فاطمه زندی در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۲۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰:
وزن : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن .
بیت اول
با جوانی سرخوش است این پیر بی تدبیر را
جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را
این پیر که عافیت نگری را فرو گذاشته ، با جوانی سرخوش و شادمان است . گرچه زورآوری پیران با جوانان نادانی است . [ بی تدبیر = آنکه پایان کار را نبیند / سرخوش = کسی که از نشئۀ شراب خوشحال باشد . در سراج نوشته که مستی چند مرتبه دارد . اول سرخوش ، بعد از آن تردِماغ ، بعد از آن سیه مست و بعد از آن خراب .( لغت نامه ) ]
بیت دوم
من که با مویی به قوّت برنیابم ، ای عجب
با یکی افتاده ام کاو بگسَلد زنجیر را
من که از لحاظِ نیرو از عهدۀ مویی برنمی آیم . شگفتا که با کسی درافتاده ام که زنجیر را پاره می کند . [ افتادن = گرفتار و اسیر شدن / گسلیدن = پاره کردن ، گسیختن ]
بیت سوم
چون کمان در بازو آرد سروقدِ سیم تن
آرزویم می کند کآماج باشم تیر را
وقتی معشوق بلند قامتِ سپید اندام ، کمان به بازو افکند و قصد تیراندازی کند . آرزو می کنم که هدفِ تیرِ او باشم . [ کمان در بازو آوردن = آمادۀ تیراندازی شدن / آماج = نشانه و هدف / آرزویم می کند = من آرزو می کنم ]
بیت چهارم
می رود تا در کمند افتد به پایِ خویشتن
گر بر آن دست و کمان چشم اوفتد نخجیر را
اگر چشمِ شکار بر آن دستِ کمان گیر و کمان کش بیفتد . با پای خود می رود تا در کمند او . ( صید در پی صیاد دویدن ) . [ نخجیر = شکار و صید ]
بیت پنجم
کس ندیده ست آدمی زاد از تو شیرین تر سخن
شکّر از پستان مادر خورده ای یا شیر را ؟
تناسب : شکر، شیرین
کسی آدمیزاده ای شیرین سخن تر از تو ندیده است . آیا تو به جای شیر از پستانِ مادر ، شکر خورده ای ؟
بیت ششم
روز بازار جوانی پنج روزی بیش نیست
نقد را باش ای پسر ، کآفت بُوَد تأخیر را
روزگارِ رونقِ جوانی چند روزی بیشتر دوام نمی آورد . حال را دریاب که در دیر کردن آسیب و زیان وجود دارد . [ روز = روزگار و هنگام / نقد = حال و حاضر / تأخیر = دنبال افکندن ، دیر کردن / آفت = آنچه مایۀ فساد و تباهی گردد ، آسیب ، بلا ، زیان ]
بیت هفتم
ای که گفتی دیده از دیدار بت رویان بدوز
هر چه گویی چاره دانم کرد ، جز تقدیر را
ای کسی که از من می خواهی چشم از دیدارِ زیبارویان بربندم . برای هر چیز چاره و تدبیری می دانم اما برای تقدیر و سرنوشت چاره ای نمی شناسم . ( عشق تقدیر من بوده است ) . [ دیدار = چهره و صورت / دانستن = توانستن / تقدیر = سرنوشت ]
بیت هشتم
زهد ، پیدا ، کفر ، پنهان بود چندین روزگار
پرده از سر برگرفتیم آن همه تزویر را
روزگاری با تزویر ، زهد را آشکارا و کفر را پنهان می کردیم . اما اینک از روی آن همه تزویر ، پرده برگرفتیم .
بیت نهم
سعدیا ، در پای جانان گر به خدمت سر نهی
همچنان عذرت بباید خواستن تقصیر را
ای سعدی ، اگر از روی فرمانبرداری ، سَرِ خویش بر پای جانان نهی ، لازم است از این غفلت و کوتاهی ، یعنی سر نهادن به جای نثارِ جان ، از او پوزش طلبی . [ عذرت بباید خواستن = باید عذر بخواهی / تقصیر = کوتاهی کردن ، خطا و غفلت ، گناه ]منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
فاطمه زندی در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۰۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزلِ شمارهٔ ۹:
وزن : مفعولُ فاعلات ُ مفاعیل ُ فاعلن
بیت اول
گر ماه من برافکند از رُخ نقاب را
بُرقع فرو هلد به جمال ، آفتاب را
اگر محبوبِ من روی بند از مقابلِ چهره برگیرد و آشکارا نمایان گردد ، خورشید باید بر چهرۀ زیبای خویش روی بند بیاویزد . [ نقاب = روی بندِ زنان / بُرقع = روی بند و نقابِ زنان / جمال = زیبایی ، خوش صورتی / فرو هلیدن = فرو هشتن ، آویختن ]
_ در این بیت ، چهره زیبا و درخشان معشوق به آفتاب و برتری چهرۀ او بر آن ، تشبیه شده است .
بیت دوم
گویی دو چشمِ جادوی عابد فریبِ او
بر چشمِ من به سِحر ببستند خواب را
گویی چشمانِ افسونگرِ عابدفریبِ معشوق با سِحر و جادو و دلفریبی ، خواب را بر چشم من حرام کرده اند . [ جادو = افسونگر و جادوگر (لغت نامه) / سِحر = جادو و افسون ]
بیت سوم
اوّل نظر ز دست برفتم عنانِ عقل
وآن را که عقل رفت ، چه داند صواب را ؟
در اولین نگاه ، اختیار عقل از دستم رفت و کسی که عقل از کف دهد ، چگونه می تواند مصلحتِ خویش را باز شناسد ؟ [ اول نظر = در اولین نگاه / عِنان = در لغت به معنی افسار و دهنه و لگام است / صواب = راست و درست ، مصلحت ]
بیت چهارم
گفتم مگر به وصل رهایی بُوََد ز عشق
بی حاصل است خوردن مستسقی آب را
می پنداشتم که با رسیدن به معشوق ، قطعاََ از عشق رهایی می یابم . اما نمی دانستم که اگر مبتلا به بیماری استسقا ، آب بنوشد . تشنه تر می شود .یعنی وصالِ یار مرا تشنه تر و شیفته تر کرد . [ مگر = همانا ، به تحقیق ، قید تاکید است / مستسقی = مبتلا به بیماری استسقا ، که آن نام مرضی است که بیمار آبِ بسیار خواهد و هرچه آب می نوشد . عطشش برطرف نمی گردد و سرانجام به سبب کثرت شرب در می گذرد ]
عشق = بزرگترین و محوری ترین سخن عارفان است و آن عبارت است از شوق و دوست داشتن شدید . عرفا ، رازِ آفرینش و سِرِ وجود را در کلمۀ عشق خلاصه می کنند و عشق را مبنای آفرینش و وجود می دانند . باید دانست که عشق ، نتیجۀ ادراک و معرفت و حاصلِ علم است که از تعلّقِ علم و ادراک و معرفت و احاطۀ آن به حُسن و جمال پدید می آید . پس هر چه حُسن ، بیشتر ، عشق هم بیشتر و هر چه ادراک و معرفت و علم قوی تر ، عشق نیرومندتر و شدیدتر ، و عشق همواره متوجۀ کمال و جمال است نه نقص و زشتی . و چون ذاتِ پاکِ خداوندی ، جمالش در حدّ کمال و علمش در حدّ تمام است . عشقش به جمال خویش در حدّ اعلا خواهد بود . عشق دو جانبه است : عاشق ، عاشقِ جمال معشوق است و معشوق ، عاشقِ عشقِ عاشق . عاشق نیاز به ناز معشوق دارد و معشوق نیاز به عشقِ عاشق . بی شک محوری ترین سخنِ سعدی شیراز ، سخن از عشق است . او تمام هستی به وجود آمده را از عشق می داند و اصولاََ کارِ جهان را جز کارِ عشق نمی داند و اصلی ترین سخن او عاشق شدن است . سعدی ، عشق را قدیم و ازلی می شمرد و موقوف به عنایت و لطفِ معشوق ازلی می داند و آن را امانتی دانسته است که خاصِ انسان است .
بیت پنجم
دعوی درست نیست گر از دستِ نازنین
چون شربت شکر نخوری زهر ناب را
اگر از دستِ محبوبِ طنّاز و دوست داشتنی ، زهر خالص را همانند شربت شیرین ننوشی ، ادعایت در عشق درست نیست . یعنی جز مدّعی عشق نیستی . [ نازنین = با ناز و زیبا ، گرامی و دوست داشتنی / زهرِ ناب = سمِ خالص / شربت شکر = نوشیدنی شیرین ]
بیت ششم
عشق ، آدمیّت است ، گر این ذوق در تو نیست
هم شرکتی به خوردن و خفتن ، دواب را
تنها عشق است که آدمیت آدم بدان منوط و وابسته است و اگر ذوق عشق در تو نباشد ، به چهار پایانی می مانی که فقط خوردن و خفتن را پیشه کرده است . [ آدمیت = انسانیت و مردمی / ذوق = نشاط و شادی / هم شرکت = شریک و همانند / دواب = به فارسی یعنی ستور که سواری می دهد و بار می کشد (لغت نامه)
بیت هفتم
آتش بیار و خِرمنِ آزادگان بسوز
تا پادشه خراج نخواهد خراب را
آتش بیاور و بر خرمن آزادگان بزن و آن را بسوزان تا پادشاه از دهِ ویرانۀ آزادگان ، مالیات طلب نکند . مار چنان شیفته ساز که دیگر انتظارِ هوشیاری از ما محال باشد . [ آزادگان = آزاد مردان ، جوانمردان / خراج = باج ، آنچه را که پادشاه و حاکم از رعایا گیرند ، مالیات ]
بیت هشتم
قوم از شراب مست و ز منظور بی نصیب
من مست از او ، چنانکه نخواهم شراب را
همگان آنچنان مستِ شرابند که وسیله را هدف پنداشته و از منظور اصلی بی بهره مانده اند . اما من از مشاهدۀ جمالِ او چنان از خود بی خود گشته ام که دیگر به شراب نیازی ندارم . [ قوم = خویشان و کسان / منظور = مقصود و هدف ]
بیت نهم
سعدی ، نگفتمت که مرو در کمندِ عشق ؟
تیرِ نظر بیفکنَد افراسیاب را
ای سعدی ، آیا به تو نگفتم که در کمند عشق اسیر مشو ؟ زیرا تیرِ نگاهِ دلربای معشوق حتی افراسیاب را هم که از تو قدرتمندتر است ، از پای درمی آورد . [ نظر به تیر تشبیه شده است ]
افراسیاب = پسرِ پشنگ که دلیرترین شاه توران بود و ترکان را از اولاد او می دانستند . بین افراسیاب و پادشاهان ایران مدام جنگ و جدال بود و او را خطرناکترین دشمن خود به شمار می آوردند . افراسیاب به معنی شخصی هراسناک است و همواره با صفت مجرم و جادو که به وسیله اهریمن ، فناناپذیر خلق شده است ، توصیف می گردد . ( فرهنگ اساطیر ) .منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید ..
فاطمه زندی در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۵۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸:
وزن : مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن
بیت اول
زاندازه بیرون تشنه ام ، ساقی بیار آن آب را
اوّل مرا سیراب کن ، وآنگه بده اصحاب را
ای ساقی آن باده را بیاور که بیش از حد به آن مشتاقم . اول با آن باده مرا سیراب و سرمست کن و سپس آن را به اصحاب و یاران بنوشان . [ آب = شراب / اصحاب = جمع صاحب به معنی یاران و دوستان ]
بیت دوم
من نیز چشم از خواب خوش برمی نکردم پیش از این روز فراق دوستان ، شب خوش بگفتم خواب را
من نیز پیش از این شیفتگی از خوابِ خوش چشم باز نمی کردم . اما هنگامی که به فراق و جدایی مبتلا شدم . با خواب بدرود کردم . یعنی دوری از یار ، خوابِ خوش را از چشمانم ربود . [ بر کردن چشم = باز کردن چشم / روز = روزگار ، دوره ]
بیت سوم
هر پارسا را کان صنم در پیشِ مسجد بُگذرد
چشمش بر ابرو افکَند ، باطل کند محراب را
هرگاه آن معشوق زیبارو از پیشِ مسجد پارسایی بگذرد و چشم آن پارسا بر ابروی او بیفتد . نمازش باطل می گردد . [ پارسا = عابد و زاهد / صنم = بت / محراب = جایی در مسجد که امام در آنجا نماز می گذارد ، قبله ]
بیت چهارم
من صیدِ وحشی نیستم در بندِ جانِ خویشتن
گر وی به تیرم می زند ، اِستاده ام نُشّاب را
من همانند صید وحشی نیستم که در بندِ جانِ خویش باشم . اگر او با تیر قصدِ جانم را کند . در برابر تیرهای او ایستاده ام و نمی گریزم . [ نُشّاب = تیرها ]
بیت پنجم
مقدار یار هم نَفَس چون من نداند هیچ کس
ماهی که بر خشک اوفتد ، قیمت بداند آب را
همانطور که ماهی هنگامِ روی خشکی افتادن ، قدرِ آب را می داند . من نیز ارزش یارِ هم نَفَس را که برای من مثلِ ارزشِ آب برای ماهی است ، بهتر از هر کس می دانم . من برای زنده ماندن به یار و همدم نیازمندم . همانطور که ماهی به آب نیاز دارد . [ مقدار = قدر و قیمت ، ارزش و اعتبار / هم نفس = هم صحبت و همراه ، موافق ]
بیت ششم
وقتی در آبی تا میان ، دستی و پایی می زدم
اکنون همان پنداشتم دریای بی پایاب را
روزگاری در آبی کم عمق که تا کمرم بیش نبود دست و پا می زدم و خود را می رهانیدم .
افسوس که به خطا ، دریای ژرف و بی پایاب عشق را همان آبِ کم عمق پنداشتم . یعنی تصوّر می کردم که می توان در بحرِ عشق هم دست و پایی زد و خود را نجات داد ولی افسوس که در آن غرق شدم و مجالِ دست و پا زدنی برایم باقی نماند . [ میان = کمر / بی پایاب = عمیق و ژرف ]
بیت هفتم
امروز حالا غرقه ام ، تا با کناری اوفتم
آنگه حکایت گویمت درد دل غرقاب را
اینک که غرقۀ این دریایم ، باش تا آب مرا به ساحل اندازد . آنگاه دردِ دلِ خویش را از آن غرقاب و گرداب برایت بیان خواهم کرد . یعنی عاشق نمی تواند احوالِ عشق را در زمانِ غلبۀ شوق بیان کند . [ با = در اینجا به معنی «به» بکار رفته است / کنار = ساحل و کنارۀ دریا / غرقاب = آبِ عمیق که شخص را غرق کند ، مقابل پایاب ]
بیت هشتم
گر بی وفایی کردمی ، یَرغو به قاآن بردمی
کآن کافر اعدا می کُشد ، وِاین سنگ دلِ احباب را
اگر پیمان شکن و بی وفا بودم ، دادخواهی به نزدِ حاکم می بردم بدین مضمون که آن حاکمِ بی دین ، دشمنان را از پای درمی آورد و این محبوبِ سنگدل ، دوستان را . [ یَرغو = شکایت و دادخواهی / قاآن = لقبِ پادشاهان ترکستان و چین باشد ، خاقان چین / اعدا = جمع عدو ، دشمنان / احباب = جمع حبیب ، دوستان و عاشقان ]
بیت نهم
فریاد می دارد رقیب از دستِ مشتاقان او
آوازِ مطرب در سرا زَحمت بُوََد بَوّاب را
نگهبان و مراقبِ معشوق از دستِ عاشقان و شیفتگان او به ستوه آمده است . همانطور که آوای رامشگران در کاخ ، نگهبانان را به زحمت می اندازد . ( احتمالاََ از آن روی که مردم برای لذّت بردن از نوای موسیقی به کاخ روی می آوردند ) . [ فریاد داشتن = به ستوه آمدن ، زاری کردن / رقیب = نگهبان و مراقب ، کسی که مواظبِ معشوق است و عاشق را از او دور می کند ، معمولاََ دایۀ دختر این نقش را بر عهده داشت و گاهی هم عاشق و معشوق از غفلتِ رقیب استفاده کرده و با اشاراتِ چشم و ابرو ، قول و قرار می گذاشتند و سخنان خود را به یکدیگر می گفتند / مشتاقان = آرزومندان ، عاشقان / مطرب = به طرب آرنده ، رامشگر و نوازنده / بوّاب = دربان و نگهبان ]
بیت دهم
سعدی ، چو جَورش می بری ، نزدیک او دیگر مرو
ای بی بصر ، من می روم ؟ او می کشد قُلّاب را
ناصح به سعدی می گوید : ای سعدی ، وقتی او به تو ستم روا می دارد ، پس دیگر به نزدِ او مرو . سعدی پاسخ می دهد : ای کور دل ، مگر من به نزد او می روم ؟ او مرا چون ماهی به دام افکنده و قلّاب را می کشد . [ جور = ظلم و ستم / بی بصر = نابینا و بی بصیرت / قلّاب = آهن پارۀ سرتیز و کج که بدان ماهی را شکار کنند (لغت نامه) ]
_ در این بیت : سعدی به ماهی ، و محبوب به صیاد تشبیه شده است .
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید ..
فاطمه زندی در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۴۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷:
وزن : مفعولُ فاعلاتن مفعولُ فاعلاتن
بیت اول
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
گر تو شکیب داری ، طاقت نماند ما را
ای یار عاشقی و شکیبایی ما از اندوه بیرون شد . اگر تو تاب شکیبایی داری ، ما توانِ تحملِ دوری از تو را نداریم . [ مشتاقی = آرزومندی و عاشقی ]
بیت دوم
باری ، به چشم احسان در حال ما نظر کن
کز خوان پادشاهان راحت بُوَد گدا را
ای یار ، از آنجا که گدایان از خوان پادشاهان آسایش می یابند ، تو نیز که پادشاهِ کشورِ حُسنی ، یک بار به دیدۀ لطف بر ما که نیازمند لطف تو هستیم ، نظری بیفکن . [ باری = به هر حال ، خلاصه / احسان = خوبی و نیکی ، بخشش / نظر کردن = نگاه کردن / خوان = سفرۀ فراخ و گشاده / راحت = آسایش و آرامش ]
بیت سوم
سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت
حکمش رسد ، ولیکن حدّی بُوَد جفا را
اگر پادشاهی بر بندگان درگاهِ خویش خشم گیرد بر این کار تواناست . اما ظلم و ستم نیز اندازه ای دارد . یعنی ای معشوقی که پادشاه کشور حُسن و زیبایی هستی ، با اینکه می توانی بر ما خشم بگیری ولی بیش از این بر ما ستم روا مدار . [ حضرت = درگاه و پیشگاه / حکم = فرمان و دستور / ولیکن = اما ، ولی ]
بیت چهارم
من بی تو زندگانی ، خود را نمی پسندم
کآسایشی نباشد بی دوستان بقا را
من نمی پسندم که بی تو زنده باشم زیرا در زندگی بدون دوستان ، آسایشی وجود ندارد .
بیت پنجم
چون تشنه جان سپردم ، آنگه چه سود دارد
آب از دو چشم دادن بر خاکِ من گیا را ؟
تناسب: آب ،خاک ،گیاه
وقتی محروم از تو و تشنه ، جان دادم . چه سودی دارد که با دو چشم گریان ، گیاهِ سریرآورده از گورم را آبیاری کنی ؟
بیت ششم
حال نیازمندی در وصف می نیاید
آنگه که باز گردی ، گویم ماجرا را
چگونگی و احوال نیاز ما به تو وصف ناپذیر است . هنگامی که تو باز آمدی ، این ماجرا را بیان خواهیم کرد . [ نیازمندی = شوق و اشتیاق ، خواهش و تمنا ، احتیاج و نیاز به معشوق ]
بیت هفتم
بازآ و جان شیرین از من ستان به خدمت
دیگر چه برگ باشد درویش بی نوا را ؟
باز آ و جان شیرین مرا به مانند تحفه ای بپذیر زیرا درویش بینوایی چون من ، زادِ دیگری برای تقدیم کردن ندارد . [ خدمت = هدیه و تحفه و پیشکش / برگ = توشه و آذوقه ، مال و دارایی / درویش = فقیر و تهی دست / بی نوا = بی ساز و سامان ]
بیت هشتم
یارب ، تو آشنا را مهلت دِه و سلامت
چندان که باز بیند دیدارِ آشنا را
خدایا به عاشق آنقدر که بتواند دیدار معشوق را باز بیند . سلامت و فرصت عنایت فرما . [ یا رب = خدایا ، شبه جمله است که در مقام شگفتی نیز بکار می رود / آشنا = یار و دوست ، در اینجا به معنا بکار رفته است . در مصراع اول به معنی عاشق و در مصراع دوم به معنی معشوق / دیدار = چهره ]
بیت نهم
نَه مُلک پادشا را در چشمِ خوب رویان
وَقعی است ای برادر ، نه زهد پارسا را
ای برادر ، در نظر زیبا رویان ، نه فرمانروایی سلاطین ارزش و اعتباری دارد و نه پرهیزِ پارسایان . [ خوب رویان = زیبا رویان / وقع = اعتبار و عزت ، قدر و منزلت ]
بیت دهم
ای کاش برفتادی بُرقَع ز روی لیلی
تا مدُعی نماندی مجنون مبتلا را
ای کاش نقاب و روی بندِ لیلی از روی چهره اش فرو می افتاد و همگان چهرۀ زیبای او را می دیدند تا دیگر برای مجنونِ گرفتارِ عشق ، هیچ ملامتگری باقی نمی ماند . [ برقع = نقاب و روی بند / مدّعی = سرزنش کننده / مبتلا = دلباخته و عاشق ]
_ لیلی و مجنون = لیلی ، دختر مهدی بن سعد یا مهدی بن ربیعه بود که مجنون بن قیس بن ملوّح عاشق او شد و در عشق او سر به بیابانها نهاد و در فراق معشوقه شعرها گفت و خاک ها بر سر ریخت . در ادب عرفانی فارسی ، لیلی مظهر عشق ربّانی و الوهیت و مجنون مظهر روحِ ناآرامِ بشری که بر اثر دردها و رنج ها ی جانکاه ، دیوانه شده و در صحرای جنون و دلدادگی سرگردان است و در جستجویِ وصالِ حق به وادی عشق درافتاده و می خواهد به مقامِ قربِ حضرتِ لایزال واصل شود اما بدین مقام نمی رسد ، مگر آن روزی که از قفسِ تن رها شود . از داستان عشقِ لیلی و مجنون شاید بیش از هر داستانِ عشقی دیگری در ادب فارسی سخن گفته شده است . ادب غنایی فارسی و ترکی مملوّ است از داستان این دو دلداده که سرآغاز آن تقریباََ از « لیلی و مجنونِ نظامی گنجوی » است . این اثر بعدها موردِ توجه و تقلید شعرای متعدد قرار گرفته است . ( فرهنگ اساطیر )
بیت یازدهم
سعدی ، قلم به سختی رفته ست و نیکبختی
پس هر چه پیشت آید ، گردن بِنِه قضا را
ای سعدی ، قلمِ سرنوشتِ ، سعادت تو را در تحمل سختی ها رقم زده است . پس هر چه را که برایت پیش می آید ، بپذیر و در برابر حکمِ الهی تسلیم باش . [ قضا = سرنوشت ، حکم الهی / قلم = کنایه از قلمِ سرنوشت / گردن نهادن = کنایه از تسلیم شدن ، اطاعت و فرمانبرداری کردن ]
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید ..
فاطمه زندی در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۳۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶:
وزن : فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن
بیت اول
پیش ما رسم ، شکستن نبُوَد عهدِ وفا را
الله الله ، تو فراموش مکن صحبتِ ما را
شکستن پیمان وفاداری در نزدِ ما رسم نیست . برای خدا ، برای خدا ، مصاحبت و دوستی با ما را از خاطر مبر . [ عهد و وفا = پیمان وفاداری / الله الله = برای خدا برای خدا ، شبه جمله است که برای ترساندن و زنهار بکار می رود / صحبت = مصاحبت و هم نشینی ]
بیت دوم
قیمتِ عشق نداند ، قدمِ صدق ندارد
سست عهدی که تحمّل نکند بار جفا را
سست پیمانی که بار جفای معشوق را تحمل نمی کند ، ارزش عشق را درنمی یابد و در راه عشق صادقانه گام برنمی دارد .
بیت سوم
گر مخیّر بکنندم به قیامت که چه خواهی
دوست ما را و ، همه نعمتِ فردوس ، شما را
اگر مرا در گزینش هر دو عالم مختار کنند و آزاد گذارند . می گویم ما دوست را برمی گزینیم و همۀ نعمت های بهشتی را به شما وامی گذاریم . [ مخیر کردن = اختیار دادن ، مختار کردن / ما را = برای ما ، از آنِ ما / فردوس = نام بهشت هشتم از هشت بهشت است ، هشت بهشت عبارتند از : خلد ، دارالسلام ، دارالقرار ، جنت عدن ، جنت الماوی ، جنت النعیم , علیین و فردوس ]
بیت چهارم
گر سرم می رود از عهد تو سر باز نپیچم
تا بگویند پس از من که به سر بُرد وفا را
اگر سرم برود . از پیمانی که با تو بسته ام باز نمی گردم تا پس از مردنم بگویند که سعدی پیمان خویش را چه نیک به پایان برد و استوار بر سر پیمان خویش باقی ماند . [ سر رفتن = کنایه از مُردن / سر باز پیچیدن = کنایه از نافرمانی و سرکشی کردن / به سر بردن = کنایه از به اتمام رساندن و سازگاری نمودن ]
بیت پنجم
خُنُک آن درد که یارم به عیادت به سرآید
دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را
چه خوش است دردی که یار را برای عیادت بر سرِ بالینم آورد . بی تردید ، عاشقان دردمند برای چنین دردی ، دوا نمی طلبند . [ خُنُک = شبه جمله است به معنی خوشا ، خرم باد / عیادت = به احوالپرسی بیمار رفتن ]
بیت ششم
باور از مات نباشد ، تو در آیینه نگه کن
تا بدانی که چه بوده ست گرفتارِ بلا را
اگر گرفتاری ما را باور نمی داری ، در آینه به چهره خویش بنگر تا دریابی که زیبایی تو بر سرِ گرفتاران بلای عشق چه آورده است . خلاصه بدانی که توچه قدر زیبایی و ما چه قدر بی تاب.
بیت هفتم
از سرِ زلفِ عروسانِ چمن دست بدارد
به سرِ زلفِ تو گر دست رسد باد صبا را
اگر بادِ صبا بتواند بر سرِ زلفِ تو بوزد و آن را لمس کند . دیگر توجهی به سرِ زلفِ عروسان چمن ( گُل ها ) نخواهد داشت . [ چمن = سبزه و گیاه / باد صبا = نسیمِ صبحگاهی ]
بیت هشتم
سرِ انگشتِ تحیّر بگزد عقل به دندان
چون تأمل کند این صورتِ انگشت نما را
عقل اگر در چهرۀ مشهور به زیبایی تو با تأمل و دقت بنگرد . سرِ انگشتِ خویش را به نشانۀ حیرت از زیبایی باورنکردنی تو به دندان خواهد گزید . [ تأمل کردن = نیک نگریستن ، اندیشیدن / انگشت نما = هر چیز که به انگشت نشان داده شود ]
بیت نهم
آرزو می کندم شمع صفت پیشِ وجودت
که سراپای بسوزند منِ بی سر و پا را
آرزویم این است که در مقابل وجود تو ، منِ بی سر و پا و بی قدر را ، سراپا مانند شمع بسوزانند و فدای وجود تو سازند . [ آرزو می کندم = مرا این آرزوست / شمع صفت = مثل و مانند شمع ]
بیت دهم
چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان
خط همی بیند و ، عارف قلمِ صنعِ خدا را
دیدگان مردم کوته بین و غافل بر چهرۀ خوبان ، خط می بیند . در حالی که چشم عارف بر همان ورق ، صنع خدای را مشاهده می کنند . [ خوبان = جمع خوب ، زیبارویان / خط = موهای تازه رسته ای که گرد رخسار خوب رویان برآمده باشد / عارف = دانا و شناسنده / قلم صنع = قلم آفرینش ]
بیت یازدهم
همه را دیده به رویت نگران است ، ولیکن
خودپرستان ز حقیقت نشِناسند هوا را
همگان به روی تو چشم دوخته اند و بر آن می نگرند . امّا نظّارگان خود پرست قادر به پنهان کردن هوای نَفسِ بدفرمای خود نیستند و هوس را از عشق حقیقی بازنمی شناسند . [ هوا = هوا و هوس ]
بیت دوازدهم
مهربانی ز من آموز و ، گَرَم عمر نمانَد
به سرِ تربت سعدی بطلب مِهرگیا را
مهربانی و مهرورزی را از من بیاموز و چنانچه عمرم برای این آموزش یاری نکند . پس از مرگم خواهی دید که مهرگیا از گورم خواهد رویید . یعنی با قلبی آکنده از عشق و مهر جهان فانی را ترک کرده ام . [ مهربانی = عاشقی ، در لغت نامه دهخدا مهربان هم به معنی عاشق و هم به معنی معشوق آمده است / تربت = خاک ، گور ]
مهرگیا = یا مهرگیاه اسم فارسی یبروح الصّنم است . گیاهی است از تیرۀ بادنجانیان که علفی است . این گیاه دارای ریشۀ ضخیم و گوشت دار و غالباََ دو شاخه است و شکل ظاهری ریشه شباهت به هیکل آدمی دارد . برگهای مهرگیاه نسبتاََ بزرگ و مستقیماََ از ریشه جدا می شوند . گُل هایش به رنگهای سفید و صورتی و قرمز و بنفش دیده شده اند . گونه های مختلف این گیاه در سواحل رودخانه ها و مناطق بحرالرومی به فراوانی می روید و در تداول عامه بیشتر به مردم گیاه موسوم است . افسانه های مختلف در بین ملل در مورد این گیاه از قدیم رواج یافته است . در طی قرون خرافات عجیبی در اطراف خواص آن در میان مردم شایع بوده است . عبرانی ها تصور می کردند مهرگیاه برای تقویت افراد عقیم مفید است . چینی ها معتقد بودند مهرگیاه برای تقویت افراد خسته و ضعیف نافع است . مهرگیاه برای جلب دوستی مَثَل شده است . درمحاورۀ عامه و در اشعار اغلب به این معنی اشاره می شود . گویند هر که مهرگیاه داشته باشد . همه کس به شدّت او را دوست دارند . ( گل و گیاه در ادبیات منظوم فارسی ) .
بیت سیزدهم
هیچ هشیار ملامت نکند مستی ما را
قُل لِصاحِِ تَرَکَ الناسَ مِنَ الوَجدِ سُکارا
هیچ انسان عاقل و هوشیاری ، ما را به خاطر مستی عشق سرزنش نمی کند . به هوشیار بگو که سرمستانی را که در اثر مستی به وجد آمده اند ، به حال خود واگذارد .
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید ..
فاطمه زندی در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۱۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵:
وزن شعر مفاعلن فعلاتن مفاعلن مع لن( بحر مجتث مثمن مخبون اصلم )
بیت اول
شبِ فِراق نخواهم دواجِ دیبا را
که شب دراز بُوَد خوابگاهِ تنها را
در شبِ جدایی از یار ، بستر حریر به کارم نمی آید . زیرا شب در خوابگاه عاشقِ تنها به درازا می کشد و بودن لحافِ حریر موجب خوابِ آرام نخواهد شد . [ دواج = لحاف ، بستر و رختخواب / دیبا = حریر و ابریشم ]
بیت دوم
ز دست رفتنِ دیوانه عاقلان دانند
که احتمال نمانده ست ناشکیبا را
فقط عاقلان می دانند که عاشق دیوانه چگونه بی قرار و پریشان شده است ، چرا که آدم بی قرار و ناشکیبا نمی تواند این را دریابد . [ احتمال = تحمل و بردباری ]
بیت سوم
گرش بینی و دست از ترنج بشناسی
روا بُوَد که ملامت کنی زلیخا را
اگر یوسف را ببینی و شیفته نشوی و دستِ خویش را نبری ، آنگاه می توانی زلیخا را از عشق یوسف سرزنش نمایی . [ ترنج : میوه ای است معروف و مشهور و بسیار معطر که از نارنج بزرگتر و از جنس مرکبات است . پوست آن را مربا سازند ، بالنگ ]
زلیخا : دختر شاه مغرب به نام طیموس و همسر عزیز مصر موسوم به فوطیفار بود . زلیخا عاشق یوسف بود اما یوسف به عشق او وقعی نمی نهاد . سرانجام کار زلیخا در این عشق به رسوایی کشید . زنان مصر زلیخا را در عشق یوسف نکوهش می کردند . از اینرو ، زلیخا آنان را به تماشای یوسف گرد آورد تا به زیبایی یوسف مقرّ آیند و در عاشقی زلیخا طعن نکنند . زنان به هنگام مشاهدۀ یوسف در خانۀ زلیخا ، چنان شیفتۀ جمالِ او شدند که به جای ترنجی که در دست داشتند ، کف دستِ خود را با کارد بریدند . در آیۀ 31 سورۀ یوسف آمده است « چون افسونشان شنید نزدشان کس فرستاد و برای هر یک تا تکیه دهد ، متکایی ترتیب داد و به هر یک کاردی داد و گفت : بیرون آی تا تو را بنگرند . چون او را دیدند ، بزرگش شمردندو دستِ خویش بریدند و گفتند : معاذالله ، این آدمی نیست ، این جز فرشته ای بزرگوار نیست . ( فرهنگ تلمیحات )
بیت چهارم
چنین جوان که تویی ، بُرقعی فرو آویز
وگرنه ، دل برود پیرِ پای برجا را
بدینسان که تو جوان و زیبایی ، لازم است روی بندی بر چهره بیاویزی ، وگرنه پیرِ استوار و مقاوم نیز دل از کف می دهد و عاشق می گردد . [ برقع = روی بند و نقاب زنان ]
بیت پنجم
تو آن درختِ گُلی ، کِاعتدالِ قامت تو ببُرد قیمت سروِ بلند بالا را
تو از لحاظِ زیبایی به سانِ آن درختِ گُلی هستی که راستی و تناسب قد و قامت ، سروِ
بیت ششم
دگر به هر چه تو گویی ، مخالفت نکنم
که بی تو عیش میسر نمی شود ما را
دیگر با هر چیزی که بگویی یا بخواهی ، مخالفت نشان نمی دهم . زیرا بدون تو شادی برای ما مهیّا نمی شود . [ عیش = شادی و شادمانی ، زندگی خوش / میسر شدن = ممکن گشتن ، مهیا شدن ]
بیت هفتم
دو چشم باز نهاده ، نشسته ام همه شب
چو فرقدین و ، نگه می کنم ثریا را
در تمام طول شب بیدار نشسته و دیدگانِ خویش را به سانِ فرقدین باز نگه داشته و خوشۀ پروین را می نگرم ، یعنی انتظار می کشم . [ فرقدین = دو بردارن ، و آن دو ستارۀ پیشین است از هفت اورنگ کهین یا دب ] دو چشم به غرقدین تشبیه شده است .
بیت هشتم
شبی و شمعی و جمعی ، چه خوش بُوَد تا روز
نظر به روی تو ، کوریّ چشمِ اعدا را
چه خوش است که در شبی و در پرتو شمعی من و تو با هم باشیم ، و به کوری چشمِ دشمنان ، من تا سحرگاه به چهره ات بنگرم . [ اعدا = جمع عدو ، دشمنان ]
بیت نهم
من از تو پیشِ که نالم ؟ که در شریعتِ عشق
معافِ دوست بدارند قتلِ عمدا را
من از دستِ تو به نزدِ چه کسی شکایت برم ؟ زیرا می دانم که در قانون و مذهبِ عشق ، محبوب را حتی به خاطر قتل عمدیِ عاشق مواخذه نمی کنند و می بخشایند . [ شریعت = دین و مذهب / معاف = بخشیده و عفو کرده شده / عمدا = از روی قصد و نیت ، بااراده و اختیار ]
بیت دهم
تو همچنان دل شهری به غمزه ای ببری
که بندگانِ بنی سعد ، خوانِ یغما را
تو دل مردم شهر را با ناز و غمزه ات چنان می ربایی که گویی بندگان بنی سعد ابوبکر بن سعد زنگی ، سفره عام را غارت می کنند و اثری از آن خوان باقی نمی گذارند . [ غمزه = ناز و عشوه ، اشاره به چشم و ابرو / بنی سعد = مراد سعد بن ابوبکر بن سعد زنگی ، ممدوح سعدی ، که تخلص وی هم از نامِ اوست / خوان یغما = سفره عام که معمولا سلاطین در ایام عید خصوصاََ عید قربان می گستردند و عوام و محتاجان آن را غارت می کردند و نیز گفته اند نزد بعضی از طوایف سپاهی و لشکری ترکان مرسوم بود که هر گاه به میهمانی می رفتند ، پس از خوردن غذا ، آلات و لوازم و پذیرایی را غارت می کردند ، به هر حال خوان یغما اشاره به غارتگری و قتالی ترکان دارد . ]
_ غارت کردن دل مردم شهر تشبیه شده به غارت کردن سفرۀ عام به دستِ بندگان بنی سعد .
بیت یازدهم
در این روش که تویی ،بر هزار چون سعدی
جفا و جور توانی ،ولی مکن یارا
تو با این شیوه ای که در پیش گرفته ای ، می توانی بر هزار عاشق چون سعدی جور و جفا روا داری . اما ای یار ، چنین مکن .
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید ..
الهه در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۱۸ در پاسخ به ناشناس دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷:
سلام و درود،خب میتونه هر دوش درست باشه و قرآن هم همانطور که بقول اون دوستمون که نوشته بودن هم از جنس نور میتونه بوده باشه و هم آتش و میدونم حرفم تناقض داره الان بیشتر شرح میدم؛
بنظر من در ابتدا که شیطان یا همان فرشته خردمند رانده شده(لوسیفر) که در بارگاه و مقرب الهی بوده فرشته بوده و از جنس نور(همانطور که بشر وقتی در بعد پنجم که اونجا همه چی از نوره جنسش نوری میشه) ولی بعد از نافرمانی از نور به آتش(جنس جن) نزول پیدا کرده چون دارای خصلت طمع و حسد و... شده و این چیزها برای موجود نوری صدق نمیکنه و خداوند هم طبق امرش «کن فیکون» گفتن و به اذن و اراده خود لوسیفر رو تا به مقام شیطانی نزول داده و تو بعد چهارم قرار داده که نمیتونه به بعد پنجم که از جنس نوره نفوذ کنه ولی الان ما تو بعد سوم هستیم و بعدی پایینتر و فکرشو بکنید ما دو بعد پایینتر اومدیم و آنقدر از نور دور شدیم درحالیکه حضرت مولانا ،حافظ و... نور و معرفت رو پیدا کردند با خلسه و مراجعه به درونمان که دنیایی دارد این اندرون و ما هم میتونیم اگر که بخواهیم...و تا اینجا از فرمایشات دوستان به این نتیجه رسیدم که حضرت حافظ احتمالا از زبان لوسیفر شعرش رو بیان کرده...قطعا در بین شما آنهایی که تفکر میکنند با بقیه فرق دارند🙏💫
الهه در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۰۲ در پاسخ به رامین دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷:
چه سردردی داداش بگو علاقه داریم و اینجا امده این بشنویم و یاد بگیریم یا به درونمان سفر کنیم و بتونیم به یاد بیاریم البته اگر بخواهیم...هر چند شما اینو ۹ سال پیش نوشتین و شاید الان در قید حیات هم نباشین امیدوارم هر جا هستین چه این دنیا چه دنیایی دگر روحتون شاد و اگر پیاممو دیدین بیشتر بنویسین 🙏💫
الهه در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۰:۵۵ در پاسخ به بماند دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷:
سلام بر دوست گرامی،این هم میتونه درست باشه که از زبان فرشته سقوط کرده که همون شیطان(لوسیفر) هست باشه🙏 باشد که تفکر کنیم و با اطمینان نگیم چیزی را و خود را دانای عالم ندانیم و بقول سقراط هر کس که بداند که نداند از همه داناتر است
فاطمه زندی در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۰:۲۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴:
وزن : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن
بیت اول
اگر تو فارغی از حالِ دوستان ، یارا
فراغت از تو میسّر نمی شود ما را
ای یار ، اگر تو به حالِ دوستان نمی اندیشی ، برای ما آسودگی از تو مقدور نیست . [ فارغ = بی خبر و آسوده / فراغت = آسودگی و فراموشی ]
بیت دوم
تو را در آینه دیدن جمالِ طلعتِ خویش
بیان کند که چه بوده ست ناشکیبا را
اگر تو آیینه ای به دست بگیری و زیبایی رخسارت را در آن بنگری ، درمی یابی که چرا دوستار تو ، بی تاب و ناشکیباست . یعنی دلیل بی تابی عاشق دیدن زیباییِ چهرۀ توست . [ طلعت = صورت و رخسار ]
بیت سوم
بیا که وقتِ بهار است ، تا من و تو به هم
به دیگران بگُذاریم باغ و صحرا را
اگنون که فصلِ بهار است ، بیا تماشای باغ و صحرا را به دیکران واگذاریم و با هم بودن را به گلگشت و تماشای باغ و صحرا برتری دهیم و از بهار عاشقی لذّت ببریم . [ بگذاریم = واگذاریم و رها کنیم . سعدی معمولا هم نشینی با معشوق زیباروی را بر گشت و گذار در باغ و صحرا ترجیح می دهد . بیت بعد هم این مطلب را تأیید می کند . بنابراین کسانی که به جای « بگذاریم » « نگذاریم » را صحیح می دانند ، وجهی ندارد ]
بیت چهارم
به جایِ سروِ بلندِ ایستاده بر لبِ جوی
چرا نظر نکنی یارِ سرو بالا را
چرا آدمی باید آنقدر بی ذوق باشد که به جای پرداختن به سروِ بالای معشوق به سروِ ایستاده بر لب جوی نظر افکند ؟ یعنی سروِ بلتد ایستاده بر لب جوی از آنِ دیگران و سروِ قامتِ معشوق از آنِ ما . [ بالا = قد و قامت ]
بیت پنجم
شمایلی که در اوصافِ حُسنِ ترکیبش
مجالِ نطق نمانَد زبانِ گویا را
آن قد و قامت و رخساری که زبان گویا نمی تواند در وصفِ زیبایی و ترکیبش سخن بگوید . یا زبان قادر به توصیف و بیان زیبایی او نیست . [ شمایل = جمع شمال و شمیله است و در لغت به معنی خوی ها و خصلت هاست ولی در اینجا به معنی چهره ، صورت ، تصویر و تمثال بکار رفته است / حُسنِ ترکیب = جمال و زیبایی ، صورت و اندام / نطق = سخن گفتن ]
بیت ششم
که گفت در رُخِ زیبا نظر خطا باشد ؟
خطا بُوَد که نبینند روی زیبا را
این بیت یاد آور بیت دیگری از سعدی جان است :
تو هم این مگوی سعدی که نظر گناه باشد
گنه است بر گرفتن نظر از چنین جمالی
غزل ۵۷۶
چه کسی می گوید که نگریستن به چهرۀ زیبا ، خطاست ؟ برعکس ، ندیدن روی زیبا و محروم ماندن از تماشای زیبایی خطاست . [ نظر = نگاه ]
بیت هفتم
به دوستی که اگر زهر باشد از دستت
چنان به ذوق ارادت خورم که حلوا را
سوگند به دوستی که اگر زهر از دستِ تو بنوشم ، یعنی تو آن را به من بدهی . چنان با میل و اشتیاق می خورم که گویی حلواست . [ به دوستی = قسم به دوستی و مصاحبت / ذوق = چشیدن و چاشنی ، لذت و شادی / ارادت = دوستی از روی اخلاص و توجه خاص ]
بیت هشتم
کسی ملامتِ وامق کند به نادانی
حبیب من ، که ندیده ست رویِ عذرا را
ای محبوب من ، فقط کسی که روی عذرا را ندیده است ، می تواند از سرِ نادانی ، وامق را به خاطرِ دوست داشتن عذرا سرزنش کند . [ ملامت = سرزنش / حبیب من = ای حبیب من و معشوق من ، منادی است ولی حرف ندای آن حذف شده است / وامق و عذرا = وامق ، اسم شاهزادۀ یمنی است که عاشق شاهزاده خانمی چینی به نامِ عدرا بود ]
بیت نهم
گرفتم آتشِ پنهان خبر نمی داری
نگاه می نکنی آبِ چشمِ پیدا را ؟
گیرم که از سوز و گداز درونم آگاهی نداری و آن را نمی بینی ، آیا اشک آشکارم را هم که بیانگر آتش پنهان دل است ، مشاهده نمی کنی . [ گرفتن = فرض کردن ، پنداشتن / آب = اشک ]
بیت دهم
نگفتمت که به یغما رود دلت ، سعدی
چو دل به عشق دهی دلبرانِ یغما را ؟
ای سعدی ، آیا به تو نگفتم که اگر به دلربایان یغما دل سپاری و عاشق آنان شوی ، دلت غارت می شود . [ به یغما رفتن = به غرت و تاراج رفتن / دلبران یغما = دلبران غارتگر ، یغما نامِ شهری است در ترکستان که به داشتن معشوقان زیبارو معروف است ]
بیت یازدهم
هنوز با همه دَردم امید درمان است
که آخری بُوَد آخر ، شبان یلدا را
هنوز هم با وجودِ این همه درد ، از مداوا شدن امید نگسسته ام . زیرا همانطور که سرانجام ، شب های دراز پایان می پذیرد ، دردِ من نیز درمان می یابد . [ آخر (اول) =پایان / آخر (دوم) = سرانجام / شب یلدا = شب اول زمستان که درازترین شب های سال است ، معمولا شبِ فراق و دوری از معشوق ، به شبِ یلدا مانند می شود ]
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید ..
فاطمه زندی در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۵۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:
وزن :مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
بیت اول
رویِ تو خوش می نماید آینۀ ما
کآینه پاکیزه است و روی تو زیبا
ما به سان آینه ای هستیم که چهره تو را به خوبی باز می تابیم . زیرا آینۀ ما ، صاف و پاکیزه و چهره تو زیبا و نمودنی است . [ نمودن = نشان دادن ] دراین بیت ما ، به آینه تشبیه شده است .
بیت دوم
چون مِی روشن در آبگینۀ صافی
خویِ جمیل از جمالِ رویِ تو پیدا
همانطور که میِ بی غش و روشن از درونِ شیشۀ صافی به خوبی نمایان می گردد . خصائلِ پسندیده تو نیز از زیبایی چهره ات آشکارا متجلّی است . [ میِ روشن = شراب صاف و بی دُرد / آبگینه = شیشه / خویِ جمیل = خصلت و خُلقِ پسندیده / جمال = زیبایی و نیکویی ] . در این بیت ، خوی زیبای معشوق در حالی که از جمال او نمایان است ، به میِ روشن در آبگینۀ صافی ، تشبیه شده است .
بیت سوم
هر که دَمی با تو بود یا قدمی رفت
از تو نباشد به هیچ روی ، شکیبا
هر کس لحظه ای با تو به سر برد و یا به اندازه گامی با تو همراه باشد ، از آن پس به هیچ حال تابِ شکیبایی نخواهد داشت . [ به هیچ روی = به هیچ وجه ]
بیت چهارم
صیدِ بیابان سَر از کمند بپیچد
ما همه پیچیده در کمندِ تو عمدا
هیچ حیوانِ شکاری ای پذیرای کمند نمی شود و سر از آن می پیچد . اما ما صیدِ رامی هستیم که به عمد ، خود را در کمند تو اسیر می کنیم . یعنی ما مشتاقانه و آگاهانه اسیر توایم . [ صید = شکار ، آنچه بگیرند از وحش و جز آن / عمدا = از روی قصد و نیت ، به طور ارادی و اختیاری ]
بیت پنجم
طایرِ مسکین که مِهر بست به جایی
گر بکُشَندش نمی رود به دگر جا
پرنده مسکین وقتی به جایی دل بست مثل دل بستن کبوتران به حرم ، دیگر حتی به قیمت جانش هم حاضر نیست به جای دیگری برود . ما دل بستۀ توایم و تا پای جان ایستاده ایم . [ طایر = پرنده / مسکین = ضعیف و ناتوان ، بیچاره و درمانده ]
بیت ششم
غیرتم آید شکایت از تو به هر کس
دردِ اَحبّا نمی برم به اَطبّا
غیرتم قبول نمی کند که از تو پیشِ دیگران شکوه کنم . بنابراین دردی را که دوستان موجب آن هستند ، برای درمان به طبیبان عرضه نمی دارم . [ غیرت = رشک و حسد ، قهر و خشم ، در اصطلاح ، کراهت داشتن مشارکت دیگری است در عشق و از لوازم عشق ، که هم متعلق به عاشق و هم متعلق به معشوق می باشد . عرفا قایل به غیرت الهی هستند و تعابیر گوناگونی از آن دارند/ احبّا = جمع حبیب به معنی دوستان / اطبّا = جمع طبیب ]
بیت هفتم
برخیِ جانت شوم ، که شمعِ افق را
پیش بمیرد چراغدانِ ثریّا
فدای جانت گردم ، درست همان طور که چراغدان ثریا ، یعنی خودِ خوشۀ پروین ، پیش مرگ خورشید می گردد . [ برخی شدن = فدا و قربان شده / افق = آسمان ، کرانۀ آسمان / چراغدان = هر جایی که در آن چراغ گذارند تا از باد و باران محفوظ محفوظ ماند در اینجا به معنی مطلقِ چراغ است / ثریا = پروین ، مجموعه ای از شش یا هفت ستاره کوچک درخشان در صورت فلکی ثور که در ادبیات معمولا آن را به گردنبند یا خوشۀ انگور ( خوشۀ پروین ) تشبیه می کنند . ( فرهنگ اصطلاحات نجومی ) ]
– در این بیت ثریا به چراغدان تشبیه شده است . سعدی در اینحا عاشق را به ستارۀ ثریا و معشوق را به خورشید تشبیه کرده است . همانگونه که ستارۀ ثریا به هنگامِ طلوع خورشید محو می شود . عاشق هم در برابر جلوه و جمالِ خورشیدگونِ معشوق محو می گردد .
بیت هشتم
گر تو شکرخنده آستین نَفِشانی
هر مگسی طوطی ای شوند شکرخا
اگر تو که شکرین می خندی ، برای راندن مگس ها ، یعنی مدعیان سودجو از گردِ خویش ، آستین نفشانی . هر مگسی خود را طوطی شکرخایی می پندارد . [ شکرخنده = معشوقی که دارای لبخند شیرین است / آستین فشاندن = به حرکت درآوردن آستین / شکرخا = کسی که شکر بخورد یا بجَوَد . در اینجا صفت طوطی است که شیرین سخن است ]
بیت نهم
لعبتِ شیرین اگر تُرش ننِشیند
مدّعیانش طمع کنند به حلوا
همانگونه که اگر معشوقِ شیرین حرکات خشمگین ننشیند و مدعیان را از خود نراند . آنان به بهره مندی از شیرینی او طمع می کنند . [ لعبت = در لغت به معنی عروسک / شیرین = صفت لعبت است که منظور ، شیرین حرکاتی و نوش لبی معشوق می باشد / مدعیان = جمع مدعی به معنی ادعا کنندگان و لاف زنان ، کسانی که دعوی هنر و عشق کنند ولی کم مایه و دروغگو هستند ]
بیت دهم
مردِ تماشایِ باغِ حُسنِ تو سعدی است
دست ، فرومایگان بَرند به یغما
فقط سعدی از باغِ زیبایی تو به تماشایی بسنده می کند و در خورِ آن است . والا خسیسان و فرومایگان به جای تماشا دست به یغما دراز خواهند کرد . [ یغما = غارت و تاراج ]
/ احبّا = جمع حبیب به معنی دوستان / اطبّا = جمع طبیب ]
بیت هفتم
برخیِ جانت شوم ، که شمعِ افق را
پیش بمیرد چراغدانِ ثریّا
فدای جانت گردم ، درست همان طور که چراغدان ثریا ، یعنی خودِ خوشۀ پروین ، پیش مرگ خورشید می گردد . [ برخی شدن = فدا و قربان شده / افق = آسمان ، کرانۀ آسمان / چراغدان = هر جایی که در آن چراغ گذارند تا از باد و باران محفوظ محفوظ ماند در اینجا به معنی مطلقِ چراغ است / ثریا = پروین ، مجموعه ای از شش یا هفت ستاره کوچک درخشان در صورت فلکی ثور که در ادبیات معمولا آن را به گردنبند یا خوشۀ انگور ( خوشۀ پروین ) تشبیه می کنند . ( فرهنگ اصطلاحات نجومی ) ]
– در این بیت ثریا به چراغدان تشبیه شده است . سعدی در اینحا عاشق را به ستارۀ ثریا و معشوق را به خورشید تشبیه کرده است . همانگونه که ستارۀ ثریا به هنگامِ طلوع خورشید محو می شود . عاشق هم در برابر جلوه و جمالِ خورشیدگونِ معشوق محو می گردد .
بیت هشتم
گر تو شکرخنده آستین نَفِشانی
هر مگسی طوطی ای شوند شکرخا
اگر تو که شکرین می خندی ، برای راندن مگس ها ، یعنی مدعیان سودجو از گردِ خویش ، آستین نفشانی . هر مگسی خود را طوطی شکرخایی می پندارد . [ شکرخنده = معشوقی که دارای لبخند شیرین است / آستین فشاندن = به حرکت درآوردن آستین / شکرخا = کسی که شکر بخورد یا بجَوَد . در اینجا صفت طوطی است که شیرین سخن است ]
بیت نهم
لعبتِ شیرین اگر تُرش ننِشیند
مدّعیانش طمع کنند به حلوا
همانگونه که اگر معشوقِ شیرین حرکات خشمگین ننشیند و مدعیان را از خود نراند . آنان به بهره مندی از شیرینی او طمع می کنند . [ لعبت = در لغت به معنی عروسک / شیرین = صفت لعبت است که منظور ، شیرین حرکاتی و نوش لبی معشوق می باشد / مدعیان = جمع مدعی به معنی ادعا کنندگان و لاف زنان ، کسانی که دعوی هنر و عشق کنند ولی کم مایه و دروغگو هستند ]
بیت دهم
مردِ تماشایِ باغِ حُسنِ تو سعدی است
دست ، فرومایگان بَرند به یغما
فقط سعدی از باغِ زیبایی تو به تماشایی بسنده می کند و در خورِ آن است . والا خسیسان و فرومایگان به جای تماشا دست به یغما دراز خواهند کرد . [ یغما = غارت و تاراج ]
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید ..
فاطمه زندی در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۴۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲:
وزن : مفتعلن مفتعلن فاعلن )بحر سریع مسدس مطوی مکشوف (
بیت اول
ای نَفَسِ خُرَمِ بادِ صبا
از بَرِ یار آمده ای ، مرحبا
ای نفحۀ روح بخش باد سحرگاهی ، آفرین بر تو که از برِ یار آمده ای و بوی خوش با طراوت حاصل هم جواری با یار است . [ نَفَس = نفحه و نکهت و بوی خوش / باد صبا = نسیم صبحگاهی / خرم = شاداب و شادمان / از بّر = از سوی / مرحبا = آفرین ]
بیت دوم
قافلۀ شب ، چه شنیدی ز صبح ؟
مرغِ سلیمان ، چه خبر از سبا ؟
ای کاروان شب ، از صبح وصال معشوق جه خبر داری ؟ و ای هدهد باد صبا ، از شهر سبا ، سرزمین معشوق چه پیامی آوردی ؟ [ قافله = کاروان / مرغ سلیمان = کنایه از هدهد که به فارسی پوپک و شانه به سر گویند . داستان این مرغ و پیام بردنش از طرف سلیمان به بلقیس ، در قران کریم آیات 20 به بعد سورۀ نمل آمده است / سبا = نام شهری است در یمن که بلقیس ملکۀ آن بود که به روایت تورات با سلیمان ، پادشاه یهود ، ملاقات کرده و با او روابط دوستانه داشته است . بر طبق روایات اسلامی ، سلیمان او را به زنی گرفت که در آیات فوق از آن یاد شده است ]
بیت سوم
بر سرِ خشم است هنوز آن حریف ؟
یا سُخَنی می رود اندر رِضا ؟
آیا آن یار و مصاحب ، هنوز از من خشمگین است ؟ یا از رضا و خشنودی ، گفتگویی به میان می آید ؟ [ حریف = یار یکدل و یکرنگ ، دوست هم پیاله و باده نوش / سخن رفتن = سخن به میان آمدن ، گفت و گو کردن / رضا = خشنودی و موافقت ]
بیت چهارم
از درِ صلح آمده ای یا خِلاف ؟
با قدمِ خوف روم یا رجا ؟
ای بادِ صبا ، پیام آور صلح و آرامشی یا ناسازگاری ؟ و اینک من با ترس به سویش بروم یا با امیدواری ؟ [ خلاف = مخالفت و ناسازگاری / خوف = بیم و ترس / رجا = امیدواری ]
بیت پنجم
بارِ دگر گر به سرِ کویِ دوست
بگذری ای پیکِ نسیمِ صبا
ای یار ملایم صبحگاهی که قاصد کوی یاری ، اگر دوباره بر سرِ کوی محبوب گذر کردی . [ پیک = قاصد / نسیم = باد ملایم ]
بیت ششم
گو رَمَقی بیش نماند از ضعیف
چند کُند صورتِ بی جان بقا ؟
پیام مرا به او برسان و بگو که از منِ ضعیف ، جز نیم جانی باقی نمانده است . به راستی کالبد بی جان من ، یعنی جسمِ من دور از تو که در حکمِ جان هستی ، چه قدر می تواند بقا و دوام داشته باشد . [ رمق = باقی جان / تاب و توان / صورت بی جان = کالبد و جسم بی جان ]
بیت هفتم
آن همه دلداری و پیمان و عهد
نیک نکردی که نکردی وفا
ای یار ، پس از آن همه دلبری و عهد و پیمان ، کارِ درستی نکردی که وفای خویش را به سر نبردی . [ نیک = خوب / وفا = مقابل جفا به معنی وعده به جا آوردن و به سر بردن دوستی و عهد و پیمان ، ثبات در قول و سخن و دوستی
بیت هشتم
لیکن اگر دورِ وصالی بُوَد
صلح فراموش کند ماجرا
اما در صورتی که زمانی برای پیوستگی و وصال وجود داشته باشد . صلح و آشتی تو با من این رویداد را به دست فراموشی خواهد سپرد و از یادِ من خواهد برد . [ لیکن = اما ، ولی ، با این همه ، در فارسی به صورت لیک هم بکار می رو د / دور = وقت و زمان و نوبت / فراموش کند = موجب فراموش گردانیدن شود / ماجرا = سرگذشت ، قصه و واقعه ، سرگذشت و اتفاق و آنچه گذشته باشد ]
بیت نهم
تا به گریبان نرسد دستِ مرگ
دست ز دامن نکنیمت رها
تا دستِ احل گریبان مرا نگیرد و زمان مرگ فرا نرسد . ای معشوق ، دست از دامنت برنمی دارم و رهایت نمی کنم . [ گریبان = بخشی از جامه که پیرامون گردن قرار گیرد ، یقه ]
بیت دهم
دوست نباشد به حقیقت ، که او
دوست فراموش کند در بلا
آن کسی که دوست را در محنت و گرفتاری فراموش کند ، حقیقتاََ دوست نیست . ( دوست حقیقی نیست ) . [ به حقیقت = حقیقتاََ و واقعاََ ]
بیت یازدهم
خستگی اندر طلبت راحت است
درد کشیدن به امید دوا
در راه طلب کردن تو هر جراحتی که به طالب وارد آید ، عین راحت است . همچنانکه کسی به امید رسیدن به دارو ، درد را تحمل می کند . مصراع دوم ، تمثیلی است برای تأکید معنی مصراع اول . [ خستگی = ریش ، جراحت / راحت = آسایش و آرامش ]
بیت دوازدهم
سر نتوانم که برآرم چو چنگ
ور چو دفم پوست بدرّد قفا
من همانند چنگ قادر به بلند کردن سر و اعتراض کردن نیستم . حتی اگر پوستم بر اثر سیلی ضربه هایی که بر من نواخته می شود مثل دف از هم بدرد . [ سر برآوردن = سر را بلند کردن / چنگ = از سازهای زهی قدیم که سری خمیده داشت و با انگشتان می نواختند ( واژه نامه موسیقی ایران زمین ) / دف = از خانواده آلات موسیقی ضربی یا کوبه ای است که به آن دایره نیز می گویند / قفا = سیلی ] . در این بیت شاعر به چنگ و دف تشبیه شده است .
بیت سیزدهم
هر سحر از عشق دَمی می زنم
روزِ دگر می شنوم بر ملا
هر بامدادی که از عشق سخن می گویم . روز دیگر ، آن اظهار عشق را آشکارا از دیگران می شنوم . [ دم زدن = سخن گفتن / برملا = آشکار و ظاهر ]
بیت چهاردهم
قصۀ دردم همه عالَم گرفت
در که نگیرد نَفَسِ آشنا ؟
داستان دردِ عشقم همه جهان را فرا گرفت ، نفسِ آشنا در چه کسی تاثیر نمی کند ؟ ( چه کسی می تواند از تاثیر نفسِ آشنای سعدی در امان بماند ) . [ آشنا = یار و دوست ]
بیت پانزدهم
گر برسد ناله سعدی به کوه
کوه بنالد به زبانِ صدا
اگر ناله سعدی به کوه برسد ، کوه با زبان پژواک ، آن ناله را منعکس خواهد کرد . ( کوه هم از نالۀ سعدی متأثر می شود ) . [ صدا = پژواک ، انعکاس صوت ]
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید ..
فاطمه زندی در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۲۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:
وزن : مفتعلن فاعلات مفتعلن فع )بحر منسرح مثمّن مطویّ منحور (
بیت اول
اولِ دفتر به نامِ ایزدِ دانا
صانعِ پروردگار ، حیِ توانا
آغاز دفتر به نام خداوندی که آفرینندۀ پرورانده و دانای همواره زنده و لایزال است . [ دفتر = کتاب و دیوان . صانع = نامی از نامهای خداوند متعال ، آفریننده . حی = نامی از نامهای خداوند متعال ، زندۀ همیشه . ایزد = در دین زرتشتی به معنی فرشته و در زبان فارسی دری به معنی خدا و آفریدگار است ]
بیت دوم
اکبر و اعظم ، خدای عالَم و آدم
صورتِ خوب آفرید و سیرت زیبا
به نام خداوندی مهتر و بزرگوارتر ، آفریدگار گیتی و انسان ، که بیرون و ظاهر را پسندیده و درون و باطن را نیکو آفرید . [ اکبر = مهتر و بزرگتر . اعظم = بزرگوارتر ]
بیت سوم
از درِ بخشندگی و بنده نوازی
مرغ ، هوا را نصیب و ماهی ، دریا
از رهگذر داد و دهش خویش ، بهره و نصیب مرغ هوا و ماهی دریا را می رساند . [ از درِ = از راهِ ، از طریقِ ]
بیت چهارم
قسمتِ خود می خورند مُنعِم و درویش
روزیِ خود می بَرند پشّه و عنقا
توانگر و درویش ، هر یک به بهرۀ خویش دست می یازند و پشّه ، ناتوان ترین حشره و عنقا ، تندپروازترین و قدرت مندترین پرنده ، هر کدام رزقِ مقسوم خود را می خورند . یعنی روزی مقدّر است . [ قسمت = بهره و نصیب . منعم = مال دار و توانگر . درویش= فقیر و تهی دست . عنقا = سیمرغ ، پرنده ای است افسانه ای که در داستانهای ملی ایران بر کوه البرز می زیست ولی برخی متون محلِ آن را کوهِ قاف نوشته اند ( فرهنگ اشارات )
بیت پنجم
حاجتِ موری به علمِ غیب بداند
در بُنِ چاهی به زیرِ صَخرۀ صَمّا
خداوند از طریق آگاهی بر نهانی ها ، بر نیاز موری که در قعر چاهی و در زیر صخره ای سخت و درشت زندگی می کند ، آگاهی دارد . [ علم غیب = علم پنهان ، علمی که از مردم پنهان باشد / صخرۀ صمّا = سنگ بزرگ سخت ]
بیت ششم
جانور از نُطفه می کند ، شکر از نی
برگِ تر از چوبِ خشک و ، چشمه ز خارا
او با توانایی خویش نطفه را به موجودی زنده تبدیل می کند و از نی ، شکر می آفریند و بر چوب خشک درختان برگ تر و تازه می رویاند . [ کردن = آفریدن / تر = تازه و سرسبز / خارا = نوعی سنگِ سخت و سیاه که مظهر سرسختی و نفوذناپذیری است ]اشاره است به چشمه هایی که با ضربات عصای موسی بر سنگ خارا جوشیدن گرفت .
بیت هفتم
شربتِ نوش آفرید از مگسِ نحل
نخلِ تناور کند ز دانه خرما
زنبور عسل را به ایجاد عسل شیرین وامی دارد و دانه کوچک خرما را به نخلی تنومند مبدل می سازد . [ نوش = شهد و عسل و کلا هر چیز شیرین / مگسِ نحل = زنبور عسل / تناور = تنومند و قوی چثه ]
بیت هشتم
از همگان بی نیاز و بر همه مشفق
از همه عالم نهان و بر همه پیدا
خداوند به هیچ آفریده ای نیازمند نیست و بر همگان دل می سوزاند . در عین پنهان بودن از دید آدمیان ، در دلِ همگان حضور دارد . [ مشفق = مهربان و خیرخواه ]
بیت نهم
پرتوِ نورِ سُرادِقاتِ جلالش
از عظمت ، ماورای فکرتِ دانا
تاب و روشنایی سراپردۀ بزرگی او ، آنچنان سترگ و خیره کننده است که اندیشه دانایان بدان راه نمی یابد و درک ، آن را برنمی تابد . [ پرتو = فروغ و روشنایی / سرادقات = سراپرده ها ، خیمه ها / جلال = بزرگی و شکوه ]
بیت دهم
خود نه زبان در دهانِ عارفِ مدهوش
حمد و ثنا می کند ، که موی ، بر اعضا
تنها زبان عارفِ سرگشته و حیران نیست که او را می ستاید بلکه هر مویی که بر عضوی رُسته ، زبانی است برای ستایش او . [ عارف = دانا و شناسنده / مدهوش = مست و بی خود ، سرگشته و حیران / که = حرف ربط است ، بلکه ]
بیت یازدهم
هر که نداند سپاسِ نعمتِ امروز
حیف خورد بر نصیبِ رحمتِ فردا
هر کس سپاسگزار نعمت دنیایی خویش نباشد . از بهره های اخروی بی نصیب می ماند و بر بی بهرگی خویش حسرت خواهد خورد . [ حیف خوردن = دریغ و افسوس خوردن ]
بیت دوازدهم
بار خدایا مُهیمنی و مُدَبّر
وز همه عیبی مقدّس و مُبَرّا
پروردگارا ، تو آدمیان را از ترس در امان می داری و چاره گر و کارساز امور ایشان هستی . از تمام نقص ها منزهی و تهمت کاستی بر تو روا نیست . [ بار = مخفّف باری ، به معنی بزرگی و رفعت و شوکت باشد که به خداوند عالم نسبت کنند ، آفریننده ، خالق ( فرهنگ معین / بار خدایا = ای خدای بزرگ / مهیمن = نامی از نامهای خداوند متعال ، ایمن کننده از خوف ، مهربان / مدبر = صاحب تدبیر ، چاره گر و کارساز / مقدس = پاک و منزه / مُبرّا = پاک و دور شده ]
بیت سیزدهم
ما نتوانیم حقِ حمدِ تو گفتن
با همه کَرّ و بیانِ عالَمِ بالا
خدایا ، ما به اتفاق تمام فرشتگان مقرب جهان برین توانایی آن را نداریم که تو را آنچنان که در خور توست ، سپاس گوییم . [ کرّ و بیان = جمع کروبی ، فرشتگان مقرب ]
بیت چهاردهم
سعدی از آنجا که فهمِ اوست سخن گفت
ورنه کمال تو ، وهم کی رسد آنجا ؟
سعدی به قدر فهم خود در باب تو سخن گفت . و گرنه حتی نیروی واهمۀ بشری هم قادر به درک کمال تو نیست . [ وهم = خیال و قوۀ ادراک ]
منبع: شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید ..
Ayoub Popal در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۲:۴۰ دربارهٔ نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۶ - نعت اول:
معنی این شعر را میخواستم. اگر عزیزان لطف کنند.
Ayoub Popal در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۲:۳۹ دربارهٔ نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۶ - نعت اول:
سلام و عرض ادب. معنی و تفسیر این شعر را خیلی ضرورت دارم
الهه در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۱:۴۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۳۵ - اطوار و منازل خلقت آدمی از ابتدا:
دوستان اگر کتابی جهت تفسیر کامل اشعار مولانا دارین برای فهم بهترش لطفاً معرفی کنید🙏💫
الهه در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۱:۰۶ در پاسخ به مهدی خورسندی دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۳۵ - اطوار و منازل خلقت آدمی از ابتدا:
سلام به جمله دوستان، قشنگ نوشته بودین ممنون از توضیحاتتون دوست عزیز 👏 نشانه ایکه الان منو به این سایت کشوند و به خواست خدا تونستم نظرات شما عزیزان رو بخونم پیج اینستاگرامی بود که سخنان و تفسیر آقای سیدحسینی مجری برنامه سابق مسابقه سیمرغ در مورد این اشعار حضرت مولانا هست و برایم خیلی جالب بود...بنظر من هم اشعار مولانا رو هم میشه از ظاهر که همون تناسخ باشه فهمید که همنظری با آقای حسینی هم هست و با اشعاری که شما عزیز آوردین هم اشاره باطنی به روح آدمی داره که میتونه از فرش رکود همچون سنگ تا به عرش الهی بره و این موهبت نصیب هر کسی نمیشه و حضرت مولانا هم شخصی بودن که به این مقام زایل گشتن و با اشعارش خواسته روح ما رو هم بتکانه و به این ضیافت زیبا و هدف اصلی خلقت دعوت و کمک کنه...بله علم تو خیلی موارد کمک کرده ولی آدم اول جواب و درمان هر دردش رو از طریق معرفت و عرفان میتونست از درون پیدا کنه تا اینکه یه سری تغییرات ما رو از مسیر نور اصلی دور کرد و اصل ماجرا را فراموش کردیم و هی داریم تو چرخه های خیال و خواب گیج به دور خودمون میچرخیم و همه خوابیم و باید بیدار بشیم...زندگی خوردن و خوابیدن نیست از تماشاگه آغاز حیات تا به جاییکه خدا میخندد💫خدا قوت
حسین کردعلی hkordali۷@gmail.com در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱۱ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۵۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۱:
درود بر همه دوستان.
پری زاده به گمانم بار منفی دارد.
پری در اساطیر خوش صورت و زشت سیرت و هوس باز است. تهمینه مادر سهراب و مادر سیاوش پری بوده اند.
به نظرم این مصرع رو باید پرسشی خوند.
عیش با آدمی ای چند پری زاده کنی؟
ممنون میشم دوستان معنای درست بیت و با ارائه سند و ابیات شاهد بفرمایند.
فاطمه زندی در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱۱ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۱۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳:
غزل ۱۳ سعدی
وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (بحر رمل مثمن مخذوف)
1.وه : صوت است ، کلمه ای است که برای تحسین و شگفتی به کار می رود ،12/3/این بیت با کمی تغییر مانند بیت 3 غزل قبل است؛و نیز مصراع اول این بیت عینا در غزل 59 بیت 8 آمده است.
معنی :چه نیکوست اگر بتوانم چهره زیبای یار خود را دوباره ببینم که در این صورت تا قیامت سپاسگزار خدای خویش خواهم بود!
2.بار افتاده (صفت مرکب) :آن که بارش از پشت حیوان بارکش سقوط کرده باشد /بگذاشتند :باقی گذاشتند، رها کردند، ترک کردند، بار بستند :/سفر کردند. (فرهنگ نامه شعری) جناس لا حق و خط:یار، بار /کنایه:بار افتاده (وا مانده از راه )
معنی :هم سفران بی وفا، بار خود بر ستوران نهادند و یار بار افتاده خویش را رها کردند و رفتند.
3.خاطر :فکر و اندیشه، دل.
ایهام تضاد :خویش، بیگانه /جناس تام :را (نشانه اضافه)، را (نشانه مفعول صریح) /جناس لا حق :ما، را /ایهام تناسب :بین خویش در معنی آشنا و دوست که در اینجا مراد نیست، با دوستان کنایه :خاطر نگه داشتن (مواظب و مراعات کردن).
معنی :مردم عادی خاطر بیگانگان را نگه می دارند در حالی که دوستان ما خاطر یاران خود را آزردند.
4.همچنان :حالا، هنوز /مرهم :دارویی که بر جراحت نهند /امید وار خویش :عاشق امید وار خود.
تشبیه هجر به داغ (اضافه تشبیهی) /جناس زاید :امید، امید وار /تضاد :داغ، مرهم.
معنی :هنوزم امیدوارم که محبوب من بعد از آن که دلم را با داغ هجران خویش مجروح کرد، بر قلب کسی که هنوز بر او امید بسته! مرهمی نهد.
5.رای :اندیشه، فکر، تدبیر، عقیده، قصد /اختیار :در لغت به معنی انتخاب و برگزیدن است،و در اصطلاح فلسفه و کلام، آزادی عمل انسان و توانایی اجرای اراده و خواست خود که در مقابل جبر است.
کنایه :قلم در سر کشیدن (رها کردن، محو و باطل ساختن ) /جناس زاید :رای، را.
معنی :اندیشه، اندیشه توست؛ چه سر جنگ داشته باشی چه از در آشتی درآیی، برای ما تفاوتی ندارد؛ زیرا ما اختیار و گزینش خویش را رها کردیم.
6.دیار :جمع دار، خانه ها، شهر و سر زمین.
کنایه:پای در گل ماندن (گرفتار و مقید گشتن، سر گشته و حیران ماندن). به خواب خویش دیدن (محال بودن) /جناس زاید :خوش، خویش /تضاد :غربت (دوری از وطن دیار ).
معنی :هر کس که در سرزمین غریب و بیگانه پایش به گل فروشد، از آن پس پایبند خواهد ماند. به او بگو که دیگر، سرزمین خود را به خواب ببیند. (زیرا در بیداری ممکن نیست.)
7.عافیت :سلامت، نجات و رستگاری که نتیجه دوری از خلق و دنیای مادی است /نظر :نگاه /منظر :نظر گاه، چهره و صورت /خوبان :جمع خوب، زیبا رویان /قرار :آرامش و آسودگی /بدرد آوردن :وداع گفتن، ترک کردن.
جناس زاید :نظر، منظر /جناس اشتقاق :مکن، کنی، کن /کنایه :
بدرود کردن، واگذاشتن چیزی و ندیدن دوباره آن.
معنی :اگر سلامت می طلبی، به چهره خوبان نظر مکن و اگر نظر افکندی، با آرامش و قرار و خواب بدرود کن. (زیرا دیدن خوب رویان و شکیبا ماندن، با هم به یک جا گرد نمی آیند.)
8.گبر :آتش پرست و زردشتی، در معنی مطلق کافر نیز به کار می رود /ترسا :مسیحی و همچنین در معنی مطلق کافر و بت پرست به کار رفته است. (لغت نامه ) /نگار :معشوق، یار زیبا روی، از آن جهت که معشوق خود را آرایش می کند و زینت می دهد، به او نگار گفته اند.
معنی :اهل مذاهب مختلف نظیر زرتشتی، مسیحی و مسلمان هر کدام بر اساس آیین خویش قبله ای دارند که به هنگام پرستش بدان روی می آورند، ما نیز در مذهب عشق نگار زیبای خود را قبله قرار داده و به او رو کرده ایم.
9.زینهار :شبه جمله است، زنهار، امان و پناه، البته (در این معنی تاکید را می رساند ).
کنایه خاک پا شدن (کوچکی و فروتنی کردن ). غبار بر دامن کسی نخواستن (اندوه و ملال برای کسی نخواستن ) /جناس زاید :من، دامن /تناسب :خاک، غبار.
معنی :میخواستم خاک پای او گردم؛ اما با خود گفتم زنهار و بر حذر باش از اینکه بخواهی غبار غم و اندوه را بر خاطر او بنشانی.
10.دوش :دیشب /حورا :مونث احور، جمعش حور است، زیبا رویی که موی و چشم سیاه و سفیدی آن کاملا سفید باشد /حورا زاده :زیبا رویی که اصل و نسبش بهشتی باشد /رقیب :8/9.
جناس زاید :یار و یاور.
معنی :دیشب حوری زاده بهشتی را دیدم که دور از چشم نگهبان خویش در میان یاران و دوستان به عاشق خود میگفت:
11.جناس زاید :مرا و را، رها و را /جناس زاید و ناقص :مراد، مرا.
معنی :اگر در پی آرزوهای خود هستی، دست از وصال ما بردار و اگر مرا میخواهی، دست از اختیار خویش بشوی و یکسره تسلیم باش.
12.درد دل :غم و اندوه دل /مانی :بگذاری، از مصدر ماندن به معنی واگذاشتن است. (لغت نامه) /نمایی:از مصدر نمودن، نشان دهی، بیان کنی.
کنایه :جگر پر خون شدن (مشقت و سختی بردن) /جناس قلب و بعض:مانی، نمایی/تناسب :دل و چگر و خون.
معنی اگر غصه و اندوه دل خویش را پنهان نگه داری و با جگر پر خون بسازی
بهتر از آن
است که حال زار خویش را به دشمن عرضه داری.
13.زینهار :آگاه باش همین غزل بیت 9/غمگسار :(صفت از غم +گسار /گاردن:نوشیدن، باده دادن، زدودن، برطرف شدن درد و مانند آن)، آنچه غم و اندوه را برطرف سازد.
کنایه :غمگسار (مونس و همدم، غمخوار و نیز محبوب).
معنی :ای برادر، اگر هزاران غم در دل داری، تا وقتی که غمخوار و مونس خود را نیافته ای، مبادا آنها را با کسی در میان بگذاری!
14.سهی :از مصدر سهستن و سیستن، دیدنی و منظرانی، هر چیزی که به سبب بلندی و راستی از دور بتوان دید. (از تقریرات کلاس درس استاد دکتر علی رواقی )/سهی سرو :تقدیم صفت بر موصوف ((سرو سهی، و سرو درختی است همیشه سبز که قامت معشوق را بدان تشبیه می کنند و بر سه قسمت است :سرو آزاد که شاخه های آن راست رسته، سرو و سهی که دو شاخه اش راست رسته و سرو ناز که شاخه هایش متمایل است. )) (گل و گیاه در ادبیات منظوم فارسی) /روان :رونده، و در اینجا رفتار با ناز و خرامیدن معشوق مراد است /نگاهی باز کن :نگاهی (یای وحدت ) باز (به) کن :یک نگاه بکن، یک نظر بیفکن. /خدمت :درگاه و پیشگاه، و تحفه و پیشکش /افتقار:نیاز و حاجت.
کنایه :نگاهی باز کردن (توجه و نگاه مهر آمیز داشتن ).
معنی :ای محبوب بلند قامت، آخر نگاهی به جانب ما بیفکن تا در ازای این لطف نیازمندی خود را به عنوان هدیه ای تقدیمت نمایم؛ یعنی توجه کن تا نیازمندیم را عرضه دارم.
15.وقار :حلم و بردباری، بزرگواری و شکوه.
کنایه :دل به عشق دادن (عاشق شدن)
معنی :دوستانم به نصیحت می گویند :ای سعدی، چرا عاشق شدی تا در میان مردم بزرگی و شکوه خود را از دست بدهی؟
16.صلاح:نیکی و شایستگی، سامان /بی نوایی :درویشی و فقیری /گو :بگذار.
جناس اشتیاق :صلاح و مصلحت.
معنی :در جوابشان گویم :ما شایستگی و سامان کار خود را در این درویشی و نیازمندی و بی سامانی دیده ایم. بگذار هر کس سامان کار خویش را داشته باشد.
با تشکر از "دوست خوبم سرکار خانم شیرین کاویانی "
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید ..
الهه در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۴۳ در پاسخ به بابك دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷: