداوند می خواهم که همیشه سلامت باشی ودنیا ازوجود تومحروم نباشد. امیدوارم کارخانه ی روزگاربا اراده ی تو پُررونق تر وبازارش ازوجود توگرم ترباد.
نگویم از من بی‌دل به سَهو کردی یاد
که درحساب خردنیست سَهوبرقَلمت
حافظ دراین بیت گلایه وطعنه رابرجسته ترکرده تا به مخاطبِ خویش بفهماند که این نامه آنقدرهم که اومی پندارد حافظ را ذوق زده ومسرور نکرده است! حافظ انتظارداشته این نامه می بایست خیلی وقت پیشترازاینها نوشته می شده نه حالا ! این نامه نوشداروپس ازمرگ سهراب است.
بی‌دل: عاشق، دلشکسته ودلتنگ،
سهو: اشتباه وخطا
معنی بیت: نمی گویم که ازمنِ عاشق ِدلشکسته به اشتباه یادکرده ای چراکه به حسابِ خرد ومنطق،ثابت شده که قلم توهرگزدرهیچ موردی خطایی رارقم نمی زند.
حافظ بابکارگیری ِ رندانه ی "نمی گویم" درحقیقت معنای معکوس گرفته وبه مخاطب می رساند که من می دانم این نامه ازروی مصلحت اندیشی بوده نه خواست قلبی! به فتوای خرد وعقل، قلمت خطا نکرده وحقّ طبیعی مرا یادآوری نموده است. قلمت باوفاترازخودتوست!
مرا ذلیل مگردان به شُکر این نعمت
که داشت دولت سَرمدعزیز ومحترمت
سَرمد: جاویدان
دولت سرمد: دولت بی زوال وپایدار کنایه ازقدرت وجلال وجبروت خداوندی
معنی بیت: ای محبوب، تودرسایه ی عنایت والطافِ خداوندی،صاحب نعمت فراوان هستی،به شکراین نعمت که تورا ازسوی بارگاه ِدولتِ لایزال الهی،اینچنین عزیز وبااحترام نگاه داشته اند، تونیز مراعزیز ومحترم نگاهداروراضی مشو که خواروخفیف گردم .
روشن است که مخاطبِ غزل(احتمالاً شاه شجاع) به دلیل ترس ازتندرویان ویاهردلیلی که داشته ،درحقّ ِ حافظ کم لطفی کرده واورا درمبارزه با ریاکاران تنها گذاشته وحمایت کافی نکرده است که می فرماید: مراخواروخفیف مکن!
بیا که با سرزلفت قرارخواهم کرد
که گر سرم برود برندارم از قدمت
دراین بیت حافظ به حقیقت انکارناپذیری اشاره می کند وآن عشق ِ تمام ناشدنیِ حافظ به شاه شجاع است. عشقی که فارغ ازاین مسایلِ حاشیه ای به پیش می رود وازهیچ چیز تاثیرنمی پذیرد وخاستگاهِ آن قلبِ عاشق پیشه ی حافظ است.
معنی بیت:(باهمه ی این مسایل وباهمه ی کم لطفی هایی که درحقّ ِ من کرده ای بیا که من همان عاشق خونین جگرم) بیا و روزی قدم رنجه کن وسرفرازم بفرما بیا که باسرزلفِ دلکش توکاردارم بازلف توعهدوپیمان خواهم بست که اگرسرم ازتن جداگردد ازقدوم مبارک توسربر نخواهم داشت.
ز حالِ ما دلت آگه شود مگر وقتی
که لاله بردَمد ازخاک کُشتگانِ غمت
معنی بیت: ای دوست توازحال دلِ خونین ما و وضعیّتِ روحی مابی خبری و عُمق ِاندوه ومیزان بی قراری مارا نمی دانی، زمانی خواهی دانست که ما ازشدّتِ غم وغصّه ی عشق درخاک فرورفته وازخاک مالاله روئیده است.
امروزکه دردست تواَم مرحمتی کن
فرداکه شوم خاک چه سوداشک ندامت
روانِ تشنه ی مارابه جُرعه‌ای دریاب
چو می‌دهند زُلالِ خِضِر ز جام جمت
خضر: نام یکی از پیامبران که گویند به آب حیات دسترسی پیداکرد وعمر جاویدان یافت.
زُلالِ خِضِر: آب حیات
زجام جمت: ازجام جم به تومی دهند
جام جم: جامی افسانه ای که دراختیار جمشید پادشاهِ بوده، گویندجمشید با آن جام وقایع روزگاررامی دیده وپیش بینی می کرده است.بیشترجنبه ی افسانه ای دارد تاحقیقت.
معنی بیت: به شُکرانه ی اینکه تومورد لطفِ خداوندهستی و ازجام جهان نمای جمشید به توآب حیات می بخشند تونیز بخشندگی کن روان تشنه ی دوستدارانت رادریاب وجُرعه ای ازجام خودرا به ماببخش.
بربوی آنکه جُرعه ی جامت به مارسد
درمصطبه دعای توهرصبح وشام رفت
همیشه وقتِ تو ای عیسیِ صبا خوش باد
که جانِ حافظِ دلخسته زنده شد به دمَت
عیسی صبا: نسیم صبا به سببِ روح بخش بودن، به نفس ِ عیسی که مردگان رازنده می کرد تشبیه شده است.
معنی بیت:ای نسیم صبا که روحبخش و جانفزاهستی، ازخدامی خواهم همیشه اوقات توخوش وخرّم وبانشاط بوده باشد که جان حافظِ رنجیده خاطر به نفس ِ عیسوی توطراوتی نوپیداکرد وزنده شد.
دربیت پایانی نیزحافظ که ازنسیم صبا قدردانی می کند تا به مخاطبِ غزل ومعشوق نامهربان خویش برساند که اگرحافظ جانی تازه گرفته، به لطفِ قلم دوست بشرح مطلع غزل وبه مددِ نسیم صبا بشرح مقطع غزل بوده نه به لطف وعنایتِ خودِ دوست! لیکن ارادت همچنان باقیست.
اگرچه دوست به چیزی نمی خرد مارا
به عالمی نفروشیم مویی ازسردوست

۱
۲۹۶۹
۲۹۷۰
۲۹۷۱
۲۹۷۲
۲۹۷۳
۵۵۲۹