گنجور

حاشیه‌ها

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۳۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴:

شهرام ناظری نیز به زیبایی تمام این شعر را اجرا کرده اند 

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۲۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴:

و اما از شعر اگر بخواهم بگویم :

این شعر شعر عاشقانه و از عشق یار است .

بیت اول :وقتی دل عاشقم روانه بوستان و گلستان می‌گشت عطر خوش گل و ریحان ها مرا از خود بی خود کرد و مرا حیران کرد و به مدهوش ای و بی اختیاری عاشق اشاره دارد و قابل ذکر است که بی خویشتن اینجا کنایه از بی اختیار ی و مدهوش ای ست 

بیت دوم :

در آنجا که منظور همان گلستان است گاه بلبل آواز خوانی کرد و گاه غنچه ای شکوفا شد اما به محض اینکه به یاد تو که عاشق باشد می افتم تمامی جذابیت ها و زیبایی ها طبیعت و باغ را فراموش میکنم جامه دریدن نیز کنایه از نشان دادن نهایت شور و شوق و اشتیاق هست اما اینجا کنایه از شکوفا شدن است و لازم به ذکر است که در تمامی اشعار گل نماد زیبایی و معشوق هست و بلبل هم نماد عاشق است .

بیت سوم :اب کسی که مهرت در دل های عاشقان است ،و ای کسی که نامت وصف صفات ت بر بر لب ها چون مهری زده شده است ،و ای کسی که شور اشتیاق ای که عاشقان به تو دارند در سرها شان در حال جنبش است یا بهتر است بگویم ای کسی که یادت هر زمان در سر ها هست و ای کسی که راز عشقت در جان ها هست 

بیت چهارم :از زمانی که عاشقت شدم و با تو پیمان و عهد مهر و وفاداری را بستم تمامی عهد های دیگر را شکستم و در عشق تو و پس از پیمان بستن با تو شکستن دیگر عهدها هیچ اشکالی نخواهد داشت.و اشاره به یار پیوستن و از همه و دیگران گسستن دارد .

بیت پنجم:تا زمانی که غم عشق تو در وجود من است به گلستان و گشت و گذار و تفریح در آن هرگز نیاندیشم که به گلستان رفتن در عشق تو نشانه سطحی نگری من است .و برتری عشق یار بر جذابیت های عالم پیرامون را اشاره دارد .و آویختن خار غم عشق در دامان کنایه از گرفتار شدن در عشق است و کوته نظری هم کنایه از اندک بینی و عاقبت اندیش نبودن است .

بیت ششم:آن کس که درد عشق یار او را از پای در اندازد و بیمارش کند باید از تمامی دواها و درمان ها دوری کند که عشق یار هیچ درمان ی ندارد و آنکه زهر بداده تنها نوش دارو را دارد .

بیت هفتم :اگر در راه رسیدن به تو به ما رنجی وسختی ای برسد و سزاوار ما و به حق است همان طور که زمانی که عشق کعبه در میان باشد عبور از بیابان ها کاری سهل و آسان است و مفهوم این بیت این هست که عاشق سختی های راه عشق را با جان و دل میپذیرد .

بیت هشتم :هر تیری که یار پرتاب میکند اگر بر دل غمدیده ه ما بخورد ما هم از جمله عاشقان مرده یار حساب خواهیم شد و اشاره به درد عشق دارد که هر زمان یار چون تیری بر کمان بر دل عشاق فرود میاورد و تحمل این درد آنچنان سخت است که چون مردن است 

بیت نهم :هر کس که طالب یک نظر بر یار کمان ابرو است باید که چون سپر باشد در برابر تیر ها و پیکان های یار و اینجا به زیبایی مصراع دوم به مصراع اول متصل شده اند که شاعر در مصراع اول به معشوق یار کمان ابرو میگوید و در مصراع دوم این زیبایی را در پیکان های زیبای یار قرار داده است .در واقع بهتر است اینگونه بگویم :اگر میخواهی لحظه ای یار زیبا را ببینی باید سپر ای داشته باشی در برابر دلت که آن یار بسی زیبا هست و هر گوشه از زیبایی اش چون تیری دلت را میشکافد

بیت دهم :به من میگویند ای سعدی این همه از عشق یار سخن مران و سخن نگو ؛[و من در جواب آنها میگویم ]نه فقط من که دیگران نیز در دورانهای دیگر از عشق سخن خواهند گفت.در این بیت سعدی منادا هست.

برگ بی برگی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۲۲ در پاسخ به نادر دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹:

درود بر شما نادر عزیز و گرامی  ، دقیقا و چه بجا فرمودید ، و حافظ میفرماید اگر کار معنوی بر روی خود را شروع کرده و مست آن می الست شدید ، آن را پوشیده داشته و  برای دیگران عیان نکنید که مضرات بسیار داشته و چه بسا آنها شما را از ادامه راه باز دارند . و این  را از چشم سیاه حضرت معشوق باید آموخت که بدون دیده شدن دید و جهان بینی خود  را به انسان می آموزد .

سیامک کرمی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۵۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۵۹:

درود بر بزرگواران.

این شعر موید دیدگاه مولانا می باشد.

قدرت باور و اندیشه انسان در رقم زدن سرنوشت .

ای برادر توهمان اندیشه ای.......

شاد باشید

 

 

 

 

 

 

امیر کرمی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۲۷ دربارهٔ قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۳ - در مدح شجاع‌السلطنه حسنعلی میرزا گوید:

درود 

بیت ششم تصحیح شود

بهر ناو‌رد فرامرز خریف، اینک سپهر     از کمان بهمنی تیر و سنان می‌آورد

احمـــدترکمانی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۳۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۶۱ - صاحب‌دلی دید سگ حامله در شکم آن سگ‌بچگان بانگ می‌کردند در تعجب ماند کی حکمت بانگ سگ پاسبانیست بانگ در اندرون شکم مادر پاسبانی نیست و نیز بانگ جهت یاری خواستن و شیر خواستن باشد و غیره و آنجا هیچ این فایده‌ها نیست چون به خویش آمد با حضرت مناجات کرد و ما یعلم تاویله الا الله جواب آمد کی آن صورت حال قومیست از حجاب بیرون نیامده و چشم دل باز ناشده دعوی بصیرت کنند و مقالات گویند از آن نی ایشان را قوتی و یاریی رسد و نه مستمعان را هدایتی و رشدی:

 آن یکی میدید خواب اندر چله

در رهی ماده سگی بد حامله

ناگهان آواز سگ بچگان شنید

سگ بچه اندر شکم بد ناپدید

شخصی در عالم چله نشینی در سر راه ماده سگی حامله بر سر راهی دید.

صدای توله سگها را شنید ولی آنها معلوم و مشخص نبودند

تعجب کرد که توله سگ در شکم چگونه سروصدا دارد.

آیا کسی تا بحال همچین چیزی را دیده

 

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۰۵ در پاسخ به Polestar دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴:

دوست گرامی با نظر شما اصلا و ابدا موافق نیستم .

چه کسی گفته که عشق به میل جنسی ارتباط دارد.عشقی که اینگونه باشد که دیگر عشق نیست ؛هوس هست !در اسعار شاید گاه گاهی از واژگانی استفاده شود که اینگونه با نظر شما هماهنگ باشد ولی اگر درست معنی شود که دیگر اینگونه نیست!عشقی که اینگونه باشد عشق نیست و عشق باید پاک باشد و حتم دارم خیلی از شما ها با این نظر من موافق نیستید اما منظور من از پاک بودن مومن بودن و ...نیست که در عشق نیز منجر به انجام باشه ؛بلکه عشق پاک این هست که عاشق در طلب وصال هست در طلب مهر هست و این مهر میل جنسی نیست ...

عاشق در نشستن پیش یار شاد است و باز غمین 

او با یار پر ازشادی ست و با یار پر از درد 

در عشق درد و سرور با هم هست و هیچ لحظه ای رها نمیشود حتی آن زمان که به یار میرسد وصال رخ میدهد ...

عشق دریایی ست کرانه ناپیدا کی توان کردن شنا ای هوشمند 

...زشت باید دید و انگارید خوب زهر باید خورد و انگارید قند 

... .عشق بالاتر از این اوصاف هست که میل جنسی در آن نقشی داشته باشد .و در این حد نیست که این گفته شود .

کسی که از این دایره بیرون است نمیتواند درک درستی از عشق کند ؛البته که من هم در این دایره و جمع عشاق نیستم ولی باید همه بدانیم بر اساس توصیفات و اشعار و سروده های زیبا نیاکان مان که عشق چه درگاه عجیب و زیبا و مدهوش ست چه درگاه خیره کننده اس ست و چیزی که خیره کننده و زیبا باشد نباید چیز زشتی داشته باشد ؛هوس های زودگذر و میل جنسی و ...و... اینها هیچ کدام در عشق نیست .

و اما عشق الهی که شما دوست گرامی گفتید که معنایی ندارد ؛واقعا این حرف مرا به حیرت انداخت !البته که نظر هر کسی محترم هست اما نباید نظراتی داد که از آن هیچ علمی نمیدانیم.

عشق الهی معنادارد و بالاتر از هر عشقی ست و هر عشقی زیر مجموعه این عشق است در حاشیه ی دیگری مربوط به غزلیات مولانا هست گفتم که عشق چند نوع است ؛عشق آسمان ،عشق خدا ،عشق یار ... ،و عشق یار گام اول برای عشق خدا هست عشق آسمان زیرمجموعه عشق خدا اما با بقیه ابن عشق ها متفاوت است و عشق خدا زیباترین عشق هست و مقدس و بسی عجیب و من بسیار نمیتوانم از این عشق توصیف کنم که تا به حال در این نبودم و کمتر کسی هست که به حق در هر لحظه ای همچون مجنون که به یاد لیلا بود در هر زمان به یاد خدا باشد و از همه مهم تر عاشق خدا و این عشق بسی زیبا هست که یار که خدا باشد هر زمان در کنار ت هست و تو این میدانی و باز میخواهی در کنارش باشی برای یار هر خدمتی میکنی و او هشت که به تو این همه مهر کرده و باز میکند و در هر راهی که دوشت و دشمن هست اوست که تو را محافظ است و تو در این عشق هر پله که بالاتر میروی باز میبینی که پله های بینهایت هستند و پایان ش معلوم نیست بالاتر از عشق خدا عشقی نیست که یار ،یار عاشق و یار هر که عاشق اش نیست و اما او را میپرستد هست .زیبا تر از این عشق هم پیدا نخواهد شد که میسوزی از عشق یار و تشنه یار هستی و اوست که در قلبت هر زمان هست و تو این میدانی و از این هم میسوزی و هم مسروری 

 

شاید عشق الهی از نظر برخی معنای دیگر داشته باشد اما همان طور که گفتم عشق همان سه نوع است و بس .اگر امکانش گشت حتما از عشق آسمان هم خواهم گفت .

 

احمـــدترکمانی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱:

اینایی که نوشتند اشتباه زیاد داره

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۱۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸:

به نظر من چیز درست تر از سر است .

و واقعا چه قدر این شعر لطیف و پر معنا هست ... 

 

مختار در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۰۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۸:

درود پر مهر

عزیزان دقت کنید، بکارگیری مفهوم «احمق» در بیت:

گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید، گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم

توصیف منطقی و اخلاقی و بر حق فردی است که احمق است، نه ناسزا به مفوم امروزی که فرمایگان از سر خشم و کینه برای خوار کردن دیگری به کار می‌برند.

بکارگیری مفهوم احمق برای فردی که براستی و درستی احمق است (مانند حسود، که نشانه‌ی فرومایگی و حماقت انسان است)، به همان اندازه توصیفی بر حق و اخلاقی و درست و راست است، که بکارگیری مفهوم ریاکار، برای فردی، هر چند شیخ و زاهد و صوفی، که براستی ریاکار است، منافق است.

شاید اینکه امروزه فهم این برای ما دشوار است، عوام زدگی به‌کارگیری چنین مفاهیم ناخوشایندی باشد، که بیشتر ناسزا و از روی خشم و کینه و عقده و یا برای تحقیر دیگری باشد، تا توصیفی و بر حق.

 

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۴۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴:

این شعر با صدای همایون شجریان چه لطیف و زیبا هست ...

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۴۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲:

این شعر مفهوم بسیار زیبایی دارد و با صدای استاد همایون شجریان نیز شنودنی ست .

اندک خواننده ای هست که توانایی خواندن این شعر و برخی از اشعار را داست باشند و بر دلها بشیند و همایون شجریان با این اجرای زیبا جز این استثنا ها هست ...

درود بی کران بر شجریان و درود برر این غزل پر مفهوم وزیبا مولانا 

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۳۴ در پاسخ به نخود هر آش دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲:

دوست عزیز باید نکته ای را اشاره کنم بهتان و این آن هست که صدای همایون جان شجریان حتی اگر هم فرزند استاد شجریان نبود باز شنودنی بود و طرفداران ش باز هم طرفدار او بودند و صدای ایشان نیز با هم زیبا بود.

منطقی موجود  است که میگوید آدمی اگر چیزی که الان هست و  شرایطی که برایش مهیا بود تا این شود برایش مهیا نبود باز سرنوشت ش این بود که همان شود که اکنون هست پس استاد همایون شجریان هم اگر فرزند استاد شجریان نبود باز همین خواننده خوش صدای و خوش خوان و مردم دوست سرزمین ش بود .

در ضمن به گفته خود همایون جان ، ۳ اکتاو هست گستره صدایی ایشان یعنی ۶ دانگ (هر اکتاو دو دانگ است )

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۱۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۶:

چه زیبا سروده است مولانا وای از این آهنگ علیرضا قربانی که تمامی روح و روان م با زیر و بم صدایش از احساسات فوران نشده در حیرانی ست من با این آهنگ واقعا به معنای واقعی کلمه نابود میشوم 

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۱۴ در پاسخ به علی سبزی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۹:

با اینکه میدانم که همایون شجریان شعری که اشاره کرده اید (ای مونس روزگار،چونی بی من ...)اما من اطمینان کامل دارم که این شعر هم از مولانا هست و به درستی یادم نمیاید که در کدام کتاب نیز آمده بود حتما جستجو میکنم و میگویم.

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۱۲ در پاسخ به Abazariآیدا دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴۹:

در پاسخ به دوست عزیز :

تو در این بیت یار است .

یارتمام هستی و عالم عاشق گشته است و برای دل بی قرار عاشق است و عاشق نیز در ادامه میگوید که من در عشق تو (یار)نیست هستم هیچ هستم و جان و دلم و روح و روان و نفس و جسم ام و تمامی من برای توست 

این بیت اشاره به خدمت گزاری تمام و کمال عاشق برای یار دارد 

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۱۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۵:

پیش از گفتن نظرات دیگر خویش پوزش میطلبم از بلندی سخن و حواس پرتی خویش از تکرار حاشیه ام ؛دیگر اینکه با خواندن نظرات دوستان واقعا متاسف گشتم که عده ای از گرامی دوستان عزیز  فکرهایی کوته میکنند معنای هر کلمه هر چه هم که باشد پیش از آن باید به این توجه کرد که مضمون شعر چیست با یک کلمه مضمون شعر تغییر نخواهد کرد از همان بیت اول تا آخر مولانا به چیزی غیر از آن که آن کلمه معنی میدهد اشاره دارد .همچنین شاعر در شعر سرودن احساسات را به شیوه ای بیان خواهد نمود که لطیف تر باشد و گاه به گونه ای که خواننده را به فکر کردن وا میدارد و گاه به گونه ای میسراید که کس نفهمد یعنی شعر را بر مبنای خاطرات و احساساتی که حریم شخصی او محسوب میشود و به همین دلیل به گونه ای ست که بسی عجیب است اما همه اینها به کار ...؛مثنوی معنوی را اگر خوانده باشید باید به این موضوع که مولانا  جایگاهی بالاتر و والاتر از دیگر شعرا دارد رسیده باشید منظور مقایسه بین شاعران و یکی را بر دیگری تحسین کردن نیست ؛بر اساس کتاب مناقب العارفین جلد یک و دو که مضمون کتاب حول زندگی نامه مولانا است ،روزی پسر مولانا نزد پدر (مولانا)آمده و به او میگوید که در راه کسی از او پرسید که آیا مثنوی معنوی را میتوان قرآن دانست و پسر کفت خیر و وقتی مولانا این شنید بسیار اندوهگین شد ...نمیتوان گفت که مثنوی معنوی به راستی قرآن هست اما خشیت نامه هست .به درستی و نادرستی این قصه ای که در کتاب مناقب العارفین نیز آمده کاری ندارم ...اما پس از دیدن شمس مولانا ابتدا محو سخن های شمس شد و سپس به ناگهان عاشق او و این دوری از شمس بود که ابتدا او را جریحه دار و سپس او را به یک پله بالاتر یعنی نزدیکی و قرب به خداوند رساند ...،شاید عده ای با این نظرات من مخالف باشند اما از نظر بنده بسیاری از اشعار این شاعر به این موضوع اشاره دارد ؛و به جز این هم روحی که پاک باشد جسم ش نیز پاک است البته که روح انسان از ابتدا نور خدا و روح خدا در آن دمیده گشت اما روح انسان با نفس انسان سازگار است و هرچه روح از طعام بهتری تغذیه شود انسان بالاتر مقام و والاتر مقامی دارد ، روح آدمی نشان دهنده باطن اوست و روح شعر و باطن شاعر در میان اشعار او پر میزند .سرودن غزلیات ای همچون این غزل و بسیاری از دیگر غزلیات مولانا کار هر شاعری نیست همان طور که کار هر انسانی نیست ...و در هر قرن شاید تنها یک نفر چون مولانا زاده شود و شاید هیچ گاه کسی چون مولانا دیگر زاده نشود .من با دین مولانا نیز کاری ندارم ؛چرا که بر این عقیده هستم که تمامی ادیان تنها یکی هستند و همه شان یک مفهوم واحد اما با این تفاوت یکی کامل تر از دیگری که من در این مورد نیز بر این عقیده هستم که بیشتر این ناقصی ها در برخی از ادیان در گذر تاریخ ایجاد شد و گرنه تمامی شان کامل بوده و در این میان مسلمانان بودند که دین شان بدون تغییری بر جا واستوار ماند و دین آدمی دلیل بر خوب و بدی او نیست چرا که بر این عقیده هستم که در هر ملتی با هر دینی انسان خوب و بد وجود دارد .و این شمس بود که مولانا را ترقی داد ...         . باید بدانیم که در صحبت از شاعر باید همچون شاعر به شعر نگریست تا شعر را فهمید و لمس کرد؛ و البته که نمیشود همون مولانا دید اما میتوان تا حدودی هر کس به اندازه ی قد و قامت خویش همون مولانا دید و خواند و شنود .

در شعر خواندن مخصوصا خوانش اشعار شعراقدیمی و بزرگی چون مولانا،نباید به ظاهر کلام و نتیجه ای که در ظاهر نمایان هست توجه نمود بلکه باید از میان حروف سر شعر را آشکار کرد. امیدوارم که این افکار و این نظرات در مورد شاعران بزرگ سرزمین مان که هویت ما و کشورمان هستند از بین برود ... ؛امیدوارم که صحبت هایم را کسی به خود نگیرد این فقط تذکر به همگان و حتی خودم بود شاید حتی تمامی حرف های من اشتباه باشد و همچنین تحلیل بنده از شعر و خوشحال میشم که بزرگان تصحیح کند و لطفی کنند .باتشکر

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۳۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۵:

این شعر شعر بسیار عاشقانه و زیبایی هست همانند بیشتر اشعار مولانا لیکن این شعر تفاوت بسیار زیبایی دارد و آن این است که این شعر مولانا به زیبایی تمام سیر عاشقی را در بیان شعر با زیباترین نوع ممکن و لطیف ترین کلمات بیان میکند .

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کندمجنون دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون:عاشق شده و نمیدانسته که در این راه سودای وصال با یار و...او را چون دیوانه ای مجنون کند و دل عاشق در این عشق همچون دوزخ (جهنم)میگردد *(در واقع منظور در این مصراع این هست که دل عاشق در آتش یار میسوزد و همچون جهنم میگردد )و دیدگان عاشق پر از آب و اشک میکند 

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید چو کشتی ام در اندازد میان قلزم پر خون :اینجا در این بیت ، سیلاب از نظر من همان عاشقی ست یعنی اگر بهتر بخواهم بیان کنم :عاشق در این راه گذاشته (راه عاشقی)و نمیدانسته که این عشق و یا به نوعی یا به عبارتی این یار او را در سیلابی غرق میکند و کشتی در مصراع دوم همان عاشق است ، و عاشق را در آب و سیلابی از خون دل بیاندازد؛ در واقع اشاره دارد به اینکه عاشق در عاشقی و عشق یار در سیلابی غرق است که این سیلاب همان طغیان احساسات دل اوست .

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد که هر تخته فرو ریزد ز گردش های گوناگون :

و یار عاشق را به سمت خود میکشاند و با هزار ناز او را شیفته تر کرده ولی باز از او دور میشود و این بیت به همین موضوع اشاره میکند که این موج همان فتنه و لطف های پیاپی و بی توجه ای های یار است و کشتی همان یار است و تخته همان قلب یا دل عاشق است ؛معشوق عاشقش را به هزار راه شیفته و شیدا کرده و سپس رها یش میکند تا مجنون شود و در عشق بیشتر فرو رود و دل عاشق با هر ناز و لطف و بی توجهی چون تخته ای هر بار میکند و در آخر دل عاشق و قلب عاشق در این بازی گوناگون به عشق یار به طور کامل فرو میرود و میشکند .

نهنگی هم بر آرد سر خورد آن آب دریا را چنان دریا بی پایان شود بی آب چون هامون :

از نظر من نهنگ در اینجا اشاره به رقیب میکند.رقیبی پا به این بازی میگذارد (بهتر است بگویم همان راه عاشقی)و آب دریا اینجا در این بیت ،از نظر من همان آبی ست که عشاق بر آن هستند و رقیب ،گویی عاشق را ناامید میکند ؛البته باید بگویم که در هر عشقی اگر به واقع عشق باشد (منظور این هست که هر عشقی عشق نیست و هر علاقه ای هم عشق نیست و هر دوست داشتنی هم عشق نیست بین علاقه و دوست داشتن و عشق تفاوت بسیار است.در علاقه خب گذرا هست پس از اندک زمانی پایان میدارد در دوست داشتن که منطق حکم فرما هست و دوست داشتن در طولانی مدت حکم فرم هست و شاید تا ابد اما عشق ابدیت دارد پایانی ندارد و نوعی از عشق است که همراه با عاشق بودن نفرت نیز در قلب طغیان میکند اما این نفرت نسبت به یار نیست ؛البته شاید این گونه بیان شود که گویی به یار است اما به یار نیست بلکه به خود است .عشق پایانی ندارد و تا ابد همراه است ... .اینجا که گفتم عاشق نا امید میشود ؛در هیچ عشقی ناامیدی معنا ندارد و منظور بنده این بود که با حضور رقیب ،عاشق احساس شکست در راه وصال یار را میکند یا به نوعی احساسی در همین مضمون و پیرامون این موضوع .)و در نهایت عاشق در بی آبی یار میماند ؛یعنی گویی تمامی الطاف یار را نسبت به یار در میابد و این آبی که بر آن است همانند هامون بی آب میشود و همان طور که گفتم به ناامیدی از یار اشاره دارد .

شکافد نیز آن هامون نهنگ بحر فرسا را کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون :

اینجا بسیار زیبا گفته شده که عاشق چه در خشکی و چه در آب هم که باشد چقدر زمین و چه در آسمان یار باز او را سودا میکند ... .آن هامون همایار است همان طور که دریا هم یار بوده و درواقع خود یار نه ؛بلکه عشقی که عاشق به یار پار او را در آب یا به نوعی در خیال یار میاندازد ...و یار باز هم این رقیب را همچون آن عاشق در بند خود در آورده و همچون قارون به عمق زمین میکشاندش.باید بگویم که به عمق زمین در حقیقت نه و منظور این است که رقیب نیز همچون آن عاشق او را در سودا عاشقی و بی توجهی رها میکند آنچنان که گویی در اعماق زمین سیر میکند ... .

چو این تبدیل ها آمد نه هامون ماند و نه دریا چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی چون :

با همه این گردش ها وباز های بی درن یارنسبت به عاشقان اش نه دریایی ماند و نه خشکی ای از دریا و آبی ؛و عاشق نمیداند چه اتفاقی افتاد چرا که غرقه در چیزی است که هیچ هست و عاشقان یار پس از این همه گردش و بازی و بی مهری و لطف حیران گویی میگردند و غرق در چیزی میشوند که معنای گنگی دارد و موجودیت دارد و اما لمس نمیشود و گویی چیزی بس بزرگ اما در دیده هیچ هست میشوند .

چه دانم های بسیار است لیکن من نمیدانم که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون :

سخن راندن از این که یار چه کرد و چه اتفاقی در این بازی عاشقی افتاد و چه چیز ها شد بسیار است و این چه دانم گفتن ها از توصیف و بیان اتفاقات ای که در این سیر عاق رخ داد باز نیز بسیار است ولیکن من (اینجا" من"منظور عاشق است )ندانستم که مست از یار گشتم در آن دریایی که بر آن بودم و مست شدم از افیون و ... که شاید در آن دریا  بوده و خب این بیت اشاره دارد که عاشقان که بر آب یار شناورند مشت هم میشوند مست روی یار .

و در هر نوع عشقی ، عاشق مست میشود و این مستی چیز بدی نیست و منظور بدی نیز ندارد ؛این شعر بر این بیان نیست که مولانا بر افیون بوده ؛نه،ابدا؛بلکه اشاره به بخشی از عشق است که عاشق در رویا یار است و رویا با خیال تفاوت دارد .خیال شاید دست یافتنی بادام رویا بسی دور از تحقق است و میتواند یک چیز دور از واقعیت های این دنیا باشد و هر چیزی در آن شکل میگیرد ولی تحقق اش در این دریا به غیر ممکن نزدیک تر است و خب مستی ای که عاشقان در عشق یار دارند بر پایه رویا یار است و در این عشق عشاق یار در خیال یار میدوند .

شعر بسیار زیبا هست و خیلی زیبا نشان میدهد که مولانا به حق عاشق بوده است و از نظر بنده اشعار مولانا روح دارد به همین دلیل لطیف و زیبا هست و بر دل و جان نشسته و بر روح و روان راه میرود و سرانجام وجودمان را سرشار از احساساتی طغیان شده میکند ؛روح داشتن شعر در کمتر اشعار شعرا نمایان است ... . 

این شعر را استاد همایون شجریان در هر دو آلبوم ناشکیبا و آرایش غلیظ به خوبی تمام اجرا کرده اند ...بسیار بسیار صدای شجریان زیبا هست و از نظر من آهنگ های برخی از استادان هنرمند و خوش صدای سرزمین مان در فهم بهتر اشعار شاعران کمک میکند چه بسا که من برای بار اول که این آهنگ را در آلبوم ناشکیبا گوش کردم از حالی به حالی دیگر گشتم و هنوز هم با خواندن این غزل مدام به سمت این آهنگ پر باز میکنم و با گوش نمودن همین آهنگ در آلبوم آرایش غلیظ از صدای ایشان بسی لذت میبرم و سراپا خیر از چنین صدای زیبا میشوم .اشعار شاعران با صدای اساتید فهم دیگری را در قلب ها ایجاد میکند و این شعر با صدای همایون شجریان روح و روان من را درگیر کرده و دگرگون میشوم ... 

امید سعدی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵:

دل دردمند ما را که اسیر توست یارا

به وصال مرهمی نه که به انتظار خستی

بیت تخلص این غزل از این بیت حصرت سعدی آمده است

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۰۴ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱ - وداع جوانی:

سلام خدمت تمامی دوستان عزیز چه زیبا هست این شعر و از اعماق قلب عاشق استاد شهریار این احساسات با حرفی بس لطیف طغیان کرده ست که توصیف حال دل بسی بر زبان ناتوانان سخت است و چه زیبا اما ایشان در اشعار شان توصیف کرد اند 

با اینکه قلب و دل عاشقی سراپا درد و غم است اما عاشق به همین درد زنده است او میسوزد و باز از یادیار مسرور است

عاشقی درد و اما پر از آسایش است عاشقی زهر است و اما قند است عاشقی پر از دو های گوناگون ولیکن تمامی این دو ها یک است و بس 

عاشقی درد دارد و اما لطف عجیبی ست 

و با وجود اینکه قلب و دل عاشق پر از درد و رنج و غم است اما باز مسرور کننده و شادی بخش هم است و در عاشقی هر احساسی با هم است درد و شادی و هزاران احساس دیگر که به دل قلب عاشق طغیان میکند اما در دل عاشق حسی بس عجیب است که عاشق را هر زمان و دم به دم به سمت یار میکشاند .

۱
۱۷۲۲
۱۷۲۳
۱۷۲۴
۱۷۲۵
۱۷۲۶
۵۷۲۷