ایوب در ۵ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۱۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۵:
عرض سلام وادب از نظرات بزرگواران بسیار بهره بردم مخصوصا شرح سید علی اقای ساقی.حلمونو عوض کرد این شعر و شرحش
مبین در ۵ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۵۹ در پاسخ به بی نام دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۶۷ - طعنهٔ زاغ در دعوی هدهد:
منم از شما تشکر میکنم. در حالی که سالی گذشته ازین امر پسندیده.
صابر در ۵ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۵۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷:
مصراع ((تا غیر خرابات نداند مارا))
دارای ایهام بسیار زیبایی است یک معنی آن که غیر از اهل خرابات مارا نشناسند. و دیگر معنی آن که آتش عشق مارا غیر از خراباتی ها نداند. یعنی عشق مارا از اهل خرابات بداند و مردمی که به دور از عالم عشق و مستی هستند ما را نشناسند. آشنایی برای معشوق و گمنامی برای مردم.
عفا در ۵ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۲۹ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۶۲۳:
امید در ۵ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۰۳ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » بیان وادی عشق » حکایت خلیلالله که جان به عزرائیل نمیداد:
سلام روفیای عزیز . شاید بهتر باشه برای پیدا کردن جواب سوال به خود شعر مراجعه کنیم . حضرت عطار در بیان وادی اول در مورد طلب میگوید که :
در میان خونت باید آمدن
وز همه بیرونت باید آمدن
چون نماند هیچ معلومت به دست
دل بباید پاک کرد از هرچ هست
و در جای دیگری می گوید من ک کفر را به ف فلسفه ترجیح میدهم . حرف عطار این هست که شما با معرفت نخواهید توانست به عشق و نهایتا معرفت واقعی برسید و فقط گمراه و سردرگم خواهید شد .
برای دانستن در مرحله اول و فارغ از این که چقدر علم داشته باشید یا نداشته باشید خواستن نیاز است که این بمرور تبدیل میشه به عشق و نهایتا معرفت . حال معرفت اصلا چی هست ؟ آیا علم به کار درست هست ؟ آیا دونستن اسرار هست ؟ آیا فهمیدن دلیل آفرینش هست ؟ آیا درک زیبایی هست ؟ آیا شناخت وجود خالق هست ؟ عطار دوباره میفرماید :
معرفت زینجا تفاوت یافتست
این یکی محراب و آن بت یافتست
چون بتابد آفتاب معرفت
از سپهر این ره عالی صفت
هر یکی بینا شود بر قدر خویش
بازیابد در حقیقت صدر خویش
این جا معرفت شکل های گوناگونی میگیره و معرفتی که بوجود می آید کاملا وابسته به شخص می باشد و دانسته های یک نفر میتونه در تضاد با چیزی باشه که فرد دیگه ای پیدا میکنه .
روح یا بنابه عبارتی Consiousness یا آگاهی در ابتدا که از ذات وجود جدا میشه تازه متوجه به وجود داشتن خودش میشه و هیچ شناختی نداره و این شناخت ذره ذره شکل میگیرد. شناختی که ما از ابتدای تولد در وجودمون وجود داره هم چیزی نیست که از محیط بیرون نصب شده باشه بلکه خاطرات و تجربیاتی هست که از قبل از زندگی در روح بواسطه مدت ها تامل و تفکر بوجود اومدن ( کارما ) که این ها میتونن درست باشن و یا نادرست
عفا در ۵ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۵۰ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹:
معنی ساده مصرع به مصرع:
توضیح: عبارتِ "ز هر چه هست" در اینجا؛ مایملک، شیئ، دارایی و هرآنچه در کائنات وجود دارد.
انگار = فرض کن، تصور کن، فکر کن.
پندار = بپندار، گمان ببر، خیال کن.
باد بدست= باد در دست، باد در مشت. کنایه از بی نتیجه بودن، نامعلوم بودن.
امید در ۵ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۲۲ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » بیان وادی طلب » حکایت سجده نکردن ابلیس بر آدم:
سلام جناب حمید . شاید ادامه حرف های ابلیس در سوره اعراف آورده نشده . برای مثال :
گفت: من از او بهترم مرا از آتش پدید آورده ای و او را از گل "میخواستم رمز و راز این آفرینش را بدانم"
نیک مهر در ۵ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۲۵ در پاسخ به محمد دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹:
درود به شما محمد عزیز.
