رند تشنه لب در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷:
بیت مقطع غزل که به صورت طنز ادا شده کمال رندی حافظ را می رساند. حافظ می خواهد دست خود را که خاصیّت تعویذ دارد بر گردن یار خود حمایل کند تا آن دوست چشم زخم نخورد! و با در آغوش کشیدن یار و معشوقه بر سر او منّت هم می نهد که برای او خدمتی انجام داده است!
منبع:
علیرضا تمدنی در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۳۴ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۹۹ - در چگونگی دیدار کالبد در خواب:
خیال « مردم » را با تست عادت
به نظر این طور است .
خیال « مرده » را با تست عادت
علیرضا تمدنی در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۲۶ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۹۴ - چگونگی فلک:
چو طرفه « گو » سخن سربسته دارد
به نظر به صورت زیر درست است .
چو طرفه « کو » سخن سربسته دارد
علیرضا تمدنی در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۱۵ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۹۲ - سوال و جواب خسرو و بزرگ امید:
که ای « تو » بزرگ امید مردان
کلمه از قبل از تو جا افتاده است .
که ای « از تو » بزرگ امید مردان
علیرضا تمدنی در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۰۹ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۹۱ - اندرز شیرین خسرو را در داد و دانش:
« باجماع » خلایق شاه گردد
بهتر نیست این طور نوشته شود
« به اجماع » خلایق شاه گردد
علیرضا تمدنی در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۰۳ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۹۱ - اندرز شیرین خسرو را در داد و دانش:
از آن ترسم که « گرد » این مثل راست
به نظر این طور باید باشد
از آن ترسم که « گردد » این مثل راست
رند مست در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۴۷ در پاسخ به قطره دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۲:
خیام عارف نیست .
رند مست در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۴۱ در پاسخ به هادی hadiheybati1@gmail.com دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۲:
دوست عزیز مثل اینکه خیام رو خوب نمیشناسید.
محسن جهان در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۲۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۲۳ - قسم غلام در صدق و وفای یار خود از طهارت ظن خود:
تفسیر بیت ۷۴ بالا:
از نظر مولانا؛ عقل کل، عقل کامل رساست که محیط بر همه اشیاء است و حقایق امور را به شایستگی درک می کند و این نوع عقل که مستفاد از حضرت باریتعالی است، به اعتقاد مولانا مخصوص صنف خاصی از بندگان مقرب و برگزیدگان حق تعالی است که شامل انبیاء و اولیاء و ابدال و اقطاب و مشایخ راستین و عباد مخلصین می شود.
حال این جهان که بصورت عرض نمایان شده یک تصویر و یا انگاشته ای از همان جوهر اصلی و یا عقل کل است.
و در نیم بیت دوم میفرماید؛ آن عقل کل و یا عقل ممدوح همانند فرمانروا بوده و تمام کائنات، موجودات، اجسام و هر نوع باشنده ای (بجز او) مانند پیام آور و نوید دهنده ذات و جوهر اوست که به شکلی متجلی شدهاند.
سامی سردارملی در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۰:۴۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۴ - نومید شدن انبیا از قبول و پذیرای منکران قوله حتی اذا استیاس الرسل:
ماهی از قسمت سر شروع به گندیدن میکند و نی از قسمت پایینی یا دم که مرطوب است میگندد
همایون در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۷:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۳:
در این غزل جلال دین بعدن اصلاحاتی میکند که میتوان آنرا در این سایت بسیار مفید به آسانی یافت
دل، یک حس است که یک موجود زنده را به موجود زنده دیگر و به عبارتی به زندگی ارتباط می دهد
ساده ترین ارتباط بستگی و وابستگی است که به آن دلبستگی یا علاقمندی میشود گفت، میان فرزند و پدر و مادر و یا میان مرد و زن و یا دیگران
بعد از آن دلسپردگی و نگهداری و پرستاری است که شدت بیشتری دارد
مرحله بالا تر دلدادگی است که دل شما دیگر در دست و کنترل شما نیست بلکه جای دیگری است
جان انسان به همین میزان کم و زیاد میشود و کوشش و توان ما را بالا میبرد
حس دل قوت جان است
فکر انسان نیز صاف تر و روشن تر میشود
فکر روشن و صاف را با واژه مستی و هشیاری بیان میکنیم
هوشیاری موقعی لازم است که با مسائل روبرو هستیم انسان دلداده تکلیفش روشن است و مستی میخواهد تا دلدادگی را افزون کند و جان و تلاشش گسترش یابد و کارهای بزرگتر و نو بکند و بر شکوه انسان و زندگی بیفزاید
همایون در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۷:۱۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۸:
دل، یک حس است که یک موجود زنده را به موجود زنده دیگر و به عبارتی به زندگی ارتباط می دهد
ساده ترین ارتباط بستگی و وابستگی است که به آن دلبستگی یا علاقمندی میشود گفت، میان فرزند و پدر و مادر و یا میان مرد و زن و یا دیگران
بعد از آن دلسپردگی و نگهداری و پرستاری است که شدت بیشتری دارد
مرحله بالا تر دلدادگی است که دل شما دیگر در دست و کنترل شما نیست بلکه جای دیگری است
جان انسان به همین میزان کم و زیاد میشود و کوشش و توان ما را بالا میبرد
حس دل قوت جان است
فکر انسان نیز صاف تر و روشن تر میشود
فکر روشن و صاف را با واژه مستی و هشیاری بیان میکنیم
هوشیاری موقعی لازم است که با مسائل روبرو هستیم انسان دلداده تکلیفش روشن است و مستی میخواهد تا دلدادگی را افزون کند و جان و تلاشش گسترش یابد و کارهای بزرگتر و نو بکند و بر شکوه انسان و زندگی بیفزاید
در سکوت در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱۸ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۱:
این غزل را "در سکوت" بشنوید
فاطمه زندی در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱۸ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۳۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳:
وزن : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن
۱_به کدام راه چاره بیندیشم که بر تو موثر واقع شود؟ و به کجا روم که دلم از عشق تو چشم بپوشد ؟
[ سگالیدن : اندیشیدن .با : به معنی " به " / در گرفتن : اثر کردن ./کنایه دل از کسی بر گرفتن ( ترک و رها کردن کسی ) /جناس لاحق : در ، بر .
۲_ در نظر مردم بی اعتبار شدم و هنوز هم امکان ندارد که چشم بی حیای من از عاشقی بپرهیزد.
[ شوخ : گستاخ و بی حیا /حذر کردن ، پرهیز و احتیاط کردن ، عبرت گرفتن .
کنایه : از چشم افتادن ( بی مقدار و خوار شدن ،بی اعتبار گشتن )
۳_ دل ناتوان من آن زور بازو را ندارد که بتواند شکیبایی را در برابر تیر غم تو سپر سازد
[ تشبیه غم به تیر "اضافه تشبیهی " /صابری و بردباری به سپر مانند شده است / تناسب : تیر ، سپر
۴_وقتی از زندگی تلخ من خبر دار شدی بخند یا با خنده از در درآی ، زیرا اگر توخندان شوی جهان شکرین خواهد شد .
[ چو : چون ، وقتی که /تلخ عیشی : سختی و تلخ کامی ، زندگی مصیبت بار و تلخ ./کنایه : شکر گرفتن جهان (شیرین شدن جهان ) /تشطیر :بشنوی ، در آیی /تضاد : تلخ ، شکر / جناس اشتقاق : در آی ، در آیی .]
۵_اگر بر سر مجروحی گذر کنی ،صحت و سلامت خویش را باز می یابد و چنانچه به مرده نظر افکنی ، زنده گشته و زندگی از سر می گیرد
[ خسته : آزرده و مجروح / صحّت : سلامتی و تندرستی /فراز آمدن : پیش آمدن ./تشطیر : بر گذری ،در نگری .]
۶_قلم در اثر سخنان غم انگیز من به گریه افتاد ، برای آنکه آتش سوزنده در نی زودتر اثر می کند و آن را می سوزاند
[سوزناک : با سوز ، آه و ناله ای که در دل اثر کند ./واژه "گیرد" در ارتباط با "نی"مراد نوای نی است که اثر پذیر و گیراست و در رابطه با "آتش"روشن و شعله ور شدن آن منظور است.
۷_چشمان خمار آلودت مردم شهری را به عشوه گری به دام می کشند و عشوه ات با یک نگاه دنیایی را تسخیر می کند .
[چشم مست : چشمان مخمور و خمار آلوده /غمزه و کرشمه : ناز و عشوه ، اشاره به چشم و ابرو /بردن : غارت و تاراج کردن.
۸_اگر از دست ستم تو در گوشه ء خانه متزوی گردم ، خیال تو از در و بام خانه به زور و درشتی فرود می آید و مرا اسیر می کند .
[ خیال : تصور چیزی در ذهن هنگانی که در پیش چشم نباشد ، تصویر معشوق /عنف : درشتی و سختی ، قهر
۹_ بر من ستم روا مدار که اگر سعدی شبی دستی بر آرد و دست به دامن آه سحری گردد ، روزگار رونق و جمالت به سر می آید .
[ سر آمدن : پایان گرفتن ، تمام شدن .
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
فاطمه زندی در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱۸ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۰۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲:
وزن : مفتعلن فاعلات مفتعلن فع
۱_هر آن کس که خود را در پای دوست فدا کند ، زنده می گردد و آن کسی که هیچ دوستی ندارد، دل مرده است .
[زنده شدن : شاد و مسرور شد /مرده دل : ملول و افسرده خاطر ، بی شور و هیجان / هیچ : هرگز ، اصلا و ابدا
تضاد : زنده ، مرده .]
۲ _ هرکس که از ذوق در درون سینه ء خو صفایی دارد، دل او همانند شمع نمی تواند شاهدی نداشته باشد .
[ ذوق : اول درجه ء شهود حق ، عشق ، لذت و شادی / صفا : پاکی / شاهد : معشوق زیبا / گزیر : چاره
تشبیه دل به شمع " اضافه ء تشبیهی "]
۳_ اگر خواهان عشق هستی دلی نرم چون موم به دست آور ،زیرا همان طور که سنگ سیاه استعدا آن را ندارد که نقش نگین بپذیرد ، دل چون سنگ هم قابل عشق نیست .
[ صورت : نقش / نگین : گوهر قیمتی که بر روی انگشتر نصب کنند ، انگشتری ]
۴_ شکل و شمایل محبوبی سنگین دل سعدی را از پای در می آورد و آن کس که بدین ترتیب کشته شود ، مرده به شمار نمی آید .
[صورت ( دوم ) : گونه ]
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
فاطمه زندی در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱۸ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۴۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱:
وزن : مفعول مفاعلن مفاعیل (بحر هزج مسدس اخرب مقبوض مقصور)
1 .باد بهاری، نسیم صبحگاهی / عنبر: - بیت ۷ غزل ۵۷ / بادام: درخت بادام
معنی: باد، وزیدن گرفت و بوی خوش عنبر را به همراه اورد و درخت بادام چتری از شکوفه بر سر کشید
2 .گل: گل سرخ، از : به سبب / اضطراب : / پریشانی و شوریدگی / در اوردن: سر بیرون کشیدن.
معنی: شاخ گل در اثر شوریدگی بلبل با وجود آن همه خار ر برآورد و بالید.
3 .تا : حرف ربط است در معنی بگذار که، تا اینکه.
معنی: بگذار تا پای مبارک قاصدی را که پیغامی از دلبر اورده است، ببوسم.
4 .ناقه: - غزل ۱۷۶ بیت دوم / مشک : ماده ای سیاه رنگ روغنی شکل در زیر شکم جنس نر آهوی ختن قرار دارد.و بسیار خوشبو و معطر است /اذفر: خوشبو و معطر.
جناس الحق : نافه.
معنی: ما نامه ای به او سپرده بودیم تا به دوست رساند، اما باد به جای نامه بوی خوش معشوق را آورد.
7.معنی: هرگز نشیده ام که تاکنون بادی توانسته باشد بوی گلی را که از تو خوشبو تر باشد،بیاورد.
1 .خوب روی : زیباروی.
تناسب: فرزند، مادر.
معنی: کسی نشنیده است که هیچ مادری فرزندی زیباتر از تو به دنیا آورده باشد.
7.نماز دیگر: وقت عصر ، نماز عصر.
کنایه : روز را به نماز آوردن (روز را به عصر رساندن و سپری کردن).
معنی: کسی که در جدایی از تو یک روز خود را به وقف نماز دیگر، یعنی نماز عصر برساند،ادم بی چاره ای است.
8.صدف: غالف مروارید / گوهر: مروارید. بیت اشاره است به نظر قدما در باره به وجود آمدن مروارید و انچنان است که
یک قطره باران نیسان )اردیبهشت ( در نهان صدف می افتد و مروارید ایجاد می شود. )فرهنگ اشارات ذیل مروارید(
تشبیه : دل به صدف مانند شده است / استعاره مصرحه : گوهر(شعر)/ تناسب : صدف، قطره،گوهر.
معنی: ای سعدی، ضمیر تابناکت مثل صدف هر قطره ای را به درون میبرد از آن گوهری به وجود می آورد.
9 .طبع: سرشت و قریحه / متمیزان : جمع متمیز،تمیز دهندگان حق و باطل و خوب وبد،دانایان.
کنایه: شور از کسی برآوردن ( به ناله و فغان در آوردن،مغلوب کردن) / ایهام تضاد:بین "شور" در معنا"معروف" آن که
در این جا مراد نیست با"شیرینی" / استعاره مصرحه، دختران طبع ،اشعار زیبای حافظ که از طبع او زاییده شده است.
معنی: زیبایی و شیرینی دوشیزگان طبع شعر تو ،در دل صاحبان بصیرت شور و غوغایی به پا کرده است ، یعنی شعرهایت در اهل تمیز شور برانگیخت،
11.شاید: از مصدر شایستن شایسته و سزاوار است.
استعاره مصرحه: دختر (شعر)/ تلمیح: اشاره به رسم عرب جاهلیت که دختران را زنده در گور می کردند.
معنی: شایسته است که هر کس در روزگار تو دختری آورد،یعنی شعری بسراید آن را هنگام تولد به دست فراموشی بسپارد
و زنده به گور کند.
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
Mahmood Shams در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱۸ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۱۸ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵:
باباطاهر می فرماید
اگر زرین کلاهی عاقبت هیچ
اگر خود پادشاهی عاقبت هیچ
اگر ملک سلیمانت ببخشند
در آخر خاک راهی عاقبت هیچ
در سکوت در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱۸ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۰:
این غزل را "در سکوت" بشنوید
Mahmood Shams در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، جمعه ۱۸ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۹:۰۶ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۶ - مطلع دوم:
با درود و سپاس بیکران
حدیث آیی به اشتباه شده حدیث آبی
لطفا اصلاح فرمایید
فاطمه زندی در ۳ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۴۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵: