گنجور

حاشیه‌ها

طوقدار در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۱۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹۰ - شنیدن آن طوطی حرکت آن طوطیان و مردن آن طوطی در قفص و نوحهٔ خواجه بر وی:

با درود. استاد روفیا آیا میشه بیتی رو که جناب نادر نوشتن اینطور هم معنا کرد؟ آنجا که فرشتگان از خلقت آدم زبان به اعتراض گشوده وگفتند .آیا بار دیگر میخواهی آدم خلق کرده تا دست به خونریزی بزنند.درحالیکه ما همیشه به تسبیح تو مشغولیم. و اینطور جواب شنیدند .چیزی من یا آدم میدانیم که شما نمیدانید. وآن عشق بود. جلوه ای کرد رخش دید ملک عشق نداشت. عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد. عقل میخواست کز آن شعله چراغ افروزد. برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد. مدعی خواست که آید به تماشاگه راز. دست غیب آمد و بر سینهٔ نا محرم زد. دیگران قرعهٔ قسمت همه بر عیش زدند. دل غمدیدهٔ ما بودکه هم بر غم زد. خرسند میشم اگه راهنمائی کنید. بدرود .

مریم در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۱۲ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » به کعبه رفتن رابعه:

 می‌شود گفت هم‌زمان که این مکالمه در جریان بوده، به استناد تذکره‌الاولیا کعبه خود به پیشواز رابعه رفته بوده...

« نقل است که ابراهیم ادهم رضی الله عنه چهار ده سال تمام سلوک کرد تا به کعبه شد . از آنکه در هر مصلا جایی دو رکعت می گزارد تا آخر بدانجا رسید ، خانه ندید . گفت :آه ! چه حادثه است ، مگر چشم مرا خللی رسیده است ؟ هاتفی آواز داد : چشم تو را هیچ خلل نیست ، اما کعبه به استقبال ضعیفه ای شده است که روی بدینجا دارد . ابراهیم را غیرت بشورید . گفت :آیا این کیست ؟ بدوید . رابعه را دید که می آمد و کعبه با جای خویش شد . چون ابراهیم آن بدید گفت :ای رابعه ! این چه شور است که در جهان افگنده ای ؟ گفت :شور من در جهان نیفگنده ام . تو شور در جهان افکنده ای که چهار ده سال درنگ کرده ای تا به خانه رسیده ای ...»

گفت :آری ! چهارده سال در نماز بادیه قطع کرده ام . گفت :تو در نماز قطع کرده ای و من در نیاز .

مریم در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۰۶ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت دیوانه‌ای که از مگس و کیک در عذاب بود:

کیک هم به معنای مردمک چشم و هم شپش است و سارخک یا سارشک به معنای پشه است.

مستانه در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۰۸ در پاسخ به سجاد دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » رزم کاووس با شاه هاماوران » بخش ۸:

منظور اینه که قسمت نبود کیکاووس از دنیا بره، تقدیر این بود که زنده بمونه تا سیاوش از او به دنیا بیاد

دکتر صحافیان در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۸:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰:

https://wwhttps://www.blogfa.comدیروز(لحظه رخ نمودن تجلی حق که فرازمانی است)پیر می فروش که یادش به نیکی باد، گفت با شراب حال خوش، غم را به فراموشی بسپار.
گفتم به باد می دهدم باده نام و ننگ( خانلری: ننگ و نام)
گفتا قبول کن سخن و هر چه بادباد 
شاعر در مواجهه با پیر،انبوهی از شک و پرسش را در میان می گذارد: باده نوشی تمام شهرت و آبرویم را به باد می دهد! پیر می گوید: بپذیر هر چه پیش آید خوش است.( فقط شراب حال خوش می تواند تو را از دیو نفس و خودپرستی خارج کند و وارد بهشتت نماید)
۳-وقتی قرار است تمامی نیروها و سود و زیانها از دست برود،ازین داد و ستد عمر، نه شاد باش و نه غمگین( اشاره به آیه ۲۳ سوره حدید-تسلیم باش و مشاهده کننده- خانلری: گو بهر این معامله)
۴- آنجا که تخت سلیمان به باد می رود اگر به این (تجارت عمر) دلبسته شوی، جز باد( هیچ) در دست نخواهی داشت.
ایهام: -تخت سلیمان از بین می رود
-تختش را باد می برد
- عزیزتر از سلیمان نباید، بازین همه به دست وی جز بادی نبود( و لسلیمان الریح- انبیا/ ۸۱)آنگه قدر ملکتش به وی نمودند که او را از تخت فرود آوردند و صخر جنی را به جای او بنشاندند( اسرار التوحید ص ۳۰۱)
۵- اگر از پند خردمندان و آگاهان( پیر می فروش) دلگیر می شوی حکایت را کوتاه می کنم، پس عمر و عزت زیاد.
نکته: غزل بازگوکننده حال متردد شاعر میان " مستوری و مستی" است( سکوت آگاهانه تا رسیدن به جلوه حال خوش)
دکتر مهدی صحافیان
 آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی

کوروش در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۲:۰۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۷:

یا رسول الله ستون صبر را

استن حنانه کردی عاقبت

 

این بیت رو یکی تفسیر کنه لطفا

برگ بی برگی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۶:

مژده وصلِ تو کو کز سرِ جان برخیزم

طایرِ قُدسم و از دامِ جهان برخیزم

مژده یعنی رسیدنِ خبری خوش که در اینجا لطفِ معشوق در دعوتِ عاشق را نیز به ذهن متبادرمیکند، از سرِ جان برخاستن یعنی از جانِ خود گذشتن یا بعبارتی گذشتن از هر چیزِ بیرونی حتی اگر همچون جان عزیز باشد، پس حافظِ عاشق در جستجو و در انتظارِ دریافتِ خبر و نشانه های رسیدنِ مژده ی وصال است، سالکِ عاشق با احساسِ تغییرِ احوالِ روحیِ خود که نتیجهٔ سعی و کوشش در راهِ عاشقی ست می تواند چنین مژده ای را دریافت کند و امیدوار شود به وصالِ معشوق، اما این چگونه وصالی ست که او حاضر است با دریافتِ نشانه ای از دعوتِ معشوق از سرِ جانِ خود برخیزد؟ در مصراعِ دوم علت را شرح داده و می فرماید زیرا که او یا انسان طایرِ عالمِ قدس یا چنانچه در غزلی دیگر می‌فرماید طایرِ گُلشنِ قُدس است و ذاتِ او متعلق به این جهانِ خاکی نیست، چنانچه مولانا نیز سروده است ؛ " مرغِ باغِ ملکوتم نیم از عالم خاک/ چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم " پس حافظ نیز بمنظورِ رهایی از دام هایِ این جهان و بازگشت به عالمِ قُدس که مأوا و مسکنِ اصلیِ انسان است (به بیانی دیگر) حاضر به تقدیمِ جانِ خود به عنوانِ مژدگانیِ آورنده ی این خبر می باشد.

 یا وفا یا خبرِ وصلِ تو یا مرگِ رقیب/ بُوَد آیا که فلک زین دو سه کاری بکند؟

به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی 

از سر خواجگی  کون و مکان برخیزم 

ولا در اینجا به معنی پادشاهی ست و خویش  یعنی آشنا یا از یک جنس. خواجگی  یعنی سروری و مهتری، کون و مکان یعنی مُلک و ملکوت یا زمین و آسمانها 

 مخاطبِ حافظ خداوند یا پادشاهِ مُلک و ملکوت است و در این بیت شکوه و جلالِ پادشاهی آن یگانه را ضمان قرار داده، عرضه میدارد  که اگر حضرت حق انسان را بنده  خویش (نقطه مقابل بیگانه ) و از جنس خود بخواند چه موهبت بی مانندی را به انسان هدیه داده است و با این موهبت الهی سزاوار است انسان به عنوان سروریِ کُون و مکان از جای برخیزد، این سخن گزافی نیست زیرا که این خواجگی را پیش از این و در الست از حضرتِ دوست که انسان را خویش و از جنسِ خود نامیده بدست آورده است و حافظ با گنجاندن واژه بنده، و یکی دانستنِ جانِ جانان با جانِ انسان بر بندگیِ انسان تاکید می ورزد تا در عین این یگانگی، جایگاه و شأنِ انسان را نیز به او یادآوری ‌کند و این خواجگی یا سروری  ذکر شده انسان را به وهم سوق ندهد .