تعبیرتون بسیار هوشمندانه بود و با خواندن آن، رباعی برایم شفاف تر شد. سپاس از شما.
کوروش در ۵ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۱۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۷ - حیله دفع مغبون شدن در بیع و شرا:
این تانی از پی تعلیم تست
که طلب آهسته باید بی سکست
کسی میتونه تفسیر کنه این بیت رو ؟
مهرداد حسینی در ۵ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۱۶ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۳۶ - اندرز و سوگند دادن مهینبانو شیرین را:
با درود و سپاس بسیار
بیت هشتم چنین درست است :جهان را از جمالت روشنائی
جمالت در پناه پارسایی ( که به اشتباه آخرین واژه ((ناآزموده)) که مربوط به بیت پسین است نگارش شده است)
کوروش در ۵ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۴۹ در پاسخ به nabavar دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۷ - حکایت مندیل در تنور پر آتش انداختن انس رضی الله عنه و ناسوختن:
خیلی ممنون لطف کردید
کوروش در ۵ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۴۷ در پاسخ به nabavar دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۲ - معجزه خواستن قوم از پیغامبران:
خیلی ممنون
کوروش در ۵ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۴۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۵ - استدعاء آن مرد از موسی زبان بهایم با طیور:
در بخش های پیشین مثنوی گفته شده بود که وقتی دعا میکنی و دعا به ضررت هست خدا از کرم نمیشنوه و در واقع اون دعا برآورده نمیشه ولی اینجا میگه
گفت ای موسی بیاموزش که ما
رد نکردیم از کرم هرگز دعا
تناقض واضحی بین حرفای ایشون وجود داره ضمن این که در پایان این حکایت هم اشاره به این میکنه که فقر و بدبختی بهتر از قدرته ، البته حضرت مولانا که دریای حکمت الهی هستن بی دلیل و اشتباه چیزی رو نمیگن و این ماییم که بد برداشت میکنیم ولی ای کاش کسی بود اینارو میتونست توضیح بده
MatinRGI در ۵ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۰، ساعت ۰۱:۴۳ در پاسخ به nabavar دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲:
ناباور گرامی
بسیاری از حاشیه های شما رو خوندم از نگر اندیشه ای بسیار به شما نزدیکم تا این حاشیه که رسیدم پشتوانه پژوهشی خوبی هم دارید ولی در اینجا زنار را کشتی زرتشتی نمیدانید؟! تنها برای اینکه یک دیکشنری آن را غیر از کشتی زرتشتی میداند. بهترین گواه برای یافتن چم(معنای) زنار از خود شاعران است فردوسی بزرگ زنار را کشتی زردشتی میداند عطار که در آن سررشته دارم بارها زنار را همراه با کدواژگان زردشتی،مجوس،مغان و... همراه میکند
از عشق تو من به دِیر بنشستم زنار مغانه برمیان بستم
بار دگر مسلمانان به قلاشی در افتادم به دست عشق رخت دل به میخانه فرستادم
اِلا ای پیر زردشتی به من بربند زناری که من تسبیح و سجاده ز دست و دوش بنهادم
تو را راه مسلمانی گوارا باد و ارزانی مرا گبری خوش آمد کار با زنار افتاده
ساقیا برخیز و می در جام کن در خرابات خراب آرام کن [ از سنایی و مولانا ]
با مغان اندر سفالی باده خود دست با زردشتیان در جام کن
صحبت زنار بندان پیشه گیر خدمت جمشید و آذرنام کن
چون تو را گردون گردان رام کرد مرکب ناراستی را رام کن [ با این سروده بسیار همراه هستم بسیار هم خردمندانه است]
و یا ... عطار: دوش وقت صبح چون دل داده ای پیشم آمد مست ترسا زاده ای
بی دل و دینی سر از خط برده ای بی سر و پایی ز دست افتاده ای
چون مرا از خواب خوش بیدار کرد گفت هین برخیز و بستان باده ای
