گنجور

حاشیه‌ها

معین تاجور در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۵۱ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۵:

در قافیه مصراع اول بیت اول واژه زنگ صحیح تر به نظر می‌رسد علی الخصوص که در تصحیح اخیری از غزلیات بیدل توسط اساتید سید مهدی طباطبایی و علیرضا قزوه منتشر شده همین واژه دیده می‌شود

همیرضا در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰۸:

این رباعی در این منبع  به حکیم ازرقی نسبت داده شده و به این شکل نقل شده است:

آنها که به مذهبِ تناسُخ فردند

دی می‌شدی و در تو نظر می‌کردند

سوگند به اعتقاد هم می‌خوردند

کاین یوسف مصر است که باز آوردند

همیرضا در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۵۳ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲ - در ستایش علاء الدین عطاملک جوینی صاحب دیوان:

تو قدر فضل شناسی که اهل فضلی ...

«شبه» سنگی سیاه و براق است که در برابر مروارید (در ثمین در پایان مصرع) سنگی بی‌ارزش محسوب می‌شود.

همیرضا در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۰۱ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳ - این غزل در تذکرهٔ مرآت الخیال امیر علیخان سودی به نام شیخ سعدی است:

همین شعر با تغییراتی اندک در دیوان امامی هروی هم آمده است و احتمالاً با توجه به ناهمخوانی سبک و محتوای آن با سایر اشعار شیخ اجل از او باشد:

امامی هروی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹

افسانه چراغی در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۰۱ دربارهٔ عسجدی » اشعار باقیمانده » شمارهٔ ۷۱ - فقر شاعر:

شَغَه: پینه و میخچه و آبله‌ای که از کار زیاد و راه رفتن زیاد بر دست و پا پدید آید

 

علیرضا شفیق در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۵۶ در پاسخ به ملیکا رضایی دربارهٔ مولانا » فیه ما فیه » فصل پنجم - این سخن برای آنکس است که او به سخن محتاج است:

درود بر شما و نکات که مذکور شدید 

استفاده کردم

بیدل بی نشان در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۲۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰:

خداوندگار سخن خداوندگار غزل حضرت عشق پیامبر پارسی گوی ، شیرین ِ شیرین سخنان سعدی شیراز ...

 

سعدیا دختر انفاس تو بس دل ببرد

به چنین صورت و معنی که تو می آرایی

حسین ادهمی در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۵۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۰:

« تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم

تبسمی کن و جان بین که چون همی سپرم »

منظور حافظ از «جان سپردن»، مردن و فانی شدن نیست.بلکه منظور«جان به معشوق سپردن» است و جاری شدن و مانایی در او. 

چرا که به عقیده او: «هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق»

سام در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۵۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۳:

هوا گرفتن ( پرواز کردن و طیران ) در اینجا کنایه از در فکر و خیال کسی بودن و رویاپردازی کردن برای یافتن  جواب چیزی که در اینجا رسیدن شاعر به نگار میباشد .بسم از هوا گرفتن تعبیر از استیصال و درماندگیست‌ .  بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی یعنی آنقدر فکرم را بخود مشغول‌کرده ای و به تو می اندیشم که دیگر عاجز و درمانده شده ام . مصراع دوم این درماندگی  را در قالب پرسشی مطرح میکند که خود (سعدی) جوابش را میداند.به کجا روم ز دستت که نمی دهی مجالی ؟  برخلاف برخی دوستان که بسم از هوا گرفتن را به عدم پریدن تشبیه کردند ، بسم از هوا گرفتن یعنی آنقدر پرواز کردم که دیگر  توانی در بال و پرم نمانده یا بال و پرم ریخت از بس که پرواز کردم . بیت دوم (نه ره گریز دارم نه طریق آشنایی چه غم اوفتاده‌ای را که تواند احتیالی) هم  در پیرو درماندگی شاعر در یافتن  راهی برای رسیدن به محبوب است.

حمید دشتی در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۰، ساعت ۰۶:۲۹ در پاسخ به مست خیال دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۱:

چون بسن هفتاد سالگی رسیده ام شاید این امر مسلم شده باشد در زیر سنگ اسیاب۔

هر رهبری هر پدری هر مادری هر خان دایی بزرگ خانواده، هر انسانی خیال بزرگی به معنای تحسین شده، قبول آمده، راستین و بیدریغ، بزرگ خانواده باشد۔ چه در خانواده چند نفره یا چندین نفره۔

 

حافظ عزیز براستی بافت نخی داشت که همه را در این شعر پاینده کرد، بزبان امروزه:

پز الکی نیا که یه جا دست وا میشه میفتی گردنت میشکنه ، حیفی ✌✌

افسانه چراغی در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۲۱ در پاسخ به میثم آیتی (شاعر) دربارهٔ حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۵:

سلام جناب میثم. گنجور از نوشته ایشان استفاده کرده و شعر را کامل کرده است.

بهنام بهادری در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۵۶ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶:

زآن پیش که بر سرت شبیخون آرند

فرمای که تا بادهٔ گلگون آرند

تو زر نه‌ای ای غافل نادان که تو را

در خاک نهند و باز بیرون آرند 

 

بنده خدا چطوری بگه به خدا و روز قیامت اعتقاد نداره؟؟ نمیدونم چرا بعضی ها دوست دارن بزور خیام رو خداپرست نشون بدن. 

 

 

تابش در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۵۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵ - مناجات:

گوش ما گیر و بدان مجلس کشان

جرعه نوش از جام لعلت سرخوشان

 

پیوند به وبگاه بیرونی

 

 

مجید محمدی در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۵۳ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۶:

هنوز این غزل از وحشی بافقی را ندیده بودم که در فقدان همزمان پدر و مادر همسرم سه بیت در همین حال و هوا سرودم

با دیدن این ابیات منقلب شدم

محمد حسن ارجمندی در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۱۸ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۷۹ - در ستایش نصرة الدین ابوالمظفر اصفهبد لیالواشیر پادشاه مازندران:

6

چون برکشد قوارة دیبا زجیب صبح..........سحرا که بر قوارة دیبا برافکند

 

معنی: گردون مانند شعبده‌بازان، پارچه‌ای ابریشمی از یقة پیراهن صبح بیرون می‌آورد(کاری که امروزه شعبده‌بازان انجام می‌دهند و از لباس خود(غالباً از آستین) پارچه ابریشمی رنگین بیرون می‌آورند.) عجبا از شعبده‌گری او که چنین کار عجیبی انجام می‌دهد. قوارة دیبا استعاره از خورشید است که چون پارچه ابریشمی زردرنگی از گریبان صبح برمی‌اید.

 

نکات ادبی: جیب= گریبان، یقه/ دیبا= پارچة ابریشمی رنگین/ قواره=واحد شمارش پارچه به اندازة یک لباس، اینجا یعنی یک تکه پارچه/ جیب صبح= اضافه استعاری، صبح به انسانی مانند شده که گریبان دارد/سحرا که: جمله معترضه به معنی عجب سحر و شعبده‌ای می‌سازد./ چون: قید تعجب است/ قواره و برکشیدن و جیب تناسب دارد

محمد حسن ارجمندی در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۱۸ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۷۹ - در ستایش نصرة الدین ابوالمظفر اصفهبد لیالواشیر پادشاه مازندران:

5

گردون یهودیانه به کتف کبود خویش..............آن زرد پاره بین که چه پیدا برافکند

 

معنی: گردون مانند یهودیان که پارچة زردرنگ آشکاری به لباس خود می‌آویختند، خورشید را بر لباس کبود خود، آشکار کرده است. لباس گردون از آن روی کبود(متمایل به سیاه) است که در دم دم‌های صبح هنوز رنگ سیاهی بر چهره آسمان است.

 

نکات ادبی: جاندارپنداری گردون/ یهودیانه صفت نسبی است. یهودیان در حکومت‌های اسلامی برای اینکه از مسلمانان متمایز شوند، پارچه‌ای زردرنگ به لباس(بازو یا کتف) می‌بستند./ زردپاره= استعاره از خورشید

محمد حسن ارجمندی در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۱۷ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۷۹ - در ستایش نصرة الدین ابوالمظفر اصفهبد لیالواشیر پادشاه مازندران:

4

در ده رکاب می که شعاعش عنان زنان.............بر خنگ صبح برقع رعنا برافکند

 

معنی: با اینکه صبح دارد می‌رسد و فرصت باده‌نوشی تمام شده است، اما ای ساقی! شرابی در پیالة ما بریز که درخشندگی و نورش از پرتو خورشید پیشی بگیرد و  روشنایی‌اش بر اسب مغرور(رعنا) صبح، پردة خجلت و شرمساری بیاندازد.(یعنی رسیدن روز هم نمی‌تواند مانع پیاله‌نوشی ما شود.)

 

نکات ادبی: خنگ صبح= اضافه تشبیهی(این ترکیب گواهی است که خنگ در بیت پیش استعاره از صبح است نه استعاره از خورشید.)/ رکاب= نوعی پیمانة شراب/ رکاب و عنان و خنگ تناسب دارند./ رکاب= نوعی پیالۀ هشت‌پهلوی بلند و حلقة فلزی که سوارکاران برای سوار شدن بر اسب، پای در آن می‌کردند./ شعاع از سویی معنی پرتوها و اشعة خورشید می‌دهد و از سویی چون رکاب، دایره‌گون است معنی شعاع دایره هم می‌دهد. / عنان زنان= کنایه صفت از شتابان و تازان رفتن/ صورت مرتب مصراع دوم چنین است: بر خنگ صبح رعنا، برقع برافکند.

محمد حسن ارجمندی در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۱۶ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۷۹ - در ستایش نصرة الدین ابوالمظفر اصفهبد لیالواشیر پادشاه مازندران:

3

جنبید شیب مقرعة صبح دم کنون...........ترسم که نقره خنگ به بالا برافکند

 

معنی: چنان پرتوهای خورشید به جنبش درآمده است که بیم آن است که اسب نقره‌گون صبح که خفته است در اثر تازیانه‌های نورانی خورشید، از خواب بجهد. صبح مانند خفته‌ای است که خاقانی بیم دارد از خواب بپرد برای همین ترسم آورده است. شاید اشاره به بیت پیشین دارد که با آمدن صبح، صبوحی‌کشان باید بساط عیش و نوش را جمع کنند.

 

نکات ادبی: شیب= عرب به ریش، شَیب می‌گوید. یادآور می‌شوم در زیارت ناحیه مقدسه آمدت است : أَلسَّلامُ  عَلَی الشَّیْبِ الْخَضیبِ(سلام بر آن مَحاسنِ بخون خضاب شده) پس شیب در شیب مقرعه به معنی سرازیری نیست/ مقرعه= تازیانه/ شیب مقرعه= رشته‌های چرمی تازیانه، استعاره از پرتوهای آفتاب که صبحگاهان چنان تیز است که گویی به صورت انسان، تازیانه می‌زند./ خنگ= اسب سفید موی/ نقره خنگ= استعاره از صبح/ با بالا پریدن نقره خنگ یعنی برآمدن صبح/ 

محمد حسن ارجمندی در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۱۵ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۷۹ - در ستایش نصرة الدین ابوالمظفر اصفهبد لیالواشیر پادشاه مازندران:

2

مستان صبح چهره مطرا به می ‌کنند..............کاین پیر طیلسان مطرا برافکند

 

معنی: مجال باده‌نوشی صبوحی‌کشان(باده‌نوشانی که بادة صبحگاهی(صبوحی) می‌نوشند) تا طلوع خورشید است. پس چون خورشید برآید گویی وقت باده‌نوشی‌شان به پایان رسیده است. بین دو مصراع عبارت «تا زمانی که» پنهان است.

 

نکات ادبی: مطرا= تره و تازه، آبدار، مجاز از سرخوشی/ مستان صبح: دسته‌ای از باده‌نوشان، پیش از طلوع خورشید می‌گساری می‌کردند که به این شیوه صبوحی‌کشی می‌گویند./ چهره‌ مطرا کردن: هم معنی نشستن عرق بر صورت باده‌نوشان را می‌دهد هم کنایه از سرخوش و شنگ شدن از نوشیدن می دارد./ پیر: کنایه از گردون است که در مصراع قبل به عمد نقاب صبح را برمی‌کشید. زیرا پیر صفت روزگار(گردون) است و اینکه پیر را خورشید بیانگاریم اشتباه است./ طیلسان= لباسی شبیه ردای زاهدان مسیحی به رنگ سیاه است برای همین شب را به طلیسان مانند کرده است و صفت مطرا در معنی آبدار اشاره به شبنم سحرگاهی دارد که گویی جامة شب(طیلسان) را مرطوب کرده است.

محمد حسن ارجمندی در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۱۴ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۷۹ - در ستایش نصرة الدین ابوالمظفر اصفهبد لیالواشیر پادشاه مازندران:

گردون نقاب صبح به عمدا برافکند..............راز دل زمانه به صحرا برافکند

معنی: شب است و رازی به زیر پرده تاریک شب نهان است و گردون به عمد، نقاب از روی صبح برمی‌دارد تا راز زمانه که زیر پردة شب نهان مانده است، آشکار شود.

 

نکات ادبی: صبح: مجاز از خورشید/ جاندارپنداری گردون./ به صحرا افکندن: کنایه از رسوا کردن و برملا کردن راز است./ زمانه کنایه از روزگار است. زمانه از نظر زمانی با صبح تناسب دارد./ راز دل: اضافه استعاری/ دل زمانه: اضافه استعاری

۱
۱۶۱۷
۱۶۱۸
۱۶۱۹
۱۶۲۰
۱۶۲۱
۵۸۱۱