گنجور

حاشیه‌ها

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۳۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰:

وزن : فاعلاتن مفاعلن فع لان

بیت اول

هر که خصم اندر او کمند انداخت 

به مرادِ وی اش بباید ساخت

هر کس که دشمن بر او کمند اندازد و را اسیر سازد . ناچار باید با خواست دشمن و اسیر کننده خویش بسازد . [ خصم = دشمن / مراد = آرزو ]

 بیت دوم

هر که عاشق نبود ، مرد نشد

نقره فایق نگشت تا نگُداخت

هر کس عشق نورزد مردِ کامل نمی شود همچانکه نقره تا در کوره ذوب نشود و خالص نگردد ، برتری نمی یابد . [ فایق = برتر و برگزیده / مرد = آدمی و انسان / گداختن = ذوب شدن ]

 بیت سوم

هیچ مصلح به کوی عشق نرفت

که نه دنیا و آخرت درباخت

هیچ انسان اهلِ صلاحی وجود ندارد که به کوی عشق برود و دنیا و آخرت خویش را نثارِ عشق نسازد . [ مصلح = پارسا و کسی که اهل صلاح و تقوا باشد ]

بیت چهارم

آن چنانش به ذکر مشغولم 

که ندانم به خویشتن پرداخت

چنان به یاد او مشغولم که نمی توانم در بند خویش باشم . [ ذکر = یاد ، دعا / دانستن = توانستن / پرداختن به خویش = به خود مشغول شدن ]

 بیت پنجم

همچنان شُکرِ عشق می گویم

که گَرم دل بسوخت ، جان بنواخت

هنوز هم از عشق سپاسگزارم اگر چه دلم را در نهیبِ خویش بسوخت ، اما جانم را نوازش کرد . [ دل سوختن = کنایه از غمگین و رنجور گشتن / نواختن جان = کنایه از آرامش دادن به جان ]

 بیت ششم

سعدیا ، خوشتر از حدیثِ تو نیست 

تحفۀ روزگارِ اهل شناخت

ای سعدی ، هیچ ارمغانی برای عُمر و روزگار عارفان و آگاهان ، بهتر از سخنِ تو وجود ندارد . [ حدیث = سخن و در اینجا شعر و نوشته / تحفه = هدیه و ارمغان / اهل شناخت = اهل معرفت و آگاهی ]

 بیت هفتم

آفرین بر زبان شیرینت 

کِاین همه شور در جهان انداخت

زبان خوش و بیان شیرینت را می ستایم که دنیا را تا این حد غرق در وجد و هیجان ساخته است . [ شور = وجد و هیجان ، غوغا ]منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

مازیار در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۲۹ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۳ - حکایت در معنی رحمت با ناتوانان در حال توانایی:

دوستان کسی معنی بیت آخر رو میدونه؟

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۲۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹:

وزن : فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن

بیت اول

متناسبند و موزون حرکاتِ دلفریبت 

متوجّه است با ما سخنانِ بی حسیبت

تمام رفتارهای دلربای تو در خور و متعادل و خوش آهنگ است و روی سخنان بی حساب تو با ماست . [ موزون = سنجیده و متعادل ، زیبا / حسیب = ممال حساب ، ]

 بیت دوم

چو نمی توان صبوری ، ستمس کِشم ضروری 

مگر آدمی نباشد که برنجد از عتیبت

چون شکیبایی از تو ممکن نیست ، ناگزیر جفایت را تحمّل می کنم زیرا آن کسی که از ملامت تو آزرده شود البته آدمی نیست . [ مگر = همانا ، به تحقیق / عتیب = سرزنش و ملامت

 بیت سوم

اگرم تو خصم باشی ، نروم ز پیشِ تیرت

وگَرم تو سیل باشی ، نگریزم از نشیبت

اگر تو دشمن من باشی ، خود را از پیشت کنار نمی کشم و چنانچه جریان سیلی را به جانم روان کنی ، از برابر آن سیل به بلندی نمی گریزم . [ نشیب = شیب و سرازیری ]

 بیت چهارم

به قیاس در نگنجی و به وصف درنیایی 

متحیّرم در اوصافِ جمال و روی و زیبت

به سنجش درنمی آیی و توصیف ناپذیری ، من در بیان توصیف زیبایی تو و چهره ات و زیور و آرایشت درمانده و حیرانم . [ قیاس = مقایسه ، سنجش / زیب = زینت و زیبایی ]

بیت پنجم

اگرم برآوَرد بخت به تختِ پادشاهی

نه چنانکه بنده باشم همه عُمر در رکیبت

اگر بخت و اقبال مرا به تختِ فرمانروایی نشانده ، این پادشاهی آن قدر برایم ارزشمند نیست که همۀ عمر در رکابت باشم . [ رکیب = حلقه آهنی که بر دو سوی زین آویخته است و سوار پای در آن حلقه استوار کند (لغت نامه) / در رکاب بودن = کنایه از بنده و فرمانبر و همراه و ملازم بودن ]

بیت ششم

عجب از کسی در این شهر که پارسا بمانَد 

مگر او ندیده باشد رُخِ پارسا فریبت

از کسی که در این شهر پرهیزگار بماند در شگفتم ، زیرا او حتماََ چهرۀ عابدفریب تو را ندیده است تا دست از زهد و پارسایی بشوید . [ مگر = کلمه استثنا به معنی اِلّا ، به غیر ]

 بیت هفتم

تو برون خبر نداری که چه می رود ز عشقت 

به درآی ، اگر نه آتش بزنیم در حجیبت

تو نمی دانی که در بیرون سرایت در اثر عشق تو چه روی می دهد و عشّاق چه می کنند . بیرون بیا ، وگرنه حجاب و پرده ای را که مانع از دیدار توست ، به آتش می کشیم . [ به در آمدن = ظاهر گشتن ، نمایان شدن / حجیب = حجاب ، پرده ]

 بیت هشتم

تو درخت خوب منظر همه میوه ای ، ولیکن

چه کنم به دستِ کوته که نمی رسد به سیبت ؟

ای محبوب من که بسانِ درختی زیبا و پر میوه ای ، چه کنم که دستانم کوتاه است و توانِ چیدن میوه ای از درخت قامتت نصیبم نمی شود . [ خوب منظر = خوش سیما ، خوب رو / لیکن = امّا ، ولی ]

 بیت نهم

تو شبی در انتظاری ننشسته ای ، چه دانی

که چه شب گذشت بر منتظرانِ ناشکیبت

تو هیچ شبی را در انتظار محبوبی بیدار ننشسته ای تا بدانی که منتظران ناشکیبای تو درازای شب را چگونه سپری می سازند .

 بیت دهم

تو خود ای شبِ جدایی ، چه شبی بدین درازی ؟

بگُذر که جانِ سعدی بگداخت از نهیبت

ای شبِ فراق ، چه شبی هستی که این قدر دیر می پایی و پایان نمی پذیری ؟ سپری شو که جان سعدی از بیم پایان ناپذیریی ات گداخت و ذوب شو . [ گداختن = سوختن و ذوب شدن / نهیب = بیم و هراس / جان گداختن = کمال بی قراری و ناآرامی و عاشقی ]

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۱۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸:

وزن : مفعول ُ مفاعلن مفاعیل ُ

بیت اول

سرمست درآمد از خرابات

با عقلِ خراب در مناجات

او از خرابات مست بیرون آمدو با خِرَدِ تباه شده از مستی ، به مناجات و راز گویی ایستاد . [ سرمست = بی خویش و مدهوش / خرابات = در لغت به معنی میخانه و فاحشه خانه و قمارخانه است . و در اصطلاح صوفیه عبارت است از خراب شدن صفاتِ بشریه و فانی شدن وجودِ جسمانی / خراباتی = مرد کامل که از او معارفِ الهیه بی اختیار صادر شود / عقل خراب = عقل مست شده از باده / مناجات = نجوا و گفتگو کردن ]

 بیت دوم

بر خاک فکنده خرقۀ زهد 

و آتش زده در لباسِ طامات

او پشیمنۀ پارسایی را بر خاک می افکند و لاف و گزاف و ادعای کشف و کرامات را مانند جامه ای به آتش می کشد . [ خرقه = درلغت به معنی پاره و قطعه ای از جامه و گاه تمام آن است و در اصطلاح صوفیه ، به جامه ای پشمین که غالباََ از پاره های به هم دوخته فراهم آمده است . در ترجمه فرهنگ البسۀ ، در مورد کلمۀ خرقه چنی آمده است . خرقه به معنای لباس یا ردای خشنی است که در شرق ، فقیران و صوفیان بر تن می کنند / طامات = در اصطلاح یعنی ادّعاهای بزرگ و دعوی کرامات و خوارق که سخت عجیب و نادر نماید / آتش در چیزی زدن = کنایه از نابود ساختن و از بین بردن است ]

 بیت سوم

دلبردۀ شمعِ مجلسِ او 

پروانه به شادی و سعادات

پروانه به شادمانی و خوشبختی ، عاشق و شیفتۀ محفل او گشته است . [ دلبرده = کنایه از شیفته و عاشق است ]

 بیت چهارم

جان در ره او به عجز می گفت 

کای مالکِ عرصۀ کرامات

دل که از سلوک در راه عشق ناتوان شده بود . به زبان حال می گفت : ای صاحب قلمروِ کرامت و بزرگواری ها و کشف و شهود . [ عرصه = میدان / کرامات = جمع کرامت ، شرح بیت 6 از غزل 12 ]

 بیت پنجم

از خونِ پیاده ای چه خیزد ؟

ای بر رخِ تو هزار شه مات

در عرصۀ شطرنج عشقِ تو که هزار شاه در مقابل رُخت سرگردان و مات می شوند . ریختن خونِ پیاده ای ضعیف چه لطفی برای تو دارد . [ چه خیزد = حاصل و سودی ندارد / مات = در اصطلاح شطرنج بازان ، گرفتار و مقیّد شدن شاه شطرنج است و باختن در بازی شطرنج که شاه از حرکت باز می ماند . ( لغت نامه ) ]

 بیت ششم

حقّا و به جانت ار توان کرد

با تو به هزار جان ملاقات

حقیقتاََ به جانت سوگند می خورم که اگر عاشق ، هزار جان داشته باشد . نمی تواند با نثارِ آنها به پایت ، به دیدار تو نائل آید . در حالی که من جانی بیش ندارم . [ حقا = حقیقتاََ ، یقیناََ / به جانت = قسم به جان تو ]

 بیت هفتم

گر چشمِ دلم بصبر بودی

جز عشق ندیدمی مُهمّات

اگر دلم شکیبا می بود هیچ کاری جز عشق را مهم نمی پنداشت . [ بصبر = صفت است به معنی شکیبا / مهمّات = جمع مهم به معنی کارهای لازم و ضروری ]

بیت هشتم

تا باقی عُمر بر چه آید ؟

بر باد شد آنچه رفت هیهات

افسوس آنچه از عمر گذشت بیهوده بر باد رفت . تا بنگریم که بقیه چون پیش آید و بگذرد . [ هیهات = شرح بیت 10 از غزل 17 / بر باد شدن = کنایه از فانی و نابود شدن است ]

بیت نهم

صافی چو بشد به دَور ، سعدی

زین پس من و دُردیِ خرابات

ای سعدی ، چون با گذشتِ روزگاران و یا در دَورِ می خواران ، می صافی نوشیده شد و به پایان آمد . از این پس ، من دُردی های خرابات را که لایقِ صافی ضمیران است می نوشم . [ صاف = شرابِ پاکیزۀ سَرِ خُم که به دُرد آمیخته نباشد / دُرد = گل و لای تهِ شراب که شراب خواران کم بضاعت به بهای کم می نوشند و مستی آن بیشتر است

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۰۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷:

وزن : فاعلاتن فاعلاتن فاعلات

بیت اول

ماه رویا ، روی خوب از من متاب 

بی خطا کشتن چه می بینی صواب ؟

ای ماه رو ، چهرۀ زیبایت را از من بر مگردان . و از من دوری مکن . چرا کشتن بی گناه را درست می دانی ؟ [ خوب = زیبا / صواب = درست / روی از کسی تابیدن = کنایه از دوری کردن و اعراض کردن است ]

بیت دوم

دوش در خوابم در آغوش آمدی 

وِ این نپندارم که بینم جز به خواب

دیشب در خواب به آغوشم آمدی و اینک در بیداری ، می پندارم که هم آغوشی با تو را فقط می توان در خواب دید . [ دوش = دیشب ]

بیت سوم

از درونِ سوزناک و چشمِ تر 

نیمه ای در آتشم ، نیمی در آب

در اثرِ سوزشِ درون و اشکِ چشمهایم نیمی از وجودم در آتش می سوزد و نیمِ دیگر آن غرقه در آب است . [ درون = دل و سینه / نیمه ای در آتش به درونِ سوزناک و نیمه ای در آب به چشمِ تر باز می گردد ]

 بیت چهارم

هر که باز آید ز در ، پندارم اوست

تشنۀ مسکین آب پندارد سراب

هر کس از دَرَم درآید ، می پندارم که او آمده است . درست همانند فقیر و بیچارۀ تشنه کامی که سراب را آب می پندارد . [ سراب = زمینی که در اثرِ تابش خورشید به نظر آب بیاید / تشنۀ مسکین = کنایه از عاشق مشتاقِ بی نوا ]

بیت پنجم

ناوکش را جانِ درویشان هدف 

ناخنش را خونِ مسکینان خِضاب

جانِ فقیران آماجِ تیرِ مژگانِ اوست . و خونِ بیچارگان را برای رنگ کردن ناخن خود غنیمت می شمرد . [ ناوک = تیرِ کوچک / خِضاب = رنگ کردن با حنا و گلگونه / در این بیت «جان» به «هدف» تشبیه شده است ]

 بیت ششم

او سخن می گوید و دل می برد 

وُاو نمک می ریزد و ، مردم کباب

او با سخن گفتن خود ، دل از مردم می رباید و با ملاحت ، عشوه گری می کند و جگرِ مردم کباب می شود . [ دل بردن = کنایه از شیفته و بی قرار کردن ]

بیت هفتم

حیف باشد بر چنان تن پیرهن 

ظلم باشد بر چنان صورت نقاب

موجبِ دریغ و تأسف است که تَنی بدان لطیفی با پیرهن پوشیده باشد و عادلانه نیست رخساری بدان زیبایی در زیرِ نقاب پنهان بماند . [ حِیف = شرح بیت 6 غزل 11 / نقاب = برقع و روی بند زنان ]

 بیت هشتم

خَوی به دامان از بُناگوشش بگیر

تا بگیرد جامه ات بوی گلاب

با دامنت عرقِ رخسارِ گلگونِ او را پاک کن تا از آن پس لباست بوی گلاب دهد . زیرا عرق جهرۀ او به دلیل بیرون آمدن از گل برافروختۀ رخسارش همانند عرق گُل خوشبوست . [ خَوی = بر وزن مَی ، عرق / بناگوش = نرمه و پس گوش ]

 بیت نهم

فتنه باشد شاهدی شمعی به دست 

سرگران از خواب و سرمست از شراب

آنگاه که زیبارویی سرش ، از خواب سنگین و خود ، از باده سرمست باشد و شمعی به کف گیرد ، غوغایی خواهد بود که همگان را شیفته خواهد ساخت . [ شاهد= معشوق زیبا / سرگران = مخمور و خمازده ]

 بیت دهم

بامدادی تا به شب رویت مپوش 

تا بپوشانی جمالِ آفتاب

روزی از سحرگاهان تا شب هنگام ، چهرۀ تابانت را زیر نقاب پنهان مکن . تا درخشندگی چهره ات روی آفتاب را بپوشاند و بی نیازی از آن را آشکار سازد . زیرا با بودنِ چهره ات نیازی به جمالِ آفتاب نیست . [ تشبیه روی معشوق به آفتاب و برتری روی او از جهتِ درخشندگی ]

 بیت یازدهم

سعدیا ، گر بر درش خواهی چو چنگ

گوشتمالت خورد باید چون رَباب

ای سعدی ، اگر آرزو داری که او را مانند چنگ در آغوش بگیری باید مثلِ رباب تحملِ شکنجه های عشق را داشته باشی . [ بَر = آغوش و کنار / چنگ = از سازهای زهی قدیم که سری خمیده داشت و با انگشتان نواخته می شده است . ( واژنامۀ موسیقی ایران زمین ) / گوشمال = در لغت به معنی تنبیه و مجازات و در اصطلاح موسیقی « کوک نمودن آلاتِ زهی موسیقی به طریق مرسوم ، یعنی پیچاندن گوشی های ساز که آن عمل را به کنایت گوشمال یا گوشمالی گفته اند » ( واژه نامۀ موسیقی ایران زمین ) / رَباب = در لغت به فتح اول است ولی به غلط به ضمِ اول تلفظ می گردد . تنبور ، از سازهای زهی شبیه تار که در قدیم آن را با انگشت یا زخمه یا آرشه می نواختند و یکی از انواع کمانچه است . صورت تکامل یافتۀ آن ویلن امروزی است . ( واژه نامۀ موسیقی ایران زمین ) ]

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۵۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶:

وزن : مفعول ُ مفاعلن  مفاعیل

بیت اول

ما را همه شب نمی برد خواب 

ای خفتۀ روزگار ، دریاب

ای کسی که در تمام روزگار بی توجه به احوال عشاق به آرامی خفته ای ، بیندیش و غفلت را جبران کن . [ همه شب = سراسر شب و تمام شب ، هرشب / خفتۀ روزگار = غافل و بی خبر زمانه ]

بیت دوم

در بادیه تشنگان بمردند 

وز حِلّه به کوفه می رود آب

تشنگان در بیابان در اثرِ تشنگی از پای درآمدند . در حالی که آب از حلّه به جانب کوفه روان است . یعنی جایی که بر ساحل فرات واقع شده است و به آب نیازی ندارد . [ بادیه = صحرا و بیابان / حلّه و کوفه = نام دو شهری در عراق که اولی در جنوب بغداد و دومی در شرق نجفِ اشرف واقع است / آب = مراد رود فرات است ]

 بیت سوم

ای سخت کمانِ سست پیمان 

این بود وفای عهد اصحاب ؟

ای کمان کشِ نیرومند و پیمان شکن ، آیا وفاداریت با دوستان چنین بود ؟ یعنی به عهدت وفا نکردی . [ وفا = شرح بیت 7 غزل 2 / عهد = پیمان / اصحاب = جمع صاحب به معنی یاران و دوستان / سخت کمان = کنایه از پهلوان و تیرانداز ]

 بیت چهارم

خار است به زیرِ پهلُوانم 

بی رویِ تو خوابگاهِ سنجاب

بی روی تو بستری که همچون پوستِ سنجاب نرم است . در زیرِ دو پهلُویم مثلِ خاری است که به بدنم می خلد و آزارم می دهد . [ پهلُوان = جمع پهلُو ، دو طرف پهلو / خوابگاه سنجاب = بستری که از پوستِ سنجاب درست شده باشد ، بستر نرم و راحت / خار به زیر پهلو بودن = کنایه از در رنج و عذاب و آزار بودن ]

بیت پنجم

ای دیدۀ عاشقان به رُویت

چون روی مجاوران به محراب

ای کسی که چشم عاشقان به گونه ای به چهره ات دوخته شده که گویی گوشه نشینان معتکف به محراب روی آورده اند . [ مجاوران = جمع مجاور ، کسانی که در اماکن مقدس مانند معبد ، مکه و مدینه معتکف و به عبادت مشغولند / محراب = جایی در مسجد که امام در آنجا نماز می گزارد ، قبله ]

بیت ششم

من تن به قضایِ عشق دادم 

پیرانه سر آمدم به کُتّاب

من در سرِ پیری ، عشق را چونان سرنوشتی پذیرفته و بسانِ نوآموزی به مکتب آن گام نهادم . [ قضای عشق = حکم و درخواست عشق / پیرانه سر = سرِ پیری / کُتّاب = مکتب ، جای تعلیم / تن دادن = کنایه از راضی شدن ، پذیرفتن ]

بیت هفتم 

زهر از کفِ دستِ نازنینان

در حلق چنان رود که جُلّاب

از دستِ نازنینان ، زهر را چنان به حلق می ریزم که گویی شربتِ آمیخته به گلاب می نوشم . [ نازنینان = نازداران ، معشوقان زیبا و دوست داشتنی / جلّاب = گلاب ، شربتی که از قند و گلاب سازند و ایرانیان آن را به معنی مطلق شربت بکار برند ]

 بیت هشتم

دیوانۀ کوی خوب رویان

دردش نکند جفایِ بَوّاب

آنکه در اثر عشق خوب رویان کارش به جنون کشیده ، ستمِ دربان او را آزار نمی دهد . [ دیوانه = شیفته و بی قرار / خوب رویان = زیبا رویان / بوّاب = دربان ، نگهبان ]

 بیت نهم

سعدی نتوان به هیچ کشتن 

اِلّا به فراق رویِ احباب

سعدی با هیچ چیز از پای درنمی آید مگر با دردِ دوری روی دوستان . [ هیچ = هرگز (لغت نامه) / اِلّا = حرف استثنا به معنی به جز ، مگر / احباب = جمع حبیب به معنی یاران ]

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۳۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵:

وزن : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلات

بیت اول

اگر تو برفکنی در میانِ شهر نقاب

هزار مؤمنِ مُخلِص درافکنی به عِقاب

اگر تو در میانِ شهر نقاب از چهرۀ خویش براندازی ، دل هزار مؤمنِ راستین را دچار عذاب و عقوبت خواهی کرد . [ نقاب = برقع و روی بند زنان / مخلص = خالص و بی ریا ، پاک و صاف / عقاب = عقوبت ، رنج و عذاب ]

 بیت دوم

که را مجالِ نظر بر جمالِ میمونت 

بدین صفت که تو دل می بَری و رای حجاب ؟

با این خصوصیتی که تو از عشاق دل می بری ، چه کسی می تواند به طلعت فرخنده ات ، بدون حجاب بنگرد . [ نظر = نگاه / میمون = خجسته و مبارک / صفت = شکل و مانند / ورای حجاب = آن سوی حجاب و پرده ]

 بیت سوم

درون ما ز تو یک دَم نمی شود خالی 

کنون که شهر گرفتی ، روا مدار خراب

دل و ضمیر ما در هیچ لحظه ای خالی از یاد تو نیست . اکنون که آن را تسخیر کرده ای به آبادی آن همّت گمار . همانطور که هر کشورگشایی به ترمیم خرابی های سرزمین تسخیر شده می اندیشد .

 بیت چهارم

به مویِ تافته پای دلم فروبستی 

چو موی تافتی ای نیک بخت ، روی متاب

با گیسوانِ تابدارِ خویش پای دلم را بستی و مرا اسیر خویش ساختی ، ای کامروا ، اکنون که موی خود را برای اسارت دلم تاب داده ای ، از من روی مگردان و به من بی اعتنا مباش . [ موی تافته = موی تابدار و پیچیده / روی تابیدن = روی برگرداندن ، بی اعتنایی کردن ]

بیت پنجم

تو را حکایت ما مختصر به گوش آید

که حالِ تشنه نمی دانی ای گُلِ سیراب

ای زیباروی ، از آنجا که تو بی نیازی و من نیازمند ، به ژرفای داستان عاشقی ما پی نمی بری ، آری ، سیرابی و بی اعتنایی تو به آب ، نمی گذارد حال تشنه را همچنان که هست دریابی .

 بیت ششم

اگر چراغ بمیرد ، صبا چه غم دارد ؟

وگر بریزد کتّان ، چه غم خورد مهتاب ؟

اگر چراغ خاموش شود ، باد صبا که موجبِ خاموشی آن است ، غمی ندارد و اگر تار و پود کتان در اثر تابش نور ماه از هم بگسلد ، مهتاب را غمی نیست . یعنی اگر من در راهِ عشق تو نابود شوم ، تو اندوهی به دل راه نمی دهی . [ صبا = نسیم صبحگاهی و باد سحری / چه غم دارد = غمی ندارد / ریختن = پاره شدن / کتان = نوعی پارچه که از کتان سازند بدین معنی که ساقه های کتان را در آب می خیسانند و از آن رشته های سفید حاصل می کنند و آنها را بافته ، پارجه های کتانی بدست می آورند . قدما معتقد بودند که در برابر نور مهتاب ، پارچه کتان پاره می شود ( لغت نامه ) ]

بیت هفتم 

دعات گفتم و دشنام اگر دهی ، سهل است 

که با شِکر دهنان خوش بُوَد سؤال و جواب

تو را دعا کردم ، اما اگر تو در پاسخ دعای من دشنام دهی ، به سهولت آن را می پذیرم . چرا که به هر حال میان من و تو گفت و گویی روی داده و با شیرین سخنانی چون تو گفت و شنید خوش و لذّت بخش است .

 بیت هشتم

کجایی ای که تَعَنُّت کنی و طعنه زنی ؟ 

تو بر کناری و ما اوفتاده در غرقاب

ای کسی که مرا ملامت و سرزنش می کنی ، تو کجایی و ما کجا ؟ زیرا تو بر ساحلی و حال غرقه در ژرفای آب را درنمی یابی . [ تعنّت = سرزنش و زخم زبان / کنار = ساحل / غرقاب = آب عمیق و ژرف که سبب غرق شدن گردد ]

بیت نهم

اسیرِ بندِ بلا را چه جای سرزنش است ؟

گرت معاونتی دست می دهد ، دریاب

جای آن نیست که گرفتار دامِ بلا را سرزنش کنی . اگر کمکی از دستت برمی آید ، از او دریغ مدار . [ معاونت = یاری و کمک / دست دادن = کنایه از میسر بودن و امکان داشتن ]

 بیت دهم

اگر چه صبرِ من از رویِ دوست ممکن نیست 

همی کنم به ضرورت چو صبرِ ماهی از آب

اگر چه برای من مقدور نیست که در فراق یار شکیبایی پیشه سازم ، اما ناگزیر همانند ماهی که از آب بیرون افتاده و برای بازگشتِ به آن می تپد ، در بی تابی عشق او شکیبایی می کنم . [ به ضرورت = به ناچار ]

بیت یازدهم

تو باز دعوی پرهیز می کنی سعدی ؟ 

که دل به کس ندهم ، کُلُّ مُدَّعِِ کذّاب

ای سعدی باز هم ادعا می کنی که از عشق می پرهیزی و دل به کسی نمی سپاری ؟ بدان که هر لاف زن و ادعا کننده ای دروغگوست . [ کُلّ مدّع کذّاب = هر ادعا کننده و لاف زنی دروغگوست ]

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۲۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴:

وزن: مفول ُ مفاعیلن مفعول ُ مفاعیلن

بیت اول 

وقتی دل سودایی می رفت به بستان ها 

بی خویشتنم کردی بوی گُل و ریحان ها

وقتی که دلِ سودا زده ام به گشت و گذار باغ و بستان می رفت . شمیم خوش گُل ها و گیاهان مرا از خود بیخود می ساخت . [ دل سودایی = دل عاشق پیشه / گل = گل سرخ / ریحان = گیاهی است علفی به رنگ های سفید و گلی و گاهی هم بنفش و مجتمع که در گنار برگ های انتهایی ساقه قرار دارند و به معنی هر گیاه خوشبوست ( گل و گیاه در ادبیات منظوم فارسی ) / سودا = شرح بیت 1 غزل 20 ]

 بیت دوم

گه نعره زدی بلبل ، گه جامه دریدی گُل

با یادِ تو افتادم ، از یاد برفت آنها

گاهی بلبل فریا و فغان به راه می انداخت و زمانی گل از شوقِ نغمه های بلبل جامه می درید و من به یاد تو افتادم و همۀ آنها از خاطرم محو شد . [ نعره = فریاد و فغان / با = در اینجا یعنی به ( لغت نامه ) ]

 بیت سوم

ای مِهر تو در دل ها ، وِای مُهرِ تو بر لب ها

وِای شورِ تو در سَرها ، وِای سرّ تو در جان ها

ای کسی که دل های عاشقان سرشار از محبتِ توست و بر لب های آنان مُهر سکوت نهاده ای . و ای کسی که در سرِ عاشقان خود شور عشق افکندی و راز عشقت در اندرون جانشان جای دارد . [ شور = وجد و هیجان ، غوغا / مُهر بر لب بودن = کنایه از خاموش و بی سخن بودن ]

 بیت چهارم

تا عهدِ تو در بستم ، عهدِ همه بشکستم 

بعد از تو روا باشد نقضِ همه پیمان ها

از زمانی که با تو پیمان بستم ، پیمانِ خویش را با همه شکسته ام . زیرا بعد از عهد بستن با تو ، شکستن تمام پیمان ها جایز است و به آنها نیازی نیست . [ بعد از تو = بعد از پیمانی که با تو بسته ام / نقض = شکستن ]

 بیت پنجم

تا خارِ غمِ عشقت آویخته در دامن 

کوته نظری باشد رفتن به گلستان ها

از زمانی که غمِ عشقت چونان خاری از دامنم آویخته و مرا پای بند ساخته است . رفتن به گلستان را کوته نظری می دانم . یعنی خارِ غمِ عشقت بر گلستان ها ترجیح دارد . [ خار در دامن آویختن = رنج و آزار دیدن / کوته نظری = تنگ نظری و غفلت ]

 بیت ششم

آن را که چنین دردی از پای دراندازد 

باید که فروشُوید دست از همه درمان ها

کسی که دردِ عشق او را از پای دراندازد و درمانده سازد ، باید تمام درمان ها را رها کند یعنی دردِ عشق درمان ندارد . [ از پای درانداختن = نابود و درمانده شدن / دست شستن از چیزی = رها کردن و دست برداشتن از چیزی ]

بیت هفتم 

گر در طلبت رنجی ما را برسد ، شاید 

چون عشق حرم باشد ، سهل است بیابان ها

سزاوار است که در راهِ رسیدن به تو رنج و سختی را تحمل کنیم . آنچنان که رنج و سختی رسیدن به کعبه برای عاشقان بیت الحرام سهل است . [ شاید = شایسته و سزاوار است / حرم = گداگرد خانه و مکان مقدس ، در اینجا مراد ، خانۀ کعبه است ]

 بیت هشتم

هر تیر که در کیش است ، گر بر دل ریش آید 

ما نیز یکی باشیم از جملۀ قربان ها

هر تیری که در تیردان وجود دارد اگر به دلِ مجروح اصابت کند و عاشق را از پای درآورد . ما نیز از جملۀ قربانی ها خواهیم بود . [ کیش = تیردان / ریش = آزرده و مجروح ]

 بیت نهم

هر کُو نظری دارد با یارِ کمان ابرو 

باید که سپر باشد پیشِ همه پیکان ها

هر کس که به یارِ کمان ابرو توجهی داشته باشد باید در مقابل تیرهایی که از کمانِ ابروی او پرتاب می شود همانند سپری بایستد و جانفشانی کند .

 بیت دهم

گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش 

می گویم و بعد از من گویند به دوران ها

مرا گویند ای سعدی ، این همه از عشق او سخن مگو . نه تنها من می گویم بلکه بعد از من هم در تمامِ روزگاران از عشق او سخن خواهند گفت .منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۱۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳:

 

    وزن: مفعولُ فاعلاتُ مفاعیلُ فاعلن(بحر مضارع مثمّن اخرب مکفوف محذوف)

بیت اول 

رفتیم ، اگر ملول شدی از نشستِ ما

فرمای خدمتی که بر آید ز دست ما 

١. نشست: مصدر مرخّم، همنشینی، ماندن/ خدمت: تحفه و هدیه، اطاعت و بندگی.

ایهام ترادف: بین ((شدی)) در معنای غیر منظورش؛ یعنی رفتی با ((رفتیم)) / جناس خط: نقش، نفس.

معنی: اگر از همنشینی با ما دلتنگ شدی، می رویم؛ امّا از ما چیزی بطلب که توان انجام دادنش را داشته باشیم؛ یعنی رفتن از پیش تو برای ما مقدور نیست.

بیت دوم 

بر خاستیم و ، نقش تو در نفس ما چنانک 

هر جا که هست  ، بی تو نباشد نشست ما

٢.نقش: نشان و اثر، عکس و تصویر/ نفس: دل و روح. (لغت نامه)

جناس لاحق: ما، جا / جناس خط یا مصحف: نقش، نفس/ تضاد: برخاستیم، نشست.

معنی: برای رفتن از پیش تو برخاستیم که برویم؛ امّا اثر و نشان تو آنچنان در دل نقش بسته است که بدون تو هر جا که باشد، ماندن ما محال می نماید.

بیت سوم 

با چون خودی در افکن ، اگر پنجه می کنی 

ما خود شکسته ایم ، چه باشد شکست ما؟

٣. کنایه: پنجه کردن با کسی( ستیز و نزاع کردن، درافتادن با کسی) / جناس لاحق: با، ما/ آرایه ی تکرار: خود/ جناس اشتقاق و زاید: شکست، شکسته.

معنی: اگر می خواهی ستیزه کنی، با کسی همانند خود پنجه افکن؛ زیرا ما خود شکست خورده و مغلوبیم و تو به شکست دادن افتاده ای چون ما نیاز نداری. 

بیت چهارم 

جرمی نکرده ایم که عقوبت کند ، ولیک 

مردم به شرع می نکُشد تُرک نست ما 

٤. ایهام: ترک مست ١- ترکی که مست باشد. ٢- معشوق زیبای مِی زده ( و شاید چشمان مخمور او) / ایهام تناسب: بین یکی از معانی ترک مست (چشم) با مردم. 

معنی: خطایی مرتکب نشده ام که شکنجه کند و جزا دهد؛ امّا گویی او می داند که بر اساس قانون شریعت ترک مست( معشوق مِی زده) مورد مؤاخذه قرار نمی گیرد؛ بنابراین عقوبت می کند و از بازخواست نمی هراسد. 

بیت پنجم

شکر خدای بود که آن بت وفا نکرد

باشد که توبه ای بکند بت پرست ما

٥. وفا: ٢/٧ /باشد که: امید است که. 

استعاره مصرّحه: بت(معشوق زیبارو که عاشق او را چون بت تا حدّ پرستش

 می پرستد.) 

معنی: خدا را شکر که آن بت بی وفایی کرد و موجب شد که بت پرست از بت پرستی توبه کند. 

بیت ششم 

سعدی ،نگفتمت که به سرو بلند او 

مشکل توان رسید به بالای پست ما؟

٦. بالا: قد و قامت. 

تشبیه: او به سرو بلند/ تضاد: بلند، پست/ ایهام تضاد: بین ((بالا)) در معنای غیر منظورش یعنی بلندی با ((پست)) / پارادوکس: بالای پست/ کنایه: بالای پست ( عجز و ناتوانی). 

معنی: ای سعدی، به تو نگفتم که با این قامت کوتاه ما ممکن نیست به سرو بلند قامت معشوق دست یابیم؟

با تشکر از دوست خوبم خانم پروین اختیار زاده .

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۰۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲:

 

    وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن( بحر رمل مثمّن محذوف) 

بیت اول 

من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی را

وین دلاویزیّ و دلبندی نباشد موی را

١. دلبندی: اسیرکنندگی و پای بندی دل. 

کنایه: دلآویزی ( دلفریبی و دلنشینی) / ایهام: دلآویز ١- دلخواه ٢- آویزنده ی دل به خود/ دلبند ١- دوست داشتنی ٢- بندنده ی دل به خود( به اعتبار این سنّت شعر که دل از زلف معشوق می آویزد و زلف دل را به خود می بندد.) 

معنی: من هیچ رویی را تا بدین حد ظریف و زیبا ندیده ام و نیز هیچ مویی این قدر دلخواه و دوست داشتنی نیست. 

بیت دوم 

روی اگر پنهان کند سنگین دل سیمین بدن

مُشک غمازست نتواند نهفتن بوی را

٢. مشک: مادّه ای است سیاه رنگ روغنی شکل در زیر شکم جنس نر آهوی خُتَن قرار دارد و بسیار خوشبو و معطّر است/ غمّاز: سخن چین و پرده در. 

جناس لاحق: روی، بوی/ تشبیه ( صفت تشبیهی): سنگین دل، سیمین دل/ استعاره ی مکنّیه: مشک ( به قرینه ی سخن چینی و ناتوانی در راز داری) / تشبیه مرکّب: مصراع اوّل مشبّه و مصراع دوم مشبّهٌ به. 

معنی: اگر یار سنگدل سیمین تن چهره ی خویش را بپوشاند، باز هم زیبایی او آشکار خواهد شد؛ همچنانکه مشک پرده در است و نمی تواند بوی خوش خود را پنهان نگه دارد. 

بیت سوم

ای موافق صورت و معنی که تا چشم من است

از تو زیباتر ندیدم روی و خوشتر خوی را

٣. موافق صورت و معنی: صفت مرکّب، آن که درون و بیرونش سازگار است/ صورت و معنی: ظاهر و باطن/ خوی: خصلت. 

جناس لاحق: روی، خوی/ تضاد: صورت، معنی. 

معنی: ای کسی که درون و بیرونت سازگارند و جمال صورت وسیرت را جمع داری، از هنگامی که چشم من دیدن آغاز کرده است، رویی زیباتر از روی تو و حقیقتی پسندیده تر از خصایل تو ندیده ام. 

بیت چهارم 

گر به سر می گردم از بیچارگی ، عیبم مکن 

چون تو چوگان می زنی، حرمی نباشد گوی را

٤. چوگان و گوی: ١٧/١.

تناسب: گردیدن، چوگان، گوی/ تشبیه مضمر: سر به گوی مانند شده است. 

معنی: اگر من در اثر ناچاری و درماندگی سرگشته و سرگردانم، بر من خرده مگیر؛ آنجا که تو چوگان می زنی و گوی ناگزیر است بگردد، گناه سرگشتگی به گوی باز نمی‌گردد؛ همچنانکه من همانند گوی سرگشته ی چوگان عشق توام. 

بیت پنجم

هر که را وقتی دَمی بوده ست و دردی سوخته ست

دوست دارد نالهء مستان و ها یا هوی را 

٥. دم: آه. درد: ١٧/٨ / سوخته است(فعل دو وجهی) : در اینجا سوزانیده است/ هایاهوی: هیاهو، شور و غوغا، بانگ و فریاد. 

معنی: کسی که روزگاری در اثر عاشقی نفسی گرم داشته و درد و سختی او را سوزانیده باشد، ناله ی مستان و شور و غوغای آنان را دوست دارد. 

بیت ششم 

ما ملامت را به جان جوییم در بازار عشق 

کنج خلوت ، پارسایان سلامت جوی را

٦. ایهام: به جان ١- جانانه و از صمیم دل ٢- در مقابل جان/ تشبیه: عشق به بازار(اضافه ی تشبیهی) / جناس لاحق: ملامت، سلامت. 

معنی: در بازار عشق و عاشقی سرزنش را با دادن جان می طلبیم؛ بگذار تا پرهیزگاران عاقبت خواه باشند. 

بیت هفتم 

بوستان را هیچ دیگر در نمی یابد به حسن 

بلکه سروی چون تو می باید کنار جوی را 

٧. دربایستن: لازم و ضرور بودن، لایق و سزاوار بودن. 

تناسب: بوستان، سرو، جوی/ تشبیه: تو ( معشوق) به سرو مانند شده است. 

معنی: بوستان برای زیبایی خود به چیزی نیازمند نیست، مگر آنکه سروی چون تو در لب جویبار آن بنشیند. 

بیت هشتم 

ای گل خوشبوی ، اگر صد قرن باز آید بهار 

مثل من دیگر نبینی بلبل خوش گوی را

٨. بهار: فصل بهار، شکوفه های تازه و نورُسته ی گل درخت نارنج و نوعی گل گاوچشم و اقحوان اصفر است، بستان افروز که آن را تاج خروس گویند که گلی است سرخ رنگ و به عنوان گل زینتی نیز در باغ ها کاشته می شود. ( گل و گیاه در ادبیات منظوم فارسی) 

استعاره ی مصرّحه: گل خوشبو (معشوق زیبا) / تناسب: گل، بوی، بهار، بلبل/ تشبیه: من (سعدی) به بلبل خوش گوی/ جناس لاحق: خوشبوی، خوشگوی/ ایهام: ١- فصل اوّل سال ٢- شکوفه. 

معنی: ای معشوق زیبا و بویای من، اگر هزاران سال بهار تجدید شود، دیگر کسی را مانند من خوش بیان و نغمه سرای نخواهی دید. 

بیت نهم 

سعدیا ، گر بوسه بر دستش نمی یاری نهاد 

چاره آن دانم که در پایش بمالی روی را 

٩. یارستن: توانستن. 

تناسب: دست، پا، روی. 

معنی: ای سعدی، اگر نمی توانی بر دستش بوسه زنی، چاره آن است که دست کم روی خویش را بر پایش بمالی.

با تشکر از دوست خوبم خانم پروین اختیار زاده .

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۴۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹:

وزن : مفاعلن فعلاتن فعلاتن فع لن 

بیت اول 

کمانِ سخت که داد آن لطیف بازو را ؟ 

که تیرِ غمزه تمام است صیدِ آهو را

چه کسی به دستان ظریف یار ، کمان محکم و قوی برای صید آهو ( عاشق بیچاره و بی گناه ) داد ؟ نیازی به کمانِ سخت نیست زیرا غمزه هایِ تیرمانند او برای به دام انداختن عاشق کافی است . [ سخت = محکم / لطیف بازو = آنکه بازویی ظریف و زیبا دارد ]

 بیت دوم

هزار صیدِ دلت پیش تیر باز آید 

برین صفت که تو داری کمانِ ابرو را

با چنین شیوه ای که تو کمان کشیده ای . هزاران دل همانند صید جلوی تیرِ تو قرار می گیرد . [ در این بیت صید به دل و ابرو به کمان تشبیه شده است ]

بیت سوم

تو خود به جوشن و برگستوان نه محتاجی 

که روز معرکه بر خود زره کنی مو را

تو در روزِ جنگ به پوشش هایی نظیر جوشن و برگستوان نیازی نداری . زیرا گیسوان در هم تنیده ات همانند زره تو را از آسیب دشمن در امان می دارند . [ جوشن = زره و لباس جنگی / برگستوان = پوششی است که در روزِ جنگ می پوشیدند و بر اسب نیز برای حفظ جان آن می افکندند / معرکه = جنگ ]

بیت چهارم

دیار هند و اقالیم تُرک بسپارند 

چو چشم تُرک تو بینند و زلف هندو را

هندوان و ترکان اگر چشمانِ ترکانه و زیبا و گیسوان هندُوانه و سیاهت را ببینند . دیگر به زیبارویان ترکستان و هندوستان توجّهی نخواهند کرد . [ دیار = جمع دار به معنی خانه ها ، شهر ها / اقالیم = جمع اقلیم به معنی سرزمین ها / سپردن = واگذاشتن و رها کردن / ترک = در مصراع دوو به معنی زیبا و غارتگر / هندو = اهل هند و در اینجا به معنی سیاه ]

بیت پنجم

مغان که خدمتِ بت می کنند در فَرخار

ندیده اند مگر دلبران بت رو را

بت پرستانی که در شهر فَرخار ، کمر به خدمت بتان بسته اند و آنان را ستایش می کنند . بی تردید معشوقان بت روی را ندیده اند . وگرنه پرستش بتان را فرو نمی گذاشتند . [ مغان = پیشوایان و موبدان دین زردشتی ف و در اینجا به معنی مطلق کافران و بت پرستان است / فَرخار = نام شهری است در ترکستان منسوب به خوبان و صاحب حُسنان (لغت نامه) / مگر = همانا ، به درستی ]

 بیت ششم

حصار قلعۀ باغی به منجنیق مده

به بام قصر برافکن کمند گیسو را

برای محاصره کردن قلعۀ ستمگر به منجنیق نیازی نداری . گیسوان چون کمندت را به بامِ کاخ بیفکن و از آن بال برو و قلعه را بگشای . [ حصار دان = محاصره کردن / باغی = ظالم و ستمکار ، در این بیت «باغی» در معنای غیر منظورش بکار رفته است . / منجنیق = سنگ انداز ، فلاخن مانندی است بزرگ که بر سرِ چوبی تعبیه کنند و سنگ در آن کرده به طرف دشمن اندازند (لغت نامه) /

بیت هفتم 

مرا که عزلت عنقا گرفتمی همه عمر 

چنین اسیر گرفتی که باز تیهو را

مرا که در تمام عمر همانند سیمرغ گوشه نشینی اختیار کرده و از دام ها رَسته ام . چنان اسیر کردی که گویی عقابی تیهویی را به چنگال گرفته ای . [ عزلت = گوشه گیری / عنقا = شرح بیت 4 از غزل 1 / تیهو = پرنده ای است کوچک شبیه کبک / در این بیت «اسیر شدن من به دست تو» تشبیه شده به «اسیر شدن تیهو در چنگال باز» ]

 بیت هشتم

لبت بدیدم و لعلم بیوفتاد از چشم

سخن بگفتی و ، قیمت برفت لؤلو را

لبانِ سرخت را دیدم و لعل در نظرم بی اعتبار شد و سخن گفتی ، دندان های مرواید گونت نمایان شد و مروارید در برابر دندان های تو ارزش خود را از دست داد . [ لعل = سنگ قیمتی سرخ رنگ / قیمت = بها ، ارزش و اعتبار / لؤلو = مروارید ]

بیت نهم

بهای روی تو بازارِ ماه و خور بشکست 

چنانکه معجز موسی طلسم جادو را

تابش رویت درخشندگی ماه و خورشید را از رونق انداخت . همانگونه که معجزۀ حضرت موسی (ع) جادوی سامری را باطل کرد . [ بها = نور و درخشندگی / خور = خورشید / جادو = جادوگر / طلسم = عمل خارق العاده و نوشته ای برای پدید آوردن امور عجیب و عمل خارق عادت (فرهنگ معین ) ]

بیت دهم

به رنج بُردن بیهوده گنج نتوان بُرد 

که بخت راست فضیلت ، نه زور بازو را

با رنج بیهوده بردن نمی توان به گنج دست یافت . زیرا بخت و اقبال بر زورِ بازو برتری دارد . [ فضیلت = رجحان و برتری ]

 بیت یازدهم

به عشق روی نکو ، دل کسی دهد سعدی 

که احتمال کند خوی زشت نیکو را

پارادوکس: زشتِ نیکو (گرچه " نیکو " صفت و جانشین موصوف است ، ولی در ترکیب شاعرانهء سعدی نوعی پارادوکس هم هست .)

کنایه : دل دادن (عاشق شدن ) 

ای سعدی ، کسی بر روی زیبا عاشق می شود که تابِ تحمّلِ خویِ زشت زیبارویان را داشته باشد . [ احتمال کردن = تحمّل کردن ]

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۳۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸:

وزن مفعول ُ مفاعیل ُ مفاعیل ُ فعولن 

بیت اول 

ساقی بده آن کوزۀ یاقوت روان را

یاقوت چه ارزد ؟ بده آن قوتِ روان را

ای ساقی ، کوزۀ شرابِ سرخ را که مانند یاقوتِ مذاب است ، بیاور و به من بده . یاقوت در برابر شراب چه ارزشی دارد ؟ آن شرابی را که غذای روح است به من بده .

 بیت دوم

اوّل ، پدرِ پیر خورَد رَطلِ دَمادَم

تا مدّعیان هیچ نگویند جوان را

ابتدا پدرِ پیر از آن پیالۀ بزرگ پی در پی می نوشد تا لاف زنان برای شراب نوشی به جوان خرده نگیرند . [ رطل = پیاله بزرگ شراب / مدعیان = جمع مدعی به معنی ادعا کننده و لاف زن و کسی که دعوی هنر و عشق کند ولی کم مایه و دروغگوست ]

بیت سوم

تا مست نباشی ، نبَری بارِ غمِ یار 

آری ، شتر مست کشد بار گران را

تا از عشق سرمست نباشی . توانِ حملِ غمِ یار را که به سانِ بار است . نخواهی داشت ، آری ، شتر هنگامی که مست باشد بارِ سنگین را به راحتی حمل می کند . [ مست = بیخویش و عاشق / شترِ مست = شتر به شهوت آمده و جفت خواه / بار گران = بارِ سنگین و بزرگ ]

 بیت چهارم

ای روی تو آرامِ دلِ خَلقِ جهانی 

بیرون تو شاید که نبینند جهان را

ای کسی که طلعتِ زیبای تو موجبِ آرامش دلِ مردمِ دنیاست . شایسته است که مردم جهان بدون وجودِ چهره ات دنیا را نبینند . یعنی دنیا بی روی تو ارزش دیدن ندارد . [ شاید = شایسته و سزاوار ]

 بیت پنجم

در صورت و معنی که تو داری ، چه توان گفت ؟ 

حُسنِ تو ز تحسین تو بسته ست زبان را

در باب زیبایی ظاهر و ژرفای باطن و سیرت تو چه می توان گفت ؟ براستی زیبایی تو زبان را از ستودنت ناتوان کرده است ، یعنی زبان قادر به وصفِ تو نیست . [ صورت و معنی = ظاهر و باطن ، صورت و سیرت / حسن = جمال و زیبایی ]

بیت ششم 

آنک عسل اندوخته دارد مگس نَحل

شهد لب شیرین تو زنبورِ میان را

زنبور عسل که شایسته ترین موجود در تولید شهد است . در برابر شیرینی لبان تو عسلی به کمر دوخته و برای خدمت به آنها کمر بسته است . یعنی لبانت از شهد شیرین تر است . [ مگسِ نحل = مگس انگبین ، زنبور عسل / شهد = عسل و شیرینی / زنبور میان را = میان و کمر زنبور را / عسلی = پارچۀ زردی که یهودیان به جهت امتیاز از فِرق دیگر بر دوش اندازند و این لفظ عربی الاصل است و آن را لباس عسلی و جامۀ عسلی هم گویند ]

 بیت هفتم

زِاین دست که دیدار تو دل می بَرد از دست 

ترسم نبَرم عاقبت از دستِ تو جان را

اینگونه که چهرۀ تو آدمی را شیفته و بی قرار می کند . بیم آن می رود که سرانجام نتوانم از دست تو جان سالم بدر برم . [ زین دست = بدین منوال ، این چنین / دیدار = چهره و صورت / ترسیدن = بیم داشتن و مطمئن بودن ]

 بیت هشتم

یا تیرِ هلاکم بزنی بر دلِ مجروح 

یا جان بدهم تا بدهی تیرِ امان را

بنابراین یا با تیری که موجب هلاک است ، دلِ خسته ام را آماج قرار می دهی و هلاکم می کنی یا جان می دهم تا تیر امان از تو دریافت کنم . [ تیر هلاک = تیری که سبب هلاکت نابودی گردد ، تیر خلاص / جان دادن = مردن / تیر امان = سلاطین چون کسی را امان دهند و خواهند که مزاحمتی از لشکریان به او نرسد ، تیری که نام پادشاه بر آن نقش کرده باشد . از جعبه خاص به او دهند و این نشان امان باشد . ( لغت نامه ) ]

بیت نهم

و آنگه که به تیرم زنی ، اوّل خبرم ده

تا پیشترت بوسه دهم دست و کمان را

و آنگاه که خواستی مرا با تیر بزنی از این امر آگاهم کن تا پیش از زدن ، دست و کمان تو را به شکرانه توجه به من بوسه دهم .

بیت دهم

سعدی ز فراق تو نه آن رنج کشیده ست 

کز شادی وصلِ تو فرامش کند آن را

سعدی از دردِ دوری تو آنچنان متحمّلِ رنج و سختی شده است که حتّی شادی وصل تو نمی تواند آن را از خاطر وی بزداید .

بیت یازدهم

ور نیز جراحت به دوا بازِ هم آید 

از جایِ جراحت نتَوان بُرد نشان را

واج آرایی : تکرار حرف " ج " 

تناسب : جراحت ، دوا

و اگر هم زخم به کمکِ دارو التیام یابد . از محلِ زخم نمی توان نشان آن را زایل ساخت . یعنی همیشه اثر داغِ عشق تو بر هستی ما باقی خواهد ماند . [ ور نیز = بعد از این ، همچنین / بازِ هم آمدن = به هم آمدن ، التیام یافتن ]

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

جهن یزداد در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۳۲ دربارهٔ فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۷۱ - درمدح فخر الدوله ابو المظفر احمد بن محمد والی چغانیان و توصیف شعر گوید:

روزی ذرخش تیغ تو بر آتش اوفتاد
آتش ز بیم   تیغ  تو در سنگ شد نهان

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۲۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷:

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن

بیت اول

چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را ؟

چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را ؟

بنده جز تسلیم شدن در برابر معشوق چاره ای نمی شناسد . همچنان که گوی جز تن دادن به ضربه های چوگان راهی ندارد . [ گوی = توپ و گلوله ای چوبین که در بازی چوگان از آن استفاده می شود / چوگان = چوبی با دستۀ راست و باریک و سرِ کج که با آن در چوگان بازی گوی را می زنند ]

بیت دوم

سروِ بالایِ کمان ابرو اگر تیر زند 

عاشق آن است که بر دیده نهد پیکان را

هر گاه معشوق بلند بالای ابرو کمانی ، تیر به سوی عاشق روانه سازد . این عاشق است که چشمان خویش را آماجگاه تیرِ او می سازد و شاکر است . [ بالا = قد و قامت ]

بیت سوم

دستِ من گیر که بیچارگی از حد بگُذشت

سرِ من دار که در پای تو ریزم جان را

به خاطر اینکه عجز و ناتوانی و درماندگی من از حدّ توان گذشته است ، مرا یاری کن و برای اینکه بتوانم جانم را نثارِ گام هایت نمایم ، عنایت و محبتت را از من دریغ مدار .

 بیت چهارم

کاشکی پرده برافتادی از آن مَنظرِ حُسن

تا همه خلق ببینند نگارستان را

ای کاش روی بند از آن چهرۀ زیبایت برمی افتاد تا تمامِ مردم در آن سویِ نقابت ، رخسار پُر نقش و نگار و زیبای تو را مشاهده می کردند . [ منظرِ حُسن = نظرگاه و چهره و صورت زیبا / نگارستان = محل پر نقش و نگار ]

 بیت پنجم

همه را دیده در اوصافِ تو حیران ماندی 

تا دگر عیب نگویند منِ حیران را

و با مشاهدۀ رخسارت ، چشم همگان به تماشای ویژگی های تو متحیّر می ماند تا دیگر عیبِ منِ واله و حیران را به زبان نیاورند و ملامت نکنند . [ همه را دیده = دیدۀ همگان / اوصاف = ویژگی ها ، صفت ها / منِ حیران را عیب = عیب منِ حیران ]

 بیت ششم

لیکن آن نقش که در روی تو ، من می بینم

همه را دیده نباشد که ببینند آن را

امّا نه ، آن نشانی که من در چهرۀ تو می بینم ، دیگران قادر به دیدن آن نیستند . یعنی بصیرتِ دیدن آن نقش را ندارند . [ لیکن = امّا ، ولی ، با این همه ، در تداول فارسی به صورت لیک هم بکار رفته است / نقش = نشان و اثر ، عکس و تصویر ]

بیت هفتم

چشمِ گریانِ مرا حال بگفتم به طبیب 

گفت : یک بار ببوس آن دهنِ خندان را

حالِ چشمِ گریان خویش را با طبیب در میان نهادم ، گفت : برای درمان یک بار دهانِ خندانِ معشوق را ببوس .

گفتم : آیا که در این درد بخواهم مُردن ؟

که محال است که حاصل کنم این درمان را

گفتم آیا منظورت این است که در این درد جان خواهم داد ؟ زیرا دست یابی به این شیوه درمان ، یعنی یک بار بوسیدن لبِ یار ممکن نیست . [ که = در مصراع دوم به معنی زیرا که / درد = احساس نیاز و تمنّای شدید برای رسیدن به معشوق ]

بیت نهم

پنجه با ساعد سیمین نه به عقل افکندم 

غایت جهل بُوَد مشت زدن سِندان را

زورآزمایی من با بازوی نقره گون او خردمندانه نبود ، چرا که مشت بر سندان کوفتن نهایت نادانی است . [ ساعد = بازو ، در استعمال فارسیان مابین کفِ دست و آرنج را گویند . ( لغت نامه ) / غایت = نهایت / سندان = آهنی ضخیم که فلزات و جز آن را بر آن نهند و با پتک کوبند ]

 بیت دهم

سعدی از سرزنشِ خَلق نترسد ، هیهات

غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را ؟

دور باد از من که از ملامت های مردم بیمی به خود راه دهم ، زیرا حال من حال کسی است که در رود نیل غرقه گشته است و ریزش باران بر وی اثری ندارد . [ هیهات = چه دور است ، فارسیان در مقامِ تحسّر و تأسف بکار می برند ، افسوس / اندیشه کردن = ترسیدن و بیم داشتن ، غمگین بودن ]

 بیت یازدهم

سَر بِنِه گر سر میدان ارادت داری

ناگزیر است که گویی بُوَد این میدان را

اگر اندیشه ورود به میدان عشق را در سر می پرورانی ، تسلیم باش ، زیرا در میدان عشق و ارادت باید سَری برای فدا شدن داشته باشی . [ ارادت = دوستی از روی اخلاص و توجه خاص / گوی = بیت 1 از غزل 17 ]

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۱۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶:

وزن : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

بیت اول

تا بُوَد بارِ غمت بر دلِ بی هوش ، مرا 

سوزِ عشقت نَنِشاند ز جگر ، جوش ، مرا

تا غم تو به سان باری بر دل بی قرار و شیفتۀ من سنگینی می کند ، سوزِ عشق تو جگر مرا از جوش نمی اندازد . [ هوش = خرد ، آگاهی ، روح / بی هوش = از خود بی خود ، دیوانه ، مدهوش (لغت نامه) / در این بیت غم به بار تشبیه شده است ]

 بیت دوم

نگذرد یادِ گل و سنبلم اندر خاطر 

تا به خاطر بُوَد آن زلف و بُناگوش ، مرا

تا زمانی که تصویری از آن زلف و بناگوش در ذهنم باقی است ، به یادِ گل و سنبل نمی افتم . [ گل = گل سرخ / سنبل = در لغت به معنی خوشۀ جو ، گندم و مانند آ ن است ، و نیز نام گیاهی است از تیرۀ سوسنی ها با جام و کاسۀ رنگین و دارای گل های بنفش خوشه ای . چون زود گل می دهد و گلش زیبا ، خوش رنگ و خوشبوست ، مرد توجه است و جزو گیاهان مرغوب زینتی است . برگ های سنبل دراز و نوک تیز است و گل های آن به شکل خوشه های بلند ، به هم فشرده ، معطر و به رنگ های قرمز ، آبی ، ارغوانی ، سفید و زرد است . شاعران زلف معشوق را به سنبل و خطّ یار را به سنبلِ تر تشبیه کرده اند . ( گل و گیاه در ادبیات منظوم فارسی ) / خاطر = فکر و اندیشه ، دل / بناگوش = نرمه و پسِ گوش عذار و صورت ]

 بیت سوم

شربتی تلخ تر از زهرِ فراقت باید 

تا کند لذّتِ وصلِ تو فراموش ، مرا

برای آنکه بتوانم لذّتِ وصلِ تو را از خاطرم ببرم ، نوشیدنی ای تلخ تر از فراقِ چون زهرت باید به کام رسد . یعنی زهرِ فراقت موجب نمی شود که تو را فراموش کنم . [ شربت = در عربی به معنی مقداری از نوشیدنی که به یک بار نوشیده شود ، و در زبان فارسی به معنی آب میوه و عصارۀ آنکه با قند ، شکر یا عسل پخته و قوام آورده باشند / فراموش کند = از یاد ببرد ، از خاطر بزداید / در این بیت فراق به زهر تشبیه شده است ]

 بیت چهارم

هر شبم با غمِ هجرانِ تو سر بر بالین 

روزی ار با تو نشد دست در آغوش ، مرا

اگر هیچ روزی نتوانم تو را در آغوش گیرم ، مانعی ندارد . زیرا شب ها با غم تو سر بر بالین می نهم . [

 بیت پنجم

بی دهانِ تو اگر صَد قَدَحِ نوش دهند 

به دهانِ تو که زهر آید از آن نوش ، مرا

بی دهان تو که سرچشمۀ نوش است ، اگر صد کاسۀ عسل به من بدهند . سوگند به دهانت که آن عسل ها که آن عسل ها در نظرِ من زهری کشنده خواهد بود . [ قدح = جام و پیالۀ شراب / نوش = شهد و عسل ،، هر چیز شیرین / به دهان تو = قسم به دهان تو ]

بیت ششم

سعدی اندر کفِ جلّاد غمت می گوید : 

بنده ام بنده ، به کُشتن ده و مفروش مرا

سعدی که در دستِ جلادِ غم تو اسیر است ، می گوید : من بندۀ توام . بنده ات را بکش . اما او را به دیگری مفروش . [ در این بیت غم به جلاد تشبیه شده است ]

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۵۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵:

وزن : مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن

بیت اول

برخیز تا یک سو نهیم این دلقِ ازرق فام را 

بر باد قلّاشی دهیم این شرکِ تقوا نام را

بیا تا این جامۀ پشمین تیره را به کناری نهیم و ترکِ درویشیِ مزوّرانه کنیم و دو گرایی و کفراندیشی را که بر آن نامِ پرهیز نهاده ایم ، با خراباتی گری به باد دهیم . [ دلق = لباس ژنده ای که درویشان به تن کنند / ازرق فام = کبود رنگ / قلّاشی = خراباتی و می پرستی / شرک تقوانام = تقوای ریایی و ظاهری ]

 بیت دوم

هر ساعت از نو قبله ای با بت پرستی می رود 

توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را

هر لحظه با بت پرستی قبلۀ تازه ای برمی گزینیم و بدین سان روزگار می گذرانیم ، یکتا پرستی را بر ما عرضه دار تا بت ها را در هم شکنیم . [ ساعت = لحظه / اصنام = جمع صنم به معنی بت ها ]

بیت سوم

مِی با جوانان خوردنم باری ، تمنّا می کند 

تا کودکان در پی فتند این پیرِ دُردآشام را

آرزویم این است که یک بار با جوانان شراب بنوشم و مست گردم تا کودکان این پیر عاشق پیشۀ لای خوار را در کوی و برزن دنبال کنند و سنگ زنان ملامت نمایند . [ دُرد = گل و لای ته شراب که شراب خواران کم بضاعت به بهای کم می نوشند و مستی آن بیشتر است . / پیرِ دُردآشام = پیر عاشق پیشۀ مست ]

 بیت چهارم

از مایۀ بیچارگی قِطمیر مردم می شود 

ماخولیای مهتری سگ می کند بَلعام را

در اثر نیازمندی و اظهار کوچکی ، سگِ اصحابِ کهف انسان می شود و بر عکس ، سودای سروری ، بلعام را به سگ تبدیل می کند . [ قطمیر = نام سگ اصحاب کهف / ماخولیا = به معنی مالیخولیاست که خلل و کوفت دماغی و سودا و خیال خام باشد (لغت نامه) / بلعام = بلعم پسر باعور ( به قصص قرآن سورآبادی ، ص 90 و 91 رجوع شود ) ]

 بیت پنجم

زِاین تنگنایِ خلوتم خاطر به صحرا می کشد 

کز بوستان بادِ سحر خوش می دهد پیغام را

ذهن و ضمیرم از این حصار تنهایی ، به دلیل دریافت پیام بوستان از باد صبحگاهی ، یعنی استشمام بوی خوش ریاحین به گشت و گذار در باغ و صحرا تمایل یافته است . [ بادِ سحر = بادِ صبا ]

 بیت ششم

غافل مباش ار عاقلی ، دریاب اگر صاحب دلی 

باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایّام را

اگر خردمندی ، این روزگار و طبیعت با طراوت را دریاب و از آن غافل مشو ، شاید که دیگر مجالی برای درک چنین روزهایی نیابی . [ صاحب دل = آگاه و روشن ضمیر ، عارف / باشد که = همانا که ، به درستی که ، شاید که ]جایی که سروِ بوستان با پای چوبین می چمد / ما نیز در رقص آوریم آن سروِ سیم اندام را

بیت هفتم 

جایی که سرو بوستان با پای چوبین می چمد

ما نیز در رقص آوریم آن سرو سیم اندام را

واج آرایی : تکرار موزون واج های " س و چ " در فواصل معین 

معنی : در جایی که سرو بوستانی با آن پای چوبین به شوق آمده و به این سوی و آن سو می خرامد ، ما نیز معشوق سیمین تن خویش را به حرکات شوق انگیز و پای کوبی وامی داریم . [ چمیدن = خرامیدن و با ناز راه رفتن ]

 بیت هشتم

دلبندم آن پیمان گُسِل ، منظورِ چشم ، آرامِ دل 

نی نی ، دلآرامش مخوان کز دل ببُرد آرام را

به آن یار بی وفای پیمان شکن که چشم و دل من به دنبال اوست ، عشق می ورزم و او را موجب آرامش دل می دانم . نه نه ، او را دلآرام مخوان ، زیرا آرامش را از دل زایل کرده است . [ دلبند = اسیر کننده دل / پیمان گسل = پیمان شکن ]

بیت نهم

دنیا و دین و صبر و عقل از من برفت اندر غَمش 

جایی که سلطان خیمه زد ، غوغا نمانَد عام را

در اندوه او دین و دنیا و خرد و شکیبایی را از دست دادم . آری ، جایی که پادشاه سراپرده زند ، دیگر برای عوام و هیاهوی آنان جایی باقی نمی ماند و باید آنجا را ترک کنند . ( غم عشق او سلطانی است که جایی برای دین و دنیا و صبر و عقل باقی نمی گذارد ) [ غوغا = بانگ و فریاد / عام = مردم جاهل و بی سواد ]

 بیت دهم

باران اشکم می رود ، وز ابرم آتش می جهد

با پختگان گوی این سخن ، سوزش نباشد خام را

اشکم بسان باران جاری است و از وجودم که مانند ابری است ، غم و اندوه برون می جهد . این حال را فقط می توان با پختگان مجرّب در میان نهاد نه با خامان بی تجربه ای که این سوز را درنمی یابند . ( خام بدم پخته شدم سوختم ) [ خام = ناپخته ، بی تجربه / در این بیت اشک به باران تشبیه شده ]

بیت یازدهم

سعدی ملامت نَشنَود ، ور جان در این سَر می رود

صوفی ، گران جانی ببَر ، ساقی بیاور جام را

معنی بیت : سعدی حتی اگر در این راه جان ببازد ، سخن ملامتگران را گوش نمی کند . بنابراین به صوفی بگو که تندخویی و مزاحمت را به کناری نهد و از ساقی بخواه که جام شراب را بیاورد .

[ :صوفی  شرح بیت 6 غزل 14" / گران جانی : ملامت و بد خویی ]

صوفی = پیرو طریقت تصوّف ، در معنی این کلمه و چگونگی انتساب و اشتقاق آن ، اقوال ، مختلف ، و عقاید ، متفاوت است . عده ای آن را از صفا و عده ای از صوف ( = پشم ) به مناسبت پشمینه پوشی و عده ای سوفیای یونانی به معنی حکمت و عده ای از صفه و اصحاب صفه می دانند . ( فرهنگ اشعار حافظ )

مراد از صوفیان ، واصلان و کاملانند که در کلام مجید عبارت از ایشان به مقربان و سابقان کند . نه جماعتی که به مجردِ رسمی و مطلقِ اسمی از دیگران متمیّز و مخصوص باشند . چه هر که به درجۀ مقرّبانِ حضرت جلال و سابقان صفِ کمال رسید ، اکابر طریقت و ارباب حقیقت او را صوفی خوانند . خواه مترسّم بود به رسمِ صوفیه و خواه نه . و مشهور و معروف در میان مردم آن است که اسمِ صوفی بر کسی اطلاق کنند که مترسّم بود به رسمِ صوفیان ، و متلبّس به زیّ ایشان اگر اهلِ حقیقت بود و اگر نبود . ( مصباح الهدایه ، ج 4 ، به نقل از شرح اصطلاحات تصوّف )

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید ..

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۲۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴:

وزن : مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن

بیت اول 

امشب سبکتر می زنند این طبلِ بی هنگام را 

یا وقتِ بیداری غلط بوده ست مرغ بام را ؟

امشب این طبلِ نا به هنگام را تندتر می نوازند یا خروس در تشخیص وقت دچار خطا شده است ؟ [ سبکتر زدن = شتابان و زودتر زدن ( لغت نامه ) / بام = صبح ، بامداد ]

بیت دوم

یک لحظه بود این یا شبی کز عمرِ ما تاراج شد ؟

ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را

این بخش از عُمر که به غارت رفت ، لحظه ای بود یا شبی که ما لب بر لب معشوق نهادیم و مجال برگرفتن کام نیافتیم ؟ ( هر چه بود شبی کوتاه و زودگذر بود ) . [ تاراج شدن = به غارت رفتن / همچنان = هنوز ، سعدی در اینجا شبِ وصل را که بسیار زود گذر است ، توصیف می کند / کام = مراد ، آرزو ]

 بیت سوم

هم تازه رویم هم خجل ، هم شادمان هم تنگدل 

از عهده بیرون آمدن نتوانم این اِنعام را

هم گشاده روی و هم شرمسارم ، هم خوش دل و هم اندوهگین ، و به دلیل این تناقض عاشقانه نمی توانم از عهدۀ این همه لطف و بخشش بدر آیم . [ تازه رو = خوش رو و گشاده رو / از عهده چیزی بیرون آمدن = تاوان دادن ، کاری را بر حسب دلخواه انجام دادن ، بر انجام دادن کاری توانا شدن / انعام = نعمت دادن ]

 بیت چهارم

گر پای بر فرقم نهی ، تشریفِ قربت می دهی 

جز سَر نمی دانم نهادن عذرِ این اقدام را

اگر گام هایت را بر سرم نهی ، با این کار به من شرافت و افتخار خواهی بخشید و من برای تلافی و عذر خواهی از این لطف جز سر نهادن به پایت کاری نمی توانم کرد . [ تشریف = در زبان فارسی به معنی خلعت است که امرا و سلاطین به کسی دهند برای بزرگ گردانیدن او ( لغت نامه ) / تشریف دادن = مشرف کردن ، افتخار دادن ، تعبیری برای رفتن بزرگتر به خانه کهتر ( فرهنگ نامه شعری ) / دانستن = توانستن / اقدام = جمع قدم به معنی گام ها ]

 بیت پنجم

چون بختِ نیک انجام را با ما به کلّی صلح شد

بگذار تا جان می دهد بَدگویِ بَدفرجام را

از آنجا که بختِ خوش پایان ، با ما یکسره از درِ صلح درآمده است . بگذار بدگویِ بدسرانجام در این درد بمیرد .

بیت ششم

سعدی عَلَم شد در جهان ، صوفی و عامی گو بدان 

ما بت پرستی می کنیم آنگه چنین اَصنام را

سعدی انگشت نمای جهانیان شد . بگذار صوفی و مردم عوام بدانند که او بت پرست است و چنین بت هایی را می پرستد . [ علم شدن = مشهور و معروف شدن ، انگشت نما گشتن / عامی = جاهل و بی سواد (لغت نامه) / اصنام = جمع صنم به معنی بتها ]

صوفی = پیرو طریقت تصوّف ، در معنی این کلمه و چگونگی انتساب و اشتقاق آن ، اقوال ، مختلف ، و عقاید ، متفاوت است . عده ای آن را از صفا و عده ای از صوف ( = پشم ) به مناسبت پشمینه پوشی و عده ای سوفیای یونانی به معنی حکمت و عده ای از صفه و اصحاب صفه می دانند . ( فرهنگ اشعار حافظ )

مراد از صوفیان ، واصلان و کاملانند که در کلام مجید عبارت از ایشان به مقربان و سابقان کند . نه جماعتی که به مجردِ رسمی و مطلقِ اسمی از دیگران متمیّز و مخصوص باشند . چه هر که به درجۀ مقرّبانِ حضرت جلال و سابقان صفِ کمال رسید ، اکابر طریقت و ارباب حقیقت او را صوفی خوانند . خواه مترسّم بود به رسمِ صوفیه و خواه نه . و مشهور و معروف در میان مردم آن است که اسمِ صوفی بر کسی اطلاق کنند که مترسّم بود به رسمِ صوفیان ، و متلبّس به زیّ ایشان اگر اهلِ حقیقت بود و اگر نبود . ( مصباح الهدایه ، ج 4 ، به نقل از شرح اصطلاحات تصوّف )

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۱۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲:

وزن : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

بیت اول 

دوست می دارم من این نالیدن دلسوز را

تا به هر نوعی که باشد ، بگذرانم روز را

برای اینکه به هر کیفیتی روزگار جدایی را سپری کنم . به این ناله های سینه سوز و حزین دل خوش کرده ام .

بیت دوم

شب همه شب انتظارِ صبح رویی می رود

کآن صباحت نیست این صبحِ جهان افروز را

پس از سپری شدن روز ، انتظار محبوبی را که رویش به سانِ صبح ، روشن و درخشان است می کشم . زیرا صبحِ طبیعت ، یعنی خورشید صبحگاهی که جان را بر می افروزد و روشن می کند به زیبایی روی معشوق نیست . [ شب همه شب = سراسر شب ، هر شب / صباحت = جمال و زیبایی / در این بیت روی به صبح تشبیه شده است ]

 بیت سوم

وه که گر من باز بینم چهرِ مهرافزای او

تا قیامت شُکر گویم طالعِ پیروز را

چه زیباست اگر رویِ با محبّتِ او را ببینم . زیرا در آن صورت تا قیامت از بختِ پیروز خود سپاسگزار خواهم بود . [ وه = کلمه ای است که برای تحسین و شگفتی بکار می رود ، خوشا ، نیکا / مهرافزا = افزاینده مهر و محبت / طالع = در لغت به معنی طلوع کننده ، اما در اصطلاح نجوم جزوی است از منطقةالبروج که در وقتِ مفروض در افق شرقی باشد . اگر آن وقت ، زمانِ ولادت شخصی بود ، آن را طالع مولود یا طالع آن شخص گویند ( فرهنگ اصطلاحات نجومی ) ، بخت و اقبال ]

بیت چهارم

گر من از سنگِ ملامت روی برپیچم ، زَنَم

جان سپر کردند مردان ناوکِ دل دوز را

اگر من از ملامت که مثلِ سنگ به سویم پرتاب می شود ، روی برگردانم . مرد نیستم . زیرا مردان در برابر تیر دل خراش ، جان خویش سپر می کنند . خلاصه کلام : مردان که از جان خود می گذرند ، من چرا از ملامت روی بگردانم . [ ناوک = تیر کوچک / دل دوز = آنچه موجب آزار و رنج دل گردد ، دل خراش / ملامت به سنگ تشبیه شده است ]

 بیت پنجم

کام جویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست

بر زمستان صبر باید طالبِ نوروز را

آنان که در طلبِ آرزوی خویشند ، جز تحمّلِ ناکامی چاره ندارند . همانطور که طالبانِ نوروز ناگزیر باید در برابر سختی های زمستان شکیبایی پیش گیرند . [ کام جویان = جویندگان کام و مراد ]

 بیت ششم

عاقلانِ خوشه چین از سرّ لیلی غافلند 

این کرامت نیست جز مجنونِ خرمن سوز را

خوشه چینان حسابگر و عاقل به دلیل توجّه به تمتّعِ آنی و مادّی خویش از آنچه در لیلی نهفته

بی خبرند . این کارِ شگفت و بزرگ و تن به سختی دادن ، جز از مجنونِ خرمن سوخته و هستی بر باد داده برنمی آید . [ خوشه چین = درویش و فقیری را گویند که بعد از درو و جمع آوری محصول ، خوشه های باقی مانده را برای خود جمع می کند / کرامت = در لغت به معنی بزرگواری و بخشندگی است و در اصطلاح صوفیان ، امر خارق العاده ای که به سبب عنایت خداوندی از سوی صوفیِ کامل و واصل صادر می شود . مثل اِخبار از معقّبات و اِشراف بر ضمایر و شفای بیماران و رام کردن درندگان و نظایر اینها ]

 بیت هفتم

عاشقانِ دین و دنیاباز را خاصیّتی است

کآن نباشد زاهدانِ مال و جاه اندوز را

عاشقانی که دین و دنیای خود را در راهِ عشق می بازند . سِرشت و خصوصیّتی دارند که آن را نمی توان نزدِ زاهدان مال و جاه اندوز یافت . [ دین و دنیاباز = آنکه دین و دنیا را می بازد و از دست می دهد / خاصیّت = طبیعت و خوی / زاهدان = جمع زاهد به معنی پارسایان و بی میلان به دنیا ]

بیت هشتم

دیگران را در کمند آور ، که ما خود بنده ایم 

ریسمان در پای ، حاجت نیست دست آموز را

ای معشوق ، با کمند صیدِ خود ، دیگری را صید کن زیرا ما خود اسیر و بندۀ توایم . مرغ رام شده به بند و دام نیازی ندارد . [ دست آموز = پرورش یافته و مأنوس ، رام ]

 بیت نهم

سعدیا ، دی رفت و فردا همچنان موجود نیست

در میانِ این و آن فرصت شمار امروز را

ای سعدی ، دیروز سپری شد و فردا نیز وجود ندارد . پس در میان دیروز سپری شده و فردایِ نیامده ، امروز را غنیمت شمار و از آن بهره برگیر . [ دی = دیروز / همچنان = همانا ، هنوز ]

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید ..

دکتر صحافیان در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۱۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰:

معشوق از دیار عاشقان رفت و هیچ یادی از هم پیاله و رفیق سفرش نکرد‌.
۲- یا اقبال من جوانمردی را رها کرده و یا او به شاهراه طریقت وفا قدم نمی‌گذارد.
۳-در فراق با خود گفتم، با گریه‌ام دلش مهربان خواهد شد، افسوس که در دل سنگین و سختش اثر نکرد( خانلری: در نقش سنگ قطره باران اثر نکرد)
۴- بی‌وفایی و گستاخی نکن! پرنده دلم همچنان در اندیشه به دام افتادن است( خانلری: دل را اگر چه بال و پر از غم شکسته شد)
۵-هر آنکه چهره‌ات را دید بر چشمان من بوسه زد! آری چشمم بدون نظر(ایهام: چشمداشت) و توجه از آن‌سو کاری نمی‌کند.
۶- در طریق بی‌پایان عشق( که مقصد وجود ندارد و تنها مسیری سازنده دارد) استوارم، چون شمع جانم را فدایش خواهم کرد! ولی او حتی مانند باد هم از ما عبور نکرد.
نکات: - تکرار بیت ۵ غزل قبلی
-۳ غزل گلایه‌ای پشت سرهم و ابراز شوق به کارهایی که معشوق از روی بی اعتنایی و رهایی مطلق نکرده است.

دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

پیوند به وبگاه بیرونی 

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۵۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱:

وزن : مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن 

بیت اول 

وقت طَرَب خوش یافتم آن دلبرِ طنّاز را 

ساقی بیار آن جامِ می ، مطرب بزن آن ساز را

در هنگام طرب و شادمانی به آن دلبر عشوه گر رسیدم . ای ساقی ، به شکرانۀ این شادی جام شراب بیآور و ای مطرب ، ساز خویش را بنواز . [ طرب = عیش و شادی / خوش = زیبا و دلپسند ، شاد و مسرور / طنّاز = بسیار افسونگر ، ناز کننده و خوش خرام / مطرب = به طرب آرنده ، نوازنده و رامشگر / زدن = نواختن ]

بیت دوم

امشب که بزمِ عارفان از شمعِ رویت روشن است  آهسته تا نَبوَد خبر رندان شاهد باز را

امشب که محفلِ خداجویان از پرتوِ روی چون شمعت روشن است . آرام و ساکت باش تا بی پروایانِ معشوقه باز و ظاهر پرست از وجودت آگاه نگردند . [ عارفان = دانایان ، شناسندگان / آهسته = آرام و ساکت باش / شاهد باز = معشوقه باز / در این بیت چهره به شمع تشبیه شده است ]

رِندان = جمع رند به معنای زیرک ، لاابالی ، بی قید به آداب و رسوم عمومی و اجتماعی است . کسی که بی توجه به جَوّ و محیط حداکثر بهره را از حیاتِ گذرا برگیرد . کسی که ظاهرش در ملامت و باطنش در سلامت باشد ، مقابل عارف .

در متون فارسی ( جز در شعر عاشقانه – عارفانه ) چهره ای بسیار منفی از رِند ترسیم شده است . رِند ، بی سر و پایِ شهوت پرست ، هوس بازِ هرزه گردِ بی نماز ، مِی خوارۀ بی قید و لاابالی پشت پا به حیا و آبرو زده ای است که شب و روز در بندِ شهوت است و در خوابِ غفلت .

رند ، در تاریخ بیهقی برابر است با لات و رندان ، ارازل و اوباش و قلندرانی هستند که با چند سکه می توان آنها را به هر کاری واداشت و در بوستان و گلستانِ سعدی نیز « رند » همین چهره منفی را دارد . اما « رند » در غزلهای سعدی چهره ای دیگر دارد و همان عاشق و مستی است که با پارسایی و نام و ننگر وداع گفته است . کم و بیش همان رِندی که در شعر سنایی و عطار دیده می شود .

در شعر عافانه – عاشقانه « رند » ، رفته رفته به صورت شخصیّتی دلخواه درآمد و مِی خوارگی و لاابالی گری او ، مظهرِ وارستگی و سرمستی و رهایی از تعلّقات شد . کسی شد که شرابِ نیستی می دهد و نقدِ هستی می ستاند و از کثرات و صفاتِ مادّی گذشته و همه را محو و نابود کرده است و به هیچ قیدی وابسته نیست به جز الله و از شیخی و مریدی بیزار است .

بیت سوم

دوش ای پسر ، مِی خورده ای ، چشمت گواهی می دهد باری ، حریفی جو که او مستور دارد راز را

ای جوان زیبا روی ، دیشب شراب خورده ای و این از چشمانت پیداست . پس به دنبال یاری باش که رازِ می گساریت را پوشیده دارد . [ دوش = دیشب / باری = به هر حال ، خلاصه / حریف = یار یکدل و یکرنگ ، دوست هم پیاله و باده نوش

بیت چهارم

روی خوش و آوازِ خوش دارند هر یک لذّتی 

بنگر که لذّت چون بُوَد محبوب خوش آواز را

چهرۀ زیبا و نوای دلنشین ، هر کدام لذّتی می بخشند ، ببین که معشوقۀ زیبا و خوش آواز که زیبایی روی و صدا را یک جا دارد ، چه لذّتی دارد . [ خوش = زیبا و دلپسند ]

بیت پنجم

چشمان تُرک و ابروان ، جان را به ناوک می زنند 

یارب ، که داده ست این کمان آن ترکِ تیرانداز را

خدایا چه کسی آن کمان ، یعنی ابروان را در اختیار آن ترک تیرانداز قرار داده است ؟ یعنی خدایا ، چه کسی آن ابروان را بر فرازِ آن چشمان ترکانه نهاده است . [ ترک = در ادبیات فارسی مظهر زیبایی و غارتگری است / ناوک = تیر کوچک / در این بیت چشمان به ترکِ تیرانداز و ابروان به کمان تشبیه شده است ]

بیت ششم

شور غم عشقش چنین حیف است پنهان داشتن

در گوشِ نی رمزی بگو تا بر کشد آواز را

دریغ است چنین شور و هیجانی را که غم عشق او به وجود می آورد ، نهان کنیم . همچنانکه نی نمی تواند اشارتی را که نی نواز به گوشش می گوید پنهان دارد و آن را به آواز بلند بازگو می کند . غم عشق هم که به گوش عاشق گفته شده ، پنهان نمی ماند . [ شور = وجد و هیجان ، غوغا / رمز = سِر و راز ، اشاره کردن با لب و چشم و ابرو / حِیف = در تداول عامه کلمه ای است برای نشان دان تحسّر و تأسف ، دریغا ، افسوس . و به فتح اول ( حَیف ) به معنی ظلم و ستم ]

بیت هفتم

شیراز پر غوغا شده ست از فتنۀ چشمِ خوشت

ترسم که آشوبِ خوشت بر هم زند شیراز را

شهر شیراز بر اثر فتنه گری های چشمِ زیبایت پر از هیاهو و غوغا شده است و بسیاری از مردم مفتونِ چشمان تو گشته اند . بی تردید این شور و غوغای دلنشینت شیراز را دچار آشفتگی خواهد ساخت . [ فتنه = آشوب و غوغا / ترسیدن = مطمئن بودن ، بیم داشات / آشوب خوش = فتنه و غوغای خوش و زیبا که منظور فتنۀ چشمان خوش در مصراع او است / در این بیت چشم به فتنه تشبیه شده است ]

بیت هشتم

من مرغکی پر بسته ام ، زآن در قفس بنشسته ام 

گر زآنکه بشکستی قفس ، بنمودمی پرواز را

من مرغی پَر بسته ام و بیدین سبب در کُنجِ قفس اسیر مانده ام . اگر قفس می شکست ، قدرت پرواز خویش را به نمایش می گذاشتم . [ مرغ = پرنده / گر زآنکه = اگر چنانکه / نمودن = نشان دادن / شاعر به مرغِ پَر بسته تشبیه شده است ]

بیت نهم

سعدی تو مرغِ زیرکی ، خوبت به دام آورده ام / مشکل به دست آرد کسی مانند تو شه باز را

ای سعدی ، تو مرغ دانا هستی ، خوب به دامت انداختم . بی تردید شه بازی چون تو راحت به دامِ کسی نمی افتد . [ شه باز = باز سپید و بزرگ / سعدی به مرغ زیرک و شه باز تشبیه شده است ]منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

۱
۱۴۱۳
۱۴۱۴
۱۴۱۵
۱۴۱۶
۱۴۱۷
۵۸۰۸