یا رب از ابرِ هدایت برسان بارانی

پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم

پس از بلا گفتنِ انسان به پرسشِ خداوند که فرمود "الستَ بربکم؟" و سپس هبوط به عنوانِ جانِ جانان بر رویِ زمین، حافظ از رَبّ و پروردگار می خواهد تا این انسان را بوسیلۀ ابرِ هدایت زیرِ چترِ حمایت و لطفِ خود قرار دهد و آبِ رحمتش را بر وی ببارد زیرا انسان بر روی زمین آن عهد و بلی گفتنش را از خاطر برده و می خواهد تا همچون گرد و خاکی که قبل از الست و درآمیختن با شرابِ عشق بود از میان برخیزد و " من" باشد، حافظ از پروردگار می خواهد تا پیش از چنین اتفاقی و بازگشتِ انسان به فُرمِ اولیه اش که گرد و خاک یا جسمی بیش نبود ابرِ هدایتش را بر سرِ او قرار داده و آبِ رحمتش را بر وی جاری کند تا الست را به یاد آورده و بر عهدِ خود مبنی بر هم جنسی با ربِ خود باز گردد.

بر سرِ تربتِ من با مِی و مُطرب بنشین

تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم

حافظ در ادامهٔ بیتِ قبل و پس آنکه ابرِ هدایتِ پروردگار بر وی یا هر انسانِ دیگری بارید و خاکِ وجودش بار دیگر در این جهان آغشته به شرابِ عشق و تبدیل به تُربت شد( یعنی تقدیس شد) از جانی که امتدادِ جانان است و بارها از وی با عنوانِ یار نام برده است میخواهد تا بر سرِ این تربت بنشیند( در وی حلول کند) و البته که چنین جانی شرابِ عشق و طرب و شادی را که خصیصه جانان است با خود برای حافظ به ارمغان می‌آورد چنانچه حافظ به بویت(بودنت) از میانِ لحد یا گرد و خاکِ خشکِ خویشتن بیرون آمده و به عنوانِ خویشِ اصلیِ جانان بر می خیزد، چنین مضمونی میتواند تأویلِ حافظ از بیرون کشیدنِ زنده ی انسان از مُرده ی او که در قرآن آمده است باشد.( یخرج الحیِ من المیت).

خیز و بالا بنما ای بُتِ شیرین حرکات 

کز سرِ جان و جهان دست فشان برخیزم

پس از بودنِ آن بُت و صنم با مِی و مطرب و برخاستنش به عنوان امتدادِ جانان که سراسر شادی و طرب است و نمایشِ قد و بالایِ همچون سروِ خود است که حافظ نیز خود را از جنسِ هم او تشخیص داده و از سرِ جان و جهان شادی کنان و دست افشان بر می خیزد، جان در اینجا یعنی باشندگانِ عالمِ معنا و جهان همین جهانِ فُرم است، یعنی همانی می شود که مولانا فرمود " ... تا برآرم از ملائک بال و پر" یعنی دست فشان از سرِ جهان و حتی از سرِ جان و عالمِ روح و ملائک نیز فراتر می رود .

گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش

تا سحرگه ز کنارِ تو جوان برخیزم

پیر در اینجا فقط پیرِ سال و ماه نیست، بلکه انسانی ست که هنوز گرد و خاکِ وجودش به آبی که از ابرِ هدایتِ پروردگار می بارد آغشته و سرشته نشده است، پس حافظ می‌فرماید انسان در هر شرایطِ سنی که باشد اما بُتِ شیرین حرکاتِ خود یعنی اصلِ ربانیِ خویش را ندیده است باید هرچه زودتر او را به عنوانِ الست و خداییت تشخیص دهد که در اینصورت آن بُت که با می و مطرب بر سرِ تربتِ انسان در انتظار نشسته است شب یا در لحظه ای تَنگ او را در آغوش می کشد، یعنی او که جدای از انسان نیست در وجودِ جسمانیِ او امکانِ ظهور و بروز می یابد، حافظ در مصراع دوم می‌فرماید در اینصورت است که او یا انسان عاشق گویی زندگیِ تازه ای یافته و سحرگاه یا صبحِ دولت و زندگیِ حقیقیِ او شروع شده است، پس‌ از آغوش و  کنارِ آن بُت در حالیکه جوان شده است بر می خیزد، یعنی انسان به عنوانِ الست و ادامهٔ خداوند یا زندگی هرگز پیر نخواهد بود و بلکه جاودانه است.

روزِ مرگم نفسی مهلتِ دیدار بده

تا چو حافظ ز سرِ جان و جهان برخیزم

حافظ به این نگارنده و آنان که عمری همچون گَرد از میان برخاسته و جهان بینیِ جسمانی و بر مبنایِ ذهنِ خشکِ خود داشته و خود را از ابرِ هدایت و بارانِ رحمتش محروم نمودند توصیه می کند که حتی اگر به دورانِ پیری و سالخوردگی رسیده اید از خداوند بخواهید تا یک نفسِ آخر هم که شده مهلتِ دیدارِ رویش را بدهد و رخسار بنماید که اگر حتی در آن دَمِ آخر چنین توفیقی حاصل شود همچون حافظ می توانید بُتِ شیرین حرکاتِ خود را دیده و دست افشان از سرِ جان و دامِ جهان برخیزید، یعنی گرچه در سحرگاهِ عمر و جوانی بهترین وقتِ دیدارِ بُت است اما تا آخر عمر نیز امکانِ بارشِ باران بر گردِ وجودِ انسان وجود دارد و آن بُتِ شیرین حرکات می تواند انسان را تنگ در آغوشِ خود کشد تا در صبحدمِ زندگیِ حقیقی جوان برخیزد.

ایمان تجلی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۵۷ در پاسخ به همیرضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۶:

اشاره درستی کردید. فقط زیبایی این تضمین حافظ در اینست که در شعر سعدی فعل «بکش» در مصرع «اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی» به فتح ک خوانده میشود به معنای کشیدن که با کمند تناسب دارد حال آنکه در شعر حافظ به ضم ک خوانده میشود به معنای کشتن که با تیغ تناسب دارد. 

بعبارتی حافظ سعی در پیشی گرفتن در ابراز ارادت به معشوق نسبت به سعدی داشته و گفته که اگر سعدی در کمند معشوق اسیر افتاده و سر تسلیم به این اسارت فرود می آورد، حافظ در پیش تیغ تشنه به خون معشوق سر تسلیم افکنده و جان عرضه میدارد.

امیرعلی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۵۴ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۴:

با سلام  و تشکر

برگ بی برگی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۴۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۵:

در خرابات مغان گر گذر افتد بازم 

حاصل خرقه و سجاده روان در بازم 

خرابات مغان لامکانی ست که سالک در آن به عقلِ جزویِ خود مست و خراب می‌شود تا به اصلِ خداییِ خود آباد گردد. توصیف خرابات از زبان بزرگانی مانند مولانا را مرور میکنیم : 

چه دانی تو خراباتی که هست از شش جهت بیرون 

خرابات قدیم است آن  و تو  نو آمده اکنون 

یعنی این خراباتِ مورد نظر همان لامکان است و از شش جهت بیرون، این خرابات از آغازِ خلقت وجود داشته و ازلی ست، یعنی قدیم است و فاقد زمان ولی انسان جدید و حادث میباشد.

در خراباتی که در آن نور خداست  ،،،  ماضی و مستقبل و حال از کجاست 

ماضی و مستقبلش نسبت به توست ،،،  هر دو یک چیزند ، پنداری که دوست 

از این لامکانی که در آن نورِ خداست به میکده نیز یاد کرده اند که سالک با دریافتِ بادهٔ خردِ ایزدی، هشیاریِ جسمیِ خود را از دست داده و به خرد و هشیاریِ خداییِ خود باز خواهد گشت،"گذر افتد بازم" نشان دهنده این مطلبِ مهم است که انسان پیش از این نیز در خراباتِ مغان بوده و نسبت به آن معرفت دارد و آن هنگامِ پیمان گرفتنِ خداوند از انسان بوده است که موسوم به عهد الست میباشد، در آن هنگام انسان هشیاریِ جسمی نبوده و عقل جزوی را نمی شناخت، بلکه تنها شناخت و معرفتِ او نسبت به جهان، همان خرد و هشیاریِ خدایی بود و پس از ورود انسان به این جهانِ فُرم، بنا برضرورتِ نیازمندیِ انسان به امکاناتِ مادی از قبیل تغذیه و نیازهای دیگر به ناچار نسبت به هشیاریِ جسمی شناخت پیدا می کند، این نظریهٔ عرفا تا پیش از ملاصدرای فیلسوف است که نظریه ای متفاوت را مطرح  کرده و می‌گوید انسان هنگامِ ورود به این جهان فاقدِ هرگونه هشیاری و خردِ الهی ست و هرچه هست همین جسمِ خاکی و یا شیمیایی می باشد و سپس می تواند با حرکتِ جوهری ذره ذره به کمال و جوهر یا عشق دست یابد، نظرِ ملاصدرا این بود که هشیاری الهی که بینهایت است در محدودیت نمی گنجد، چنانچه مولانا نیز می فرماید؛ "هرکسی در عجبی و عجبِ من اینست   کو نگنجد به میان چون به میان می آید" و البته صاحب‌نظران اشکالاتی به نظریهٔ صدرا وارد میدانند که اگر قرار بر این است که بینهایتِ خداوند در محدودیتِ جسم نگنجد، پس به مرور زمان و در طول عمرِ انسان نیز چنین اتفاقی نخواهد افتاد، و این درحالیست که می دانیم چنین اعجازی صورت پذیرفته است، در هر صورت این مباحث از هزاران سال پیش همچنان ادامه دارد اما بزرگانی مانند عطار، مولانا، فردوسی، سعدی، حافظ و حتی بسیاری از عرفای پس از ملاصدرا نیز بر مقدم بودنِ هشیاریِ خدایی در بدو تشکیل نطفه انسان اتفاق نظر داشته و تشکیل ساختمان بدن را نیز مرهونِ همین هشیاری میدانند که بنظر می رسد استنادشان معطوف به آیه ۳۱ سوره بقره باشد که می فرماید؛ و عَلَّمَ آدمَ الاسماءَ کُلَّها" و مفسران عشق را نیز جدایِ از تمامیِ عِلومی که خداوند به آدم آموخت ندانسته و بلکه سرچشمه‌ی دیگر علوم را نیز عشق می دانند، پس حافظ در مصرعِ دوم فاصلهٔ زمانیِ بازگشتِ انسان از هشیاری جسمی به اصل و هشیاریِ خدایی را که پس از چند سالِ ابتدای زندگی باید به این کار مبادرت کند دورانی می داند که انسان بوسیله چیزهای بی ارزشِ مادی و جسمی خرقه ای برای خود تدارک دیده است، و باورها که آنها نیز از جنس فکر و ماده هستند را جزیی از وصله های این خرقه در نظر می گیرد، هرقدر انسان دیرتر قصدِ بازگشت به خرابات را داشته باشد خرقه دلبستگی های جسمی و مادیِ او سنگین تر خواهد شد، "روان در بازم"  یعنی خرقه و سجاده را به راحتی و سهولت در بازد، با افزایش سن درباختنِ خرقه و سجاده با سختی و مشقت و دردِ بیشتری امکان پذیرخواهد بود، حاصلِ خرقه می تواند چیزهای مادی و جسمی و حاصلِ سجاده عبادت های از سر فکر و ذهن باشد که هیچ یک تواناییِ کمک به انسان برای بازگشت به اصلِ خداییِ خود یا آن هشیاریِ اصیل را ندارند .

حلقه توبه گر امروز چو زهاد زنم

خازن میکده فردا  نکند در بازم 

توبه همان بازگشت به خدا و رها کردن خرقه و سجاده است که در بیت قبل بیان شد ، اما توبه زاهدان غالبا  بوسیله ذهن بوده و در ازای آن طمع بهشت و همانطور  که در دو بیت پس از این آمده است خیال حور و قصرهای بهشتی را در سر می پروراند ، چنین بازگشتی فاقد هرگونه ارزش معنوی  بوده و حافظ میفرماید اگر حلقه در میخانه را مانند زهاد بزند ، خزانه دار میکده فردا یا در صبح بیداری او درب میخانه را باز نخواهد کرد ، یعنی که حق تعالی چنین بازگشتی را نمی پذیرد ، پس حضرت معشوق بازگشتی عاشقانه را می‌پذیرد که در ابیات بعد به آن میپردازد.

ور چو پروانه دهد دست فراق بالی 

جز بدان عارض شمعی  نبود پروازم 

پس اگر پروانه یا انسان عاشق سالک فراق بال و رهایی از خود کاذبش را بدست آورد ، بجز سمت و سوی رخسار  شمعی ( خورشید گونه) حضرت معشوق ، به هیچ جای دیگری پرواز نخواهد کرد  ، پروانه برای سوختن بال  و در افتادن به پای معشوق بی تابی و بیقراری  میکند

صحبت حور نخواهم که بود عین قصور 

با خیال تو  اگر با دگری  پردازم 

این همان قصوری ست که زاهدان داشتند و به طمع بهشت و هم صحبتی با حوران سیاه چشم قصد بازگشت به خدا را داشته و به عبارتی با عبادت خدای ذهنی خود توقع پاداش دارند . حافظ این تلقی از تسلیم و بازگشت به خدای ذهنی و خیالی زاهد را مردود میداند در حالیکه در  دم خیال و فکر دیگری یا چیزی غیر از خدا را در سر می پروراند. مولانا  میفرماید  ؛

از خدا غیر خدا را خواستن  ،،،  ظن افزونی ست و کلی کاستن 

سر سودای تو در سینه بماندی  پنهان

چشم تر دامن اگر فاش نکردی رازم

حافظ یا سالک کوی حضرت معشوق ترجیح می‌دهد این سِرِّ سودای عاشقی در صندوقچه سینه عاشق پنهان و مستور بماند تا وقتی که او کاملأ به خداوند زنده شود ، علت این امر را حافظ و سایر بزرگان  بارها ذکر کرده اند، برملا شدن راز این عاشقی ممکن است موجب توقف کار معنوی سالک بر روی خود شود  زیرا انسانهایی که مفهوم و لزوم عاشقی را درک نکرده و زندگی بر پایه تعلقات جسمی و ذهن را طبیعی می پندارند با تلقیناتِ ذهنی خود می‌توانند سالک را از میانه راه بازگردانند به همین دلیل بزرگان توصیه به کار  معنوی بصورت پنهانی و پوشیده از دیگران دارند ."مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار ،، ،، ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند".  

تر دامن در زبان عرفان به سالک تازه کاری گویند که اول راه بوده و دل او هنوز کاملأ  به عشق حضرت دوست زنده نشده است ، و چشم او یا نگاه و جهان بینی نوپای او رازش را در این عاشقی برملا میکند، یعنی اگر چشمهای زندگی سالک راز او را برملا نمیکرد، پس این راز عاشقی او در سینه پنهان  و  از آسیبِ بدخواهان در امان می ماند .جناب عطار میفرماید  : 

چو عشق دلبران  گنج روانست  ،،،  چنان بهتر که اندر دل نهانست  

برو در عاشقی می سوز  و می ساز ،،،  مکن راز دل خود پیش کس باز  

گنج روان یعنی گنجی که رونده است و ممکن است با بیان و اظهار عاشقی خود به دیگران این گنج روان از کف عاشق برود ، مولانا و حافظ نیز ابیات متعددی بر لزوم مستور ماندن این میخواری و مستی سروده اند.

مرغ سان از قفسِ خاک هوایی گشتم  

به هوایی که مگر صید کند شهبازم  

هوایی گشتم در هر دو معنی خود آمده است ، اول اینکه سالک عاشق  مرغ زمینی بوده هوا و سودای عاشقی در سر می پروراند  و دیگر اینکه قصد پرواز دارد تا از خاک و زمین یا چیزهای جسمی که همچون قفسی مانع پرواز او شده اند  ، جدا شده و در هوا یا  آسمان یکتایی حضرت معشوق  پرواز کند ، هوا در مصرع دوم یعنی به امید اینکه پس از پرواز به آسمان ، شاید که  حضرت معشوق با نظر لطف و عنایت به او نگریسته و این مرغ را شایسته صید شدن توسط باز مخصوص شاهی دانسته  و شکار کند ، حضرت معشوق پیوسته در کمین دلهای عاشق برای شکار شایسته ها میباشد .

همچو چنگ ار به کناری ندهی کام دلم

از لب خویش چو نی یک نفسی بنوازم

حافظ با تعبیری عاشقانه و بهره بردن از فرم ابزار موسیقی از حضرت معشوق میخواهد او را  مانند چنگ اورا در آغوش گیرد، کنایه از وصل و یکی شدن با حضرتش یا بقولی رسیدن به مرتبه فنا، اما حال که او را شایسته فنای در خود ندانسته و وصل را به آینده موکول  میکند پس بوسیلهٔ نی از لبِ خویش یک نفس او را بنوازد، یعنی حضرت معشوق  با دم و نفخهٔ زنده کنندهٔ خود یک نفس در او بدمد تا او یا سالک کویش را به این دم زنده و لایق یکی شدن با خود بگرداند . 

برسان بندگی دختر رز ، گو به درآی   ،،،  که دم و همت ما کرد ز بند آزادت 

ماجرای دل خون گشته نگویم با کس 

زان که جز تیغِ غمت نیست کسی دمسازم

ماجرای دل خون شده نیز باید همانند عدم اظهار شروع کار معنوی سالک بر روی خود و سر سودای دوست باید همانند راز در سینه عاشق سالک بماند زیرا هیچ کس را یارای  یاری رسانیدن به چنین انسانی نیست مگر تیغ  غم حضرت معشوق  که تنها او می‌تواند دم انسان را بسازد ، و  دم او را خداگونه و فارغ از هرگونه غم و دردی بگرداند  ، یعنی  غم فراق و جدایی را درمان میکند و البته که با رهایی انسان از این غم ، سایر غمها نیز رخت بر بسته و جای خود را به نشاط و شادی خواهند داد .

گر به هر موی سری بر تن حافظ باشد 

همچو زلفت ، همه را در قدمت اندازم

تعداد موهای سر نشانه کثرت و تمثیل است، حال که حضرت معشوق او یا سالک عاشق را همچون چنگ در آغوش نگرفته و موعد وصل فرا نرسیده است، او باید اگر هزاران سر ذهنی هم که داشته باشد، بوسیله تیغ غم عشق، همه را در  قدمِ حضرتش قربانی کند تا سرانجام لایق وصل و دیدار روی او گردد. زلف نیز نماد کثرت و وجه جمالی حضرتش در جهان فرم است و عارف با نظر به آن رخسار یار را در آن میبیند. اما عارف اصل رخسار  یا وجه و روی جلالی حضرت را طلب میکند و زلف را نیز به منظور رسیدن به روی و رخسار در پای قدوم معشوق می اندازد .

 

 

 

کوروش در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۵۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۲۹ - رجوع به حکایت ذاالنون رحمة الله علیه:

کسی تفسیر میتونه بکنه این مثنوی رو ؟

bashar در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۳۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷:

با درود.

دوستان پیشنهاد میدم آهنگی که با این شعر از خواننده تازه کاری به نام میلاد رجبیان ارائه شده و لینک دانلودش رو در زیر میگذارم حتما گوش بدید.

پاینده باشید.

پیوند به وبگاه بیرونی

bashar در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۹:

با درود.

دوستانی که این شعر رو می پسندند پیشنهاد میدم آهنگی که لینکش رو می گذارم رو حتما دانلود کرده و گوش بدید. من خودم با شنیدن این آهنگ و بدنبال متن کامل شعر به اینجا رهنمود شدم.

با اینکه خواننده تازه کاره اما به زیبایی این شعر رو اجرا کرده...

نام خواننده: میلاد رجبیان

پیوند به وبگاه بیرونی

ابوذر جیرندهی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۳:۴۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱ - سرآغاز:

عزیزان علاقه مند می توانند تفسیر و رمز گشایی این اشعار آغازین مثنوی را در سایت "هستی عریان "از زبان پیرجان که در چندین جلسه بطور مبسوط توضیح داده شده است گوش کنند.

عمو سعید در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۲۱ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶:

با سلام خدمت آقای رضا ساقی

متاسفانه متوجه ایهام بسیار رندانه بیت زیر نشده اید

پیشنهاد می کنم بار دیگر این بیت را بررسی و کنکاش نمایید

حسن مهرویان مجلس گرچه دل می برد و دین

بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۲۱ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۳۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲:

بیت اول :در کوی تو من بی قرار تو هستم و مشتاق تو هستم روز وش (هر زمان در انتظار تو و به یادت هستم روز و شب )بی یاد تو بر بالین سر نخواهم گذاشت و از یاد تو فارغ نخواهم گشت روز و شب 

بیت دوم:روز و شب خویش را مانند خود عاشق و مجنون کرده ام (در واقع اشاره دارد به اینکه ازبس که روز و شب بهز یاد یار بوده و عاشق یار بوده است که روز و شب او نیز عاشق یار گشته است )چون که اینطور گشته است ،من روز و شب را چگونه با آسایش بخوابم و فارغ باشم (چون که اینطور است چگونه بر بالین به آرامی به خواب روم و با آسایش عمر را بگذارنم روز و شب ) 

بیت سوم :جان و دل را ازمن میخواست یار (خدمت گزار بودن )جان و دل خویش را به یار داده ام و به او میدهم روز. و شب (یعنی جان و دل خود را هر زمان برای یار صرف میکند حتی ممکن است این صرف زدن عاشق برای یار به یاد بودن او نیز باشد هر چیز و هر کاری که از برای یار باشد محسوب خواهد شد )

بیت چهارم:چون که اینطور گشته است(کارهایی که در بیت های قبلی ذکر شد)دیگر فکر کردن را نتوانم کردن و نتوانم بیندیشم که عقل چه حکم بر من میکند و یک زمان نتوانم فکر کردن بر غیر راه عشق و راه یار روز و شب یعنی اینکه عاشق دیگر عقلش هر چه بگوید فایده ای ندارد چرا که در عاشقی و در عشق ،عاشق فقط مقصودش یار هست و عقل هیچ نقشی ندارد 

بیت پنجم :عشق تو چونمرا مست نمود همچون مطربان گشته ام ،گاه از برای تو چنگ و گاه از برای تو چون تار مینوازم روز و شب(یعنی مطرب نگشته عاشق یا عشق یار مطربی نشده بلکه چنان از یار مست گشته است (مست یار در عشق )که دیگر همچون مطربان میماند و از سوز عشق چون چنگ و تار از عشق یار مینوازد آهنگ عشق را روز و شب )

بیت ششم :تو این ساز ها را میشکنی (این دل را میشکنی ؛در واقع آن چنگ و تار همان دل عاشق است )و زخمبر من میزنی از عشق تو این زخم ها من زار هستم (میتوان گفت این زخم همان هجر و دوری یار است ) و صدای ناله و گریه و زار زدن من تا آسمان رفته است و اما من در زیر هستم (گویی بر زیر زمین هستم )روز و شب

بیت هفتم:مرا سرمست کرده ای چهل روز از خمیر آفرینش توست که خمار روی تو هستم روز و شب 

بیت هشتم :ای که دل عاشقان را در دست میداری و عشاق ت از برایت میایند به سویت اگر بخواهی و حکم کنی ،من در میان این صف بلند کاروان هستم در انتظار روی تو و دیدار تو رز و شب 

بیت نهم :من بار تورا بر دوش خویش میکشم(رنج و سختی این راه -راه عشق در واقع ،-میپذیرم و با خود تا مقصد میبرم -،تا آنجا تحمل دارم -)من در راه تو همچون شتری پر از بار هستم رز و شب (پر از رنج و سختی هستم روز و شب )

بیت دهم :تا چهره زیبا و شیرین ت رو به من نمایی روزه خواهم بود (آب و خوراک ندارم و همچون روزه داران چیزی نمیخوام ونمینوشم)تا قیامت روزه دار خواهم بود روز و شب .اشاره دارد که عاشق به فکر خویش و تن و جسم خویش نیست تنها به یار و معشوق میاندیشد و از این رو طعام نیز نخواهد خوردن 

بیت یازدهم :آن زمان که من از این درگاه روزه خویش شکستم (روز وصال با یار ) -تنها با دیدن روی شیرین یار که همچون قند ،-عید هست و شاد هستم در آن روزگار روز و شب

بیت دوازدهم :سوگند به جان روز و سوگند به جان شب که به جان تو عاشق هستند ،من در انتظار تو هستم روز و شب

بیت سیزدهم :تا به چند سالی من منتظر عید نیستم ؛من با چهره چون ماه تو در عید هستم و شاد هستم و خرم 

بیت چهاردهم :از آن شب و از آن زمان که مرا عهد کردی و گفتی روز بعد و فردا ،من میشمارم روز و شب را،روز و شب (روز و شب در حال شمارش روز و شب هستم از آن زمان به بعد ) انتظار عاشق به روز دیدار با یار و وفاداری او به معشوق را نشان میدهد 

بیت پانزدهم :از بس که در وجود من تخم محبت و عشق ت را کاشته و درخت عشق ت را در وجود من آبیاری کرده ای و مرا در عشق خود زمانی که شیفته ات بودم رها کردی ،درخت عشق من تشنه است ؛از دیدگان و چشمان من اشک چون ابر میبارد روز و شب .

عاشقانه تر از این غزل ندیده ام... 

چه زیبا مولانا از وفاداری و انتظار بی پایان عاشق گفته است

روح مولانا به زیبایی و به حقیقت از این غزل نمایان است که چه پاک و لطیف چون آب روان است ...عاشق این شعر زیبا هستم ...

.

مولانا با اینشعرش چیز های زیادی را نمایان ساخته است :

اینکه عاشق به یار همواره مشغول است و تمامی اشیا اطراف عاشق میتواند مشغول یار گردد.حتی میتواند این اشیا و این چیز ها خود یار باشند ... .دیدار یار و ملاقات یار عید است و خود یار مایه شادی و خرمی عاشق ... .

این شعر مثل های زیادی از زندگی و عالم اطراف عاشق دارد ...

امیدوارم تحلیل های بنده درست باشند و اگر درست نبود تصحیح دوستان و بزرگان را با جان و دل پذیرا هستم ...

 

جهن یزداد در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۲۱ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۲۳ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۲:

نیایم سپهدار گرسیوز است
بران مرز خرگاه او پروز است
 مرز  و پروز درست راست میاید و فردوسی هم بیخود چندان واژگان عربی بکار نمی برد

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۲۱ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۵۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹:

این شعر را همایون شجریان و محمد معتمدی در آهنگ کرانی ندارد بیابان ما به زیبایی تمام اجرا کردند 

۱
۱۷۱۹
۱۷۲۰
۱۷۲۱
۱۷۲۲
۱۷۲۳
۵۷۲۷