گنجور

حاشیه‌ها

علی جعفری در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۹:

استاد شجریان در آلبومی به نام انتظار با همکاری گروه موسیقی فارابی این غزل را در مایه اصفهان به زیبایی اجرا کرده است

بی کمان ، آرش در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۳:۴۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲:

با درود بسیار
گاه می شنویم از طرف تفکرات متفاوت و گاه مخالف هم که می گویند این دانشمندان یا شاعران بزرگ به طور نمونه مولوی شاعری جهانی است انقدر آن را به ایران متعلق ندانید و اینکه او زاده ی بلخ است که در افغانستان است . خب بسیار دردناک است . اگر من فرضا اهل تهران باشم و بعد از پنجاه سال ، صد سال ، هر چقدر این شهر به هر دلیل (زبان لال مرده باشم) از ایران جدا شود و کشور تهران را بوجود آورد ، آیا ملیت من که سالها پیش مرده ام تهرانیست؟ آیا من میتوانم آن همه زیبایی را به خاطر نادانی عده ای فراموش کنم؟ هرگز . ایران سرزمین پهناوری بوده است ، و هنوز هم میتوانیم ایران فرهنگی را به پا داریم ، اگر ... . اما نکته دیگر اینکه، نتیجه ی کار این بزرگان متعلق به همه ی انسان های زمین است ولی این باعث نمی شود که ریشه ی کار آنان و زمینه ی بوجود آورنده ی آن را نادیده بگیریم . اگر یک مخترع غربی یک دستگاهی اختراع کند درست است که همه از مزایای آن استفاده می کنیم اما بی انصافی است که این چند قرن تلاش بی وقفه آنان برای رسیدن به چنین جایگاهی را نادیده بگیریم یا خود را در آن شریک کنیم (با توجه به در سراشیبی افتادن ما در چند سده ی اخیر) این کار علمی نیست و جلوی پیشرفت علمی ما را نیز میگیرد .
ایرانیان نزدیک به نیم هزاره تا زمان مولانا تلاش ها و از خود گذشتگی های فراوانی کردند تا اندیشه ای بزرگ را بپرورانند (به دلایل زیاد) و درست است که این چند تن چنان بزرگند که ناگهانی به نظر می آیند اما اندیشمندان بزرگ زیادی گذر کرده اند و بوده اند . و همه ی این ها چیزی از زیبایی انسان دوستی کم نمی کند .
انسان در این اندیشه و فرهنگ فارغ از دین و نژاد بسیار ارزشمند است و همه جا سخن از مدارا و جوانمردیست ،به همین دلیل نژاد پرستی در این فرهنگ بسیار سست می نماید . و ایران پرستی یعنی خواستن این فرهنگ و این انساندوستی .
این خاک و این نام بزرگترین یادآور این فرهنگ است.
هرچند که بسیار از آن دور گشته ایم...
رهایی نیابم سرانجام از این

رضا ساقی در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۳:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۳:

دردم از یـارســت و درمان نیزهم
دل فـدای او شـد و جان نیز هـم
حافظ درعاشقی بی مانند وتمام عَیار است. وقتی ازشدّت درد واندوه ناگزیرزبان به شِکوِه بازکند و حقیقتی از نامهربانی وتندخویی یار را بیان کند که تلخ است وچه بسا ممکن است که به طبع ِ نازک یار بَربخورد،بلافاصله دست بکارمی شود وچیزی رابه زبان می آورد که تاحدّی آن تلخی را خنثی کند. تمام ِ دَغدغه ی ِ او این است که مبادا چیزی گفته باشد که یاررنجیده خاطرگردد! دو واژه یِ "نیز" و"هم" که دارای ِ یک معنی هستند وبه عنوان ردیف در نظرگرفته شده وتاپایان غزل تکرارمی شوند،ازروی ِ اتّفاق یا ازروی کمبودِ وقحطی ِ واژه نیست که شاعردرمضیقه گرفته ونتوانسته واژه ای دیگری برای ِایجادِ توازن پیدا کرده باشد، بلکه عمداً وازرویِ انتخاب درکنارهم قرارگرفته اند تا تاکیدی موکّد وبی وچون چرا برسخن باشد.این دو واژه درکنارِ همدیگرنشسته اند که نگرانی ِ شاعر ازرنجش ِ احتمالی ِ معشوق مرتفع گردد.
غم واندوه و درد و رنج من همه مربوط به دوست است همه از یاراست. روشن است که اگرادامه یِ این مصرع شنیده نشنود،ممکن است چنین برداشتی حاصل آید که" یار" مرتکب جوروجفای عظیمی شده واسباب ِ رنجش دل ِعاشق خویش رافراهم نموده است.امّا بلافاصله که "درمان نیز هم" به آن شِکوه اضافه می شود،تلخی سخن گرفته شده وکلام ملیح ودلنشین می گردد.معلوم می شود که سخن سخنِ عشق است بدان مثل که "آری آری سخن عشق نشانی دارد"
درد ورنج من که دردِ فراق و دردِ دوریست ازیاراست ودرمان ِ دردمن هم در دستان شفابخش اوست ؛ هم دلم فدای یار شد و هم جانم،هرچه که دارم وندارم فدای او.
من ودل گرفداشدیم چه باک؟
غرض اندرمیان سلامتِ اوست
ایـن که می‌گـویـنـد : "آن" خوشتـر ز حُسن
یـــار مــا " ایـن " دارد و " آن " نـیــز هـــم
"آن" معنای بس ژرف وعمیقی دارد وباقلم نتوان "آن" راتقریرکرد. آن لطیفه ای نهانی وکیفیّتی خاص ونامرئیست.
حُسن وزیبایی رخسار رامی توان راحت وآسان باچشم ظاهری مشاهده کرد، امّا"آن"رابه راحتی نه. کیفیّت وحالتی از زیبایی که زیر ورو کننده یِ دل است ، که نادیدنی و ناشنیدنیست. با تعبیر و توصیف نمی توان به شرح "آن" پرداخت.
"آن" راگرچه بعضی اهل ِ دل، باچشم وگوش وسایرِ حواس نیزمی توانند درک کنند، امّا طعم ِ گوارایِ آن فقط باقوّه یِ ذوق درونی وچشم جان قابل ِ چشیدن ودریافت است.
شکی نیست که بادامی بودن ،سیاه وش بودن،خمیدگی ودرازی ِ مژگان برای چشم انسان، زیبایی وحُسن محسوب می گردد امّابعضی ازانسانها علاوه براینکه چشمانشان این زیباییها رادارد،یک نوع جادو و افسونگری نیز هم دارند که آن را "آن" گویند.همینطور کجی وقوس وانحنا درهرابرویی، جذابیّت وزیبایی می آفریند امّا هرابرویی که کج باشد،قادربه صادرکردنِ اشاره هایِ عشوه برانگیزپنهانی نیست. اشاراتی که قادرند عمارتِ دلها وجانهارابه یکباره فروریزند وویران سازند.متقابلاً هرچشمی نیز قادربه دیدنِ اشاراتِ ابرو وپیچش ِبی سروسامان کننده ی ِ زلف نیست واین همان لطیفه ایست نهانی که عشق ازآن برمی خیزد که نام آن نه لبِ لعل ونه خال وخط زنگاریست.
جمال شخص نه چشم است وعارض وخط وخال
هزارنکته دراین کاروبار دلداریست.
"آن" در مصرع دوم دارای ایهام است :
1- ضمیر ِ اشاره است، مانندِ آن کتاب،آن دفتر (دراینجااشاره به همان "آن" که درمصرع اوّل به معنی ِ کیفیّتی ازجاذبه آمده هست.) 2- لطیفه‌ای غیرقابل ِشنیدن ازحـُسن و
کیفیّتی غیرقابل دیدن از زیبایی. هردو معنی راشاعر درنظرگرفته و معنی ِ بیت باهردومعنی حافظانه تر می شود.
"خوشتر": دلپذیرتر "حـُسن" : زیبایی
مـعـنـی بـیـت :
این که اهل دل ومعرفت می‌گویند: هرکسی که"آن" وزیبائی سیرت داردخوشتر ازکسیست که زیباییِ صورت دارد این سخن که برسر زبانهاافتاده ومی گویند:هرکه صاحبِ جَذَبه ای افسونگرانه هست که دیدنی و شنیدنی نیست، ازکسی که دارای زیـبـایی هایِ چشم وصورت وخال وخط است بالاتر و بـهـتـر می باشد، بیایندتماشاکنند وازسردرگمی خلاص گردند،بیایند واین اتّفاق ِ عجیب راببینند که یارما همزمان هردو رابه اتّفاق وباهم دارد. هم زیباست و هم دارای "آن" است. هم زیباییِ ظاهری دارد وهم زیبایی باطنی.
بین "این" و "آن" آرایه ی تضاد و آرایه ی لـفّ و نشر مـرتـّب برقراراست. "ایـن" بر می‌گردد به "حـُسن" و "آن" برمی‌گردد به "آن".
صرفنظرازاینکه یار ِ حضرتِ حافظ دارای چنین ویژگیِ خاصی هست،جالب اینکه،این بیت ازغزل نیز،به لطف زبانِ شیرین شاعر، دارای ِ "آنی" دلچسب شده است.
یکی دیگراز رازهای ماندگاری ِ غزلیاتِ حافظ، ودلنشین بودن ِ آنها، همین داشتن ِ "آن"های ِفراوان است."آن"هایی که دربیت بیتِ غزلها موج می زند وشاعر رااز سایرِ شعرای غزلسرای طرازاوّلِ درهمه ی دورانهامتمایزمی سازد.
شاهد آن نیست که موییّ ومیانی دارد
بـنـده‌ی ِ طلعـتِ آن باش که "آنی" دارد.
یادباد آن کو به قـصـد خـون مــا
زلف رابـشکست وپـیـمان نیزهـم
"یاد باد" : یادش به خیر باد
"قصد" : نیّت
زلف شکستن: استعاره ازآرایش کردن زلف وآراسته شدن.
"پـیـمـان" : مـیـثـاق بستـن ، شـرط گذاشتـن،عهد ، "انـدازه کردن" و "انـدازه گرفتـن" پـیـمـان با پـیـمـانـه هم ارتباط دارد.
"پـیـمـانـه" به معنی "کـیـل" و مقدار معـینی از چیزی است.مقیاسی برای حجم، ظرفِ شراب که اندازه و مقداری از شراب را برای نوشیدن در خود جای می‌دهد.بنابراین پیمان شکستن به معنای پیمانه شکستن نیزهم هست.
کسی که پیمانه ی شراب را می شکند، یعنی همه چیز را زیرپامی نهد ودرهم می شکند استعاره ازغرور وتکبّر وخودخواهی نیزهم هست.
معشوق دراینجا زلف خویش را آنچنان دلبرانه وهوسناک،آراسته وآرایش کرده،سر زلف راشکسته،که هرکه ببیند دل ازکف داده وجانش ازشدّت ِ اشتیاق برلب می رسد،به اصطلاح امروزی، ازشوق می میرد. معشوق هیچ فکر ِ عاشقان رانکرده وباخودنیاندیشیده که اگرعاشقان مرا اینچنین هوس انگیز ببینندچه خاکی برسرکنند.اوبه فکر خویش است وبرایش مهم نیست که چه برسرعاشقان خواهدآمد.
مـعـنـی بـیـت : یـادش به خیـر ،یادش گرامی باد آن کسی که او به قصدِ کشتـن ِمـا ؛به قصدِ دلبری و دل ستاندن ازما، زلفِ خودراچنان هوس انگیز آراست وبرشکست که جان ما ازبی تابی برلب رسید،قرارنبودچنین سنگین دل باشد. عهدوپیمانِ خویش رازیرپای غرور وکِبرونازشکست.
امّاببینیم شاعر ازکدام عهد وپیمان سخن می گوید.؟
آری همان عهدوپیمانی که درازل بین ما ومحبوب ازلی بسته شده بود وقراربود مانیزمثل ملایک همیشه در بهشت ِجواراوساکن باشیم ماخطاکردیم واومارا عذابی سخت داد وازروی خشم همه چیزرادرهم شکست.
چنانکه ازغزلیاتِ عرفانی حضرت حافظ استنباط می شود،درنظرگاهِ حافظ،درازل همان زمانِ بی آغاز، صفات وزیباییهای بی پایانِ خداوند مستور وپوشیده مانده بود،اراده کرد به تجلّی درآید وزیباییهایِ نهفته ی خویش را برمَلاسازد تاهمگان فیض گیرندو دربیکرانه یِ لذّت غوطه ورشوند. "درازل پرتوِ حُسنش زتجلّی دم زد".امّا ملایک و فرشتگان وسایر ساکنان بارگاهِ کبریایی،هیچ یک قابلیّت ِ عشق ورزی نداشتند."جلوه ای کرد رُخش دیدملک عشق نداشت".
خداوندمعشوقی مشتاق بود مشتاق ِ عشق ورزی عاشقان.اگرمعشوق عاشق نداشته باشد معشوق بودن او به چه دردی می خورد!؟ عاشق است که بازار ِدلبری را گرم می کند وحشی بافقی این داستان رابسیار زیبا بیان کرده است:
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح ِاین آتش جان سوز نگفتن تا کی؟
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی؟
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت ِ عربده‌جویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم
بسته یِ سلسله ی ِسلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی ِ من شهرتِ زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر ِ برگِ من بی سر و سامان دارد
عاشق است که معشوق را برجسته کرده وبرقُلّه ی ِ غرور وکِبر وناز می نشاند. درست است که عاشق نیازمند ِ معشوق است،لیکن معشوق نیز اشتیاق دارد که عاشقان ِ سینه چاک داشته باشد وجلوه گریِ اودیده شود. "مابه اومحتاج بودیم او به مامشتاق بود."
خداوند انسان را خلق کرد وازروح ِ قُدسیِ خویش درکالبد ِآن دمید، انسان اشرفِ مخلوقات شد...انسان چشم گشود واوّلین چیزی که مشاهده کرد سیمای ِ آن ساقی ِ سیمین تن ِ سینه چاک بود،آشفته مویِ وخوی کرده وغزلخوان وصُراحی دردست.....
روی ِ خوبت آیتی ازلطف برما کشف کرد/زان سبب جزلطف وخوبی نیست درتفسیر ما.
ماهمانجا ازجام ِ دوست باده ای سرکشیدیم ومست شدیم.چنین که حافظِ مامست ِ باده یِ اَزل است/به هیچ روی نخواهند یافت هشیارش.
ازهمین روست که میلِ به مستی درانسانها ازبین نمی رود.انسان به جستجوی ِهمان مستیست که سراغ ِ شراب وباده وهرچیزدیگرمی رودتا دوباره آن ازخودبیخودی را تجربه کند.
ما دراَزل، گوشمان بایک موسیقی دل نواز صدای پرندگان بهشتی ،جریان آب نهرها و صدای آبشارها ،سرود برگ‌ها و رقصِ درختان آشناشده ، وازهمین روست هنوز هم به امید ِشنیدن ِ دوباره ی آن نواهای آسمانی، ازموسیقی لذت می بریم ویاهرکودکی حتّا برای اولین بارکه موسیقی می شنودبه وَجدوشعف می آید.....
دردِ حافظ که دردِ همه ی ماست همین است،ما تمایل داریم وانتظارداشتیم همان روال ادامه پیدا کند،امّاچنین نشد! ...........حالاداستانهایی که هرمذهب برای خودش ساخته وپرداخته نموده بماند به هردلیل ما موردِ غضب گرفته وبهشتِ وصال را ازکف داده ایم!
به بهانه یِ چیده شدن ِ یک سیب یاگندم یاهرمیوه یِ دیگری ،دوست مارا ازپیش ِ خود رانده وما درهجران به سرمی بریم. ماهرچه زاری کردیم، اشگ ریختیم او توّجهی به ما نکرداو تصمیم بررانده شدنِ ما گرفت.همان روز بود که پیمانه یِ عشرت شاهانه ی مارا درهم شکست به همان سیاق که زلفِ خودرا باکِبرو نازبیاراست وچلیپا را برشکست.
امّا نومید نیز نتوان بود،اومارافراموش نخواهد کرد. نسیم ِروح نوازلطفِ بیکران ِ او بی وقفه ازچین وشکن ِ زلفش می وزد ودلهای بیتاب وبیقرارماراآرام می سازد.
چوبَرشکست صبا زلفِ عنبرافشانش
به هرشکسته که پیوست تازه شدجانش
دوستان درپـرده می‌گـویم سـخن
گـفته خواهدشد به‌دستان نیزهـم
در پـرده سخن گفتن" کنایه از "رمـز آلود سخن گفتن"است.
پـرده" معانیِ متـفـاوتی دارد : 1- حجاب ، مانع 2- پارچه‌ای که پشت پنجره از ورود نور جلوگیری می‌کند . 3- در سینما جایی که فیلم روی آن نمایش داده می‌شود. 4- در تئاتر و سینما به معنی سکانس . 5- در موسیقی هم به معنی نغمه و آهنگ است و هم به معنی گام ، مقام یا فاصله‌های بین نت ها . 6- در نـقـّالی به معنی نقاشی است و نـقـّالی را پـرده خوانی هم می‌گویند . 7- نغمه ، سرود . 8- آبرو وحیثیت.
به دَستان:
الف : در داستانها ،درافسانه ها
ب :با آواز ، با نغمه و آهنگ، با آهنگ موسیقی و بی پروا اعلام اشتن.
در مصرع اوّل داستان را در پرده و پوشیده می گوید و در مصرع دوم بی پَروا و باساز ودُهل.
مـعـنـی بـیـت : ای همراهان وای همدلان، من حرفم را بااشاره وکنایه ورمزآلود گفتم ( به جهتِ اینکه درشرایطِ سخت سیاسی-اجتماعی بسرمی بریم ونمی توانم آزادانه آنچه راکه دلم هست بگویم)امّامطمئن هستم که درآینده،سخنان من واشعار من با موسیقی وساز وآواز گفته خواهدشد ومطربان وخوانندگان باصدای خوش این غزلهای ناب را که هرکدام یک بیت الغزل معرفت هستند ، دردستگاههای گوناگون موسیقی خواهند خواند .
گویی که حافظ نیک می دانست که درآینده، چگونه نوازندگان وخوانندگان درخواندن ِ اشعار اوازهمدیگرپیشی خواهندجست واشعار او انتخابِ اوّل ِ آنها خواهدبود.
ظاهراً خودِ حافظ نیز دستی برآتش خوانندگی داشته وازنعمت ِ داشتن صدای ِ خوش بهره مند بوده است.
دلم ازپرده بشدحافظِ خوش لهجه کجاست؟
تا به قول وغزلش نَشوونمایی بکنیم
چون سـرآمد دولت شبهای وصل
بـگـذرد ایـّام هـجـران نـیــز هـم
تمام ابیات این غزل نغز وزیبا، اثرات درمانی دارند. کمترکسی پیدا می شود که دراوج ناامیدی ویاس ودرماندگی، این بیت را زیرلب زمزمه کند ودوباره جانی تازه نگیرد. اگرازاین زاویه به اشعارگهربارآنحضرت نگاه کنیم، براستی که تمام ابیات دیوان او بیت الغزل معرفت وآگاهی هستند وبسان نسخه ای اعجازآمیز برای لحظه لحظه های زندگانی ودردهای آدمیان دارویی شفابخش تجویزمی کنند. بی سبب نیست که هرکسی گاه وبیگاه ازسر خوشی وناخوشی دستی به دیوانش می برند وفالی می زنند وشگفتا که همگان نیزجوابی درخور دریافت می کنند.
"دولت" : نیک بختی ، سعادت
همانگونه که شادی وخوشی ِشبهای وصل به آخر رسید وتمام شد، بی تردیدروزهای هجران هم به پایان خواهد رسید. زمان هرگزمتوقّف نبوده ونخواهد شد.هم روزهای شادمانی درگذرند وهم روزهای سخت واندوهبارپایدارنیستند، بنابر این بهتر این است که انسان درگذر ِ زمان ،توانایی ِ هماهنگ شدن باوقایع ِ پیرامونی راداشته باشد ودرزیرِ بارمشکلات زندگانی،خم به ابرو نیاورد.
بـیـن : "شب ها" و "ایـّام" به معنی روزها و همچنیـن بیـن : "وصـل" و "هجران" آرایه یِ "تضـاد" بر قرار است.
پنج روزی که دراین مرحله مُهلت داری
خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست.
هـردوعالَم یک فـروغ روی اوست
گـفـتمت پــیدا و پـنـهـان نـیــز هـم
فـروغ : اشـعـه ، پـرتـو
هردو عالم ،هم این دنیا وهم آخرت ، یک پرتو از روی ِ فروزنده یِ دوست است؛ این نکته راهم آشکار و هم محرمانه به تو گفتم.
این مطلبی که حافظ با این علاقمندی واشتیاق،هم آشکارا وهم باکنایه واشاره می گوید،سنگ بنای اعتقاداتِ اوست. حافظ جهان بینی خاص ومنحصربفردی دارد وبه خداوند، بندگی و جهانِ پیرامونی از زاویه ی خاصی می نگرد. درچشم اوخدا معشوقی زیباروی،دلسِتاننده وملیح ونازنین می بیند وهمه یِ کائنات راپرتوی از روی ِ دلربای او می داند. حافظ سعادتمندی و رستگاری را درعشق ورزی به این معشوق ِ بی همتادانسته وبهترین طریق ِ عبادت وبندگی را درعاشقی ودلدادگی می بیند.
گفتم که نوش لَعلت مارابه آرزو کُشت
گفتا توبندگی کن کوبنده پرور آید
اعـتمادی نیـست بـر کـار جـهـان
بلکه بـر گـردون گــَردان نیـزهم
– "جـهـان" : دو معنا دارد : الف : دنـیـا ب : اسم فاعل از مصدر "جـَهـیـدن" به معنی جَهنده ، متحرّک ، هستی را به این جهت که در حال چرخیدن و حرکت است ؛ جهان گفته‌انـد. در این جا منظور ازجهان ، روزگاراست.
"گـردون" : آسـمـان ، فلک
"گـردان" : گـَردنـده ، چرخـان و چَرخنـده .
معنی بیت: روزگار بسیارناپایداراست ، بر اوضاع و احوال زندگانی هیچ اعتمادی نیست، ازاینکه فردا روزگارچه بازی خواهدکردهیچ کس هیچ چیزنمی داند گاهی جَنگ و جدال است،گاهی صلح و خوشی، هیچ اعتبار وتضمینی برای حتّایک لحظه نیست.
قدیمیان معتقدبودندکه نحوه ی چرخش ستارگان وقرارگرفتن آنها درموقعیتی خاص،درچگونگی احوالات روزگار وآدمیان تاثیر مستقیم دارد.درمصرع دوّم اشاره به این مطلب هست وتاکیدی بربی اعتمادی به تاثیر نحوه ی چرخش آنها.
حتّا بر گردش ستارگان و تٲثیر آنها در زندگی ما هم هیچ اعتمادی نیست وهمه چیز ناپایدار ودرتغییراست. بعضی معتقدند آنچنان همه چیز بی وقفه دستخوش تغییرهستند که دریک رودخانه ،بیش ازیک بارنمی توان شناکرد.بعضی نیز پارا فراترنهاده وبراین باورند که دریک رودخانه حتّا یک بارنیز نمی توان شناکرد! چون همان لحظه که یک پای خویش را دررودخانه وارد می کنیم وضعیت ازهرلحاظ(جریان آب، سرعت، دما،هواو زمان و.....) تغییرمی کند وزمانی که پای دوم را واردکردیم این رودخانه دچار ِ دگرگونی شده ودقیقن همان رودخانه نیست که یک پای ما دردرون آن قراردارد!
بعضی ازنظریه پردازان پا را ازاین هم فراترگذاشته ومعتقدهستندهمه چیز بلا استثنا درتغییر ودگرگونیست وهیچ ثباتی برهیچ چیز حاکم نیست به گونه ای که به استنادهمین نظریه، حتّا خودِ این نظریه که (همه چیز درتغییراست) ثبات ندارد وتغییربه قدری فراشمول است که شاملِ خودِ این نظریه نیزمی شود!
فی الجمله اعتمادنیست برثبات ِ دَهر
کاین کارخانه ایست که تغییرمی کنند.
معلوم می شود که حافظ درآن زمان علاوه بردانش ادبی، تاچه حد برسایر ِعلوم ازجمله نجوم ،طب ،فقه ،فلسفه ومنطق نیزهم احاطه داشته است.
عـاشـق ازقاضـی نتـرسـدمِی بیار
بلکه از یـَرغوی دیـوان نیز هـم
عاشق ازهیچ چیز هراس ندارد. عاشق نه تنهااز قاضی نمی ترسد بلکه از محاکمه و بازجوییِ پادشاه نیز پروایی به دل ندارد.
"یـرغـو" : واژه‌ای مغولی است که به چند معنا آمده است :
الف : عوارضی که برای رسیدگی بـه جرائـم گرفته می‌شده
ب : سیاست (تـنـبـیـه)
ج : بازرسی
د : مجلس ِ محاکمه
"دیـوان" : دستگاه حکومتی ، اداره ، دربـار پادشاهان بخشی به نام دیـوان داشتند .
مـعـنـی بـیـت : ای ساقی شراب بـیـاور عاشق نه فقط از قاضی ‌تـرسی ندارد از محاکمه و تـنـبـیـهِ حـکـومـتی نیزهیچ واهمه ای ندارد.
عاشق دو دست ازجان شسته وازهیچ خطری باکی ندارد.ساقی به کار خود برس وشراب بیاور.
هزاردشمنم اَرمی کنند قصد هلاک
گرَم تودوستی ازدشمنان ندارم باک
مُحتسب داند که حافظ عاشق ست
وآصف مُلکِ سلیمان نیزهم
"مـُحـتـسـِب" : مـأمـور اجرای احکام شرع ، مأمور امر به معروف و نهی از منکر. منظور از "محتسب" دربعضی ازاشعار "حـافـظ" ، "امیر مبارز الدین" است که بـر شرابخـواران سخت می‌گـرفتـه و تعصّب به خرج می‌داده هرچندکه خود درجوانی به شرابـخـواری وفسق وفجورشهرت داشت .
"آصف": "آصف بن برخیا" وزیر و مشاور "حضرت سلیمان" بود.
حافظ با "جلال الدین تورانـشاه" که وزیری لایق، با کفایت و ادب پـروردر زمان حکومت "شاه شجاع" بود رابطه ی دوستی ِ صمیمانه ای داشت.ازاین جهت که وی فردی مدیر ومدّبروخوشنام بوده حضرت حافظ ازاو باعنوان ِ آصف دوران وآصف ثانی نام برده وبه نیکی یادکرده است.
"مـُلـک سلیمان" : استعاره از فـارس و شیـراز است
این بیت در ادامه‌ی بیت قبل است که "عاشق از قاضی و یرغوی دیوان نمی‌ترسد"
معنی بـیـت : مـأمـور امـر به معروف و نهی از منکرنیک می‌داند که حـافـظ عاشق است ، همچنین وزیـر پـادشـاه هم این موضوع رامی‌دانـد یعنی من آشکارا عاشقی می کنم وترسی ازحکومت و سایرین نیز ندارم عاشقی پیشه ی من است.
فاش می گویم وازگفته ی خود دلشادم
بنده ی عشقم و هردو جهان آزادم

محسن.۲ در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۴۴ دربارهٔ سعدی » مواعظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۷:

ببخشید
سر روان و نفس و روان تکرار بی مورد جان می شود

محسن.۲ در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۲۱ دربارهٔ سعدی » مواعظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۷:

سرورروان درستتر می نماید
روان به مانای جان است
سر رواب و نفس و روان تکرار بی مورد جان می شود
سِرِّجان و نفس و جان نه سخن سعدی ست و نه خوش آیند

آرمان فاتح در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۰۹ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲:

در مصرع یکم از بیت دوم، «دل‌آراما» صحیح است نه «دل آرا ما».

آرمان فاتح در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۰۷ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷:

سلام
براساس نسخه‌ی مدرس رضوی، به‌جای «جاودان» در مصرع اول از بیت یکم، باید بگذارید: «جادوان».

مسعود در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۲ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۲:

تعبیر: از فرصت پیش آمده نهایت استفاده را داشته باش و چشم بصیرت داشته باش و سره را از ناسره تشخیص بده. همه ی عوامل برای اینکه به مقصود برسی فراهم است. شک و تردید را از خود دور کن و تصمیمی جدی بگیر.

امیرحسین در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۲ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹:

شاه شجاع فرزند خود زین العابدین را ولیعهد خویش قرار داد و به هنگام رحلت (786هـ) طّی نامه یی سفارش او را به تیمور گورکان نمود وهمانطور که می دانیم این ولیعهد پس از رسیدن به سلطنت در سال رحلت حافظ (792) بدست عموی خود شاه منصور از دو چشم نابینا و پس از تسلط تیمور به شیراز (795) به سمرقند تبعید و در آنجا می زیست تا اجلش فرا رسید .
حافظ این غزل را به هنگامی که این ولیعهد 14 ساله بوده در مدح او سروده است. یکی از محاسن تشخیص سبب سرودن غزل و سالی که سروده شده و درک ایهامات آن این است که نسل های جدید و آینده را از گمراهی درباره پاره یی مفاهیم ظاهری ابیات بعضی از غزل ها مانند همین غزل باز می دارد .

جوان مؤدبی که به عنوان سؤال چندی پیش تعدادی از ابیات حافظ را انتخاب و سبب سرودن آن ها را جویا بود، از جمله مفاهیم ابیات این غزل را مایل بود تا بداند که چگونه توجیه می شود و آیا مفهوم عرفانی دارد یا نه و چون استنباط شد که این ابیات را دلیل بر شاهدبازی و لاابالی گری و بی دینی حافظ تشخیص داده است پس از ذکر مقدّمه تاریخی و شأن نزول آن از سوء تفاهم خویش بیرون آمده و مرا شرمنده الطاف خویش ساخت .

ذکر این نکته ضروری است که تا زمان حافظ، معنای کلمه شاهد، پسر زیباروی بوده و شعرای سلف از ذکر آن به این معنا در اشعار خویش ابایی نداشتند چه شیوه حکومت و سنت های ریشه گرفته از تسنّن در نزد ترکان حاکم، آن را موجه جلوه می داده لیکن از قرن هفتم به بعد با تعمّق دربرداشت کلام شعرا به این نکته پی می بریم که این کلمه به تدریج مفهوم خود را به محبوب زیبارو قبیح به حساب نمی آمده است. به عنوان مثال محتشم کاشانی در مقدمه دیوان خود به تعداد حروف ابجد (جلال) غزل عاشقانه برای جلال نامی سروده و درباره آن شرح و بسط زیاد داده است .
شرح جلالی

۷ در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۲ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۴۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵:

پروانهٔ مستمند را شمع نسوخت
آن سوخت که شمع را چنین می‌افروخت
یک بیت در همین زمینه که به نظرم از مشیری باشد;
اول بنا نبود بسوزند عاشقان
آتش به جان شمع فتد کین بنا نهاد

برگ بی برگی در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۲ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸:

گداخت جان که شود کارِ دل تمام و نشد

بسوختیم در این آرزویِ خام و نشد

جان همان نگارِ بیتِ مقطعِ غزل است که نقش یا سایه ای ست از جانان و بُعدِ اصلیِ انسان، کارِ دل وقتی تمام می شود که هر چیزِ بیرونی از مرکزِ انسان بیرون رفته و فضایِ درونی تا بینهایتِ خداوندی گشاده و باز گردد و آنگاه است که این جان می تواند در دیگر ابعادِ وجودیِ انسان جای‌گیرد و آنگاه کارِ دلِ عاشق تمام است، حافظ می‌فرماید جان از تب و تابِ این فرایند که می تواند در مدتی کوتاه به سرانجام رسد اما به درازا کشیده است در حال گداختن و ذوب شدن است، در مصراع دوم ادامه می دهد این آرزویی محال نیست بلکه بدلیلِ خامی و بی تجربگی ست که عاشق می سوزد و همچنان در انتظارِ محقق شدنِ این آرزو یعنی وصلِ انسان به اصلِ خود است .

به لابه گفت شبی میرِ مجلسِ تو شوم 

شدم به رغبتِ خویشش کمین غلام و نشد

لابه یعنی درخواستِ ملتمسانه، پس‌ جان یا آن نگار با تمنا که نشانه رغبت و اشتیاقِ متقابلِ او برای وصل و پیوستنِ عاشق به خود است خطاب به حافظ گفت اگر باده عشق بنوشی شبی (در تاریکیِ ذهن ) در این مجلسِ میگساری حضور خواهم یافت و خود میرِ مجلس یا ساقی و جام گردانِ تو خواهم شد تا این شبِ تاریکِ ذهن صبح، و وصال میسر شود، در مصراع دوم می‌فرماید وقتی رغبت و تمایلش را دیدم همانندِ کوچکترین  غلامش تسلیمِ محض شده و پذیرفتم اما نشد که آن اتفاق بیفتد و او نیامد.

پیام داد که خواهم نشست با رندان

بشد به رندی و دُردی کشیم نام و نشد

پس آن نگار پیام داد که او شیوه باده نوشیِ رندانه را می‌پسندد و فقط بشرطِ کسبِ فضایلِ رندی در آن مجلس حضور خواهد یافت، حافظ می‌فرماید رندی و دُردی کشی یا شراب نوشیِ او شهره آفاق شد اما باز هم نشد که آن معشوق و جانِ عزیر بیاید، واژه رند توسطِ شاعران و عارفانِ دیگری نیز  بکار رفته است اما اگر بخواهیم دریافتِ کاملتری از نگاهِ ویژه حافظ به رند داشته باشیم باید به تعاریفی که در کُلِ دیوان و در ابیات و غزلهایِ متعددی از این واژه بیان شده است بپردازیم که تیز هوشی، چابکی در راهِ عاشقی، و باده نوشیِ پنهانی از آن جمله هستند.

رواست در بَر اگر می تَپَد کبوترِ دل

که دید در رهِ خود تاب و پیچِ دام و نشد

کبوتر وقتی در دام بیفتد و یا هنگامی که در دستِ انسان باشد بشدت طپشِ قلب پیدا می کند و حافظ با تشبیهِ دل به کبوتری که در دام گرفتار است می‌فرماید در بر یا نزدِ عاشق چنین وضعیتی که نشانه اضطراب است رواست و او شایسته سرزنش نیست زیرا عاشق در راهِ خود به پیچ و تابِ و دامهایِ متعددی برخورد می کند که هرکدام مانعی بزرگ است برای رسیدن به مقصد و وصلِ آن جان یا نگارِ زیبا روی و موجبِ تشویش و نگرانیِ هر عاشقی خواهند بود اما با وجودِ این اضطراب که نشانه‌ای از خلوصِ عاشق است بازهم نشد که آن یار یا جانِ اصلیِ حافظ یا سالکِ عاشق بیاید و رُخسار بنماید.

بدان هوس که به مستی ببوسم آن لبِ لعل

چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد

پس از آن دُرد کشی و باده نوشی ست که حافظ یا سالکِ عاشق هوسِ مستی می کند، یعنی می خواهد آنچنان مست شود که عقلِ چیزهایِ این جهانی و عشق و علاقه به مادیات را از دست بدهد تا به این مستی درونش بینهایت باز شده و سرانجام بتواند لبِ لعلِ نگار را ببوسد، اما این کار نیازمندِ خونِ دل خوردن و تحملِ دردِ آگاهانه می باشد، برای مثال عاشق به مرتبه ای از مستی و بی عقلی برسد که اگر به او پیشنهاد کنند آسمان خراشی در نیویورک را بگیر و دست از نگار یا جانِ اصلیِ خود  بردار ، با صداقتِ محض نپذیرد، حافظ می‌فرماید او به چنین مستی رسیده و دلِ همچون جامش لبریز از چنین خونی شده است اما بازهم وصلی در کار نیست و نشد که بشود.

به کویِ عشق منه بی دلیلِ راه قدم

که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد

پس حافظ که همه کارهایِ لازم را برایِ انجام شدنِ بازگشتِ جانِ جانان انجام داده اما موفق نشده است به این نتیجه می رسد که قدم گذاشتن در راه و طریقِ عاشقی بدونِ دلیلِ راه یا راهنمایِ آشنا به پیچ و تابهایِ خطرناکِ کویِ عشق اشتباه بوده و به عاشقان و سالکانِ طریقت توصیه می کند که آنها چنین خطا و تجربه ای را تکرار نکنند، زیرا حافظ خود صدها و هزاران اهتمام و کوشش ورزید اما موفق نشد تا به مقصدِ نهایی در کویِ عشق برسد. البته که این سخن و ادعایِ رندانه  و متواضعانه حافظ را کسی باور نمی کند و همین غزلیاتِ بی‌نظیر و زیبایِ عارفانه خود دلیلی ست بر وصل و یکی شدن با جان و نگار .

فغان که در طلبِ گنج نامه مقصود

شدم خرابِ جهانی ز غم تمام و نشد

حافظ رسیدنِ به کویِ حضرتِ معشوق و وصلش را گنجی گرانبها می داند که مقصودِ اصلیِ قدم گذاشتن در راه عاشقی ست و فقط عاشقِ تمام عیاری چون حافظ در طلبِ یافتنِ گنج نامه یا نقشه این گنج بر آمده و خونِ دلها می خورد تا به آن دست یابد،  در مصراع دوم  این غمِ ارزشمندِ عشق است که می تواند به یاریِ عاشق بشتابد تا با خراب و مست شدنِ تمام به این غم بتواند آن گنج نامه را بیابد، و حافظ می‌فرماید او همه این کارها را انجام داده است اما فغان و فریاد و افسوس که نشد آنچه باید بشود.

دریغ و درد که در جستجوی گنج حضور
بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد
به نظر می رسد امروزه مصداق این بیت زیبا را در عبادات و دعا هایی که از فکر و ذهن انسان نشأت میگیرد به وضوح میبینیم وقتی از خدا درخواست میکنیم از روی کرامت و بخشندگی ما را به اصل خود زنده کند و از آن گنج معرفت برخوردار نماید اما حافظ میفرماید بسیار این راه را آزمودم ولی میسر نشد و این اتفاق هرگز  نه با گدایی از آن کریم و نه با حضور در مکان و یا دست زدن به بنایی خاص رُخ نداد . البته امکان دارد انسان با این خواهش هایی که از جنس فکر هستند برای دقایق یا ساعاتی احساسِ تحول و وصال کند اما این احساسی زود گذر بوده  و بزودی با دریغ و درد درخواهد یافت که نه جان و نگاری آمد و نه در این جستجو به گنجِ حضورِ حضرتش دست یافته است. 

هزار حیله برانگیخت حافظ از سرِ فکر

در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد

کارهایِ معنوی که حافظ در هشت بیتِ پیش از این بیان کرد همه آن کارهایی ست که سالکِ کویِ عشق باید برای رسیدن به گنجِ حضور به آن بپردازد اما معما و سوال اینجاست که با وجودِ انجامِ همه آن کارها باز هم حافظ می‌فرماید که آن آرزو خام بوده و محقق نمی شود، در این بیت حافظ خود به این پرسش پاسخ می دهد، حیله یا مکر  تدبیر از رویِ ذهن است و می‌ فرماید اگر سالک بند بندِ مراحلِ سیر و سلوکِ معنویِ ذکر شده را مو به مو اجرا و بر رویِ خود پیاده کند اما بوسیله تدبیر و حیله هایِ خویشتنِ ذهنی، تا خود را انسانی معنوی معرفی کند که نقشه آن گنجِ گرانبها را بدست آورده، باید مطمئن باشد سلوکش همگی هوسی بیش نبوده است و بدیهی ست که آن نگار یا جانِ برگرفته از جانان هرگز رامِ او و هوسهایش نخواهد شد، او ممکن است با انجامِ این کارها تا حدودی نیز لطیف شده باشد اما در بزنگاه ها و دوراهی هایِ دشوارِ انتخاب و در آزمون هایِ سختِ الهی بسختی شکست خواهد خورد، همانطور که گفته شد حافظ که به گنجِ حضورش آنهم در مراتبِ عالی دست یافته است با شکسته نفسی خود را مثال می زند تا رسمِ رندی را تمام و کمال بجا آورده،  و او که خود دلیلِ راه است چراغِ دیگری را در راهِ عاشقانش روشن کرده باشد.

 

Sousan Fatai در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۲ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۴۵ دربارهٔ سعدی » مواعظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۷:

با درود
در کلیات سعدی دیدم که سروِ روان نوشته بود.
با تصحیح فروغی

فرشته در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۲ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹:

لطفا راجب بیت سوم و مغبچه هم توضیحاتی بدید

امید در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۲ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۱۱ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۱:

اونایی که فکر میکنن منظور خیام از می، نور الهی یا چیزایی مثل اینه، لطفا بفرمایند اگه منظور خیام از می همون شراب یا باده یا... بود، چجوری باید میگفت می که باورتون بشه که منظورش همون می یا شرابه؟
اگه واقعا منظورش می بود و نه چیز دیگه چجور باید میگفت می؟ به چه زبونی؟ با چه واژه ای؟
(بگذار دیگران هر چه میخواهند بگویند، زیرا هر کس آزاد است که احمق باشد. "آرتور شوپنهاور")

علیرضا در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۲ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۶:۲۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱:

البته همون سر شراب باید معنی درست تری داشته باشه و دیده شده که جناب شجریان جای دیگه ای «هزار»با فتح «ه» به معنی بلبل را هزار «عدد1000» خوندند که خیلی بعید بود از ایشان

رامین.ک در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۲ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۶:۰۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۵:

معنی بیت اول:
با ناز و خرام و عشوه لباس نازک زربافت را پوشید
در حالی که زیبارویان زیادی از حسادتش میخواستن یقه خودشونو بدرن
بیت دوم:
دانه های عرق که از شدت گرمایی که مشروب به دهانش انداخته بود اطراف لبش ظاهر شده بود
مثل قطره های شبنم شبیه بود که روی گلی زیبا و لطیف چکیده باشن
بقیه ابیات هم که راحت ان

نیما در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۲ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۶:۰۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۸ - به سخن آمدن طفل درمیان آتش و تحریض کردن خلق را در افتادن بآتش:

در مورد نکته‌ی آقای امیرحسین:
این مسأله در کتاب دکتر استعلامی جلد اول صفحه‌ی 333 توضیح داده شده. در مثنوی بارها مولانا مصوت یا و مصوت الف را با هم در قافیه به کار برده است. در زبان عربی هرگاه پیش از الف، کسره واقع شود، الف را نزدیک به یاء مجهول تلفظ می‌کنند و این تبدیل مصوت الف به یاء را در صرف اماله می‌گویند. یعنی در نوشتن این بیت همان حجاب صحیح است:
چشم‌بند است آتش از بهر حجاب
رحمت است این برآورده ز جیب
نمونه‌ی دیگر:
تا به جای او شناسیمش امام (امیم تلفظ می‌شود)
دست و دامن را به دست او دهیم

امیر حسین پ در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۲ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۳۴ دربارهٔ رهی معیری » غزلها - جلد اول » حدیث جوانی:

جالبه چقدر پیشنهاد تصحیح شده توسط دوستان به این شعر رهی!
رشته تحصیلی من ادبیات نیست ولی بالاخره دوستان تصحیح هم یک سری اسلوب و قاعده ای داره ، باید به اراده شاعر نسبت به انتخاب کلمات استفاده در شعر احترام گذاشت.
اولا باید مستند باشه یعنی در متون دیگر آورده شده باشه نه از روی نظر شخصی (البته هر کس میتونه بگه اگه شعر مقلا اینشکلی بود بهتر بود)
دوما تصحیح زمانی قابل بررسی هستش که نقص شعر رو کامل کنه و بر پایه اصول و معانی صحیح کلمات باشه، مثلا در مورد عبارت "رشته" و "نسیه" استفاده هر دو در مصرع مربوط قابل قبول است و اشتباه نیست ، شاعر شاید در اون لحظه صلاح دیده از واژه رشته (که اشاره از مو هستش) استفاده کنه و هیچ ایرادی هم نداره ، ایراد دوستان مثله اینه که بگیم فلان نقاش چرا آسمون رو ابی کم رنگ کرده ، باید ابی پر رنگ میکرده!!!

تماشاگه راز در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۲ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱:

معانی لغات (211 )
دوش:دیشب.
برافروخته:هیجان زده ، گلرنگ و قرمز ، روشن و پرتو افکن، آتشناک ، آرایش کرده وزیبا.
رخساره برافروخته : چهره قرمز و گلرنگ ، چهره روشن ونورانی.
تا کجا: معلوم نیست کجا، نمی دانم دیگرکجا، باید دید کجا.
شیوه: طریقه وروش.
شهر آشوب: کسی که شهررا به آشوب بکشاند، شهر درهم ریز ، فتنه وآشوب گر.
جامه یی بود که برقامت او دوخته بود:به مانند لباسی که برای قامت او دوخته شده باشد بود، در عهده وتوانایی او بود
.سپند: دانه اسفند که برا رفع چشم زخم در آتش می افکنند.
زار: خوار.
زارت بِکُشم :تورا به سختی بکشم ، با رنج و عذاب و خفت تورا بکشم.
نهان : پنهان.
کُفر زلف: ( اضافه تشبیهی ) سیاهی زلف ، زلف کافر کیش و سیاه دل .
سنگین دل: سخت دل و بی رحم .
مشعلی از چهره: چراغی از نور رخساره .
ره دین می زد: راه را بردین می بست راه دین و ایمان را قطع میکرد ، دین را به یغما می برد.
الله الله: شبه جمله برای بیان حالت شگفتی ، جای شگفتی است.
زر ناسره: سکّه طلای تقلّبی .
خرقه بسوزان: خرقه را از سر بیرون بیار و بسوزان. قلب شناسی:.. 1) شناختن سکه تقلبی ، 2) شناختن مافی الضمیر.
معانی ابیات غزل(211)
(1) دیشب با چهر ه یی گلگون و آرایش کرده می خرامید . نمی دانم با ر دیگر کجا دل گرفتار و غمدیده یی را به اتش کشیده بود. (2) راه و رسم کشتن عاشقان و طریقه آشوبگری ، گویی به مانند جامه یی بود که برای قامت دوخته بود. (3 )جان عاشقان را ( برای دفع چشم زخم ) به مانند دانه های اسفند برای چهره گلگون آتشناک خود می خواست و به همین منظور آتش رخساره خود را شعله ور ساخته بود. (4) هر چند می گفتکه تو را ، به خواری و زاری خواهم کشت اما از چشمانش می خواندم که با من رنجیده ، نظر عنایت و مدارا دارد. (5) زلف کافر کیش او رهزن راه دین و ایمان بود وآن سنگدل در فرار راه او از چهره خود چراغی افروخته بود. (6) دل خون زیادی اندوخت ولی چشم به صورت خونابه اشک فرو ریخت . شگفتا که چه کسی در گرد آوری کوشیدو چه کسی به هدر داد! (7) دوست رابرای مال دنیا از دست مده ، زیرا آنکه یوسف را به چند پول سیاه فروخت سود چندانی نکرد . (8) گفت و چه خوش گفت که ای حافظ برو خرقه ریایی خود را در آتش انداز خدایا این قلب شناسی را از چه کسی فرا گرفته بود.
شرح ابیات غزل(211)
وزن غزل: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلات
بحر غزل: رمل مثمن مخبون مقصور
*
ناصر بخارایی : می گذشت و زحیا چهره برافروخته بود ای بسا خانه که از آتش او سوخته بود
این غزل در پوشش مضامین عاشقانه ، زمانی سروده شده است که شاه شجاع تصمیم به تغییر رویه و حفظ شعائر دینی می گیرد و ایهامات و تعابیر آن چنین بر می آید که با حافظ رفتاری سرد و سردی سنگین داشته است. شاعر در چهار بیت اول غزل در لباس تعریف محبوب ، شیوه ، سر سختی و بی اعتنایی ودل شکنی اورا شرح می دهد در بیت پنجم می فرماید : هر چند می گفت کهتو را با خواری و خفت هر چه بیشتر از خود خواهم راند اما من در چشمانش می دیدم که دلش با من هنوز بر سر مهر است و او تظاهر به خشونت مصلحتی دارد . در واقع نیز چنین بود و شاه شجاع و تورانشاه هر دو قلباً حافظ ، این دوست قدیمی خود را دوست می داشتند اما مصلحت زمان اقتضا کرده بودکه او و امثال او به صورت ظاهر از دربار فاصله گرفته و دور باشند و این تدبیر را حافظ به فراست دریافته و در اینجا بازگو کرده است . شاعر پس از گلایه از نمک نشناسی شاه شجاع در بیت هفتم در لباس اندرزو خطاب به شاه می فرماید : برای خاطر امور دنیایی ، دوست یکرنگ و خاص خود را از دست مدهو یهودا برادر حضرت یوسف هم که این کار کرد سود چندانی نبرد و این تلمیحی است به آیه شریفه 20 سوره یوسف : وَ شَرَوهُ بِثَمَنٍ بِخٍس دَراهِمَ مَعدُودَهٍ وَ کانُوا فیهِ مِنَ الزّاهِدینَ20 ( او را به بهای اندک به چند درهم فروختند در آن از بی رغبتان ). شاعر در پایان غزل به مطلبی اشارت دارد که جا دارد دربارة ان تأمل شود. از فحوای مضمون بیت مقطع چنین بر می آید که شاه شجاع به حافظ گفته که برو و این خرقه ریایی خو د را از سر به در آر و بسوزان . از این گفته چنین بر می آید کا حافظ برای توجیه عقاید و رفتار خود ، خویشتن را در سلک عارفان و دراویش ( احتمالاً ) وانمود می کرده است ، به این معنا که هر چند مقام معرفت او اجل از ورود به دارد ودسته های مختلف بوده است اما مردم اورا در ردیف خرقه پوشان و صوفیان به حساب می آورده اند. در مصراع دوم حافظ به حساب می آورده اند . در مصراع دوم حافظ می فرماید خدایا این قلب شناسی را شاه شجاع از چه کسی آموخته بود که تشخیص داد که این تظاهر من به صوفی گری امری است ظاهری و مصلحتی نه از روی عقیده . و این می رساند که حافظ هیچ دارو دسته یی وابسته نبوده و باطناً مرید کسی نبوده و مراد شخصی نداشته و خود قائم بالذات عارفی وارسته بوده که اعمال و رفتارش به فرقه ملامتیه نزدیک بوده است.
شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالی

امیر حسین پ در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۲ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۰۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱:

واج آرایی حرف (س) هم کاملا احساس میشود

۱
۲۹۳۴
۲۹۳۵
۲۹۳۶
۲۹۳۷
۲۹۳۸
۵۷۲۱