من ز ترسا زاده چون می بستدم گشتم از می بستدن دل داده ای
چون شراب عشق در دل کار کرد دل شد از کار جهان چون ساده ای
در زمان زنار بستم بر میان در صف مردان شدم آزاده ای
نیست اکنون در خرابات مغان پیش او چون من به سر استاده ای
باید دربیابید که ترسایی نیز در زیر مجموعه دِیر مغان و باور مغانی قرار میگیرد. زنار هم هرچند واژه ی تاریخی آن بیشتر به مسیحیان میخورد ولی همانند صومعه(که برای نمونه در زمان عطار به جایگاه صوفیان میگفتند(همان خانقاه) زنار هم در زمان شاعران ما هم به کشتی زرتشتی و هم به کمربند ترسایی اشاره دارد همه چیز را با هم در می آمیختند اگرچه این حاشیه ی شما در 3 سال پیش است که بی تردید اکنون بسیار پخته تر هستید! ولی دوست داشتم بنویسم
در اینجا هم حافظ به روشنی میگوید که از دست این مسلمانان چه ها که نکشیده است و به ناچار با روایش(توجیه) های عرفانی کردار خودش رو در میان آنان استوار میکرد یا از روی تن مسلمان میشد
ما ننگ وجود روزگاریم عمری به نفاق میگذاریم ما مومن ظاهریم لیکن زنار به زیر خرقه داریم [عطار]
در این غزل هم به مغبچگان و... میپردازد که به گفته ی خودتان شوربختانه! : بی شمارند درین مهلکه غرقابِ لجن
وَ چه خوشحال به نشخوار پلیدی و عَفَن
Teddy در ۵ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۰، ساعت ۰۱:۳۱ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۷۵:
مصراع دوم بیت دوم، مردمانشان از لحاظ معنایی صحیحتره و تغییری در وزن ایجاد نمیشه.
برگ بی برگی در ۵ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴:
ما بی غمان دل از دست داده ایم
همراز عشق و هم نفس جام باده ایم
بی غمانِ یعنی انسانهایی که از غم رها شده و و شادمان هستند، دل از دست داده دارای ایهام است که یکی به معنیِ عاشق است و دیگری یعنی کسی که دلِ دلبسته به جهانِ گُذرا را از دست داده است که البته این دو لازم و ملزومِ یکدیگرند، پسحافظ و عاشقانی که در طریقتِ این راه قرار گرفته اند شادی هایِ بدونِ علت واسبابِ بیرونی را به سببِ از دست دادنِ دلِ ذکر شده و جایگزین شدنِ دلی که به عشق زنده شده است تجربه می کنند، در مصراع دوم چنین عاشقانی همرازِ عشقند، یعنی حجاب و پرده ای بینِ آنان و عشق یا زندگی وجو ندارد، و هم نفسِ باده اند، یعنی نفَس و حیاتشان به نَفَسِ باده گرده خورده است و اگر شراب به آنان نرسد مردگانی متحرک خواهند بود.
بر ما بسی کمان ملامت کشیده اند
تا کار خود از ابروی جانان گشاده ایم
گشاده شدنِ ابرویِ جانان یا حضرتِ معشوق نشانهٔ رضایتمتدیِ او از عاشقانِ بیتِ نخست است و همچنین کارِ عاشقان که پیش از این در طریقتِ عاشقی گره خورده بود با ابرویِ معشوق که نشانهٔ لطف و عنایتِ اوست گشاده شده است، پسحافظ که شادمانیِ حاصل از همراز بودن با عشق را با گشایشِ ابرویِ جانان در ارتباط می بیند می فرماید پس از این است که تیرهایِ بسیاری از کمانِ ملامت بسویِ عاشقان رهسپار می گردند، اما چه کسانی هستند که زهِ کمانِ سرزنش را کشیده اند و تیرهای ملامت را بسویِ عاشقان پرتاب می کنند؟ بنظر می رسد اطرافیانی که همرازِ عشق نیستند و بلکه با آن بیگانه اند عاشقان را سرزنش می کنند که در این راه بیچاره خواهند شد و هست و نیستِ خود را از دست خواهند داد، لذتی از زندگی نمی بَرَند و کمانِ ملامت را یکی پس از دیگری می کشند تا حافظ و عاشقان را از راهی که انتخاب کرده اند باز دارند، اما آنان نمی دانند که حافظ سروده است" عاشق چه کند گر نکشد بارِ ملامت". تناسبِ خَمِ کمانِ با ابرویِ جانان نیز بر زیباییِ بیت افزوده است.
ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده ای
ما آن شقایقیم که با داغ زاده ایم
عارفان و حکیمان انسانها را گُلی می بینند که قابلیتِ شکفته شدن در همگیِ آنان وجود دارد، دوش یعنی هر لحظه و داغِ صبوحی کشیدن یعنی انسان هر لحظه قصدِ نوشیدنِ شراب از چیزهایِ بی اعتبارِ این جهانی مانند مقام و ثروت و شهرت و امثالِ آن را دارد اما روزگار نیز هر لحظه داغِ چیزهایِ ذکر شده را بر دلِ انسانها یا این گُلهایِ بالقوه می گذارد، یعنی اجازهٔ نوشیدنِ شراب و صبوحی که طلبِ سعادتمندی از چیزهایِ این جهانی ست را به گُل یا انسانی که بر عاشقان کمانِ ملامت کشیده است نمی دهد، در مصراع دوم گُلِ شقایق نمادِ عاشقی ست و داغِ عشقی که در دل دارد، پسحافظ ضمن مقایسهی این دو گُل میفرماید ذات و فطرتِ گُلِ شقایق عاشقی ست، پس او و دیگر هم رازانِ عشق با این داغ زاده شده اند، یعنی بجز عشقِ ازلی ک در دل دارند چیزی نمی شناسند، پس به این ترتیب درخواهیم یافت که همهٔ گُلها به راحتی قابلیتِ تبدیل شدن به شقایق و قرار گرفتن در راهِ عاشقی را ندارند چنانچه حافظ پیش از این سروده است؛ "گوهرِ پاک بباید که شود قابلِ فیض/ ورنه هر سنگ و گِلی لوءلوء و مرجان نشود" چنین دیدگاهِ جبرگرایانه ای با نظرِ دیگر بزرگان مانندِ مولانا که قابلیتِ تبدیل و شکوفایی را در هر انسانی میبینند متفاوت است اما در عینِ حال حافظ میفرماید دیگر گلهایی که با داغِ عاشقی زاده نشدند باید آنقدر داغِ صبوحی بکَشند تا سرانجام شاید از طریقِ ناکامی هایِ خود پِی به اصلِ خود برده و آنان نیز هم رازِ عشق و هم نفسِ جامِ باده شوند.
پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد
گو باده صاف کن که به عذر ایستاده ایم
در اینجا حافظ به سالک تازه کاری که کار خود را از ابروی جانان نگشوده و هنوز در کار معنوی خود پایدار نیست بازگشته و از زبان او سخن گفته ، میفرماید اگر پیر مغان یا انسان کامل و راهنمای ما یا خداوند ( پیر مغان همه این معانی را شامل میشود) از توبه سالک از دریافت شراب خرد و معرفت ملول و آزرده شده که قطعآ شده است، به او بگویید باده صاف کن که دو معنی را در بر میگیرد ، ، باده میتواند همان جام باده باشد که به معنی قلب مملو از معرفت عارف کامل یا پیر مغان است ، یعنی دلت را با ما صاف کرده و آزرده خاطر مباش زیرا که به عذر خواهی ایستاده ایم ، یعنی تا آخر عهد و پیمان با خدا یا زندگی ایستاده و به راه خود ادامه می دهیم، این تعللها و رفت و برگشت ها مقطعی ست ، حافظ در بیت دوم فرموده بود که او یا عرفای دیگر نیز چنین بوده اند ، پس در حقیقت راهکار باز گشت را به سالکی که قصور کرده و در کار خود استمرار نداشته است بیان میکند .باده صاف کن ، همچنین میتواند زلال و بدون درد کردن شراب و باده معرفت الهی باشد ، یعنی عصاره خالص تعالیم معنوی را آماده و به سالک مشتاق معرفت برساند .
کار از تو می رود مددی ای دلیل راه
کانصاف می د هیم و از راه اوفتاده ایم
در ادامه ، از زبان سالک قصور کرده و از راه مانده میفرماید ای راهنمای راه عاشقی ، کار با استمداد تو پیش میرود ، در واقع نیز بدون دلیل راه نمایانی مانند عطار ، مولانا ،حافظ و سایر بزرگان کسی در این راه معنوی توفیقی بدست نخواهد آورد ، پس سالک مقصر اگر منصف باشد به خطا و کوتاهی خود اذعان نموده ،با کمک گرفتن از پیر معنوی خود راه را با جبران عقب ماندگی ها ادامه خواهد داد .انصاف می دهیم همچنین میتواند به معنی از دست دادن انصاف و اعتدال باشد که وقتی سالک از اعتدال خارج شود از راه باز خواهد ماند .
چون لاله می مبین و قدح در میان کار
این داغ بین که بر دل خونین نهاده ایم
قدح در ادبیات عارفانه ظرفیت متفاوت انسان و یا هر ذره و اجزای این عالم است در دریافت شراب معرفت که نسبت به میزان هشیاری در باشندگان عالم متغییر میباشد . لاله در اینجا نماد دیدن یا سنجش و مقایسه مقدار می دریافتی با دیگر سالکان و در یک کلام بررسی میزان پیشرفت معنوی توسط سالک میباشد ، پس حافظ میفرماید مانند لاله مباش که دم بدم میزان پیشرفت معنوی خود را بازبینی کرده و بخواهی بدانی چه مقدار می معرفت دریافت کرده ای ، قدح و ظرفیت دریافت می در میان کار است ، یعنی هر انسان و بطور کلی هر ذره ای در این هستی ،بنا بر مقدار ظرفیت خود شراب آگاهی دریافت خواهد نمود ، انسان که از جنس خدا و بینهایت اوست ، محدودیتی برای دریافت می خرد و آگاهی نداشته و مقدار آن بستگی کامل به شخص سالک دارد که تا کجا بخواهد پیشرفت کند . اجسام بی جان ، گیاهان و جانوران نیز هر کدام نسبت به جنس خود از این می هشیاری برخوردار میشوند ولی مقدار آن محدود و بنا بر جنس آن باشنده توسط خدا یا هستی مطلق تعیین شد است ، تفاوت بنیادی انسان و حیوان نیز در همین مطلب است .در مصرع دوم حافظ میفرماید که سالک بهتر است بجای این اندیشه غلط ، به مطلب مهمتر و داغ عشقی که از روز ازل بر دل انسان نهاده اند توجه و تمرکز کند . یعنی به کار عاشقی خود بپردازد ، مولانا میفرماید :
چنان گشت و چنین گشت چنان راست نیاید
مدانید که چونید، مدانید که چندید
گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست
نقش غلط مبین که همان لوح ساده ایم
حافظ میفرماید ممکن است پرسشی در ذهن خواننده این غزل پدید آید که اینهمه نقاشی و خیال پردازی شاعر برای چیست ؟ چرا حافظ ساده تر با ما سخن نمی گوید ؟ پاسخ این است که تصویر را غلط مبین ، ما مطالب را پیچیده بیان نمی کنیم ، اگر زبان عرفا را بدانی درخواهی یافت که مطلب ساده میباشد، همان لوح ساده ایم همچنین میتواند اشاره به پاک بودن صفحه زندگی هر انسانی باشد که او خود بر این صفحه ساده خواهد نوشت و چگونگی این نوشتن در دست انسان است و نه شخص دیگری ، اشاره ای به اختیار داشتن انسان در امور مربوط به زندگی خویشتن تا حافظ را متهم به جبر گراییِ مطلق نکنیم.
احمـــدترکمانی در ۵ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۳۹ دربارهٔ عطار » پندنامه » بخش ۶ - در بیان فواید خاموشی:
هرکه را گفتار بسیارش بود
دل درون سینه بیمارش بود
عاقلان را پیشه خاموشی بود
پیشه جاهل فراموشی بود
افشین در ۵ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۰۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۸:
یکی از زیبا ترین و پر مفهوم ترین اشعار مولاناست.
تو نه آنی که فریبی ز کسی صرفه بجویی
تو همه لطف و عطایی تو به ایثار فریبی
با صدای بهمن شریف شنیدنی است.
افشین در ۵ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۵۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۱:
گهی در کوی بیماران چو جالینوس می گردد
گهی بر شکل بیماران به حیلت زار می آید
عجبا
افشین در ۵ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۳۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰: