گنجور

حاشیه‌ها

برگ بی برگی در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۰۴:۱۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹:

کنون که می دمد از بوستان نسیم بهشت 

من و شراب فرحبخش و یار حور سرشت 

کنون یعنی این دم و لحظه که حافظ در ابیات بسیاری از آن به عنوان دوش یاد میکند ، بوستان یعنی مکانی که در آن گلها را پرورش می دهند ، نسیم بهشت کنایه ای از آرامش درونی و حس امنیت حقیقی همراه با شادی بدون سببهای بیرونی ست برای پوینده راه عاشقی ، با این حس زیباست که انسان  عاشق  درخواهد یافت چنین نسیمی از طرف بوستانی ست که ساخته دست خود بوده و چنین نسیم بهشتی قرار نیست از جایی دیگر و بوستانی خیالی بر وی بدمد ، حافظ میتوانست واژه وزیدن را بکار برد ، اما دمیدن را ترجیح  می‌دهد زیرا که این نسیم همان نفخه الهی ست که جان و دلها را به عشق زنده می کند ، در مصرع دوم "من" به معنی چهار بعد وجودی انسان است ، بعد جسمانی ، بعد هیجانی ، بعد فکری و بعد عقلی  ، شراب فرحبخش همان شراب خرد ایزدی ست که موجب انبساط و طراوت جان و روح یا بُعد چهارم میگردد ، شرابهای انگوری از هر نوعش  هیچگونه فرحبخشی نداشته و بلکه با کاهش هوشیاری موجب فراموشی موقت دردها و حس سرخوشی کاذب زودگذر  میشوند  ، یار حور سرشت  حضور  یا  آگاهی از حضور کامل یار ازلی و حقیقی و درونیست ، حافظ در مصرع دوم سه عاملی را ذکر میکند که درواقع پیش نیاز ساخت چنان بوستانی ست که نسیم بهشتی برآمده از آن نه تنها بر خود وی ، بلکه بر کل هستی خواهد دمید  .

گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز ؟

که خیمه سایه ابر است و بزمگه لب کشت 

حافظ در ادامه ، چنین منزلت بدست آمده برای پوینده راه عشق را خیمه پادشاهی میداند که در  وحله اول از سایه عنایت و لطف و جذبه الهی ست که همچون ابری بر سر همه انسان‌ها  گسترده است و پس از آن ، نتیجه کِشت یا کار معنوی خود اوست که این بزمگه را برای وی فراهم آورده  است تا بر لب کشتِ خود بنشیند و ثمراتِ به بار نشسته و چنین بزم و جشنی شاهانه را نظاره گر باشد و لذتش را ببرد ، حافظ با آن نسیم برآمده از بوستان خود ساخته که ذکر آن رفت و شراب فرحبخش  و حضور کامل یار یا جان و خویشِ اصلی که همگی  نتیجه  ابر عنایت حضرت معشوق  و سپس کِشت و کار معنوی که بوسیله چهار بعد من هر انسانی قابل دسترس میباشد را رسیدن به اوج و مقام سلطانی انسان میداند و برای انسان فقیر  که خود را نیازمند و عاشق وصل به اصل خود میداند این لاف نیست ، بلکه حقیقتی ست دست یافتنی ، قطعآ  برای انسان مستغنی که خود را بی نیاز از تغییر میداند  و اصولا  هیچگونه  دردی را حس نکرده و همه تالمات روحی را طبیعی میداند کل این مطلب و آن حس سلطانی  لافی ست گزاف و تصوری موهوم .

چمن حکایت اردیبهشت  میگوید 

نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بهشت 

چمن در اینجا به معنی زندگی ست یا کل هستی  ، حافظ از زبان زندگی کل حکایت را در دو  بیت پیشین  بیان میکند ، اردیبهشت که اوج بهار و همچنین اشاره به بهشت است واژه ای ایده‌آل است برای تاکید دوباره بر ضرورت تغییر و متحول شدن انسان تا همچون فصلها و بویژه بهار که فصل شکفتن است از نو شکفته و دوباره زاده شود و این تولد دوباره که موجب رهایی از دردها ،  آرامش درونی ، امنیت و شادی حقیقی میگردد همان بهشت موعود است ، پس حافظ می‌فرماید انسان عاقل اینچنین  بهشت قابل دسترس را با بهشتی که وعده و وعید است و نسیه ، هرگز معاوضه  نمی کند ، نسیه خریدن یعنی مذهب پرستی و عبادات بر مبنای ذهن و توقع پاداش بهشت موعود  در سرای دیگر  یا  آخرت  . 

