گنجور

حاشیه‌ها

برگ بی برگی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۲:

مبادا جز حساب مطرب و می 

اگر نقشی کشد کلک  دبیرم

کلکِ دبیر قلمِ خداوند است و اشاره دارد به حدیث نبوی "جف القلم بما هو کاین  و یا بما انت لاق" که حضرت رسول فرمودند قلم پروردگار خشک شد به آنچه مقدر کرده است، و حافظ با استناد به حدیث جف القلم  آرزو میکند اگر قلم خداوند نقشِ او را کشیده و قرار است او این نقش را در زندگی ایفا کند ، ترجیح می‌دهد جز حساب مطرب و می حساب دیگری برای او باز نکند، یعنی قسمت تعیین شده از روز ازل برای او یا هر انسان عارفی جز طرب و شادی بدون عوامل بیرونی که از صفات خداوندیست نبوده و همراه با آن شادی، بجز می و باده معرفتِ حضرتش شرابهای دیگری را برای او رقم نزده و ننویسد. این حدیث بحث انگیز که مباحث جبر و اختیار را در گذشته و کمی نیز در حال باز نموده توسط عرفای بزرگ مانند مولانا به تفصیل شرح داده شده است بویژه در مثنوی معنوی، دفتر پنجم بخش ۱۳۵ ؛

پس قلم بنوشت که هر کار را   ،،،،  لایق آن هست تاثیر و جزا 

کژ روی  جَفَّ القلم کژ آیدت   ،،،،   راستی آری سعادت زایدت      و  

معنی جَفَّ القلم کی آن بود   ،،،،    که جفاها با وفا یکسان بود 

بل جفا را هم جفاجف القلم    ،،،،،  وآن وفا را هم وفا جف القلم

 

مختار در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۸:

درود پر مهر

از آنجا که اکنون‌ در دورانی هستیم که شماری از نوابغ اندیشه‌ورز در تلاش برای بهینه‌سازی راه و روش جستجوی  «حقیقت» و پرهیز از تاثیر  «لغزش‌های شناختی» ابزارهای دقیق و نیرومندی را در زمینه‌هایی مانند پدیدار شناسی به فرزانگان معرفت شناسی ناب و اصیل شناسانده‌اند، شایسته‌ است این ابزارهای اندیشه‌ورزی در فهم و درک حقیقت پیچیده‌ی اندیشه‌ی ژرف حافظ نیز بکار روند، تا هر بیشتر تحلیل و تأویل و تفسیر غزل‌های او به  «حقیقت» نزدیک باشد، غزل‌هایی که چون رهنمایی برای انسان سرگشته میان خیال و واقعیت داستان راستین «مسیر» پر فراز و نشیب کشتی شگفت‌انگیز زندگانی بشر باشد، در مسیری گاه طوفانی و دلهره آور و و گاه آرام و شادی بخش و گاه کسل کننده و بی‌معنا،  در دریای افسانه‌ای بیکران هستی.

بایستی موشکافانه هشیار بود که سوای چارچوب ادبی و هنری سفینه‌ی فلسفه‌ی غزلی حافظ، هنر فاخر شاعرانه‌ی کسانی چون او (مانند خیام) روشی حکیمانه و فلسفی بر اساس سنت دیرینه‌ی ایرانی (و نیز برخی فرهنگ‌های دیگر) برای بیان اندیشه و نگرش و دیدگاه و رویکرد و جهان بینی او بوده است.

پس، هر تلاش خرد پذیر و درستی برای فهم درست‌تر نسبی اندیشه حافظ فرزانه بایستی با پرهیز بسیار جدی از هرگونه پیش‌داوری و کنارگذاشتن هر گمانه (فرض) پیشین آغاز شود و به سرانجام برسد به تعبیر هوسرل، نابغه‌ی بزرگ پدیدارشناسی، برای رسیدن به حقیقت ناب و اصیل، همه‌ی شناخت و معرفت و پیش‌فرض پیشینی برای موضوعی و پدیداری (اوبژه‌ای) را نخست باید اپوخه کرد، کنار گذاشت، دورافکند، بین الهلالین کرد (توی پرانتز گذاشت میان دو کمان کرد).

اگر چنین نباشد، احتمال خطا و لغزش شناختی بسیار است، چنان که بسیاری از نامداران بزرگ، به راه‌های پر خطای بس دوری از حقیقت رفتند، تا جایی که بیشتر تخیل‌ورزی شخصی توهم گونه در شناخت حافظ داشتند، با پیش‌ گمانه‌هایی (فرض‌های) حافظ را فهم کردند، که پیش‌گمانه‌ی اون‌ها همیشه درست باشد، به جای تلاش برای آزمون گمانه، و رد یا پذیرش گمانه مستند به شواهد و قرائن و...، که روش خردمندانه و دانش‌بنیان مبتنی و متکی بر ابزارهای حقیقت‌ یاب فلسفی همین است و بس!

بنابراین، هر کس می‌خواهد حافظ را درست و راست فهم و درک کند، حقیقت حافظ را با بالاترین درجه‌ی اطمینان (از لحاظ منطق احتمالات) و کمترین خطا را بشناسد، بایستی این توانایی و شایستگی (بس دشوار و سخت و پیچیده‌ و نیازمند بالاترین نبوغ و هوش و دانش) را داشته باشد که نخست همه‌ی دانسته‌ها و آموخته‌ها و پیش‌گمانه‌‌های ذهنی در باره‌ی حافظ را اپوخه (اینبراکت یا بین الهلالین) کند و کنار بگذار، سپس بارها و بارها همه‌ی غزل‌های منسوب به حافظ را بخواند و تلاش کند بفهمد، و در نهایت با این فرض که او انسانی است، که  «احتمال» داشتن اندیشه‌های یکتای کاملا متفاوت و حتی متناقض با اندیشه‌های غالب جامعه‌ی زمانه‌ی خود را دارد، و برداشتی یکتا و نو در باره هستی و انسان و واقعیت‌های دینی و مذهبی و فرهنگی و اجتماعی و سیاسی و تاریخی دوران خود داشته باشد، تلاش کند او را بشناسد و غزل‌هایش را تحلیل و تفسیر کند.

پس منطقی است که  «احتمال» دارد، حافظی که به‌ فرض شناخت و دانش عمیق نسبت به معارف دینی دارد، به نگرشی یکتا در باره‌ی انسان و جهان رسیده باشد، که متفاوت و متناقض با فرهنگ و دین رایج زمانه‌ی او و شرعیات و محدودیت‌ها و تعهدات و مسئولیت‌های یجور و لایجوز آن باشد، و همین به پدید آمدن یک مکتب فکری (نوعی پارادایم ویژه) در باره‌ی رفتار و اخلاق و هستی و انسان رسیده، که اساس اون راستی و درستی (واقعیت و حقیقت) با تعریف دقیق فلسفی اون است (که می‌تواند مفاهیم و معانی متفاوت از برداشت‌های رایج و موجود در منابع معرفتی پیشینی باشد).

درست مانند مفهوم عدالت و آزادی و دموکراسی و.... که خیلی‌ها مدعی اون هستند، ولی وقتی به تعریف و عمل می‌رسد، حدود و کران و کاربرد بسیار متنوع و متفاوت و متضادی را بروز می‌دهند، که گاه تفکری داعشی هم با تعریف خاص خود مدعی ناب‌ترین منبع اون هستند، ولی.. اصیل‌ترین تعریف اون که فراگیرترین برای نوع بشر، سوای محدودیت‌های دینی و مذهبی و قومی و جنسی و طبقه‌ای و... است، در پارادایم اندیشه لیبرالیسم و جوامع برخوردار از آن عملا یا بالاترین کیفیت و کمترین خطا محقق می‌شود، نه جوامع مدعی  گرفتار چیرگی سیاسی و اجتماعی و فرهنگی دین و مذهب و کمونیست و سنت و...

پیروز و سرفراز و کامیاب باشید. 

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۱۳ در پاسخ به نور دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۶:

سلام در پاسخ دوست عزیز مِن هِجرَکَ القیامَه

کامبیز در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۷:۰۸ در پاسخ به amir دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱:

به نظر من در اینجا گل شاهد بازاری و گلاب پرده نشین است. با نگاه کردن به گلاب نمی‌شود فهمید گلاب است تا در شیشه اش را باز نکنید (پشت پرده است). 

عالی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۴:۱۲ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۳۰:

با درود

ای کاش کسی ما را از حکمتِ این "جمع رباعی"هایی که جناب کمال در زیر تمامی رباعیات نوشته‌اند، آگاه می‌کرد!

ترکیب "جمع رباعی" را در گوگل جستجو کردم و چیزی عایدم نشد! گمان می‌کردم صنعتی‌ست در ادبیات که حقیر از آن بی‌خبرم!!!

سید فؤاد علوی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۱:۳۷ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴:

آقا رضا؛ چقدر خوب بود این حاشیه. چقدر جامع و کامل و خواندنی بود. از شما  بابت وقت و انرژی که گذاشتید و این مطالب را ارائه کردید ، خیلی ممنونم. 

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۶:

با سلام 

این شعر احساساتی و عاشقانه وغمگین زیبا حافظ با صدای نامجو خیلی زیبا هست .

بسیاری از شاعران ایرانی اززبان عربی استفاده کرده‌اند و برخی نیز ابیاتی آمیخته به عربی و فارسی سروده اند و آن را ملمع مینامند.که این شعر نیز ملمع حافظ شیرازی ست.

بیت اول :نامه ای با دل خونین خود برای یارم نوشتم که من روزگار را در دوری از تو چون قیامت میبینم .

بیت دوم :من از دوری یار صدها نشانه در چشمانم دارم آیا این اشک های چشمانم برای تو نشانه ای نیست

بیت سوم :هر چند که من تجربه کرده و آزموده ام و میدانم که از جانب یار مرا فایده و سودی نخواهد رسید اما هر کس که آزموده را آزمایش کرده و بیازمایدپشیمانی نصیب ش میشود .

بیت چهارم :از طبیب در مورد حال و احوال یار پرسیدم گفت در دوری و هجرانش رنج و عذاب و در نزدیکی و قرب سلامتی و آسایش  

بیت پنجم :گفتم که اگر بسیار از یار یاد کنم و به او مشغول گردم مورد سرزنش واقع میشوم به خدا سوگند که ما عاشقان ،عشقی را بدون ملامت و سرزنش ندیدیم 

بیت ششم:حافظ همانند خواستاری آمد که جان شیرین خویش را بدهد و حامی را از یار نیز بستاند تا از آن جامی از کرامت بچشد .

برگ بی برگی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۷:

مرا عهدی ست با جانان، که تا جان در بدن دارم 

هوادارانِ کویش را چو جان خویشتن دانم 

 جانان در فرهنگِ عارفانه به‌ جانی اطلاق می‌ گردد که همهٔ جان‌ها برگرفته از اوست و قائم به ذاتِ آن جان، یعنی حضرت دوست یا معشوق ازل، و چنانچه در متونِ الهی آمده است از جانِ خود در انسان دمید و سپس انسان در پیمانِ موسوم به الست بر این هم جنس بودن و یگانگی صحه گذاشت، مولانا نیز در آن غزلِ معروف می فرماید " مرا عهدی ست با جانان که جانان جانِ من باشد" در مصراع دومِ این غزل هواداران در متونِ قدیم به معنایِ عاشقان آمده است، پس‌ حافظ می‌فرماید او نیز مادامی که از نعمتِ جانِ جسمانی برخوردار بوده و در قیدِ حیات باشد جانِ همهٔ عاشقان را که امتدادِ آن جانِ عِلوی هستند همچون جانِ خویش یکی می داند. درواقع اشاره دارد به اینکه اگر انسان در زمره‌ی هواداران و عاشقانِ کویش بوده و در صددِ طیِ طریق برای رسیدن و پیوستن به جانان یا اصلِ خود باشد پس حافظ جانِ او را که امتدادِ جانان است با جانِ خویش و جانِ همهٔ هواداران یکی می داند، و البته تکلیفِ جانِ آن کسی که در زمرهِ هواداران و عاشقانِ کویش نیست را پیش از این و در غزلِ ۲۴۴ روشن کرده است که می فرماید به فتوایِ حافظ، نمرده بر او نماز کنید.

صفای خلوت خاطر  از آن شمع چگل جویم 

فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم 

خلوتِ خاطر، آن آرامشِ درونی را گویند که هوادار و عاشق ذهن خود را از آلاینده های بیرونی پاک کرده و صفا داده است، یعنی درواقع به چیزی جز معشوق فکر نمی‌کند، شمعِ چگل استعاره از زیباییِ آن جانِ اصلی و برگرفته از جانان است که زیبایی او مانند زیبارویانِ چگل مثال زدنی بوده و حافظ یا هوادارِ کویش این صفای خاطر را از لطف و عنایت حضرتش میداند و طلب میکند. ماه ختن نمادِ زیباییِ باطنیِ عارف یا مرشد و راهنمای انسان عاشق است ، ماهی که نور خود را از خورشید گرفته و این نور را سخاوتمندانه به انسانهای عاشق و طالبان حضرتش بازتاب می دهد، حافظ دید و جهان بینی (فروغ چشم ) و نور دل خود را از تابش سخاوتمندانه  ماه که درواقع  برگرفته از نور خداوند است میداند و تاکیدی  دگرباره  به نیاز سالک به مرشد و راهنما برای پیمودن این راه دشوار است و حافظ می فرماید همهٔ آن صفایِ خاطر و فروغ و بینشی که به آن دست یافته است را مرهونِ آن ماهِ زیبا روی می داند.، در روزگارِ قدیم چینِ خُتَن علاوه بر شهرت در مُشک، زیبا رویانی مثال زدنی داشته که دستمایه مضمون سازی هایِ شاعران شده است.

به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل 

چه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارم 

میفرماید او که در آرزوی این طیب خاطر و آرامش درونی بوده است و اکنون به این کامیابی و خوشبختی و فضای منبسط درونی رسیده است، پس چه جای نگرانی ست از خباثت  بدگویانی  که در انجمن یا پیرامونِ او بسر میبرند، پیامی مبنی بر بی توجهی به انسانهایی با دیو درونی قدرتمند که پیرامونِ سالک طریقت سعی در بازداشتن او از راه معنویت دارند و در انجمن و شب نشینی ها به بدگوییِ او می پردازند .مولانا در این رابطه دارد که؛ 

دیو چون عاجز شود در افتنان   ،  استعانت جوید او زین انسیان  

که شما یارید  با ما ، یاریی    ،    جانب مایید ، جانب داریی  

دیوِ خبیث به هر نحو که شده قصدِ آن دارد مانع زنده شدن حتی یک انسان به جانان شود و پس از ناکامی دست به دامنِ بدگویانِ خبیث میشود که آنان را یار خود دانسته و توقع یاری از آنها را دارد.  مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش 

فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم 

اما ترفندها و خباثت هایِ دیو بر حافظ یا عارف کارگر نیستند زیرا او در خانهٔ دلِ خود سروی بلند قامت دارد، این سرو چیزی نیست جز هشیاریِ حضور و جانِ اصلی و خداییِ انسان که حافظ یا عارف زیر سایه این سرو بلند قامت بسر میبرد، پس از سروهای بستان و باغ زندگی مادی فراغت داشته و آسوده است، یعنی معشوق های جسمی از هر نوع آن کششی در او ایجاد نخواهند کرد،  سرو  بستان و شمشاد چمن نمادهایی از کشش های جذابِ این جهانی همچون زیبا رویان میباشد .

گرم صد لشگر از خوبان به قصد دل کمین سازند 

بحمد الله و المنه ، بتی لشگر شکن دارم 

صد نشانه کثرت بوده و میفرماید اگر دیو یا انسانهای کارگزار دیو، هزاران معشوق خوب روی جسمانی ، کنایه از چیزهای جذاب مادی را در کمین دل عارف قرار دهند تا در دل او رخنه کنند ، خدا را شکر  او بتی در خانه دل دارد  که آن لشگر  دیو یا کارگزاران دیو را شکست میدهد ، یعنی سرانجام آن خوبانِ دنیوی و جسمانی را راهی به دلِ عاشق نخواهد بود .

سزد کز خاتم لعلش زنم لاف  سلیمانی 

چو اسم اعظمم  باشد ، چه باک از اهرمن دارم 

ماجرای انگشتری حضرت سلیمان و خدعه دیو یا شیطان برای ربودن این انگشتری که اسم اعظم بر روی نگین آن حک شده بود بر همگان روشن است و حافظ با ذوقِ خود از آن برای توصیفِ عارف بهره برده میفرماید ؛ او یا انسانِ عاشق با قرار دادنِ خداوند در دل و مرکزِ خود اگر لاف سلیمانی و پادشاهی زند نیز سخنی به گزاف بر زبان نرانده و سزاوارِ این لقب میباشد، وقتی که اسم اعظم  بواسطه یکی شدن او با خدا بر روی خاتم انگشتر پادشاهی اش حک شده است پس او باکی از شیطان ندارد ، زیرا اگر شیطان حتی بتواند انگشتری و اسم اعظم را با نیرنگ برباید و برای چند صباحی  بر  جایگاهِ او تکیه زند سرانجام رسوا شده و با انداختن انگشتری به دریا ، باز دوباره بنا به خواست خدا این اسم اعظم به او باز خواهد گشت و او دگر باره پادشاهی و سلیمانی خود را بدست خواهد آورد. همینطور که می‌دانیم پس از ربودن انگشتری حضرت سلیمان و دعوی پادشاهی توسط شیطان ،  مردم به جعلی و کاذب  بودن پادشاهی شیطان پی برده و او انگشتری را برای دور ماندن از دسترسی سلیمان به دریا افکند ، اما حضرت سلیمان با صید ماهی بار دیگر به انگشتری و خاتمِ اسم اعظم رسیده و سلطنت خود را بدست آورد ، کل داستان نمادین بوده و حافظ به بهترین شکل از آن برای رسانیدن پیغامهای معنوی مورد نظر  استفاده برده است .   

الا ای پیر فرزانه ، مکن عیبم ز میخانه 

که من در ترک پیمانه ، دلی پیمان شکن دارم 

اکنون که حافظ خود یا عارف را با وجود آن بت کشور شکن مصون از دیو و لشکریانش میداند ،  پس پیر فرزانه و یا پیر مغان و مرشد  از برای آزمودن حافظ ، دلیل حضور حافظ را با وجود چنان بتی در خانه دل  به میخانه و برای دریافت بیشتر باده معرفت جویا میشود ، حافظ پاسخ میدهد این درست است که در دلِ او بجز جانان یا حضور غیری وجود نداشته و دیو امکانِ رخنه در آن را ندارد ، اما او یا هوادارِ کوی حضرتش سابقه و ید طولایی در پیمان شکنی و ترک دریافت شراب ایزدی دارد، شاید اشاره او به پیمان شکنی آدم ابوالبشر  باشد و حافظ قصد دارد یادآوری کند که فرزندان  آدم نیز نمیتوانند بدون خطا باشند و این پیمان شکنی نیز از خصلتهای انسان است، به همین دلیل باید پیوسته با دریافت می ایزدی بُت و سرو درون خود  را حافظ و مراقب باشد  تا مبادا او را رها و ترک کند که در اینصورت  رخنه دیو قطعی خواهد بود . 

خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه 

که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم 

رقیب همان خود کاذب ذهنی یا دیو درون است که خود را رقیبِ آن بت لشگر شکن یا سرو بلند قامت میداند، یعنی مراقب است تا هواداری به آن جانِ زیبا روی نزدیک نشود، اما بوسیله سعی و کوشش سالک و با لطف و عنایت خداوند او اکنون بیکاره ای بیش نیست و بی حس در کنجی خزیده ، و در انتظارِ قطع شدنِ جریانِ شراب خردِ ایزدی بر سالکِ هوادار نشسته است، پس حافظ او را قسم میدهد تا امشب، یعنی هر لحظه چشمان خود را بر هم گذاشته و بخواب رود، چرا که او با لعلِ خاموشِ معشوقش سخنهای پنهانی بیشماری دارد. حافظ که در جایی دیگر گفته بود ؛ 

در اندرون من خسته دل ندانم کیست 

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست 

و اکنون میخواهد که حضرت معشوق لب گشوده و این بار او سخن بگوید زیرا که هرگز هیچ چیزی نزد عاشق خوشتر  از صدای سخن عشق نمیباشد . شاید مدعی و رقیب تمرکز عارف را برای نجواهای عاشقانه بر هم میزند  پس او باید به خواب رود تا فضا برای سخنهای نهانی که گوش نامحرم نباید بشنود مهیا شود .

چو در گلزار  اقبالش خرامانم  بحمدالله  

نه میل لاله و نسرین ، نه برگ نسترن دارم 

میفرماید وقتی سالک طریقت  اقبال خرامیدن در مسیری را دارد که گلزار است و همه لطافت و زیبایی ،(گلزار در ادبیات عارفانه نماد فضای یکتایی و کشف حقایق بر عارف است)  پس عارف در سیر الهی به گلهای بیرونی توجهی ندارد ، لاله به لحاظ چیدمان گلبرگهای منظمش نماد چیدمان چیزهای بیرونی و جسمی ست که انسان هویت خود را از آنها میگیرد  درواقع لاله در اینجا در معنای منفی خود بکار رفته است،  در جای دیگری نیز میفرماید؛

می کشیم از قدح لاله شرابی موهوم  ،،، چشم بد دور که بی مطرب و می مدهوشیم 

این شراب موهوم  همان دلبستگی های دنیوی ست که توهم آرامش و خوشبختی به انسان میدهد.

گل نسرین که زودتر از برگهایش باز میشود نماد خود نمایی و انسان  نیازمند تایید و توجه دیگران میباشد .نسترن به دلیل اینکه در هر شاخه چند گل باهم می رویند نماد تفرقه و  چندگانه دیدن هستی بوده و متضاد وحدت میباشد، با خرامیدنِ انسانِ عاشق در گلزار حقیقتِ حضرتش، سالک به همه این گلها بی اعتنا بود و از آنها تبری می جوید .

به رندی شهره شد حافظ میان همدمان  لیکن

چه غم دارم که در عالم قوام الدین حسن  دارم

همدمان  همان یاران هستند، یعنی همه انسانها و کسانی که حافظ را از نزدیک می شناسند  ولی برخی مفهوم رندی مورد نظر و ابیات او را به درستی  در نمی یابند و وارد موهومات میشوند ، اما او به قوام الدین حسن دلخوش است زیرا لااقل  او درک درست و کاملی  از مفاهیم  مورد نظر حافظ دارد ، اغلب شخصیتهای مثبت در انتهای غزلیات حافظ حکم شمس تبریزی  برای مولانا را دارد .

 

همیرضا در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۵۵ در پاسخ به همیرضا دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۱ - بویِ جویِ مولیان آیَد هَمی:

در مورد خوانش درست «مولیان» در این مقاله به نقل از دکتر محمدامین ریاحی چنین نقل شده است:

«طرفه اینکه در این بیت مولیان را باید به فتح اول، سکون دوم و فتح سوم خواند (مَوْلَیان)، بر وزن ارغوان، ارمغان و پهلوان – نه بر وزن حوریان و لولیان و لوطیان – و َموْلَیان مخفف موالیان است. موالی در زبان تازی جمع مولی به معنی بنده است؛ اما، در نخستین سال‌هایی که تازیان ایران زمین را به تصرف درآوردند، ایرانیان زبان آنان را از سر زبان‌ها یاد می‌گرفتند نه از کتاب و لغت و بر وفق دستور زبان تازی و قالب جمع تازی (مانند سایر قالب‌های آن زبان) برای ایرانیان مفهوم نبود. از اینجا بود که موالی را (همچون بسیاری از جمع‌های تازی دیگر) در معنای مفرد به معنی بنده به کار برده‌اند و جمع آن را با علامت جمع پارسی «موالیان» گفته‌اند (همو، 370).  شادروان دکتر ریاحی با استناد به کتاب «تاریخ بخارا» به‌درستی نشان داده‌اند که «جوی مولیان» نه اسم‌جویی بلکه نام کوی و محله‌ای در بخارا بوده‌است: این محل ضیاعی (ملک و مزرعه) بود در خارج حصار بخارا و امیر اسماعیل سامانی که همیشه دلنگران حال بندگان خود بود آن را خرید و در اختیار موالیان (غلامان آزاد کرده) خود نهاد تا «جوی مولیان» نام شد و عامه مردم «جوی مولیان» گویند. (نک: نرشخی، 39 - 40).»

در خلال مقاله مشخص می‌شود که به اعتقاد دکتر ریاحی ضبط درست بیت آغازین این است: «باد جوی مولیان آید همی - بوی یار مهربان آید همی» و البته نقل قول حافظ و کتابهای دیگر از آن به شکل «بوی جوی مولیان» را ناشی از از دست رفتن دیوان رودکی طی سالها و دسترسی ادیبان بعدی به متون تصحیف شده و همچنین اثر ذوق کاتبانی می‌داند که همنوایی «بو» با «جو» و در ادامه همبانگی آن با قرائت تصحیف شده‌شان از واژهٔ «مولیان» به شکل mooliyan را برای ترجیح این صورت ناصحیح (بوی جو) بر صورت اولیه (باد جو) دلیل کافی دانسته‌اند.

و البته به نظر می‌رسد کل متن باقیمانده از این قصیده از چهارمقالهٔ نظامی عروضی نقل شده است، از این بخش.

پرهام در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۳۹ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۷۲۴:

ای آن که به ملک خویش پاینده تویی

در ظلمت شب صبح نماینده تویی

درهای امید بر رخم بسته شده

بگشای خدایا که گشاینده تویی

جهن یزداد در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۷:۱۳ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۶:

طالع در
بر ان طاله او را گسی کرد شاه فردوسی وار نیست  طالع نمیتواند در این سروده فردوسی باشد
بر ان بخت او را گسی کرد شاه

پیام اوَروند در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۳:۴۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰۵:

کسی متوجه می شه که منظور از نخل سرکش و خانه در ساحل کردن، چی هستش؟!

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۰۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۴:

شکر در دو معنی هست :1)ماده سفید شیرین2)نام همسر خسرو 

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۰۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۴:

بیت آخر ایهام ندارد .من با توجه به آموخته های خویش در طی تحصیل دارم میدانم که ایهام آرایه ای ست که حداقل دو معنی را در شعر و متنی میدهد .ایهام به معنی گمان افکندن و سر دو راهی قرار دادن است و اگر در بیتی یا جمله ای با کلمه ای روبه رو گردیم که حداقل دو معنی را بدهد و داشته باشد و هر دو معنی در شعر و بیت و جمله قابل قبول و صحیح باشد ایهام هست .و خب پس تا اینجا میتوان گفت که ایهام آوردن واژه ای است با حداقل دو معنی که هر دو معنی آن نیز مورد نظر شاعر بوده باشد.مثال :

آواز تیشه امشب از بیستون نیامد 

گویا به خواب شیرین فرهاد رفته باشد 

حزین لاهیجی

در این بیت از حزین لاهیجی شیرین ایهام هست و به دو معنی خوش و نام معشوق فرهاد هست و هر دو معنی را میتوان در شعرجاگذاری کرد :

امشب صدای تیشه از کوه بیستون نمیآید احتمالا 1)فرهاد به خواب خوش رفته است 2)به خواب شیرین (معشوقه اش )رفته است .

پس باید آرایه ای ست که دو معنی بدهد وهر دو معنی در شعر جاگذاری گشت و صحیح باشد .

 

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۴۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۳:

به نظرم" تو را من دوست دارم خلاف هر که عالم /اگر طعنه است بر عقلم اگر رخنه است بر دینم "درست باشد این غزل را من حفظ کرده بودم و در کلیات سعدی نیز اینگونه آمده بود .

برگ بی برگی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۰۷ در پاسخ به سعید دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۷:

درود بر شما  ، و متضاد آن حریف است  که اصل خدایی انسان میباشد .

برگ بی برگی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۴۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹:

سال ها پیرویِ مذهبِ رندان کردم

تا به فتوایِ خرد حرص به زندان کردم

اشاره حافظ به "سالها" بیانگرِ لزومِ کارِ مستمر، پیوسته، و متمادی است تا شخص بتواند به منظور و مقصودی نایل شود، مذهبِ رندان در اینجا همان طریقتِ عاشقی ست که رندانی همچون سنایی، عطار و مولانا پیموده اند و حافظ نیز خود را پیرو و ادامه دهنده همان مذهبِ رندی و عاشقی می داند که پس از سالها پیروی و متابعت از این طریق و مذهب سرانجام توفیقِ زندانی کردنِ حرص را در خود یافته است، حرصی که منشأ و اساسِ همهٔ پلیدی هاست، حرصِ مال، حرصِ شهوت، حرصِ مقام و قدرت از جمله این حرص ها هستند که اگر مهار نشوند و به زندان نروند می توانند فجایعی جبران ناپذیر را برای شخص و جامعه پدید آورند، و حافظ می‌فرماید این حرص را با صلاحدید و فتوای خرد به زندان کرده است، خرد و عقلی که موجبِ برتری و امتیازِ انسان نسبت به سایرِ موجودات است و می تواند انسان را نسبت به مقدارِ ضرورت و نیازِ واقعی بهرمندی از این جهان آگاه کند تا اندازه و میزان را نگه دارد و در اینصورت است که انسان نه به دیگران آسیب می زند و نه جهان و محیط زیست و منابعِ آن یا دیگر موجودات را تلف و تخریب می کند.

من به سرمنزلِ عنقا نه به خود بردم راه

قطعِ این مرحله با مرغِ سلیمان کردم

عنقایِ بلند آشیانِ خیالی در فرهنگِ عارفانه نمادِ تعالی و رسیدن به مراتبِ بالایِ معرفت است که سرمنزل و مقصودِ رندان است و حافظ می‌فرماید او به خود به چنین جایگاهِ رفیعی راه نیافته است، بلکه قطع یا رسیدن به پایانِ این مرحله از تعالی که حتماََ ادامه دار خواهد بود را با راهنماییِ مرغِ سلیمان یا هُدهُد به انجام رسانیده است، از اینکه حافظ مریدِ پیر و راهنما یا رندی معاصرِ خود بوده باشد خبری در دست نیست اما او مرغ هایِ سلیمانی چون عطار و مولانا را در پشتِ سرِ خود داشته است و احتمالن با پیروی و بهره‌گیری از آموزه هایِ مذهبِ آن رندانِ بزرگ به سرمنزلِ عنقا و چنین جایگاهی رفیع راه بُرده است بگونه ای که دستِ دامِ حرص به آن نمی رسد.

برو این دام بر مرغِ دگر نه  /  که عنقا را بلند است آشیانه 

سایه ای بر دلِ ریشم فکن ای گنجِ روان

 که من این خانه به سودایِ تو ویران کردم

اما حافظ به مرحلهٔ عنقا قناعت نمی کند و سودایِ دیدارِ حضرت دوست را در سر می پروراند، پس لازمه‌ی آن را ویران کردنِ خانهٔ ذهن می‌بیند، یعنی سالکِ مذهب و طریقِ رندی باید تمامیتِ عواملِ ذهنی را که موجبِ ایجادِ حرص می گردند برهم زده و ویران کند، غالبن عواملی مانندِ نیازِ کاذبِ ذهنی به برتری و دیده شدن موجبِ حرص ورزیِ انسان در زمینه هایِ مختلف می گردند که البته سرکوبِ اینگونه توهماتِ ذهنی موجبِ ریش و زخمی شدن دلِ انسان می شوند، و حافظ از آن گنجِ روان یا همان هُشیاریِ اصیل یا جان و روانِ اصلی که ادامهٔ جانان است می خواهد سایهٔ لطف و عنایتش را بر این دلِ زخمی بیفکند تا حافظ به مرحله ای بالاتر از عنقا یعنی به دیدارِ حضرتش نایل شود. 

توبه کردم که نبوسم لبِ ساقی و کنون

می گَزَم لب کا چرا گوش به نادان کردم

ساقی یعنی رندانی که در مذهبشان باده حلال و بلکه لازم است و انسان پس از دریافتِ اولین جام در روزِ الست از دستِ آن یگانه ساقی پس از ورود به این جهان با ورود به ذهن توبه می کند که دیگر از آن شرابِ عشق ننوشد، اما اکنون که حافظ به سودایِ آن گنجِ روان و لطفِ سایه اش خانهٔ ذهن را ویران نموده است لب می گزد و افسوس می خورد که چرا به حرفِ نادانی چون خویشتنِ توهمی و ذهنیِ خود گوش کرده است و زودتر از اینها به کارِ ویران کردنِ خانهٔ ذهن که منشأ امیالِ گوناگون است نپرداخته و لبِ شکرینِ ساقیانِ رند را نبوسیده است.

در خلاف آمدِ عادت بطلب کام که من 

کسبِ جمعیت از آن زلفِ پریشان کردم

در ادامه بیت قبل می فرماید خویشتنِ نادانِ انسان وی را از بوسیدنِ دوبارهٔ لبِ ساقی باز می‌دارد چرا که تمایل دارد حرص آزاد باشد و انسان را کنترل کند و این پیروی از خویشتنِ ذهنی به امری معمول و عادتی دیرینه مبدل شده که موجبِ توبه از چنین کارِ مبارکی است، پس اگر پیروِ مذهبِ رندان به یکباره ساختار شکنی کرده و بر خلاف آمدِ عادت رفتار کند، توبه خود را بشکند و لبِ رندانِ ساقی را ببوسد به کامیابی و سعادتمندی خواهد رسید، در مصراع دوم حافظ خود را مثال می زند که از زلفِ پریشانِ معشوق،‌ یعنی کثرت به وحدت یا جمعیت رسیده است، تا پیش از این باورِ عموم بر پایه آموزش و عادت‌های خطا این بوده است که زلف یا نمادِ کثراتِ هستی جدای از خداوند است، اما حافظ با تغییر رویه و درهم شکستنِ این عادتِ دیرینه به کامیابیِ ابدی رسیده است چرا که از طریقِ زلف و زیبایی هایِ بینهایتِ خداوندی در جهانِ فرم به یکتایی و کسبِ جمعیت یا به عبارتی به وحدت و یگانگی رسیده است. در غزلی دیگر می‌فرماید؛ " ز فکرِ تفرقه باز آی تا شوی مجموع/ به حکمِ آن که چو شد اهرمن سروش آمد" .

نقشِ مستوری و مستی نه به دستِ من و توست

آنچه سلطانِ ازل گفت بکن، آن کردم

عادتِ رایجِ دیگر مستی و راستی است اما حافظ در اینجا نیز خلاف آمدِ این عادت رفتار کرده و در عینِ مست بودن به شرابِ عشق آنرا مستور و پوشیده می دارد و می فرماید چنین نقشی را که او بازی می کند و خود را شخصی شرابخواره و عشرت طلب جلوه می دهد نیز به دستِ او یا دیگری نیست، بلکه آنچنان این نقش را بازی می کند که آن یگانه کارگردان و سلطانِ ازل یا خداوند از او خواسته است و حافظ نیز با مهارتِ هرچه تمامتر و در اندازه یک فوقِ ستاره این نقش را اجرا می کند.

دارم از لطفِ ازل جَنَّتِ فردوس طمع

گرچه دربانیِ میخانه فراوان کردم

حافظ که در ابیاتِ بسیاری باغِ بهشت را با خاکِ کویِ دوست برابر نمی کند (غزل ۳۵۳)و بندگی چو گدایان به شرطِ مزد نمی کند(غزل ۱۷۷) در اینجا نیز برخلاف آمدِ عادت از لطفِ ازل طمعِ جنت و فردوس می کند هرچند بسیار دربانیِ میخانه را کرده است، حافظ که بارها خود را خدمتکارِ میخانه عشق نامیده است بدون شک تفسیرِ خاصِ خود را از فردوس دارد، بهشتی که بنظر می رسد نمادی از رسیدن به آرامش و فضای امنِ یکتایی موردِ نظر باشد، و همین امر نیز مصداقِ دیگری از مستی و مستوریِ ذکر شده در بیت قبل می باشد.

این که پیرانه سرم صحبتِ یوسف بنواخت

اجرِ صبریست که در کلبه ی احزان کردم

پیرانه سر کنایه از سالخوردگی می باشد و صحبت در اینجا یعنی همنشینی، نواختن در معانیِ مختلف آمده است که در اینجا شاید مورد تفقد و نوازش قرار دادن مورد نظر باشد، پس حافظ ادامه می دهد اینکه در سالخوردگی و یا در معنیِ دیگر علیرغمِ اینکه در شروعِ کارِ معنوی سری مملو از ذهنیت هایِ موروثی و کهنه گذشتگان داشته است اما اکنون زندگی یا خداوند وی را مورد نوازش و تفقد قرار داده و حافظ را همنشینِ یوسفیت یا اصلِ زیبارویِ خود قرار داده است که همان زنده شدن به اصلِ خویش می باشد و این فیضِ بزرگ اجر و پاداشِ آن صبریست که در کلبه احزان داشته است، صبر از الزاماتِ به بار نشستنِ کارِ معنوی و سلوکِ عارفانه است و کلبه احزان کنایه از دلِ ریش و غمدیده سالک است که اکنون روزِ گلستان شدنش فرارسیده است.

صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ؟

هرچه کردم همه از دولتِ قرآن کردم

صبح خیزی کنایه از بیدار شدنِ انسان از خوابِ ذهن در اوانِ طلوعِ زندگی در این جهان است، (نقطه مقابلِ پیرانه سر)، و در فرهنگِ عارفانه سلامت طلبی یعنی در طلبِ عافیت و امنیت قدم گذاشتن در راه عاشقی، مخاطبِ این سؤال همه خوانندگانِ غزل هستند که همچون حافظ قصدِ صبح خیزی و سلامت طلبی دارند که اگر پاسخشان مثبت باشد او آدرس را ارائه می کند که هر چه به انجام رسانیده همگی از دولت و برکتِ قرآن بوده است، و همین بیت اثبات کننده این مطلب است که عرفان و حکمتی که حافظ بیان می کند چکیده و عصاره ای از عرفانِ اسلامی است، برخی از حافظ دوستانِ ناباور ممکن است حساسیت نشان داده و گره در ابرو اندازند و یا بدیل هایی برای واژه قرآن بیابند تا سخنِ حافظ را برابرِ سلیقه خود تغییر دهند اما بنظر میرسد از این نکته غفلت می ورزند که اصولأ هرگونه عرفان و یا حکمتی اعم از شرقی یا غربی ریشه در آموزه هایِ مذهبی دارند، از میترائیسم و بودیسم و مهر پرستی تا زرتشت و یهودیت و مسیحیت و اسلام، همگی یک هدف مشترک را دنبال می‌کنند که آن هم معرفت و شناختِ انسان نسبت به خود است که در نهایت منتج به شناختِ هستی و خداوند یا زندگی خواهد شد، پس تعصباتِ قومی و نژادی که امروزه گریبانِ انسان را گرفته است در دورانِ حافظ محلی از اِعراب نداشته و حتی سرودنِ شعر و یاد داشتنِ زبان عربی فضیلت محسوب می شده است چرا که هدفِ آن بزرگان رسانیدنِ پیغامهای زندگی بخشی بوده که اتفاقاََ نفی کننده نژاد پرستی و قومیت گرایی است و حافظ از طریق آموزه های قرآن به چنین مهمی یعنی کسبِ جمعیت از این زلفِ پریشان دست یافته است.

گر به دیوانِ غزل صدر نشینم چه عجب

سالها بندگیِ صاحبِ دیوان کردم

صدر نشینیِ حافظ به دیوانِ غزل بر احدی پوشیده نیست بنحوی که حتی رقیبانِ هم عصرِ حافظ نیز ناچار در برابرِ آن سرِ تعظیم فرود آورده اند، پس حافظِ لسان الغیب که در یک معنی صاحبِ دیوانِ غزلیاتِ خود را حضرت دوست می داند و نظری هم بر تقارب معنایی با صاحبِ عدل و محکمه الهی و همچنین محاسبات دارد می فرماید به هیچ وجه این صدر نشینی چیزِ عجیبی نیست چرا که او سالهایِ متمادی بندگیِ صاحبِ دیوان را کرده است، یعنی اگر نبود این اخلاصِ حافظ در بندگیِ خداوند، دیوانی با این ویژگی‌های شگفت انگیز در ابعادِ مختلفی که می شناسیم هم وجود نداشت.

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۴۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » شمارهٔ ۲۳:

شعر درست است به این صورت:

ای یارناسامان من از من چرا رنجیده ای

وی درد و ای درمان از من چرا رنجیده ای 

ای سرو خوش بالای من ای دلبر رعنای من 

لعل لبت حلوای من از من چرا رنجیده ای 

بنگر زهجرت چون شدم سرگشته چون گردون شدم

وز ناوکت پر خون شدم از من چرا رنجیده ای

گر من بمیرم در غمت خونم بتا در گردنت

فردا بگیرم دامنت از من چرا رنجیده ای

من سعدی درگاه تو عاشق به روی ماه تو

هستیم نیکو خواه تو از من چرا رنجیده ای  

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۳۹ در پاسخ به مصطفی دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » شمارهٔ ۲۳:

اما به وزن شعر اصلا نمیخورد و همان نیست و زیبایی شعر به آهنگ کلمات هست و شعر از ابتدا هم فردا بگیرم دامنت بوده 

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۳۶ در پاسخ به امید دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » شمارهٔ ۲۳:

دقیق یادم نیست که کلیات سعدی ای که خوندم به تصحیح چه کسی بود ولی وی درد و ای درمان من از من چرا رنجیده ای ،خونم بتا در گردنت،من سعدی درگاه تو درست هست مطمئن هستم .

۱
۱۷۲۱
۱۷۲۲
۱۷۲۳
۱۷۲۴
۱۷۲۵
۵۷۲۷