گنجور

غزل شمارهٔ ۲۶۶

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

دلم رمیده لولی‌وشیست شورانگیز

دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز

فدای پیرهن چاک ماه رویان باد

هزار جامه تقوی و خرقه پرهیز

خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد

که تا ز خال تو خاکم شود عبیرآمیز

فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی

بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز

پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر

به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز

فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی

که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز

بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت

که در مقام رضا باش و از قضا مگریز

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۴۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حمیدرضا نوشته:

در مصرع اول بیت سوم «خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد» حرف «خ» پنج بار تکرار شده. برای مشاهده‌ی فهرستی کوتاه از نمونه‌های مشابه اینجا را ببینید.

مهرداد نوشته:

در بیت اول نوشته شده :
دلم رمیده لوی وشیست
در حالی که در لغتنامه دهخدا در توضیح ترکیب لولی وش این بیت این گونه نوشته شده:
دلم ربوده لولی وشی ست

پاسخ: تصحیح قزوینی-غنی همین است (رمیده) و بدل هم برایش نیاورده.

امیر حسین معینی نوشته:

تکرار صامت خ در مصرع اول بیت سوم از نظر علم معانی جهت تاکید است . تکرار حرف خ در اینجا خاک و مرگ را به ذهن می رساند . تکرار این حرف در ادب فارسی نمونه های فراوانی دارد یک نمونه آن در شعر خزان منوچهری است :
خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
باد خنک از جانب خوارزم وزان است
در اینجا تکرار حرف خ به منظور القا فصل خزان و برگ ریزان است که خش خش برگها را در ذهن زنده می کند .
پاینده باشید …

آنا نوشته:

در بیت سوم واج آرایی (خ) بیشتر تداعی کننده و تاکید برخال هستش.زیرا حافظ عمدا واج (خ) را تکرار کرده که یک نقطه دارد و به خال چهره ی یار شبیه است

حسام نوشته:

در بیت پنجم کاملا مشخص میکنه که روز محشور رو اصلا قبول نداره و کاملا تمسخر مشخصی داری که میگه با خوردن چند می میتونه ترس روز رستاخیز رو از یاد ببره !

علیرضا نوشته:

حسام جان این بیت به معنی در کفن مرگ من کاسه شرابی قرار بده تا صبح قیامت که مردگان در صحرای محشر حاضر میشوند ترس روز قیامت را به کمک باده و شراب از خود دور سازم و اتفاقا ایممان و اعتقاد به محشر کاملا در این بیت ملموس است

علیرضا نوشته:

ضمنا در بیت اول دلم ربوده لولی وشی….میباشد

ثمین نوشته:

در بیت پنج میگه که با می یعنی با مستی عشق میتونم هول روز رستاخیز رو از دلم بیرون ببرم… و در بیت بعد میگه سرمایه و دست آویز من عشق توه و من سرمایه ای ندارم بخاطر عشقی که بهت دارم کمکم کن…

امین کیخا نوشته:

فدای پیرهن چاک مهرویان باد. هزار جامه تقوی و خرقه پرهیز
فقط باید گفت الله اکبر از دست حافظ

میعاد نوشته:

چرا یکی از ابیات از اواسط شعر حذف گردیده؟

غلام آن کلماتم که آتش افروزد
نه آب سرد زند در سخن به آتش تیز

من در مقایسه با نسخه قدسی متوجه شدم

محمدرضا نوشته:

بیت ششم در کنار ضریح قدیمی امام رضا علیه‌السلام نوشته شده. فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی…

فرهاد نوشته:

دو بیت اول در را به روی هرگونه تفسیر عرفانی/اسلامی از این شعر را میبندد :)

مجید همایون نوشته:

بیت آخر متناسب است با این عبارت : «به سّرش ندا آمد که بایزید هنوز توییِ تو همراه توست اگر خواهی که به ما رسی، خود را بر در بگذار و درآی . » از مجالس پنج گانه ی سعدی

محمد نوشته:

با خواندن بعضی از نظرات واقعا دل آدم می گیرد از این نگاههای سطحی.
حسام خان نظر شما در مورد عقیده نداشتن حافظ به روز قیامت از بیخ و بن غلطه. حافظ جزو سردمداران خیل عظیمی از شعراست که اصطلاحات عارفانه و صوفیانه رو وارد غزل کردند. اکثر اصطلاحات مشهور صوفیان مسلمان مثل جام، می، خال و… در غزل در معنای اصلی خودشون بکار نرفته و نمیرن و اصلا نباید برن! چرا که دیگه اصطلاح نیستن، میشن یه کلمه معمولی. حافظ یک مسلمان صوفی معتقد بوده، اونم با درک شهودی؛ نه فلسفه و استلال و مبانی متزلزل دیگه.
توضیح ثمین در مورد این بیت درسته. خلاصه ش این میشه که در دلی که عشق خدا (می) هست جای هیچ چیز دیگه (ترس) نیست. حتی ترس روز رستاخیز هم با عشق خدا قابل تحمل و ساده میشه.

محمد نوشته:

در جای جای اشعار حافظ هم زاهدان و هم صوفیان از نظر او مردود اعلام شدن، اما حافظ هر دو دسته رو و بیشتر صوفیان رو قبول داشته و انتقاداتی که به اونا وارد میکنه مربوط به افراد ریاکار، مدعی و ظاهربین موجود در هر دو دسته هست. آب عرفان اسلامی با زهد اسلامی توی یه جوب نمیره و مسبب این مسئله ظاهر بینان خشکه مقدس زاهد و از طرف دیگه ریاکاران و مدعیان بظاهر عارف هستن. این مثل یه درخته که از تنه یکیه اما در شاخه ها به چندین دسته تقسیم میشه که حافظ در حالی که خودش از همون تنه اصلی هست اما با توجه به معضلاتی که در هر دسته می بینه حساب خودشو از همه جدا میکنه و در اوج ایمان سرشاخه جدیدی برای رفتن بسوی خدا ایجاد کرده؛ یعنی صوفی، اما رند! که برای فرار از هر دو گروه مست و عشق باز و لاابالی نشون میده و به هر دوطرف هم تیکه میندازه، اما عبادت و سلوکش هر دو مخفیانه و بی ریا و بی ادعاست، در خویشه، درویشه.

محمد نوشته:

فکر کنم جواب عرفان هم یه جورایی داده شد.
در دو بیت اول همونطور که گفتم باز هم حافظ حساب خودش رو از هر دو گروه با آوردن کلمات «تقوا» و «خرقه» جدا میکنه و انگار میگه من دلم رمیده اون اصل کاریه و بند و بساط هر دوی شما فدای پیرهن چاکش، یا چاک پیرهنش!
خدا که پیرهن نمیپوشه که حالا چاک باشه یا نه؛ اما اگه حافظ مستقیم بگه خدا که دیگه شعراش لطف و رمز و رازی نداره و اصلا فرقی با معبود زاهدان و عارفان پیدا نمیکنه! اونا هم خداپرستن. تفاوتی که قضیه یار پیرهن چاک ایجاد میکنه اینه که نهی شده از طرف هر دو گروهه! بنظرم «دروغ وعده» هم اشاره به مکر خدا داره که نعمتی رو میده یا میگیره و انسان حواسش نیست و مغرور یا شاکی میشه، گم میشه توی جزئیات و… حالا بیا درستش کن!
والسلام.

دوستدار حافظ نوشته:

جناب محمد میشه این مدل تفاصیر از اشعار حافظ رو برای خودت نگه داشته باشی، میشه لطفا امثال شما حافظ رو به حال خودش بذارین و به نفع دین و اعتقادات خودتون مصادره اش نکنید. اجازه بدید ما از خوندن اشعار حافظ بدون تحمل تفاسیر من درآورده شما اذت ببریم…

محمد نوشته:

به نظر می رسه منظور از پیراهن چاک ماهرویان یا بنا بر برخی نسخه ها چاک گریبان ماهرویان پیراهن یوسف است اگر این را بپذیریم مصرع اول بیت اول هم باید بشود لولی وشان یا لوطی وشان که اشاره به برادران یوسف بشود که هم وعده دروغ به پدر دادند هم قصد کشتن یوسف داشتند (چنین وضعی به خود گرفته بودند) وهم با رنگ آمیزی پیراهن یوسف ظاهرا کلاه سر پدر گذاشتند

عاطی نوشته:

بانظر محمد کاملا موافقم

میر حیدر نوشته:

سلام
به نظر من شاه بیت این غزل بیت چهارم هست. حافظ در اینجا علت برتر بودن انسان (آدم) بر فرشته را عشق می داند و می گوید فرشته نمی داند که عشق چیست. کلا علت برتر بودن انسان برکل کاینات عشق است نه عقل.

سحر نوشته:

آخه مگه گلابم روی زمین میریزن؟؟ نمیدونم به چه تصحیحی نوشتید ولی به نظرم بخواه جام و شرابی به خاک آدم ریز درست تره (تو تصحیح قزوینی غنی هم همین اومده)

امین نوشته:

فرشته عشق نداند که چیست قصه مخوان
بخواه جام و شرابی به خاک آدم ریز
پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر
به می ز دل ببرم حول روز رستاخیز
در نسخ قدیمی این ابیات آورده شده است که متاسفانه در اکثر نسخ بجای شراب ، گلاب ذکر شده است که هیچ سنخیتی با جام ندارد

ناشناس نوشته:

در بیت پنجم منظور از می شراب عشق خداوند است و کسی که مست از شراب عشق خدا باشه دیگه حزنی به دل راه نمیده و اندوهگین نمیشه و ترسی نداره

علیرضا بیغم نوشته:

با سلام این شعر حافظ به عقیده من دلیلی بر شیعه بودن وی است در شعر میگوید پیاله بر کفنم بند؛اهل سنت هرگز بر کفن اموات چیزی نمیگذارند اماشیعیان تربت امام حسین«ع»را بر کفن میبندند و چون زندگی شاعر در بحبحه ی خفقان بوده وی به صورت رسمی نمیتوانسته است که اعلام تشیع کند پس میگوید با خاک کربلا پیاله ای بسازید و بر کفنم ببندید تا صبح محشر خودم را با می امام حسین از هول و هراس قیامت برهانم.

بابک نوشته:

دوست گرامى حسام،

“حسام نوشته:
در بیت پنجم کاملا مشخص میکنه که روز محشور رو اصلا قبول نداره و کاملا تمسخر مشخصی داری که میگه با خوردن چند می میتونه ترس روز رستاخیز رو از یاد ببره !”

شاید به این دلیل:

رسیدم در بیابانى که عشق از وى پدید آید
بیابد پاکى مطلق در او هر چه پلید آید
چو عارف را و عاشق را هر ساعت بود عیدى
نباشد منتظر سالى که ایام عید آید
“مولانا”

ناشناس نوشته:

به قول استاد مشیری; فردوسی، حافظ و مولوی اندیشمندان بزرگ و فیلسوفان جهان بینی بودند که دین را پشت سر گذاشته بودند.
قد و قامت فکری آدم دینی، هیچگاه به اندازه افکار بلند فردوسی، حافظ و مولوی نیست که قابلیت آفرینش اینجور کارها را داشته باشد، و در تاریخ هم سراغ نداریم.
و در باب بیت چهارم…
استاد شجریان حرف جالبی زد;
جام جای شراب است، گلاب که تو گلاب پاشه

مانیار نوشته:

به قول استاد مشیری; فردوسی، حافظ و مولوی اندیشمندان بزرگ و فیلسوفان جهان بینی بودند که دین را پشت سر گذاشته بودند.
قد و قامت فکری آدم دینی، هیچگاه به اندازه افکار بلند فردوسی، حافظ و مولوی نیست که قابلیت آفرینش اینجور کارها را داشته باشد، و در تاریخ هم سراغ نداریم.
و در باب بیت چهارم…
استاد شجریان حرف جالبی زد;
جام جای شراب است، گلاب که تو گلاب پاشه

مانیار نوشته:

و
لطف کنید تفسیرهای صوفی مذهبیه گندیده رو بذارید تو همون افکار تسخیر شدتون بمونه.

گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
آه اگر از پی امروز بود فردایی

بابک نوشته:

مانیار گرامى،

اوخ، اوخ، اوخ….

نوشته شما من را به دوران کودکى بازگرداند و خاطره اى از مادر که هر گاه یکى از فرزندانش خطایى ازش سر میزد همگى ما را به باد ناسزا میگرفت و در مقابل شکوه ما نیز که “آن یکى فلان کار را کرد چرا ما همگى شدیم پدر سوخته” جواب میداد که ” من بین بچه هایم هیچ تبعیضى قائل نمیشوم”!

شما هم بزرگوار اقلاً یک ندائى، یک ایماء و اشاره اى میکردید که ما بدانیم آیا فقط یکى، یا چند تا، ویا آیا همگى انهایى که در حاشیه متنى نوشتند احیاناً “پدرسو…” به حساب میایند که شاید طرف مربوطه هم یک دفاعیه اى،برائت نامه اى، شفاعت نامه اى را بتواند عرضه کند.

اما در مورد مطالبى که ذکر کردید:
١- دو مورد از سه نفرى که استادتان نامبرده اند یعنى مولانا و حافظ از مذهبشان به عنوان مذهب عشق یاد کرده اند.
٢-در مورد “قد و قامت فکرى آدم دینى و سراغ نداشتن در تاریخ….” اگر منظورتان آن گروه از اشخاص است که آئینشان اینست که :
” حرف حرفِ منه،راه راهِ منه والا
کار سرت با تیغ و شمشیر منه” ؟
بنده هم شخصاً با نظر شما کاملاً موافقم.(در ضمن عجب شعر توپى از آب در آمد، بزرگان راهنمائى کنند وزن و قافیه اش تنظیم شود!)
ولى دگرانى هم بوده اند که هم تفکر دینى داشته اند که منتهى به تیغ و شمشیر نمیشده، هم سروده هایشان ژرف و عمیق بوده، و هم تاریخ گواه بر آن است.
به غیر از دو نامى که در بالا ذکر شد که از مذهب عشق گفته و سروده اند، موردهاى کهن تر که به ذهن بنده میرسد وِداى آریاییان هند که قدیمترین بخشش ریگ وِدا (Rig Veda) در حدود ٣٥٠٠ سال پیش و اوستاى زرتشت که بخش کهن آن یعنى گاتها حدود ٣٢٠٠ الى ٣٣٠٠ سال پیش سروده شده. در هر دو مورد متخصصین و محققین توافق دارند که نه تنها این سروده ها چند لایه از معانى را در بر داشته که در سطح براى مردمان ساده آنروزگاران قابل حضم ولى در ژرفا تعبیرات به اصطلاح امروزى ما عرفانى و روحانى داشته اند که همین محققین را در اندیشه فرو برده که چگونه در میان مردمى ساده زیست و دامدار (Pastoralist) چنین تفکرات عمیقى بوجود آمده.
٣- و اما در مورد آخر یعنى “تفسیرهاى صوفى مذهبیهء گندیده و ماندن آن در افکار تسخیر شده…”،
که خوب این احتیاج به یک گفتمان طول و دراز دارد که مثلاً آیا صوفیگرى همان عرفان بوده ،و یا آیا در طول تاریخ صعود و نزولى داشته، و یا آنها که در لباس صوفى به شعبده و شامورتى بازى مشهور بودند واقعاً درویش و عارف بوده اند، ویا آیا همه صوفیان در طول تاریخ شعبده باز و ریاکار بوده اند و،و،و…..
ولى اگر دیدگاه شما چنان است که “همه این بند و بسات را جمع کنید که اینها همه کلاشى و شامورتى بازى و دوز و کَلَک وبى پایه است و….” خوب من به جاى انکه از عین القضّات و سهروردى و سنایى و عطار و مولوى و سعدى و حافظ وشیخ محمود شبسترى و….. نقل قولى بیاورم ،سرتان را درد نمیاورم و به همین یک گفته بسنده میکنم که:
“اى که گفتى مرو از پى خوبان زمانه
ما کجائیم در این بحر تفکر تو کجایى”
با احترام

محدث نوشته:

هزاران آفرین بر روح-قدسی-حافظ.

امیر نوشته:

الهم عجل لولیک الفرج

اگر به دست من افتد فراغ رابکشم

که روز حجر سیه باد و خان ومان فراغ

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

این بیت که در این نسخه نیست
مباش غره به بازی خود که در خبرست‏
هزار تعبیه در حکم پادشاه انگیز
دوستان گرام از جایی که این بیت بیت گویا مربوط به بازی شطرنج است اگر چه به مهارت در ادبیات اینجا نیاز است باید مهارت در بازی شطرنج و استادی در آن را هم بکار گرفت
بنابراین در ضرب است صحیح خواهد بود .(یعنی مهرهای بواسطه مهره ای دیگر زده و خورده میشود)
:«معنی‏یی که از آن حاصل می‏شود این است که،در بازی خود مغرور مباش که در زدن و کشته دادن هزار صف‏آرائی در اساس و قاعدهء کیش و مات شاه است».برای درک این عبارت آشنائی با خواجه حافظ لزومی ندارد.آشنائی با بازی شطرنج ضرورت دارد .
گویا پاد شاه انگیز (ساز انگیز) یا میتواند برگ و ساز انگیز هم باشد.
در این بیت حال باتوجه به روابط و تناسبی که در بین کلمات برقرار است-بنا به نسخه‏های‏ «ی»و«ح»و«ک»،و نیز چاپ دکتر سلیم و سودی-ما می‏توانیم معنی‏یی برای آن‏ بیابیم،مانند:«غره به بازوی خود.»مناسب‏تر است از«غره به بازی خود.»؛زیرا مردم‏ به زور بازو غره می‏شوند نه با بازی خود.«در خبر است»بهتر از«در ضربست»زیرا در اینجا به معنی خبرهائی است که از طرف مقابل،جاسوسان به وی انها می‏کنند،نه‏ خبری که شرح سودی گوید:«در خبر انبیا و اولیا مروی است».«هزار تعبیه»یعنی‏ هزاران سپاه و لشکر.«در حکم یار»یعنی در تحت فرمان او.«سازانگیز.»ساز: ابزار جنگی+انگیز که در کلماتی دیگر چون«غم‏انگیز،فتنه‏انگیز،آتش‏انگیز، روح‏انگیز و…»به صورت ترکیب دیده می‏شود،و به معنی کسی است که سلاح بر تن‏ و مهیا برای جنگ می‏باشد.ضمنا«یار»را هم نباید به«سازانگیز»اضافه کنیم.با این‏ توضیحی که داده شد اکنون معنی بیت چنین می‏شود:
حافظ خطاب به خود یا هرکس دیگر می‏کند و می‏گوید:به زور بازوی خود مغرور مباش،زیرا خبر رسیده است که یار دارای هزاران لشکر و سپاه است که همگی‏ با ساز و برگ جنگی می‏باشند و آماده رزم،تو تاب رویاروئی با وی را نداری و مغلوب‏ خواهی شد،و مراد این است که تحت سیطرهء عشق معشوق قرار می‏گیری و اسیر و گرفتار وی می‏شوی.
خواجه در بیتی دیگر هم میگوید
تا چه رخ بازی نماید بیدقی خواهیم راند
عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست
که در این بیت رخ ایهام دارد هم مهره شطرنج است و هم روی دادن معنی میدهد.بیدق همان مهره سرباز و (مجال شاه نیست هم بمعنی قلعه زدن شاه است)
************************************
***********************************

س،م نوشته:

این بیت در قلم قزوینی نیست
ولی در قلم عطاری کرمانی هست
مباش غره به بازی خود که در خبرست‏
هزار تعبیه در حکم پادشاه انگیز
به نظر میرسد حافظ خطاب به شاه شجاع میگوید : به این حقه بازی ها و نیرنگ های خود {که تظاهر به دینداری می کرد} مغرور نباش که معروف است کار های پادشاه تعابیر مختلف دارد { منظور اینست که مردم می فهمند که تو وانمود می کنی که دینداری ، ولی از انگیزه ی تو درین تظاهر با خبرند}

مسعود سعیدی نوشته:

آقای جاوید مدرس
شما بیتی را که می گویید از شاعر است به سلیقه ی خود تغییر می دهید و بعد تفسیر و معنا می کنید
شطرنج و قواعد بازی آنرا پیش کشیدید تا مغلطه ای را حقیقت جلوه دهید
شاه انگیز را ، ساز انگیز کردید
بازی را بازو کردید
مردم را هم به یار تغییر دادید
آسمان و ریسمان را به هم بافتید تا خونندگان را به بی راهه ببرید
یکبار به توضیح ، س م توجه کنید تا ببینید چقدر انحراف در گفتار و فکر شماست
به شطرنجی در کار است نه احتیاج به تغییر غزل حافظ

جاوید مدرس (رافض ) نوشته:

******************************************
*****************************************
دلم ….. لولی‌وشی‌ست شورانگیز
دروغ‌وعده و قتّال‌وضع و رنگ‌آمیز

ربودۀ: ۳۱ نسخه (۸۰۱، ۸۰۳، ۸۰۷، ۸۱۳، ۸۱۹، ۸۲۱، ۸۲۳، ۸۲۴، ۸۲۵، ۸۳۶، ۸۴۳ و ۲۰ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) خانلری، عیوضی، نیساری، جلالی نائینی- نورانی وصال

رمیدۀ: ۵ نسخه (۸۲۷ و ۴ نسخۀ متأخّر یا بی‌تاریخ) قزوینی- غنی، سایه، خرمشاهی- جاوید

۳۶ نسخه غزل ۲۶۰ و بیت مطلع آن را دارند. از نسخ کاملِ کهنِ مورّخ، نسخه‌های مورخ ۸۱۸ و ۸۲۲ غزل را فاقدند. در مصرع دوم:

سیاه‌چرده: ۳ نسخه (۸۰۱، ۸۰۳ و ۱ نسخۀ بسیار متأخّر: ۸۹۸)

دروغ‌وعده: ۳۲ نسخه (۸۰۷، ۸۱۳، ۸۱۹، ۸۲۱، ۸۲۳، ۸۲۴، ۸۲۵، ۸۳۶، ۸۴۳ و ۲۳ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) همۀ مصححان

خلاف‌وعده: ۱ نسخۀ بی‌تاریخ
**********************************
**********************************

موعود نوشته:

با جناب محمد موافقم .
آدم دردش میگیره از درک سطحی اشعار این بزرگان .
ولی

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بیخبر بمیرد در درد خود پرستی

دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی

فذامرز امامی نوشته:

در بیت چهارم مصرع دوم بجای شراب از کلمه گلاب استفاده شده که بسیار تصرف نابجائیست جام شراب است و گلاب در گلاب پاش است

مهدی نوشته:

اشعار حافظ خیلی رندانست و هر کس میتونه با فکر خودش تفسیرش کنه ولی تفسیر درست رو فقط خودش میتونه بگه بنده ی حقیر و بی اطلاع هم همچینین برداشتی کردم (هر کس برداشت خود را دارد و مهم لذت بردن از شعر است …)
در بیت اول حافظ خبر از اینکه دلش از لولیوشی که بسیار شور و فتنه بر پا میکرده است ، گریخته و با اوصافی مانند دروغ و عده و قتال و نیرنگ باز وی را معرفی میکند از او برائت جسته(در فکر کوچک بنده این صفات به پادشاهان اموری برمیگرده با توجه به ادامه ی برداشتم)
در بیت دوم میفرمایند که هزار جامه ی تقوا و خرقه ای که به ظاهر پرهیزکاران کوفی داشتند فدای پیرهن چاک چاک مه رویان( حضرت اباعبدالله و حضرت عباس(ع))باد
در بیت سوم به خال زیبای هاشمی ابا عبدالله اشاره میکنه که با این خیال خال(عشق به اباعبدالله) خواهم مُرد تا خاک من عبیر آمیز شود(اشاره به سخنان امام علی (ع) :
کربلا قربانگاه عاشقان و مشهد شهیدان است. شهیدانى که نه شهداى گذشته و نه شهداى آینده به پاى آنها نمى‏رسند.

………………………………………………….

امیرالمومنین (ع): چه خوش‌بویى اى خاک! در روز قیامت قومى از تو به پا خیزند که بدون حساب و بى‌درنگ به بهشت روند.)که اشاره به تربت کربلا دارد.
در بیت چهارم به خدا(ساقی:در آیه ی ۲۱ سوره ی دهر(انسان) وَسَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَابًا طَهُورًا ﴿۲۱﴾) میگوید که خدایا فرشته معنی عشق را متوجه نمیشود از عشق خودت (عشق اهل بیت در طول عشق خداست(راهی به سمت خدا))در خاک آدم بریز و او را مست کن(مست می عشق)
در بیت بعد اضافه میکند که پیاله ای بر کفن من ببند که درون آن عشق تو باشد(و عشق اولیای تو) که با توسل جستن از آن عشق در روز حشر ترسی نداشته باشم
در ادامه میگوید به جز ولایت تو و دوستان تو (اولیائت) هیچ دست آویزی ندارم بیا و به حال من رحم کن
در بیت هفتم و هشتم وقتی حافظ غرق در عشق بازی با ساقی(خدا)ست هاتف ندا میدهد که ای حافظ به مقام رضا باید برسی(که اباعبدالله در کربلا جمله ی “رضً به رضاک” را زیاد به کار میبرد)و اگر واقعا خواستار عشق الهی هستی باید بدانی که میان معشوق و عاشق حقیقی هیچ حائلی نیست تو خودت حائلی و باید به فنا فی الله برسی(جالب اینست که بعد از هفت مرحله ی عرفان که حضرت عطار فرمودند آدم به این مقام میرسد و بعد از بیت هفتم حضرت حافظ این حقیقت را از هاتف شنیده).

زیبایی شعر حافظ همین است که هر کس به دلخواه خودش میتونه از شعر برداشت کنه و جهانی شدنش هم بخاطر همینه .سپاس از توجهتون

مهدی نوشته:

اصلاح متن نقد فوق (اموری اشتباه تایپی اموی صحیح است)

محمد نورالهی نوشته:

سلام بر حافظ عزیز و دوست داران گرامی اش…
ب نظر این حقیر اکثر اشعار حافظ در مورد عشق و علاقه ایشان نسبت ب حضرت مهدی هست…
بطور مثال ، لولی وش در اینجا ب معنای بی خانمان..غریب .. مهجور ب کار رفته
دلم رمیده لولی وشی است شورانگیز :
و در مصرع بعد ، دروغ وعده ب نامعلوم بودن بازگشتشون…قتال وضع ب صفت منتقم بودن حضرت مهدی…رنگ آمیز هم ب معنی شادابی و زیبایی چهره ایشان در عین سالخوردگی اشاره میکنه
البته اشعار حافظ به ظن هرکس قابل تاویل هست…
بدرود

سهراب نوشته:

نسخه اصلی بیت چهارم
فرشته عشق نداند که چیست قصه مخوان / بخواه جام و شرابی به خاک آدم ریز

ابوالفضل عباسیان اقدم نوشته:

سام وعرض ادب خدمت دوستان عزیز

دوتا از بیتهای این غزل زیبا حذف شده است که عبارتند از:
۱-غلام آن کلماتم که آتش افروزد
نه آب سرد زند در سخن به آتش تیز
۲-مباش غره به بازی خو دکه درخبر است
هزار تعبیه حکم پادشاه انگیز
که کلمه ماقبل فعل درمصرع اول بیت شماره ۲-(خبر)رادر بعضی نسخه ها (ضرب) هم نوشته اند
واما اندک توضیحی راجع به بیت شماره ۲-که تو اکثر نسخه ها این بیت را هم حذف کرده اندیا در صورت آوردن یا معنی ای برای آن ننوشته اند و یا معنی نامربوط و نادرستی نوشته اند.
به نظر بنده حقیر با توجه به بیت و کلمات و همه شواهد و قراین حافظ در این بیت اشاره به بازی پاسور و حکم دارد که در آن برگ شماره ۱ارزشش و امتیازش بیشتر از همه برگهاست و هرکس این شماره را صاحب شود شانس بیشتری را برای برنده شدن پیدا میکندوبعد از آن هم برگ شاه (حاکم)از ارزش بیشتری داراست.
حافظ با استفاده از این بازی و شرایط و قواعد ذکر شده می خواهداین نکته و درس را بدهد که هرگز نباید به ناز و نعمت خود مغرور شد و نباید از بازی روزگار و آن دامهای رنگارنگی که دنیا سر راه ما آدمها پهن کرده غفلت ورزیدو همانطور که در یک کشور پادشاه شخص اول مملکت هست و کسی در ناز و نعمت وآسایش به او نمیرسد ولی دنیا باز با انواع نقشه ها و حیله های رنگارنگ خود حتی پادشاه (منظور افراد بزرگ از نظر ایمان و علم و …)را هم به خود مشغول میکند وضمینه تباهی و سقوطش را بر می انگیزدیک مثال برای آن قارون هست که مغرور و مبهوت ثروتش شد و به عذابی الیم وسرنوشتی اسفناک دچار شد.
منظور کلی این است که هیچکس از وسوسه ها و دامهای ملمع دنیا وبازیهای استادانه آن در امان نیستهمانطور که با وجودی بزرگی وارزش به ظاهر بیشتر پادشاه در بازی حکم ولی برگ شماره ۱ از ارزش بیشتری نسبت به آن برخوردار هست وبنابراین این برگ در نظر بازیگران این بازی هوس برانگیزهست
پادشاه برانگیز هم منظور اینکه بنابر ارزش بیشتر برگه ۱حتی برگه حاکم هم برآن وسوسه میشود وخود را در مقابلش حقیر میبیند
پس هیچوقت نباید از دنیا و دامهای به ظاهر کوچک آن غافل بود چون همان چیز در ظاهر کوچک ممکن است ضمینه ی تباهی و لغزش انسان را فراهم آورد
مثل برگ ۱ که در عین کوچکی وظاهر کم و بی ارزش خوددر بازی بیشترین امتیاز را داراست.

ابوالفضل عباسیان اقدم نوشته:

سلام دوستان گرامی
دوتا ازبیت این غزل زیبا حذف شده هست که عبارتند از:۱-غلام آن کلاماتم که آتش افروزد
نه آب سرد زند در سخن آتش تیز
۲-مباش غرّه به بازی خود که در خبر هست
هزار تعبیه حکم پادشاه انگیز
راجع به مصرع اول بیت شماره ۲یک نکته و آن اینکه کلمه ماقبل فعل (خبر)ذر بعضی نسخه ها ضرب هم آمده است
وحالا اندک توضیحی راجع به بیت شماره ۲:
اولا این بیت یا در اکثر نسخه ها حذف شده ودر صورت آوردن یا معنی ای برآن درج نشده یا اگر نوشته شده باشد معنی نادرست ونامربوطی هست
به نظر بنده حقیرحافظ در این بیت اشاره به بازی پاسور یا حکم کرده که درآن برگ شماره ۱ ازارزش بیشتری نسبت به همه برگه ها داراست و هرکس صاحب این برگ شد شانس بیشتری برای برد پیدا میکند
حافظ میخواهد با استفاده از این بازی به ما بفهماند که هیچکس از بازیها و دامهایی که دنیا بر سر راه ما انسانهاپهن کرده در امان نیست
همانطور که پادشاه شخص اول در یک مملکت هست و هیچکسی در نازو نعمت و آسایش به او نمیرسد ولی دنیا بازهم با ظاهر زیباو فریب انگیز خود چنان دامی در برابرش می افکند و چنان خود را در نظرش زیبا جلوه میدهد و چنان او را گرم و غرق در خود میکند که ضمینه ی انحراف و سقوطش را فراهم میکند
منظور از پادشاه هم (افراد بزرگ جامعه از نظر ایمان و علم و…)هست که ئمیخواد بگوید هیچکس از دامها ووسوسه های دنیا و بازیهای آن در امان نیست
نمونه آن قارون هست که چنان مغرور و مبهوت ثروتش شد که عاقبت به عذابی الیم و سرانجامی اسفناک دچار شد
منظور کلی این است که گاهی بعضی چیزها آنقدر به چشم آدمی حقیرمی آیند که از آنها غافل میشویم و چه بسا همان جیز کوچک ضمینه ی انحراف وتباهی مارا فراهم میکندمانند برگ شماره ۱در بازی حکم که در عین کوچکی ازارزش بیشتری نسبت به بقیه ی برگه ها حتی حاکم برخوردارست وبنابراین بازیگران این بازی هوس و علاقه ی بیشتری نسبت به این برگه دارند و سعی میکنند آن را به دست بیاورندمنظور از پادشاه برانگیزهم همین معنی هست که برگ حاکم علی رغم به ظاهر بزرگیش باز در نظرو مقایسه بابرگ۱ ازارزش کمتری برخوردار است و خود را در مقابلش حقیر می بیند.

ابوالفضل عباسیان اقدم نوشته:

درود مجدد خدمت دوستان گلم
یک لغت از لحاظ املایی اشتباه شده (زمینه)که چون شب دیر وقت و خواب آلوده نوشته می شداشتباه با(ض)نوشته شده
که از محضر دوستان گلم پوزش می طلبم
زنده باشید و شادکام.

معراج نوشته:

بیت اول اشتباه نوشته شده

خشایار نوشته:

در مصرع بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز … گلاب که با عشق و جام و ساقی همخوانی نداره … حتما بوده “بخواه جام و شرابی به خاک آدم ریز”
(استاد شجریان در یک سخنرانی اشاره کردند )

سیدعلی ساقی نوشته:

دلم رمیده‌ یِ لولی وشی ست شـور انگیز
دروغ وعـده و قـتـّال وضع و رنگ آمیز
رَمیده : باخته، ترسیده و گریخته
لولی : کولی ،ظریف و نازک وعشوه گر
وَش : پسوند شباهت ، مانند
شورانگیز : شورآفرین ، فتنه‌انگیز
دروغ وعده : کسی که به وعده‌اش وفا نمی‌کند
قتّـال : بسیار کُشنده ،مبالغه درعاشق کُشی
وضع : شیوه ، روش
رنگ‌آمیز: حیله‌گر، فریبکار و فریبنده
“لولی” همان “کولیست” به معنی زنان ِ آوازخوان ِ شوخ وشورآفرین ،دوره گردِ طنّاز وظریف.
معنی بیت : دلم درپِی جَذَبه ی ِ شورآفرین ِ یک کولی،خودش راباخته، دچار ِ دگرگونی شده وازسینه ام گریخته است.این لولی درعین ِ حالی که بسیار شورآفرین ،زیبا وجذّاب است ،فریبنده، فتنه‌انگیز و عاشق کُش نیز هست. اوبه وعده‌اش وفا نمی‌کند وهرلحظه رنگ عوض می کند وحیله ای بکارمی بندد. دلم ازشیطنت های این نیرنگ باز به خودش راباخته وآواره وسرگردان شده است.
حافظ درجای دیگری دلش برای این لولی ِ شنگول وشورانگیزتنگ شده وازصبا جویای ِ حالِ اومی شود:
صبا زان لولی ِ شنگول ِ سرمست
چه داری آگهی چون است حالش
فـــدای پـیــرهـن چاک مـاه رویـان بـــاد
هـزار جـامه‌ی تـقویٰ و خرقه‌ی پـرهـیـز
جامه تقوی : پرهیزگاری به لباس تشبیه شده است.
“جامه تقوی” و “خرقه پرهیز” هردو یک معنا ومفهوم دارند.خرقه وجامه ازآن جهت دریک بیت بکارگرفته شده، تا با چاکِ پیرهن ِ ماهرویان،آرایه ی تضاد ِ برجسته تری ایجادنمایند. خرقه وجامه هردو درنظرگاه ِشاعر”جلوبسته” هستند.
در اینجا مراد از “پیراهن” ، “جامه تقوی” و “خرقه‌ی پرهیز” خود اشخاص ِ دارنده و پوشندگان ِ آن نیزهست .
حافظ ازهرفرصتی استفاده کرده وبه بیان ِ اعتقاداتِ خویش می پردازد.دراین غزل بااینکه مضمون ها ازجنس عاشقانگی می باشد،امّاچنانکه ملاحظه میگرددهنوزبیش ازیک بیت ازغزل سروده نشده،حافظ اقدام به طرح ِ باورها وجهان بینی ِ خویش می نماید.!
معنی بیت :
به حالت دعا می فرماید:هزاران جامه‌ی پارسایی و خرقه‌ی پرهیزکاری، فدای ِ چاک ِ پیراهن زیبارویان بشود.چرا؟
برای اینکه حافظ به عشق ورزی معتقداست نه به عبادت.! درجهان بینی ِ حافظ عشق ورزیدن به خدا بالاتر ازعبادت قرارمی گیرد.امّا ممکن است این سئوال مطرح شود که دراین بیت که صحبت ازخدا نشده است.بلکه سخن ازچاک ِ پیرهن ِ ماهرویان است؟
باید دانست که درست است که دراینجا مستقیماً به خدا اشاره ای نشده است.سخن دراینجا تمجید ازعشق ورزیدن است حتّا عشق های زمینی،حتّا عشقی که یک عاشق به یک ماهروی ِ پیرهن چاک وعشوه گر می ورزد.این عشق های زمینی ازآن جهت که پُلی هستند به عشق های ِ آسمانی،عزیز و درخور ِ تمجید می باشند. کسی که عشق ِ زمینی را تجربه نکرده ودرک نکرده باشد،چگونه می تواند به عشق های آسمانی نایل گردد.عشق زمینی پیشنیازِ عشق آسمانیست.استادشهریارنمونه ی ِ روشن وبارز ِاین مطلب است.اوقبل ازآنکه به معرفتی نایل گردد،درگیر ِ عشق زمینی شد وسالهای سال درفراق ِ یاراشگ ریخت،آنگاه آرام آرام از پُل ِ عشق زمینی عبورکرد وبه عشق ِ حقیقی نایل شد.بطوریکه معشوق ِ زمینی وقتی ازروی ِ دلسوزی به سویِ شهریار رفت،شهریارضمن ِ آنکه حرمتِ اورانگهداشت،نکته ی بسیار مهّمی را به جامعه ی شعر وادب ومعرفت، گوشزد وهدیه نمود.فرمود:
من ازعشق ِزمینی گذشته وبه چیزدیگری رسیده ام،من ازاین پُل عبورکرده وبه عشقی آسمانی رسیده ام وازهمین رو بودکه غزل ِمعروف ِ” آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟” راسرود.!
گرچه اوبه عشق ِ حقیقی نایل شده بود امّا همیشه این نکته رایادآورمی شد که عشق زمینی نباید پس ازعبورازپل به فراموشی سپرده شود.خاطره ی ِعشق ِ زمینی باید همچون گنجینه ای ارزشمند درخاطر ِ عاشق محفوظ بماند.همانگونه که شهریارنیز تاآخر عمر درهمه ی شعرهایی که سروده،اشاره ای به عشق ِ زمینی نیز داشته وآن رامحترم شمرد.
حافظ نیز به همین سبب که عشق ِ زمینی پُلی به عشق حقیق هست آن را گرامی داشته وهزارخرقه وجامه ی ِ پرهیزگاری رافدایِ چاکِ ماهرویان می کند که باعثِ روشن شدن ِ مشعل های عشق می گردند اگرچه ازنوع ِ زمینی.حافظ بهترازهمه می داند که برای رسیدن به عشق ِ حقیقی،باید ازپُل عشق زمینی عبورکرد.
من آدم بهشتی اَم امّا دراین سفر
حالی اسیرعشق ِجوانان ِ مَهوَشم
خـیـال خـال تـو بـا خـود بـه خـاک خـواهـم بــرد
کـه تـا ز خــال تــو خـاکـم شــود عـبـیــر آمـیــز
خیال : نقش ، تصویر ذهنی ،خاطره
خاک : تُراب ، خاک گور ، مجازاً خود گور
عبیرآمیز : “عبیر ِآمیخته شده”،خوشبو خوشبویی ِ خال معشوق در ادبیات ما بسیار آمده‌است . اینجا حافظ پارا فراترازتصوّرگذاشته ومی‌گوید که تصویر و نقش ِخال ِمحبوب نیز معطّر است.
در این بیت حرف “خ” هفت بار تکرار شده ، وموسیقی ِ دل انگیزی ایجادکرده وبه بیت زیبایی بخشیده است.واج آرایی وتولید ِ آهنگ ازتکرار یک حرف،یکی ازهنرهای خاص ِ حافظ است.
معنی بیت : تصویر وخاطره ی ِ خال تورا باخود به گورخواهم برد تااز عطروبوی ِ خال ِ تو خاک ِ مزارم خوشبو گردد.آنقدر معطّر است که نقش و تصویر ِ آن نیزسبب ِ معطّرشدن ِخاک قبرم خواهدشد.
سوادِ دیده ی ِ غمدیده ام به اشگ مشوی
که نقش ِ خال ِ توام هرگزازنظر نرود.
سَواد یعنی سیاهی،اینقدرمرا مگریان، اشگ مرا مریز،بااین کارمی خواهی سیاهی چشم من شسته شود ونابینا شوم ولی درآنصورت نیزنقش وتصویر ِ خال ِ تو ازنظرم(چشمم) نخواهدرفت.نقش ِخال معشوق وسیاهی ِ چشم عاشق چقدرشبیهِ هم است!
فرشته عشق نداندکه چیست ،ای ساقی !
بخـواه جام و گـلابی بــه خاک آدم ریـز
شراب به خاک کسی ریختن : از کسی که مرده است یاد خیر کردن،قبلن نیز درتوضیح این مطلب گفتیم که:
اززمانهای بسیارقدیم، به بنابه دلایلی که برما نامعلوم است،رسم بر این بوده که کسانی که بساطِ عیشی برپامی کردند وشرابی می نوشیدند،جُرعه ای نیز به خاک می ریختند. حالادلیش هرچی باشد، رسمی بوده که تازمانِ شاعر پای برجابوده است وشاعردراینجاپیشنهادمی کندکه جام ِ شرابی و قطره ای هم ازاین گلاب(شراب) به خاک ِ حضرت آدم بریز ویادی ازاوبکن که عشق را،پس ازآنکه آسمانها وکائنات نتوانستندبپذیرند اوقبول کرد وحالا نسل به نسل منتقل شده وبه مارسیده است. باریختنِ مقداری مِی روی ِخاک،می خواهدروح اوراشادکرده وآن رسمِ رارعایت کرده باشد.
البته گویا این رسم مختصِّ ایرانیان نبوده ودرسایر نقاطِ جهان نیز دیده شده است.چنانکه گویندهنگامی که جام شوکران(شراب آلوده به زهر) را که می‌آورند،تاسقراط باخوردنِ آن به زندگی ِ خودپایان دهد، سقراط در کمال متانت و بی‌آن که دستش بلرزد یا رنگش بگردد جام را گرفت واین درخواست راازمامورین کرد :
“آیا از این شراب اجازه دارم جُرعه‌ای بر خاک بیفشانم؟…..سقراط پس ازموافقتِ مامورین جام راکج کرده جُرعه ای برخاک ریخت سپس باتمام قدرت جام راسرکشید……… ”
حافظ درجای دیگری نیز به جرعه فشانی شراب به خاک اشاره کرده وازآن بعنوان ِ کارثواب یادکرده است.
اگرشراب خوری،جُرعه ای به خاک افشان
ازآن گناه که نفعی رسدبه غیرچه باک؟
شایدازآنجاکه آدمی ازخاک آفریده شده و بازگشتش نیز به خاک است،جرعه ای از شراب رابه احترام درگذشتگان،که دستشان ازدنیا کوتاه شده، به خاک می ریخته اند،همانگونه که امروزه نیزدر سرمزار ِ مردگان، آب ریختن روی قبرمرسوم است وکارثواب پنداشته می شود
امّافرشته چراعشق نمی داند؟
فرشته بر اساس سرشتی که خداوند در وجودش قرار داده، ازاختیار واراده محروم است وهمانگونه رفتارمی کند که حیوانات بر اساس غریزه ،رفتارمی کنند.حتّا آنها مانندِ حیوانات نر ومادگی ندارند و همگی از یک جنس اند .
فرشته از نور و آتش آفریده شده لذا عشق که انگیزه ی جذبِ جنس مخالف و مخصوص موجودات خاکی است در آن ها نیست .درمیان موجوداتِ خاکی نیز اختیار وتفکر وارا ده ،تنها مختصّ ِانسان است واگراختیار واراده،نباشدعشقی صورت نمی پذیرد وچنانکه به وقوع بپیوندد،به فرجامی نخواهدرسید.
“حافظ”جای دیگر دارد که :
جلوه‌ای کرد رُخت دید ملک عشق نداشت
عین ِآتش شد از این غیرت و بر آدم زد
“گلاب” نیز استعاره ازهمان شراب است که گفیتم میان اهل میخانه مرسوم است که به سلامتی دوست و عزیزی که در کنارشان نیست، شراب نوشیده و جرعه‌ای بر خاک می‌ریزند .
معنی بیت : ای ساقی، فرشته که عشق و سرمستی را درک نمی‌کند،پس جام شرابی طلب کن و بنوش و جُرعه‌ای از آن به رسمِ گذشتگان،به خاک بریز تا خاک نیز عبیرآمیزوخوشبو شود.
پـیاله بـر کـفـنم بـنـد تـا سـحـرگه ِ حـشـر
بـه مـِی زدل بـبرم هـول ِ روز رسـتـاخیـز
پیاله: پیمانه،کاسه ، جام شراب
هول : بیم هراس ، ترس
یکی از منافعی که “امام محمد غزالی” برای شراب برشمرده است ، “از بین بردن ترس” است . در قرآن درباره “واقعه‌ی قیامت” بسیار آمده است از جمله وحشتی که همه را فرا می‌گیرد ، معمولاً در کفن ِمردگان “حرز” و “دعا” و “آیاتی از قرآن” و گاه “تربت ائمه و شهدا” بخصوص “تربت امام حسین می‌گذارند تابه اصطلاح هولِ قیامت راتخفیف دهند. امّا حافظ که جهان بینی ِ خاصی پیداکرده وبه باده وشراب علاقمنداست، قصد دارد بابه همراه داشتن ِ پیاله ای ازشراب، ومست شدن، وحشت وهراس ِ خود را در روز قیامت مرتفع سازد!امّا این ظاهر ِ قضیه هست وچیزی جز طنزنیست.درژرفای ِ معنا بااندکی دقّت به چیزی فراتر ازشراب می رسیم.وآن چیزی جز “شرابِ معرفت” نیست. حافظ به جویندگان ِحقیقت این نکته رامی رساند که چنانچه آدمی آگاهی ِ کافی کسب کرده باشد وبه لطفِ خداوند ایمان ِ کافی داشته باشدنیازی به بستن ِ دعا وتربت وامثالهم نیست.اگرانسان اعمالش ندرست بوده باشد،قطعن یک خروارتربت ِهیچ شخصی نخواهدتوانست اورا ازشَرِّ اعمالش نجات بخشد.برعکس کسی که درزمان ِحیات،نیک اندیش ونیک گفتار ونیک کرداربوده باشد،به هیچ دعا وتربت وکفن ِمتبرّک نیازمندنخواهدبود.
لطفِ خدابیشتر ازجرم ماست
نکته ی سربسته چه دانی خموش!
معنی بیت : جامی از شراب برکفنم ببندید تا هنگام حشر (زنده شدن مردگان) بنوشم و هراس و وحشت قیامت را با مستی از خود دور سازم . پیاله یی به کفن من ببند تا در سحرگه روز رستاخیز با شراب، ترس را از دل بزدایم .
پس حضرت حافظ به کسانی که “درزمان ِ حیات،ریاکاری کرده، رباخواری کرده ،مردم آزاری کرده، ووووو…کرده ودرآخروصیّت کرده که جَسَدِ مراپس از فوت باکفنی که متبرّک به فلان صحن مطهر و….هست به پیچید وفلان دعا رابه کفن ِ من ببندید تاهول ِ قیامت ازمن دورشود” به طنز وتمسخر می گوید که برکفن ِ من پیاله ای از شراب ببندیدتا ببینیم،درآنسوی ِ هستی،چه کسی خواهد توانست هول قیامت راخنثی کند، کفن ِ متبرّک ِ شما یا پیاله ی شراب ِ من.
به نظر ِ حافظ،خداوند آنقدرلطیف ومهربانست که هرگز راضی نمی شود وحشتی بردل ِ بندگانش خویش واردسازد واگربنده ای نادانی کرد وخود وحشتی بردل ِ خود تحمیل کرد این دست ِ مهربان خداخواهد بود که اورا آرام کند.خداحتّا به مجرم ترین وگناهکارترین آدمها نیزمهربان ورحیم است.
بهشت نصیب ِ ماست ای خداشناس برو
که مُستحقّ ِ کرامت گناهکارانند.
حیثِ هول ِ قیامت که گفت واعظ ِ شهر
کنایتیست که ازروزگار ِ هجران گفت.
فـقـیـر وخسته به درگاهـت آمدم رحمی !
کـه جز ولای ِ توام نیست هیچ دست آویز
فقیر: دست خالی، بینوا ، نیازمند
خسته : ناتوان ودرمانده ، زخمی ،
ولا :دوستی
دست‌آویزقراردادن : وسیله قراردادن ، مُستمسک
“رحمی !” : رحمی کن
معنی بیت : من بینوای درمانده‌ای هستم که به درگاهِ تو روی آورده ام ، به من رحم کن که هیچ مُستمسکی جز دوستی تو ندارم.
معمولن چنین بیت هایی را حافظ فقط خطاب به خداوند می سراید وهمواره مناعتِ طبع خودرادرنزد پادشاهان واشخاص دیگر حفظ می کند.بعضی ازشارحان درحق ِ حافظ جفا کرده واین قبیل بیتها که رازونیاز عارفانه ی حافظ بامعشوق حقیقی ِ خویش (خداوند) به پادشاهان وبندگان نسبت می دهند.درحالی که حافظ هرگز به هیچ بنده ای دست نیاز درازنکرده وهمواره مناعت ِ طبع خودرا نگاهداشته است.
ماآبروی فقروقناعت نمی بریم
باپادشه بگو که روزی مقدّراست
بـیـا کـه هـاتـف میخانه دوش با من گفت
که در مقام رضا باش واز قضا مگـریز
هاتف: منادی ِ غیبی ، ندا دهنده هاتف به کسی نیز می گفتندکه درمیکده ها خوانندگی می کرد.
میخانه : محل ِ باده گساری ومیخواری ،دل عارف کامل ، جایی که سالک خالصانه به عبادت و راز و نیاز
رضا : راضی بودن وگردن نهادن به مشیّتِ خداوندی
قضا : حکم الهی، اراده ی خداوند
“هاتف” ایهام دارد : ۱- خواننده‌ای که در میخانه می‌خواند ، ۲- ندای درونی یا صدای خداوند دردرون آدمی،ندای دل پیر و مرشد که عارفِ کامل است .
“قضا” که معمولن باقَدرهمراه می شود آنچه از ازل تا ابد رخ خواهد داده،درحال رخ دادنست ودرآینده رخ خواهد داد. اینکه هراتّفاقی نیک وبد وبزرگ وکوچک،همه تحتِ اراده یِ اوست.
معنی بیت : بیاپندی بگویمت ازچیزی که دیشب درمیخانه دریافتم. ندایی از درون، (یاندای ِ دل پیر و راهنما، یا مطرب وخواننده ی میکده) نکته ای مهّم به من یادآورشد،به من چنین الهام شد که : از آنچه خدا حکم کرده (ازحوادث ِ پیرامونی چه نیک و چه ‌بد ازنظرما) خُرسند و خشنود باش و بر حکم الهی سر ِتسلیم فرودآر……امّاچرا؟
چون خداوند دانای ِ مهربان است وآنچه که برای ما درنظرمی گیرد همان برای ماسودمند است نه آنچه که ما آرزو داریم.مابعضی وقتها همچون کودکی نادان،چیزهایی را آرزومی کنیم که به صَلاح مانیست امّا ما نمی دانیم واصرار می کنیم وازاینکه چرا خواستِ ماتحققّ پیدانمی کند دلگیر وناخشنودمی شویم. ماباید در دعاها وآرزوهایمان تجدیدنظرکنیم،باید ازخدابخواهیم که به ما توانی ببخشد که بتوانیم خودرا با”خواستِ خدا”(قضا وقدر)تطبیق دهیم.بسیاری ازما دچار اشتباه شده وبه سببِ داشتن ِ فهم ودرک ِ ضعیف،خیر وشرّ ِ خودمان راتشخیص نمی دهیم.پس شایسته آن است که بااتقاقات ِ پیرامونی، خودراهماهنگ کنیم واطمینان داشته باشیم که فَرجام ِ وقایع به سود ِ ما رقم خواهد خورد.اگرهم اندکی نه به وفق ِ مراد بود خُرده نگیریم وناخرسندنشویم.
همچنانکه هرکس به گذشته ی خود نگاه کند،قطعن متوجه خواهدشد که درگذشته اتفاقاتی رُخ داده که به ظاهر تلخ وآزارَنده وناراحت کننده بوده اند. نیک که می نگرد،درمی یابد گلهای ِ موفقیّتی که درحال حاضرفضای ِ زندگانیش راعبیرآمیزنموده اند برروی ِ همان شاخه یِ خاردار ِ آزارَنده یِ آن وقایع ِ ناگوار شکفته اند که درچندسال پیش به وقوع پیوسته بود.
رضایتمندی شاه کلیدِ خوشبختی هست.رضامندی حسّ ِ سپاسگزاری تولیدمی کند وسپاسگزاری شادمانی وشادکامی می آفریند.وانسان ِشاد بستری مناسب جهتِ جذب ِ موفقیّتهاست.
یکی ازنکاتِ کلیدی در عرصه ی روان شناسی ِ نوین ِ امروزی رضایتمندیست که حضرت حافظ قرنها پیش با هوشمندی،اثراتِ معجزه آسای ِ آن رادریافته،ساخته وپرداخته کرده وبازبانی شیرین ودلچسب برای ما به یادگارگذاشته است.
دراین بازاراگرسودیست بادرویش ِ خرسند است
خدایامُنعِم ام گردان به درویشیُّ خُرسندی
میان عاشق ومعشوق هیچ حایل نیـست
توخودحجاب خودی حافـظ ازمیان برخیز
حایل : جدا کننده ، مانع ، پرده و حجاب حجاب : پوشاننده،مانع میان ِعاشق و معشوق
“خود” به معنی ِ وجودِ شخص است و مُراد از “خود” گاه جان و شخصیت اوست و گاه جسم ِاوست وگاه هردوراشامل می شود.
مهمترین بحثِ حجاب بنظرمی رسد، بیشتر در مسایل ِ روحانی و اخلاقی شامل : ریا وتزویرکاری ،خودپسندی وکِبروغرور، بُخل ورزی ، حَسد،بَداندیشی، نامردی ونادرویشی و . . .بوده باشدکه با روح ارتباط دارند. جسم که ظَرف وکاسه ا‌ی خاکی بیش نیست، پس حجاب ها منظور حجاب های روحانی هستند.البته درسیر وسلوک ِ عارفانه مرحله ای تحتِ عنوان ِ فناء فی الله نیز وجود دارد که عاشق درآن مرحله ی نهایی،اززندان ِ تن واین ظرف ِ خاکی خلاص شده وبه خدا می پیوندد.چنانکه می دانیم نگاه ِ حافظ فراشمول است منظوراوازحجاب (جسم وجان وهردو) را دربَرمی گیرد.
معنی بیت : عشق هرگاه اوج گیرد،عاشق ومعشوق یکی می شود.یعنی هیچ چیزی مانع و جدا کننده‌ی ِ میان عاشقِ صادق و معشوق نیست.
ای حافظ تو خودت(شاملِ جسم وجان ) مانع پیوستن‌ به معشوق هستی ، پس برای رسیدن و پیوستن به معشوق ، خودرا فراموش کن و خودپرستی را کنار بگذار.بایدبه آنجابرسی که خیال وخور وخواب وبیداریت یارباشد،هرجاکه نگاه می کنی بایست که اوراببینی :
به قول باباطاهر،به دریاکه می نگری به صحراکه می نگری یارراببینی، به هرجامی نگری از کوه ودرودشت،نشان ازقامتِ رعنای اوراببینی وبس.
فقط به معشوق فکرکن وتنها مصلحتِ اورا لَحاظ کن نه مصلحتِ خودرا.بعضی ها درعشق فقط خودشان را می بینند وازپرداختن به عشق،رسیدن به لذت ِ خود را می جویند. درحالی که درعشق ِ حقیقی،خود رانمی بینند وباتمام ِ توان درخدمتِ معشوق قرارمی گیرند ودرهمه ی امور اوست که در راس است نه خودِ عاشق. اتّفاقن درچنین عشق های حقیقیست که لذّتی روحانی وآسمانی نصیبِ عاشق می شود.
بنابراین درنظرگاه ِ حافظ،این جسم و تعلّقاتِ جسمی،هواها وهوسهای نفسانی، مانع ِ پیوستن و اتّحاد با معشوق می‌شود.
ازاین مَنظر حافظ همیشه از حجابِ تن و جسم می‌نالد و شِکوِه دارد :
حجابِ چهره‌ی ِجان می‌شود غبار ِتنم خوشا دمی که ازاین چهره پرده بَر فکنم

شیلا ایرانی نوشته:

چرا همه ماها انقدر راحت میتونیم تفسیر کنیم چه شعر چه شخصیت ی نفر دیگه چه ایده ها و نوع زندگی کسان دیگه رو ولی هر صبح مثل ی رباط بیدار میشیم نه خودمونو میشناسیم نه جهان فکریمونو ولی همه حافط شناسیم همه هم رو تفسبرشون تعصب داره واقعا جالبه

وفایی نوشته:

من معمولا حاشیه های طول و دراز را نخوانده ، رد می کنم . چون انسانهایی که حقیقتا حرف های عمیق ، آموزنده و تاثیر گذاری برای گفتن دارند ، همیشه سعی در مختصر و مفید گفتن دارند و از پر حرفی و قلم فرسایی اجتناب می کنند .

کانال رسمی گنجور در تلگرام