به می عمارت دل کن که این جهان خراب 

بر سر آن است که از خاک ما بسازد خشت 

پس اکنون که بهشت و نیکبختی حقیقی در همین جهان به نقد قابل دسترس است حافظ میفرماید  به می عشق دل و مرکز خود را که احتمال قریب به یقین  ویران است بساز و آبادان کن زیرا که این جهان خراب یا فلک مصمم است که از خاک وجود ما انسانها خشت و زیر بنای عمارت خود را بسازد ، البته عمارتی که بظاهر آبادانی ست اما درواقع هرچه این جهان بوسیله فکر و ذهن ما انسانها بسازد خرابه ای بیش نیست ، ممکن است انسان بیندیشد پس آیا اینهمه علم و تکنولوژی  که موجب رفاه بشریت شده اند آبادانی نیست ؟ پاسخ : اینکه علم موجب تحول بی‌نظیر  و شگرف زندگی مادی انسان شده است کاملأ درست ، اما آیا با پیشرفت تکنولوژی دردهای بشر بصورت فردی و جمعی نیز کاهش یافته اند ؟ آیا انسانها  برای خود و دیگران تولید درد و غم نمی کنند ؟ و آیا انسانها  به یکدیگر و به کل هستی بر اساس عشق و مهر  نگاه میکنند و یا هنوز هم نفرت و خشم  یا کینه های چندین هزار ساله نژادی و مذهبی پابرجا بوده و جنگهای وحشیانه برپا کرده و بی‌گناهان و کودکان را از خانه های خود آواره میکنند ؟ متاسفانه بنظر میرسد پیشرفت‌های  مادی و رفاهی بشر کمکی در زمینه  آبادانی مورد نظر نداشته اند  و حافظ میفرماید  اگر انسان قدر فرصت زندگی خویشتن در این جهان مادی را نداند ، بدون آنکه خود بداند به خشت یا  ابزاری برای توسعه خرابی این جهان خراب مبدل خواهد شد ، به تعبیر دیگر جهان خراب قصد آن دارد که اجازه ندهد انسان از حد خاک و هشیاری جسمی فراتر رود ولی انسان  بوسیله می و خردی که از جانب هستی کل یا خداوند می آید میتواند مرکز و دل خود را عمارت کرده و بار دیگر آنرا از جنس عشق کند .

وفا مجوی ز دشمن که پرتوی ندهد 

چو شمع  صومعه افروزی از چراغ کنشت 

اما مانعی برای عمارت دل و زنده شدنش به عشق وجود دارد و آن دشمنی ست درونی که از آن با عناوینی چون نفس یا خود کاذب ، من ذهنی و دیو درون  نام برده اند ، این دشمن درونی هیچگونه  پرتو افشانی به جهان نداشته و بلکه با بی وفایی و جفای تمام ، ظلمت و تاریکی را برای انسان به ارمغان  می آورد  ، در مصرع دوم کنشت نماد و سمبل ادیان گوناگون  الهی ست که در غزل شماره هشتاد  حافظ تاکید کرد همه آن ادیان خانه عشق هستند (البته اگر به مغز ادیان توجه شود و نه به پوست و قشر آن) ، صومعه که در اینجا نماد عشق و مکتب رندی و عاشقی ست پرتو نور خود را از کنیسه و کلیسا و مسجد میگیرد ، یعنی بر مبنای تعالیم الهی در ادیان مختلف که همگی سخن از عشق میگویند مکاتبی عاشقانه مانند صوفی گری (از نوع حقیقی آن  ) بنا شده است که توجه بیشتر به رحمانیت و مهربانی خدا یا هستی کل دارد تا قهر و عتابش  ، این مطلب به معنی تعلق خاطر حافظ به مکاتبی چون صوفی گری نیست بلکه حافظ عشق صوفیانه را تمثیلی برای معنی مورد نظر خود بکار می برد و همانگونه  که میدانیم  صومعه  و صوفی گری نیز مانند ادیان مختلف در طی قرون مورد هجوم  باورهای خرافی و سطحی نگری واقع شده و از مسیر حقیقت خود بسیار دور گردیده اند. حافظ می‌فرماید اما دشمن دونی یا خویشتنِ کاذب انسان  آیه های مربوط به کتاب‌های مذهبی را بوسیله ذهن خود و آموخته های تقلیدی تفسیر به رای و میل خود کرده و آنها را بصورت باور در عمیق ترین لایه های دل خود قرار داده و توقع دارد با آن ابزار ، شمعِ صومعه خود را روشن نموده ، از آن بهره معنوی ببرد ، حافظ می‌فرماید این باورها شمع کنشتِ خیالی ست و پرتو نوری ندارد تا بتواند بر خانه دل یا صومعه عاشقان پرتو افروزی کند ،‌یعنی باورهای کهنه خرافی اصولأ  پرتو نوری ندارند که از جایی گرفته باشد تا آنرا به دل و مرکز انسان بازتاب داده و موجب تعالی وی شود ، کار دشمن و خویشتنِ کاذب دشمنی و جفاست و نه وفا ، پس انتظار و توقعی بیش از پراکندن ظلمت و جهل و تاریکی از او نیست . حافظ تجلی عینی صومعه افروزی از شمع حقیقی کنشت میباشد ، او نور شمع وجودی  خود را از  چراغ هر مسلک  و دینی برگرفته و بکار می گیرد  اما خرافات و جهالتهای آن را بدور انداخته ، خود را محصور هیچ باور و اعتقادی  نمیکند .

مکن به نامه سیاهی ملامت من مست 

که آگه است  که تقدیر بر سرش چه نوشت ؟

توصیه آخر حافظ به پویندگان راه عاشقی این است که تنها به کار بر روی خود پرداخته و ناظر بر خود باشد و نه دیگران ، سالک نباید مردم  را قضاوت کرده و از روی ظواهر ، نامه اعمال آنان را سیاه و یا سفید تشخیص دهد ، بویژه  بزرگی همچون حافظ را که مست شراب عشق است به سیاهی نامه  ملامت نکند ، زیرا وی این راه عاشقی و مستی را به اختیار خود نمی پیماید ، کن فکان و قضای الهی چنین مقدر نموده است که حافظ  چنین راهی  را برای رسیدن به معشوق ازلی برگزیند .مصرع دوم را به هر دو صورت خبری یا سوالی که بخوانیم به یک معنی خواهیم رسید .

قدم دریغ مدار از جنازه حافظ 

که گرچه غرق گناه است می رود به بهشت 

جنازه حافظ تمثیلی ست از میراث و بازمانده حافظ  ، پس قدم دریغ مدار یعنی از دنباله روی جهان بینی حافظ که مسلک عاشقی و رندی ست روی گردان مشو و پای در راه او بگذار ، حافظ که به جهان خراب اجازه خشت سازی  از وجود گرانقدرش را نداد جنازه اش نیز ارزشمند است و مشتاقان هزار هزار به زیارتش می شتابند ، حافظ از زایرانش میخواهد راه او را که راه سعادت و نیکبختی  و جاودانگی ست ادامه دهند ، زیرا این راه علیرغم گناهانی  که انسان بواسطه حضور دشمن درونی انجام داده است منتهی به نیکبختی و بهشت سعادت و رستگاری میگردد . گناه انسان در حقیقت  همان دشمنی های دشمن است در حق انسان و خداوند بهتر از هر کسی به این دشمنی واقف است : 

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب / جمله میداند خدای حال گردان غم مخور 

 

احسان چراغی در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۰۳:۳۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷:

سعدی از سرزنش خلق نترسد هیهات ...

خواجوی کرمانی:

هر که در بحر بمیرد چه غم از بارانش

محمدحسن فریدون فرد در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۰۲:۲۱ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵ - این توحید به حضرت غزنین گفته شد:

سلام لطفاً بیت ۲۱ را معنا کنید.

امیر عباس خسروی در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۰۱:۱۹ دربارهٔ همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۸:

در یک نسخه خطی کهن از قرن هشتم هجری، دو بیت اول دارای تفاوت های زیر است:

در مصراع اول از بیت اول: به جای "زان بیم":  "از بیم"

و در مصراع دوم بیت دوم، به جای: " در خواب رود":  "در خواب شود".

پ د در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۰۰:۲۱ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۱:

با درود فراوان،

نمی دانم که متن شعر فوق از کدامین منبع و مرجع و یا نسخه دستنویس یا چاپی و غیره است، اما اشتباهی که در مصرع آخر بیت دوم اتفاق افتاده، کل رباعیات را زیر سؤال می برد!

نادرست: اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم

درست: اکنون که تو در برم نشستی نخورم

با آرزوی بهترین ها

 

ادیب در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۲۴ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۱۳ در پاسخ به Nazanin دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ترجیع بند:

درود
برگرفته از نوشته های تاریخی مانند تاریخ بیهقی واژه تاجیک و ایرانی واژه های مترادف بوده اند.
در نخست واژه تاجیک در دوران سامانیان برای ایرانیان فرارود و خراسان از سوی ترک های قاراخانی بکار برده می شده و کم کم به ایرانیان همه ایران بزرگ (بیشتر از سوی ترک ها بر گرفته از کتاب قوتادغو بیلیگ قرن 10 میلادی).
این واژه برای قرن ها کمرنگ شده بود و مردم این جغرافیا به خود ایرانی یا پارسی زبان می گفتند (تا امروز هم برخی مردم پشتون به تاجیکان پارسی بان می گویند).
این واژه با رخنه روس ها دوباره رنگ گرفت. 
نام بهتری برای اشاره به تاجیکان همان ایرانی است مگر مرز ها و سیاست های امروزی این را سخت تر ساخته است مگر تاجیک و ایرانی همیشه مترادف بوده


سیدمسعود در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۲۴ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۰۰ در پاسخ به شقایق عسگری دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۰ - آموختن پیشه گورکنی قابیل از زاغ پیش از آنک در عالم علم گورکنی و گور بود:

با سلام، شه در این مصراع به معنای آب دهان است ،قابیل می‌گوید:تف یه این عقل من که از این غراب هم کمتر می‌دآنم.

دکتر محمدحسین بهاری در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۲۴ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۵۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۶:

درود 

در بیت چهارم واژه بدیع به مینای تازه نیست، بلکه اسم فاعل است و در اینجا باید با کسره خوانده شود 

بدیعِ صورت = نقش آفرین

 

 

 

احمد نیکو در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۲۴ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۱۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۰:

بیدار شو ای دل که جهان می گذرد

وین مایه عمر رایگان می گذرد

در منزل تن مخسب و غافل منشین

کز منزل عمر کاروان می گذرد

رباعی شماره ۵۹۳ از مولانا (دیوان شمس)

احمد نیکو در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۲۴ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۰۹ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷:

گویند که فردوس برین خواهد بود

آنجا می ناب و حور عین خواهد بود

پس ما می و معشوق به کف می داریم

چون عاقبت کار همین خواهد بود

رباعی شماره ۸۰۱ مولاناذ( دیوان شمس) 

الیوت الدرسون در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۲۴ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۱۵ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۴ - حکایت طبیب و کرد:

در این جا  جا داره درباره کلمه کرد گفتگو بشه به قوم کرد اشاره داره یا به  کورت یعنی صحرا نشین یا به گرد یعنی پهلوان؟

 

الیوت الدرسون در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۲۴ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۴۵ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۲ - حکایت:

کسی که سریال جومونگ را تماشا کرده باشد به خوبی  یک پرتاپ با دو تیر را در ذهنش تداعی میکند  !  

 

نورا کاور در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۲۴ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۴۳ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲۶:

به طرح دادن بمعنای بزور دادن به نظر درست نمی آید 

مهدی جعفری در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۲۴ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۱۰ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۴:

در انتساب این شعر به جناب صائب تبریزی چقدر اطمیمان دارید؟ 

عرشیا غلامی در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۲۴ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۰۵ دربارهٔ فیاض لاهیجی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴:

سلام وزن این غزل هزج مثمن سالم است و طبق قاعده ی عروضی  این شعر بیت آخر در مصراع اوّل دارای ایراد وزنی است لذا باید واژه ی می شد به می شده تغییر پیدا کند تا وزن درست در بیاید یا به غیر از این باید به نسخه ی معتبر تری رجوع کرد.

محسن جهان در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۲۴ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۰۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۲ - قصهٔ رستن خروب در گوشهٔ مسجد اقصی و غمگین شدن سلیمان علیه‌السلام از آن چون به سخن آمد با او و خاصیت و نام خود بگفت:

تفسیر بیت زیرکی بفروش و حیرانی بخر....و بیت بعد از آن:

ای انسان غرق در مادیات دنیوی، در مقابل آن قادر متعال دست از زرنگی و حیله گری بردار و در فضای بیکران عشق او سرمست و محو شو.

و بدان زیرکی و هشیاری ذهنی فقط خیال و توهم بوده، در صورتیکه حیرانی در دریای الهی، نگرشی عمیق به ذات احدیت است.

همواره عقل جزئی خود را در مقابل عقل کل و آن برگزیده خدایی (حضرت رسول ص) قربان‌ کن، و دائم بگو خداوند کفایت کننده ما بوده و او برای ما کافی است.

علی عبدالهی در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۲۴ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۰۷:۳۴ دربارهٔ میرزاده عشقی » نمایشنامه » نمایشنامهٔ ایدآل پیرمرد دهگانی یا سه تابلوی مریم » بخش ۳ - تابلوی دوم: روز مرگ مریم:

سلام ، به محض دیدن تیتر تابلوی دوم ، ۵ دقیقه زار زدم و نمیتونستم نفس بکشم😭

همیشه دانشجو در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۲۴ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۰۵:۵۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱:

اول میخواستم از گنجور بخاطر ایجاد و نگهداری چنین وبگاه فاخری تشکر کنم.

دوم، معنی بیت اول مخصوصا مصرع دوم این بیت چیست؟

 

جهن یزداد در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۲۴ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۰۵:۰۵ در پاسخ به امین کیخا دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۹:

نیاز نیز چنین چیزهاشترغورباغه ساخت زیان اینگونه ساختها از واژه بیگانه کمتر نیست در پارسی واژه ای پاکیزه و زیبا برای ایده و ایده ال داریم 
رای
همی گفت با هر کسی رای خویش
جهان کرد یکسر هم آوای خویش

چو بشنید جندل ز خسرو سخن
یکی رای پاکیزه افکند بن
بصد لابه و پند و افسون و رای
دل  آورد شهزاده  را باز جای
چو بشنید افراسیاب این سخن
یکی رای با  دانش افکند بن

 چون چنین واژه کهن و سره و جا افتاده ای را داریم چگونه مینه  را بکار بریم   از من (ریشه منش و منشت و منشن) مینه ساختن همان ماند که  زر  و   زیره  را یکی بپنداری -  خوشا مردی که  پیشه  خود بشناسد و دست به نادانسته نیازد (روی سخنم با ملایری است و نه شما )


جهن یزداد در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۲۴ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۰۳:۰۶ در پاسخ به حسین شنبه‌زاده دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۱ - آغاز داستان:

آفرین - جانا سخن از زبان ما میگویی - من نیز تا دم مرگ پیش میروم چون میبینم نزد خدای سخن برخی چنین گستاخانه میگویند گمان میکنم  یا به نظر من اگر اینججور بود بهتر بود باید چه اندازه کسی گستاخ باشد که نزد کسی که سعدی و انوری و نظامی و خاقانی  و غزالی به پیشگاهش سر فرود اورده اند لب باز کنی و سخن بگویی - به راستی و خوبی سوگند من چون شیوایی و رسایی و توان  این بزرگوار را  در سخن که  میبینم  اشک میریزم و میخوانم
آیا ساده تر و بهتر  و گزیده تر  و رسا و شیواتر از این توان گفت :
سپیده به هنگام  بانگ خروس
ببستند بر کوهه پیل کوس
همه نیزه و تیر بار هیون
 همه جنگ را دست شسته به خون
-
یا  این همه سخن را بدین کوتاهی  کس تواند گفت
ز اسپ اندر امد دو دستم ببست
بزینم بیفکند و خود بر نشست
سیاوش به دشت اندرون گور دید
سبک از میان سپه بردمید
یکی تیغ زد گور شد بر دو نیم
دو دستش ترازو بد و گور سیم
-
یا در تیر اندازی سیاوش  گوید
-
نشست از بر بادپایی چو دیو
 بیفشارد ران و بر امد غریو
یکی تیر زد بر میان نشان
نهاده بر او چشم کردنکشان
خدنگی دگر باره بر چار پر
بینداخت  از باد و  بگشاد پر
نشانه  دوباره  بیک تاختن
 چو پرویزنش کرد از انداختن
کمان را بزه بر به بازو فکند
بیامد بر شهریار بلند
-
این گزیده گوی بهین گوی  چه کرده ؟ چه میتوان گفت در سخنوریش ؟ جز انکه سر به آستانش فرود اریم  و روی  بر خاکش بمالیم

۱
۱۴۵۲
۱۴۵۳
۱۴۵۴
۱۴۵۵
۱۴۵۶
۵۸۰۸