گنجور

غزل شمارهٔ ۱۹۳

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند

من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند

جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست

ماه و خورشید همین آینه می‌گردانند

عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا

ما همه بنده و این قوم خداوندانند

مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم

آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند

وصل خورشید به شبپره اعمی نرسد

که در آن آینه صاحب نظران حیرانند

لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ

عشقبازان چنین مستحق هجرانند

مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار

ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند

گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد

عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند

زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد

دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند

گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان

بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

محمدرضا شجریان » عشق داند » ادامه ساز و آواز (حجاز، جامه دران، فراز دوم حجاز)

علیرضا افتخاری » مهمان تو » تصنیف در نظر بازی

علی زند وکیلی » دشت جنون » چشم سیاه (با الهام از تصنیف دست تولا)

محمدرضا شجریان » عشق داند » ساز و آواز

محمدرضا شجریان » عشق داند » ادامه ساز و آواز (کردبیات، اوج، اصفهانک و فرود)

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۰۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

دانیال نوشته:

به نظر من این غزل مربوط به عصر سوم زندگی حضرت حافظ میشه.عصر رندی و عشق همون عصری که انسان کاملی رو که در دوره های قبل مطرح کرده بود بهش رسیده.تو این دوره حافظ به تنعمی که از زندگی میخواست واصل شده و به یک نوع تصوف عشقی رسیده و از تصوف زهدی مرحله اول حیاتش گذر کرده

رضا نوشته:

سلام، تونرم افزار گوشی من این بیت به این صورت اومده:
وصف رخساره خورشید زخفاش مپرس که دراین آینه صاحب نظران حیرانند
می خواستم بدونم تفاوت های این شکلی دراشعار حافظ به چه دلیله؟
تعابیر اشعار: دکترنظام الدین نوری،انتشارات زرین وسیمین
سایت تولید کننده نرم افزار:www.simorq.com

مصطفی نوشته:

این غزل را استاد شجریان در آلبوم “عشق داند” با همراهی ساز استاد لطفی خوانده اند.

جفر نوشته:

گمان کنم فعل ِ «بتوانند» در مصراع ِ «ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند» معنی ِ بهتر و کامل تری داشته باشد. البته از هیچ نسخه ای نقل نمی کنم و این صرفن گمان خودم است.

دکتر ترابی نوشته:

به گمانم در مصرع نخست از بیت هفتم به جای دروغ میباید “لاف گزاف ” باشد چه لاف خود دروغ هم می تواند معنا بدارد.
لاف عشق و گله ازدوست ، زهی لاف گزاف

زیباتر نیز می نماید والله اعلم.

پرهام نوشته:

به زعم من فرمایش آقای دانیال بجا و قرین به یقین است زیرا در بعضی از غزلیات این بزرگوار اشارات و مکنوناتی نهفته که کنایه از تجلی بارقه ای از ذات حضرت دوست دارد.این نوع اشعار بسیار زیبا،فنی ورندانه بیان شده و بافت و میزانسن ان کاملا از دیگر غزلیات ایشان و سایر حکمای صحنه ادب و عرفان این سرزمین متمایز است. روحشان شاد و قرین رحمت ابدی . انشا الله

علی نوشته:

سلام
چه خوب میشد تفسیری از ابیات این بزرگان نیز در قسمتی ارائه می شد تا ما مغبچگان بتوانیم کمی بیشتر از این دریای معرفت بهره مند شویم.

محمد جوادتوکلی نوشته:

جایی دگر مصرع مگرم چشم سیاه توبیاموزد کار رو به این صورت نوشته :مگر آن زلف سیاه توبیاموزد کار

دکتر ترابی نوشته:

مستی و مستوری صفت چشم سیاه یار است صفت
گیسوان یار اما، آشفته، بی قرار ، تابدار سلسله و ……است
با پوزش.

محمد طهماسبی نوشته:

از اساتید محترم خواهشمندم در باره عبارت :
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
توضیح دهند :
به نظر حقیر دارای دو معنی است /

سخن نوشته:

در بیت آخر مصراع دوم، ایهام یا شاید هم کژتابی لطیفی هست. اون هم اینکه آیا دیو از قوم قرآن خوان می گریزد؟ یا دیو به واسطه ی قرآن خواندن از آن قوم می گریزد؟
همچنین در این غزل دو بار به تضاد عقل و عشق اشاره شده و همچنان حافظ خسته دل درگیر این تضاد فلسفه و دین با عرفان هست.
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

محمدامین احمدی فقیه نوشته:

سلام و درود
به نظر من اوج این شعر در این بیت است:

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی/عشق داند که در این دایره سرگردانند

عیسی نوشته:

در تایید فرموده دانیال عزیز و فهیم عرض می کنم که مسلما در مقطعی که این شعر سروده شده، مراحل اولیه عرفان برای حافظ تمام شده بوده اند. زهد و عقل مفاهیمی هستند که حافظ بقول خود، رندانه آنها را به چالش کشیده است. به یقین، اکثر از اشعار حافظ برای بسیاری از ما به روشنی قابل فهم نیستند. من در این میان، به ناچار بیشتر سعی میکنم که از مطالعه آنها لذت ببرم.

این نظر شخصی این جانب است که از نظر تجلی مفاهیم عرفانی، یکی از قویترین شعر های سهراب (باید کتاب را بست، باید بلند شد، …) که در آن دقیقا عین هفت مرحله عرفان شمرده شده، بسیار نزدیک به این شعر حافظ است. از نظر محتوا نیز ابتهاج شاید با غزل نشود فاش کسی آنچه میان من و توست// تا اشارات نظر نامه رسان من و توست، توانسته است مضامینی بسیار نزدیک به مضامین این شعر حافظ بسازد.

حسن نوشته:

باسلام.
در بیت :جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست

ماه و خورشید همین آینه می‌گردانند
به نظر بنده،ماه و خورشدی “هم این” آینه می گردانند ،صحیح هست.

حسن نوشته:

باسلام.
در بیت :جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست

ماه و خورشید همین آینه می‌گردانند
به نظر بنده،ماه و خورشید هم این آینه می گردانند ،صحیح هست.

مورچه سلیمان نوشته:

این همه پرده ای از لسان الغیب بودن حافظ.میشود طبیب بودن حافظ را بر درد روح بشر لمس کرد.حیرانی,سرگردانی درحالیکه بشر خود را به عقل شناخته ومیشناساند بدترین درد است چرا که این درد از جائی نشآت گرفته و برجان بشر نشسته که خودش غفلت از آن دارد.وآن اینکه بشر عاقلانه جهلش را میپوشد و جاهلانه عقلش را میستاید. حافظ طبیب میگویدجانا:درمانت نظر بازی است. من ناظر بر عقل وروح خویشم پس تو نیز ای بشر اندکی بنگر ونظر باز باش تا حالت به شود.عقل چراغ راه است ونه تمام راه. در این حیرانی نمان .انظر کیف کان عاقبه المکذبین

مصطفی نوشته:

سلام. بیت ۶ در نسخه ای که من دارم این طور نوشته شده:
وصف رخساره خورشید ز خفاش مپرس
کاندر این آینه صاحب نظران حیرانند

محمود نوشته:

من با نظر اقای طهماسبی در مورد بیت
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد(باک)
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
موافقم
و به نظرم بیشتر اشاره حافظ با توجه به مصراع قبل قوم قران خوان(زاهد بیت قبل)می تواند باشد

فرداد نوشته:

استاد سایه : “اگر حافظ زنده بود و این آواز شجریان رو می‌شنید ، شجریان رو غرق بوسه می‌کرد. [با آواز] مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم … “

سیاوش بابکان نوشته:

در روزگار شجریا ن زدگی ، خوب است از استا د علی رضا افتخاری یاد کنیم که این غزل با شور و حالی دلنشین تر از او اجرا کرده است.

جلال نوشته:

سلام
دیشب این غزل رو در خواب دیدم و چه زیبا غزلی است

مانے نوشته:

درود بَر هَمِگی!

بیتِ آخِر را نمےفَهمم.
:
گر شوند آگه از اندیشه ےما مغبچگان
بعد از این خرقه ےصوفی به گرو نستانند

یَنی چه؟

چرا اَگَر شاهِدان از اندیشه ے”حافظ” آگاه شَوَند، دیگر خریداران خِرقه را نَخواهَند خَرید؟

مَگَر چه اَندیشه ای است که “حافظ” در سَر مےپَروَرانَد؟

“غَزَلی” بسیار بسیار زیبا است. اوجِ اَندیشه و سُخَنِ آدَمیان تَوان خواندَش.

merce نوشته:

جناب مانی
من هم درست فهم نمی کنم
ولی به نظرم

می گوید اگر باده فروش بداند که چه افکاری در سر ماست خرقه ی پشمینه ی مارا به گرو باده بر نخواهد داشت چون به ما اعتماد نمی کند
یعنی ما آنچه در ظاهر نشان می دهیم نیستیم در باطن ما افکار دیگری می گذرد
معنی دیگر آنکه مغبچگان نمیدانند که اگر ما خرقه به گرو بگذاریم دیگر توانایی از گرو در آوردن آن را نداریم

چون نیست خواجه حافظ معذور دار مارا
با احترام
مرسده

سید علی شاه زاده احمدی نوشته:

در بیت اول حافظ یا در نیم بیت باید در نظر بازی من باید گفته میشد یا در مصرع دوم من چنینینم باید ما چنینینم مگفت یکطر ف ما گفته طر ف پیگر من. البته من حتی تقور ایراد بحافط پر ذهنم نیست بعنوان سوال نوستم

چنگیز گهرویی نوشته:

جناب اقای ترابی .عنایت بفر مایید بر شعر و کلام حافظ نظر دادن دل شیر و جسارت …یا …میخواهد کسی که ارزش و قدر کلمه را میداند
(غلام ان کلماتم که اتش انگیزد …نه اب سرد زند از سخن بر اتش تیز) قطعا اشراف بیکران بر سخن داردو هر چه هست از قامت نا ساز بی اندام ماست . ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست .در بیت مذکور اولا که دوست به جای یار نوشته شده است و دوما لاف .خالی بندی .گزافگویی .بزرگنماییهمان اغراق و غلو شاعرانه میباشن در صورتی که دروغ مقوله ای کاملا متمایز وجداست و مشخصه های مختص به خود دارد لاف و گزاف مترادف و اوردن همزمان …پس حافظ نه حد ماست چنین لافها زدن .پای از گلیم خویش چرا بیشتر کشیم

چنگیز گهرویی نوشته:

در ضمن صفتهای شاعران و عارفانه چشم .مست .خمار .بیمار و سیاه نیز تخصیصی میباشد مستور بسیا ر غریب میناید لا اقل ما چشم مستور ندیدیم

چنگیز گهرویی نوشته:

در بیت مذکور منظور از لاف .کسی که دم از عشق میزند و ادعای عاشقی دارد گله و شکایت و ناله ای از یار ندارد

دکتر ترابی نوشته:

جناب گهرویی،

آفرین بر شما که از دل شیر و سخن آتشین گفتید
از یاد آوری یار و دوست سپاس میدارم؛ ارچه
( سلسله موی دوست و یار هردو حلقه دام بلایند )

دودیگر ، ( دوما !!) آ لودن واژگان فارسی به تنوین شایسته
گنجور ، «سخن سرایان پارسی گوی» نیست.

سدیگر، مانای دروغ، لاف و گزاف را نیک میدانم
دروغ ، سخن ناراست است، خلاف حقیقت

لاف ، خود ستایی است به دروغ ، دعوی باطل و

گزاف، بسیار ، بی اندازه
لاف دروغ ؟ یا لاف گزاف داوری با سخندانان است.
مگر که لاف راست هم داریم !! و این کمترین از آن
آگاهی ندارد.

و سرانجام ، تا به امروز پای از گلیم خویش فراتر
ننهاده ام ، و بر سر آن نیستم.
باشد که شما نیز چنین کنید .

دکتر ترابی نوشته:

تا به امروز پای از گلیم درویشی خویش فراتر ننهاده ام.

مهدی نوشته:

از دیدگاه من همه ابیات این غزل زیباست، اما اوج زیبایی این غزل در بیت چهارم هست که حافظ فرموده:
عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا
ما همه بنده و این قوم خداوندانند
که منظور ایشان در این بیت اهل بیت علیهم السلام می باشند. که اثباتگر سطح عرفان و معرفت حافظ علیه الرحمه می باشد.

ناباور نوشته:

آقا مهدی
کاش همه ی غزل را در نظر می گرفتی ، بعد می چسباندی به ائمه ی اطهار
در بیت بعدی می گوید : مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم
آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند
آخر جان من کسی که هوای می و مطرب می کند که همزمان یاد اائمه نمی افتد
هر چیزی را به هر چیز نتوان چسباند حتی با سریش
زنده باشی

حمیدرضا نوشته:

مصرع «دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند» در کلیات سعدی، تقریرات ثلاثه بخش اول سؤال خواجه شمس الدین صاحبدیوان آمده:
ای که پرسیدیم از حال بنی آدم و دیو
من جوابیت بگویم که دل از کف ببرد
«دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند»
آدمیزاده نگه دار که مصحف ببرد
البته این رساله‌ها گویا توسط دیگران در احوال شیخ سعدی نوشته شده است.

بهروز نوشته:

به نظر من هرکس حافظ را باهوای درون خویش تفسیر میکندبعنوان مثال تفسیردکتردینانی باتفسیردکترامینی یکی نمی تواندباشدچون هرکدام این اساتیددرهوای خاصی نفسی میکشد……

روفیا نوشته:

گذشته از این ،
هر کدام ریه و دستگاه تنفسی خاص خود را دارند بهروز خان !

احمد آذرکمان نوشته:

” سیاه بازی ”

روز نم نم می رفت که سیاه بازیش رو راه بندازه . جیگرکی تازه کارش رونق گرفته بود خون بازی ای راه انداخته بود که نگو و نپرس . کرکره ی بعضی مغازه ها در حال پایین اومدن بود . یه پاک کن بدجوری افتاده بود به جون خونه های به اشتباه پُر شده ی یه جدول . یه وانتی داد می زد : ” بیا که ارزون شد خیار . چه خاک بر سر شد خیار ” کمی اون طرف تر یه لات چشم چرون با خنده ی چِندِشناکی می گفت : ” خدایا این چشمای پاک رو از ما نگیر . ”
مَه تاب ِ شیکی در حال جَست و خیز کردن بود . قایم باشک بازی اشیا داشت شروع می شد . تیرهای برق با همه ی درازیشون نورِ لاجونی داشتند به قول سعدی نه هر چه به قامت مِه تر به قیمت بهتر .
پَشه بازاری راه افتاده بود دیدنی . هر کسی رو می دیدی داشت یه جاش رو می خاروند.
یه پیرمردی که شباهت عجیبی به خنزرپنزری داستان بوف کور داشت ، داشت به دستگاه عابر بانک اَخ و تُف می کرد . هنوز اَخ و تُف این بابا خشک نشده جیغ یه زن که نمی تونست ماشینش رو از کنار یه کُمپِرسیِ پارک شده رَد کُنه بالارفت که : ” این مردم اگه قطار هم داشته باشن می آرن جلو خونه پارک می کُنَن . ”
بَربَری باز بود . بوی بربری داغ رو دماغ ها سورتمه می رفت و هوای اطراف رو به سرعت گز می کرد .
از یکی از پنجره ها صدای پرسیدن جدول ضرب می اومد . بَچهِه هی اشتباه جواب می داد و فحش می خورد . اونی که جدول ضرب می پرسید جدول ضرب رو می خواست مثل یه وحی تو سینه ی بَچِهِه بِنشونه بی کم و کاست . می گفت : ” شیش شیش تا ؟ بچهه می گفت : ” شصت و شیش تا ” . آخه کسی نبود که به این پُرسَندهِه بگه کِی جبرئیل با فحش ، وحی رو جا انداخته .
سیاه بازیِ روز دیگه خیلی داشت به چشم می اومد اما بی اون که تماشاچی ای داشته باشه برای دلقک بازی خودش سبک های مختلفی رو امتحان می کرد .
” نویسنده : احمد آذرکمان _ آبان ۱۳۹۴

احمد آذرکمان نوشته:

آره بالام جان حافظ می گه : “در نظربازی ما بی خبران حیرانند ” حافظ داره یه بازی می کُنه که اسمِ بازیه نظربازیه . توی این بازی هم ، هم حافظ شرکت داره ، هم اونایی که شایستگی دارن که بِهِشون نظر بشه و هم بی خبران . شاید رُکن اصلی این بازی بی خبران باشن نه از اون جهت که اگه نباشن نشه بازی رو انجام داد بلکه از اون جهت که اگه نباشن ما از این سرگرمی و بازی حافظ بی خبر می موندیم . خلاصه این بی خبران پیش پیش نقشِ ما رو بازی کردن که الان نقش باخبران به ما رسیده . دستشون درد نکنه که فداکاری کردن و نقش های خوب رو برای ما به ارث گذاشتن . خداییش هم ، نقش بی خبران نقش سختیه چون باید خودشون رو بزنن به حیرونی ، اون هم حیرونی از چیزی که خبر ندارن و تازه اونو باید جوری تو چهره شون نشون بِدن که رندی مثل حافظ بو نبره و فکر کنه واقعا الان اینا حیرونند . بی خبرِ بیچاره از هیچی خبر نداره و اون وقت حافظ تو رُلِشون یه نَمه که چه عرض کُنم کُلا گفته برین تو فازِ حیرت ، تا تو مصرعم بِهِتون نقش بِدم . شگفتا که این حافظ عجب بازی بِگیری بوده بالام جان .

” از تفسیرهای بابا بزرگ برای بالام جان . نوشته ی احمد آذرکمان “

محدث نوشته:

احمد آقا
البته صلاح مملکت خویش خسروان دانند و للناس فیما یعشقون مذاهب؛ ولی آیا به نظرتان بهتر نیست نظراتی را که پیرامون تفسیر و تحلیل اشعار است به زبان رسمی بنویسیم؟

a1!4 نوشته:

سلام به همه
حق کاملاً با مهدی عزیز هست. عَلِیٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ یَدُورُ حَیْثُمَا دَار. علی با حقّ است و حق با علی. هر کجا علی باشد، حق هم آن جاست. حق به دور علی می‌گردد، نه این که علی به دنبال… می خواهید باور کنید می خواهید نکنید. ما مثل قوم سوره کهفیم- قَوْماً لا یَکادُونَ یَفْقَهُونَ قَولاً -و افتخار میکنیم که جانوران کثیفی امثال داعش دشمنان ما هستند.

گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

Hamishe bidar نوشته:

جناب ناباور، شما شنیدید که آن خاندان طهارت خود از می میگویند، جانم؟
جناب امیر المومنین علیه‏السلام فرمود:
ان لله تعالی شرابا لاولیائه، اذا شربوا سکروا، و اذا سکروا طربوا، و اذا طربوا طابوا، و اذا طابوا ذابوا، و اذا ذابوا طلبوا، و اذا طلبوا وجدوا، و اذا وجدوا و صلوا، و اذا وصلوا اتصلوا و اذا اتصلوا لا فرق بینهم و بین حبیبهم.
همانا خدا را برای اولیایش شرابی است که چون بنوشند مست گردند، چون مست شوند، به وجد آیند، چون به وجد آیند پاک شوند، چون پاک شوند آب شوند (=ذوب شوند)، چون آب شوند طلب کنند، چون طلب کنند بیابند، چون بیابند برسند، چون رسیدند پیوند خوردند، و چون پیوند خورند دیگر جدایی و فرقی میان آنان و حبیبشان وجود ندارد.
با احترام!

ناشناس نوشته:

بیدار گرامی
اول متر کن بعد پاره کن
باعجله قضاوت کردی
آن ناباور میگوید این غزل ربطی به آئمه ی اطهار ندارد
حافظ از می و مطرب می گوید نه از امام و معصوم
این غزل در ارتباط با ائمه گفته نشده
تو هم به جای تائید ناباور ، به او اعتراض میکنی
یک ببخشید به ناباور عزیزمان بدهکاری

Hamishe bidar نوشته:

“آخر جان من کسی که هوای می و مطرب می کند که همزمان یاد اائمه نمی افتد”

ناشناس نوشته:

ناباور گرامی هم همین را گفته بود که از او ایرادگرفتی
کجای کاری عزیزم

Hamishe bidar نوشته:

جناب ناشناس؛ ایشان فرمودند:
“آخر جان من کسی که هوای می و مطرب می کند که همزمان یاد آئمه نمی افتد”
بنده حقیر حدیثی از حضرت نقل کردم که بگویم که میشود هوای می و مطرب کرد و همزمان یاد مولا افتاد!
البته شراب طهور!
با احترام!

ناشناس نوشته:

بیدار جان
ببخشید ، مثل اینکه این مثل ِگربه ی مرتضی علی هم به قد و قواره ی جناب عالی برازنده است . اصلاً غزل را خوانده ای؟
میگوید :
مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم

آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند

یعنی پولی ندارم ، میخواهم می بنوشم و برم کاباره برای رقاص بازی و خوش گذرونی

مگر با مطرب بازی خدمت مولا علی هم میتوان رفت ؟

می خواهد لباسش را گرو بگذارد تا شراب بخرد

مگر برای شراب طهور ، باید چیزی گرو گذاشت ؟

ما هرچه میگوییم تو باز هم فیل ات یاد هندوستان می کند

و بر میگردی به می روحانی و حضرت علی

تعصب را رها کن ، آزاده باش ، تا حقیقت بین باشی

یک کتابی بودن چشم را به روی واقعیت می بندد

همه ی اشعار حافظ معنوی نیست

شاعر هر زمان در یک حالتی ست مثل من ، نه شما

شما همیشه در حالت روحانی به سر می بری

این حالت انسان را به دنیای واقعیت نمی آورد

مبارکتان باشد

Hamishe bidar نوشته:

دوست عزیز: اینها را هم معنی میکنی؟
وصل خورشید به شبپره اعمی نرسد
که در آن آینه صاحب نظران حیرانند
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ
عشقبازان چنین مستحق هجرانند
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار
ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند
گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد
عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند

Hamishe bidar نوشته:

شما کاباره برای رقاص بازی و خوش گذرونی میروی قرآن هم میخوانی بزرگوار؟

Hamishe bidar نوشته:

دوست عزیز و گرامی در خیلی از این حواشی اشعار “بند تومونی” زیاد سروده شده اند که شعرا فقط به خاطر وزن و قافیه سرودند و هدفی دیگری از سرودن آن اشعار نداشتند. شما این افکار خودت را برای آن اشعار استفاده بفرمایید. این تهمتها به جناب حافظ نمیچسبند. ما دیده بودیم که به خیام تهمت می خوردن بزنند ولی نه به حافظ.
با احترام فراوان!

ناباور نوشته:

ناشناس عزیزم
من و تو حرف همدیگر را می فهمیم
از همه این توقع را نداشته باش
من با متعصبین بحث نمیکنم
تو هم نکن
پاینده باشی

ناشناس نوشته:

چشم هم کلاسی عزیز

روفیا نوشته:

حافظ به دلیل افلاس ناچار به گرو گذاشتن لباس تنش شد تا شبی در میخانه خوش بگذراند؟!
اگر پاره دوم را هم بپذیرم پاره اول را چه کنم؟!
هتا غضنفر نیز هرگز ناگزیر از به گرو گذاشتن لباسش نشد تا در یک پارتی ناقابل شرکت کند!
هتا بعد از حذف یارانه ها هم به چنین افلاسی نیفتاد!

شمس شیرازی نوشته:

جناب روفیا،
ما شیرازی ها معمولا در طول روز استراحت میکنیم تا بتوابیم شبها راحت بخوابیم
خواجه هم اهل شیراز بوده است، رظیفه هم گاه می رسید گاهی نمی رسید یا دیر میکرد( یارانه را در آن روزگار وظیفه می گفتند!!)
شاعر شیرازی که در سر هوای می و مطرب دارد، جز به گرو گذاشتن خرقه پشمین چه آپشن دیگری داشته است؟؟ ( مانند امروز همه آپشن ها که روی میز نبوده است)
یارانه که واریز شد از گرو در خواهد آورد

پی نوشت}

می فروشانی که حافظ برای رد گم کردن مغ و مغبچه
می خواند ، قومی دیگر بودند و هستند و به آسانی خرقه به گرو میستاندند. ازین رو نگرانی شاعر موردی نداشته است و این بیت و بیت آخرگونه ای ننه من غریبم بازی محسوب می شوند.

Hamishe bidar نوشته:

زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
شاعر در این بیت غزل بیت معروف سعدی را تضمین و به صورت ارسال مثل در آورده است

دیو گر بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
و آدمیزاده نگهدار که قرآن ببرد
(شیطان از جماعتی که قرآن تلاوت می کنند می گریزد . انسان را بنگر که سینه اش می تواند حامل کلام خدا ٬ قرآن باشد. باید دانست.
شیخ اجل مفاد این بیت خود از حدیث منتسب به حضرت علی (ع) گرفته است :
الَبَیتُ الذی یقری فیِه القرُآَن وَ یَذُکُرلَله عَّز وَ جّل ٬ یَکُثُرو بَََرَکَتُه وَ یَحضَُرَه الَملاِئَکَه وَ یْهجُرَه الَّشیطان . یعنی خانه ای که در آن قرآن تلاوت شود و نام پرودگار بزرگ در آنجا برده شود برکتش افزونی گیرد و حضور گاه فرشته باشد و شیطان از آنجا بگریزد. وجود چنین غزلهایی در دیوان حافظ پس از آنکه به درستی آن سرودن آن را درمی یابیم به ما ثابت می کند که شاعری به صراحت گفتار و دفاع از عقاید عر فانی خویش و به شجاعت او در تاریخ ادبیات ایر ان وجود ندارد .

Hamishe bidar نوشته:

در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
۱آنان که از مقصود ما بی خبرند از نظر بازی ما در شگفتند؛من همینم که نشان دادم ٬ آنها دیگر خود دانند.
نظربازی: نگریستن به چهره ی زیبا رویان ٬چشم چرانی ٬رد وبدل نظر عاشق و معشوق ٬که در طبیعت عرفانی نگریستن و تامل در مظاهر زیبای خلقت معنی می دهد.
می گوید: آنها که مراد ما را از نظر بازی نمی دانند از کار ما حیرت می کنند.من چگونگی ضمیرخود را آشکار کردم ٬هرگونه که می خواهند درباره ام قضاوت کنند.

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند
۲ عاقلان نقطه پرگاروجودند ٬اما ؛از نگاه عشق ٬ آنها در دایره ی هستی سرگردانند.
پرگار دوشاخه دارد ٬شاخه ثابت که نقطه مرکز دایره را رسم می کندوشاخه متحرک که محیط دایره را می سازد.
به لحن طنزآمیز می گوید: عاقلان آن نقطه مرکزی هستند که شاخه ثابت پرگاروجوداز خود به جای آن گذاشته است. ودر واقع می خواهد بگوید عاقلان درباره خود چنین تصوری دارند.خود را مرکز دایره وجود و دانای کل می پندارند؛ ولی از نگاه عشق ٬مثل شاخه دیگر پرگار به نقطه ای اتکاء ندارند – سرگردانند.

جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست
ماه و خورشید همین آینه می‌گردانند
۳ فقط چشم من محل جلوه روی او نیست؛ ماه و خورشید نیز همین آینه را می گردانند.
می گوید: رخ معشوق تنها در چشم من منعکس نمی شود ٬بلکه در سراسر عالم وجود انعکاس دارد؛ وماه و خورشید دو آینه ای هستند که نور چهره معشوق در آن منعکس شده است: مثل آینه گردان که در برابر عروس یا شاه آیینه نگه می دارد ٬آینه خود را در برابر چهره خالق نگه داشته ٬ شب و روز می گردانند تا همه خلق روی معشوق را در ان ببینند.یعنی اینکه ماه و خورشیدبا روشنایی خود به وجود خالق گواهی می دهند.

عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا
ما همه بنده و این قوم خداوندانند
۴ خداوند عهد ما را با آنها که لب شیرین دارند بسته است؛ ما همه بنده ایم و شیرین دهنان سرور ما هستند.
شیرین دهن: آنکه لب و دهنی زیبا یا سخن گفتنی شیرین دارد. حال از خاندان نبوت و طهارت شیرین دهن بهتری میشناسید؟

مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم
آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند
۵ مفلس و بی نواییم و میل به می و طرب داریم؛ جای تاسف است اگر خرقه پشمین ما را به گروبرندارند – تا از وجه آن حالی کنیم.

وصل خورشید به شبپره اعمی نرسد
که در آن آینه صاحب نظران حیرانند
۶ شب پره نابینا شایستگی نداردکه صفات خورشید را بیان کند؛ زیرا اهل بصیرت در وصف این آینه شگفت زده اند.
اعمی یعنی نابینا. شب پره از این جهت روزها در سوراخ خود مخفی است وشبها پرواز می کند که نور خورشید را نمی تواند تحمل کند.
می گوید: آنها که چشم دارند نمی توانند خورشید را وصف کنند زیرا در برابر اشعه خورشید باید چشم خود را ببندند ٬چه رسد به شب پره که چشمش بسته و نابینا است.
مقصود اهل بصیرت است ٬ آنها که مراحلی را در سیر و سلوک طی کرده اند. می گوید چنین اشخاصی نمی توانند جمال خالق را وصف کنند ٬تا چه رسد به مردم عامی.

لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ
عشقبازان چنین مستحق هجرانند
۷کسی که از عشق لاف می زند ٬چگونه از یار گله می کند؟ آفرین بر لاف زدن و به دروغ گله کردن؛این گونه عاشقان سزاوار هجران و دوری از یارند.
یعنی ادعای عشق اینگونه کسان حقیقی نیست. لاف زنی و دروغ گویی است.

مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار
ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند
۸ مگراینکه چشم سیاه تو به من روش کار را بیاموزد؛ وگرنه هر کس نمی تواند مستی و مستوری را با هم داشته باشد.
مستوری : پوشیدگی ٬نجابت ٬پاکدامنی ٬پرهیزگاری. (دقت بفرمایید! حافظ از پرهیزگاری سخن میگوید)
مستی: سکر ٬بی پروایی.
چشم سیاه معشوق را طبق معمول مست می داند؛ زیرا حالت نرمش وافتادگی مستان را دارد و چون این چشم زیر نقاب مستور است ٬پس دارای صفت مستی و مستوری هر دو با هم هست؛ در صورتیکه معمولاّ این دو صفت مغایر یکدیگرند ٬یعنی آدمِ مست نجابت و مستوری را از دست می دهد و بی پروایی می کند.می گوید: هنگام مستی بی پروا می شوم و نمی توانم مستوری و متانت خود را نگاه دارم ٬مگر اینکه این دو روش را از چشم تو بیاموزم که هم مست است وهم در زیر نقاب مستور – هم زیباست و هم نجیب ٬ می تواند زیبایی خود را پوشیده نگه دارد.

گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد
عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
۹ اگر باد بویی از تو به جایگاه مصفای ارواح برساند؛ عقل و جان گوهر هستی خود را فدا می کنند.
نُزهت : پاکی و پاکیزگی ٬پاکدامنی ٬سیروگشت؛ و نزهتگه ارواح : مکان مصفا و پاکیزه ای که روح آدمیان در ان آرمیده است.

زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
اگر زاهد حال رندی حافظ را درک نمی کند اهمیتی ندارد؛ زیرا شیطان از آن قوم که قرآن می خوانند می گریزد.
گوید: حافظ ٬ حافظ قرآن است و آنهاکه از او دوری می کنند دیوند که از قرآن خوان می گریزند.

گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان
بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند

۱۱ اگرمغبچه ها از افکار ما آگاه شوند ؛ بعد از این خرقه صوفی را به گرو بر نمی دارند.
می گوید اگر مغبچه ها بدانند که ما صوفیان به خلاف آنچه در ظاهر نشان می دهیم٬ چه اندیشه های نادرستی داریم چنان از ما سلب عقیده می کنند که٬ بعد از این خرقه ی صوفی را به گروبرنمی دارند چون سودی گمان کرده که صوفیان خرقه را می گذارند و دیگر برای از گرو در آوردن آن پول نمی دهند.
با احترام فراوان!

ناشناس نوشته:

همیشه بیدار را میگویم
شرح غزلی را از سایت ” حافظ مستانه “ کپی کردن و به نام خود در حاشیه درج کردن هنری ستکه همه ندارند
چه خوب بود که می نوشت این شرح را از کجا برداشته
در ادامه غزل و شرح را از سایت حافظ مستانه می آورم :
….
- در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند
۱ در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
۲ عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند
۳ جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست ماه و خورشید همین آینه می‌گردانند
۴ عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا ما همه بنده و این قوم خداوندانند
۵ مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند
۶ وصل خورشید به شبپره اعمی نرسد که در آن آینه صاحب نظران حیرانند
۷ لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ عشقبازان چنین مستحق هجرانند
۸ مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند
۹ گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
۱۰ زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
۱۱ گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند
غزل ۱۹۳

وزن غزل: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

۱ آنان که از مقصود ما بی خبرند از نظر بازی ما در شگفتند؛من همینم که نشان دادم، آنها دیگر خود دانند.

نظربازی: نگریستن به چهره ی زیبا رویان،چشم چرانی،رد وبدل نظر عاشق و معشوق ،که در طبیعتعرفانی نگریستن و تامل در مظاهر زیبای خلقت معنی می دهد.

می گوید آنها که مراد ما را از نظر بازی نمی دانند از کار ما حیرت می کنند.من چگونگی ضمیرخود را آشکار کردم،هرگونه که می خواهند درباره ام قضاوت کنند.

۲ عاقلان نقطه پرگاروجودند،اما ؛از نگاه عشق، آنها در دایره ی هستی سرگردانند.

پرگار دوشاخه دارد،شاخه ثابت که نقطه مرکز دایره را رسم می کندوشاخه متحرک که محیط دایره را می سازد.

به لحن طنزآمیز می گوید عاقلان آن نقطه مرکزی هستند که شاخه ثابت پرگاروجوداز خود به جای آن گذاشته است.ودر واقع می خواهد بگوید عاقلان درباره خود چنین تصوری دارند.خود را مرکز دایره وجود و دانای کل می پندارند؛ولی از نگاه عشق ،مثل شاخه دیگر پرگار به نقطه ای اتکاﺀ ندارند – سرگردانند.

بیت دنباله و تاییدبیت پیشین است و عاقلان همان بی خبران در آن بیت.اشاره دارد به اختلاف میان عارفان و عاقلان که عارفان عشق را راه وصول به حقیقت می دانند و عقل را مایه سرگردانی.

۳ فقط چشم من محل جلوه روی او نیست؛ماه و خورشید نیز همین آینه را می گردانند.

می گوید رخ معشوق تنها در چشم من منعکس نمی شود،بلکه در سراسر عالم وجود انعکاس دارد؛وماه و خورشید دو آینه ای هستند که نور چهره معشوق در آن منعکس شده است:

مثل آینه گردان که در برابر عروس یا شاه آیینه نگه می دارد،آینه خود را در برابر چهره خالق نگه داشته ، شب و روز می گردانند تا همه خلق روی معشوق را در ان ببینند.چکیده سخن اینکه ماه و خورشیدبا روشنایی خود به وجود خالق گواهی می دهند.

۴ خداوند عهد ما را با آنها که لب شیرین دارند بسته است؛ما همه بنده ایم و شیرین دهنان سرور ما هستند.

شیرین دهن:آنکه لب و دهنی زیبا یا سخن گفتنی شیرین دارد.

۵ مفلس و بی نواییم و میل به می و طرب داریم؛جای تاسف است اگر خرقه پشمین ما را به گروبرندارند – تا از وجه آن حالی کنیم.

۶ شب پره نابینا شایستگی نداردکه صفات خورشید را بیان کند؛زیرا اهل بصیرت در وصف این آینه شگفت زده اند.

اعمی یعنی نابینا. شب پره از این جهت روزها در سوراخ خود مخفی است وشبها پرواز می کند که نور خورشید را نمی تواند تحمل کند.

می گوید آنها که چشم دارند نمی توانند خورشید را وصف کنند زیرا در برابر اشعه خورشید باید چشم خود را ببندند،چه رسد به شب پره که چشمش بسته و نابینا است.

از «صاحب نظران» مقصود اهل بصیرت است ، آنها که مراحلی را در سیر و سلوک طی کرده اند. می گوید چنین اشخاصی نمی توانند جمال خالق را وصف کنند،تا چه رسد به مردم عامی.

۷ کسی که از عشق لاف می زند،چگونه از یار گله می کند.آفرین بر لاف زدن و به دروغ گله کردن؛این گونه عاشقان سزاوار هجران و دوری از یارند.

یعنی ادعای عشق اینگونه کسان حقیقی نیست.لاف زنی و دروغ گویی است.

۸ مگراینکه چشم سیاه تو به من روش کار را بیاموزد؛وگرنه هر کس نمی تواند مستی و مستوری را با هم داشته باشد.

مستوری : پوشیدگی،نجابت،پاکدامنی،پرهیزگاری.

مستی: سکر،بی پروایی.

چشم سیاه معشوق را طبق معمول مست می داند؛زیرا حالت نرمش وافتادگی مستان را دارد و چون این چشم زیر نقاب مستور است،پس دارای صفت مستی و مستوری هر دو با هم هست؛در صورتیکه علی القاعده این دو صفت مغایر یکدیگرند،یعنی آدم مست نجابت و مستوری را از دست می دهد و بی پروایی می کند.می گوید هنگام مستی بی پروا می شوم ونمی توانم مستوری و متانت خود را نگاه دارم،مگر اینکه این دو روش را از چشم تو بیاموزم که هم مست است وهم در زیر نقاب مستور – هم زیباستو هم نجیب ، می تواند زیبایی خود را پوشیده نگه دارد.

۹ اگر باد بویی از تو به جایگاه مصفای ارواح برساند؛ عقل و جان گوهر هستی خود را فدا می کنند.

نُزهت : (ودر تداول نِزهت) پاکی و پاکیزگی،پاکدامنی،سیروگشت؛ و نزهتگه ارواح : مکان مصفا و پاکیزه ای که روح آدمیان در ان آرمیده است.

بو بردن : آشنایی مختصر پیدا کرن.

تو ،از ضمایر سمبلیک حافظ است که گاه فقط با یک معشوق زنده و زیبا از نوع انسان ، و گاه فقط با خدای عرفانی –اصل وحدت وجود – قابل انطباق است؛وگاه مستعاربدیع و گسترده ای است که هر دو مفهوم را در بر می گیرد.

عقل، مقصود عقلی عملی است که حاصل تجربه حواس آدمی در برخورد با زندگانی است.

این عقل در نظر حافظ از پرواز به ماوراﺀ الطبیعه ناتوان است.

جان : مایه حیات وزندگی.

گوهر : اصل وعنصرودر این جا ایهامی هم به مروارید و سنگهای قیمتی دارد.به قرینه «به نثار افشانند».

شاعر آفریدگار را به مثال روح بزرگ جهان ،حقیقت ، ابدیت و منشاﺀ جمال در نظر دارد،و«تو» در این بیت، همین روح بزرگ افلاطونی ، معشوق عرفانی،یا اصل متعالی است.

می گوید اگر باد از تو که روح بزرگ جهان هستی به نزهتگه ارواح – جایگاه ارواح کوچک انسانی – بویی از آشنایی و معرفت برساند،عقل و جان به شکرانه رسیدن به معرفت وجود تو، عنصر هستی خود را نثار می کنند.یعنی عقل انسانی دیگر به اتکاﺀ استدلال ، در تلاش اثبات وجود خالق نخواهد بود.جان نیز دیگر از نیستی ترسی نخواهد داشت.

خلاصه مفهوم بیت اینکه: وقتی روح انسان به معرفت الهی رسید دیگر عقلش در پی شک و استدلال نخواهد بود و جانش از مرگ نخواهد ترسید.

این بیت و ابیات بسیار دیگر حافظ در این زمینه گویای این نظریه عرفانی هستند که روح کوچک انسانی از طریق معرفت به حقایق،می تواند به روح بزرگ جهان بپیوندد و جزیی از ان کل گردد –مثل قطره و دریا، وذره و خورشید.

۱۰ اگر زاهد حال رندی حافظ را درک نمی کند اهمیتی ندارد؛زیرا شیطان از آن قوم که قرآن می خوانند می گریزد.

حافظ ، حافظ قرآن است و آنهاکه از او دوری می کنند دیوند که از قرآن خوان می گریزند.

ظاهرا اشاره دارد به حدیث منقول از حضرت امیر چنانکه ترجمه آن در اصول کافی آمده است : «ونیز فرمود علیه السلام: که امیرالمومنین علیه السلام فرمود: خانه ای که در آن قرآن خوانده شود و ذکر خدای عزوجل (ویاد او) در آن بشود،برکتش بسیار گردد و فرشتگان در آن بیایند و شیاطین از آن دورشوند…» .[۱]

مصراع دوم تضمینی از مصراع اول این بیت سعدی است :

دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند آدمیزاده نگه دار که مصحف ببرد[۲]

۱۱ اگرمغبچه ها از افکار ما آگاه شوند ؛بعد از این خرقه صوفی را به گرو بر نمی دارند.

می گوید اگر مغبچه ها بدانند که ما صوفیان به خلاف آنچه در ظاهر نشان می دهیم،چه اندیشه های نادرستی داریم چنان از ما سلب عقیده می کنند که، بعد از این خرقه ی صوفی را به گروبرنمی دارند.

سودی گمان کرده که صوفیان خرقه را می گذارند و دیگر برای از گرو در آوردن آن پول نمی دهند.
……

گر مسلمانی به تزویر و دروغ است عزیز
من و آن وادی کفران و فراخای گریز

Hamishe bidar نوشته:

کجا نوشتم که از من است بزرگوار؟ حرف حق را باید زد، گر چه آن حرف از کافر بی آید. کپی کردن بهتر تهمت زدن است دوست گرامی. اگر دین ندارید لآقل آزاده باشید! این هم کپی است! لکم دینکم و لی الدین. این هم کپی است!

Hamishe bidar نوشته:

دیوان حافظ هم مانند قر آن هم راهنمایی میکند و هم گمراه:
زانک از قرآن بسی گمره شدند
زان رسن قومی درون چه شدند
مر رسن را نیست جرمی ای عنود
چون ترا سودای سربالا نبود
معمولا کسی گمراه میشود که سودای سر بالا ندارد.
حافظ، حافظ قرآن بوده است. دوستان عزیزی به آن عارف بزرگ تهمت می خواری میزنند، که اگر این بود ایشان حافظ قرآن نبود.
جناب ناشناس میفرمایند: “شاعر هر زمان در یک حالتی ست مثل من”
بله شاعر هر زمان در یک حال است ولی نه مثل شما. اگر حافظ می انگوری مینوشید حافظ قرآن نبود که اگر اینطور بود منافق بود، چون همان قرآن می را حرام کرده است. حال از مقایسه سخنان زیبای شما با سخنان زیبای خواجه به خوبی پیداست به چه اندازه حال ایشان مثل شما بوده است. خوش و بی غم باشید:
به کرم پیله شنیدم که طعنه زد حلزون
که کار کردن بیمزد، عمر باختن است
پی هلاک خود، ای بیخبر، چه میکوشی
هر آنچه ریشته‌ای، عاقبت ترا کفن است
بدست جهل، به بنیاد خویش تیشه زدن
دو چشم بستن و در چاه سرنگون شدن است
چو ما، برو در و دیوار خانه محکم کن
مگرد ایمن و فارغ، زمانه راهزن است
بگفت، قدر کسی را نکاست سعی و عمل
خیال پرورش تن، ز قدر کاستن است
بخدمت دگران دل چگونه خواهد داد
کسی که همچو تو، دائم بفکر خویشتن است
بدیگ حادثه، روزی گرم بجوشانند
شگفت نیست، که مرگ از قفای زیستن است
بروز مرگم، اگر پیله گور گشت و کفن
بوقت زندگیم، خوابگاه و پیرهن است
مرا بخیره نخوانند کرم ابریشم
بهر بساط که ابریشمی است، کار من است
ز جانفشانی و خون خوردن قبیلهٔ ماست
پرند و دیبهٔ گلرنگ، هر کرا بتن است

Hamishe bidar نوشته:

قبل ازاین که دوستان تهمت تزویر بزنند باید بگویم که ابیات اولی از مولاناست و ابیات آخری از مرحومه پروین.
با احترام!

ناشناس نوشته:

دروغ زن که رسوا شد
بهانه میآورد
زبان بازی و مغلطه تاچه حد؟

در قدیم همه کودکان را در مکتب قرآن میآموختند تا از حفظ بخوانند
در جای جای دیوان حافظ صحبت از شراب انگوری ست
شراب تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
شراب روحانی مگر تلخ است؟

ناباور نوشته:

ناشناس جان
مگر قرار نشد با متعصبین هم زبان نشوی
پس آن چشم چه بود
در تأیید فرمایش شما : میفرماید:
آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند
اشهی لنا و احلی من قبله العذارا
صوفی شراب انگوری را ام لخبائث میداند
ولی حافظ شراب انگوری را با همه ی تلخی از بوسه ی دختران باکره شیرین تر می یابد
پاینده باشی هم کلاسی

کوکب نوشته:

ناباور گرامی
شما آیا شراب روحانی خورده ای ؟
شاید تلخ باشد چه میدانی ؟.
ولی من از آن صوفی که شراب طهور روحانی را ام الخبائث
خوانده شاکی هستم
میدانی شکایت به کجا باید برد ؟

شمس شیرازی نوشته:

کوکب بانو،
گمان نمی برم آنان که شراب روحانی نوشیده اند، خبری با ز آورده باشند، اما در باب دادخواست که فرمودید در همین صفحه چندین و چند دادستان ، قاضی ، صاحب نظر حقوقی ، عریضه نویس و حتا یک وکیل مدافع رسمی خواجه حافظ ! وجود دارند ، به هرکدام که مراجعه فرمایید بی تردید شما را به وادی حیرتی می کشانند که بیرون شدی از آن متصور نیست.!!
و من الله ……

Hamishe bidar نوشته:

دوست گرامی، همین ریسمان است که کسانی را به عرش و کسان دیگری را به چاه میبرد. بنده حافظ شناس نیستم ولی گفتم اگر اینطور بود ایشان حافظ نبودند، بلکه یک منافق بودند، چون که ایشان اگر می مینوشیدند و گِردِ دعا و درسِ قران هم میرفتند، در واقع یک منافق میباشند. حافظ که معصوم نیست که گناه نکند. دوست عزیز، از گناه و می خوارگی خواجه چه سودی به شما میرسد که اینقدر وقتتان صرف این موضوع می فرمایید؟
مر رسن را نیست جرمی ای عنود
چون ترا سودای سربالا نبود
دوست عزیز شما فقط هدفِ دون از این حرفها داری، فقط دنبال این هستی که کسی را رسوا کنی دوست گرامی.
شراب تلخ اشاره به شراب کهنه هست: این فقط شراب انگوری نیست. حق و حقیقت شراب است و بعضی وقتها حقیقت به کام حافظ تلخ بوده.
حال شما باز دنبال عیبی باش که “دروغ زن” را رسوا کنی. دوست گرامی عزت و آبرو نزد خداوند است. شما از رسوا کردن حقیر خوشهالی، دوست گرامی؟ من حقیر نزد خداوند که رسوا هستم، مرا از چه میترسانی؟ من نگران شما هستم که از رسوا کردن لذت میبرید. من دوباره میگویم اگر دین ندارید آزاده باشید و اخلاق را فراموش نکنید بزرگوار.
با احترام!

روفیا نوشته:

دوستان
گرامیان
اگر حاشیه های این کوچک را خوانده باشید نیک میدانید که دیدگاهم این است که این که حافظ چه شرابی مینوشیده یا فردوسی شیعه یا سنی بوده یا بین مولانا و شمس چه رفته است در زندگی من هیچ محلی از اعراب ندارد.
و برین باورم که پی بردن به حقیقت امر غیر ممکن است.
اگر عمر بی نهایت داشتم شاید چند گاهی را صرف کشف این غیر مهم میکردم.
ولی اکنون که ساعت شنی زندگی ام به محض تولد وارونه شد و شمارش معکوس از همان ابتدا آغاز، من چنین نمیکنم.
دلبندان
الکل اتیلیک را همه میشناسند.
نیازی به معرفی ندارد.
آن هم با اشعاری در منتها درجه کمال از نظر معنایی و صورتبندی!
پرسش خوب اینست که بپرسیم آن شراب دیگر چیست.
آیا به همه می نوشانند؟
یا مختص از ما بهتران است؟
دلیل این که برخی از دلبندان در برابر آن شراب طهور جبهه میگیرند این است که خیال میکنند کسی میخواهد به زور وارد حریم اعتقادات آنها شده یا اعتقاداتشان را دستکاری کند.
در حالی که حقیقت آن شراب چنین نیست.
عرفان به معنای حقیقی کلمه شناخت جهان حقیقی است و نباید با مقوله فقه و احکام شریعت اشتباه گرفته شود.
فقها سخن از شراب نمیگویند.
این عاشقان هستند که از شراب و مستی سخن میگویند.
شاید دنیا فقهای عاشقی هم به خود دیده، ولی غالبا آنجا که شعرای عاشق پیشه فرهنگ غنی ما از می سخن میگویند کمتر اشاره به اعمال و مناسک دینی دارند.
بلکه این بیشتر یک مرحله از رشد و بلوغ روح و اندیشه آدمی است.
مرحله عبور از خود،
شما به پیرامون خود خوب نگاه کنید، اگر خوب بنگرید در می یابید که ریشه همه اختلافات بشری یک درد بیش نیست.
و آن حدیث نفس است.
اگر کسی در اختلافات دغدغه اش کشف حقیقت باشد اختلاف چه معنی دارد؟
در سانحه تصادف اتومبیل دو راننده پیاده میشوند و عموما خیال میکنند منافع شخصی شان در خطر است.
اگر از این مرحله عبور کرده باشند، اگر باور کرده باشند خیلی از منافعی که برای خود تعریف کرده اند کاذب است، اگر روحشان سیر باشد، اگر باور بدارند آزردن فرد مقابل با کتمان حقیقت و وارونه جلوه دادن آن، آثار زیانباری در روح و جسم هر دو سو میگذارد که در نهایت زنجیر وار جامعه جهانی را به سوی بیماری سوق خواهد داد، چنان آرامشی سراپای وجودشان را فرا میگیرد که در ابروان و پیشانی و نگاه و حرکات دست و پایشان منعکس خواهد شد.
حتی اگر فرد مقابل نادان و عصبی و پریشان باشد این حس را دریافت خواهد کرد و گرد و خاک فرو خواهد نشست و حقیقت تا حدود زیادی کشف خواهد شد.
و اهمیت ابهامات باقی مانده هم رنگ می بازد.
و تنها کسی میداند این چه حالیست که دست کم یک بار در زندگی عاشق شده باشد.
انسان عاشق میداند از خود بیرون آمدن چیست،
میداند بی خویشی چیست،
میفهمد چگونه ممکن است دیگری را هم دید،
میفهمد خودبینی قبل از عاشقی چه دردیست،
از خود رهیدن چه سرور مستانه ای دارد،
میتواند سر سوزنی احساس کند مستی عشق خداوند چگونه مستی ایست،
چگونه تلخی ای دارد،
و چه شکرها در کام میریزد،
آرزو میکنم همه شما دلبندان کسی را بیابید که استحقاق عشق را دارد و در دامش بیفتید و از دام خود رها شوید و عوالم دیگر را نیز تجربه کنید..
متاع تفرقه در کار ما همین دل بود
خداش خیر دهد هر که این ربود از ما

Hamishe bidar نوشته:

احسنت به این گفتار نغز، بانو روفیا گرامی،

بیا ساقی آن می که حال آورد
کرامت فزاید کمال آورد
به من ده که بس بی‌دل افتاده‌ام
وز این هر دو بی‌حاصل افتاده‌ام
بیا ساقی آن می که عکسش ز جام
به کیخسرو و جم فرستد پیام
بده تا بگویم به آواز نی
که جمشید کی بود و کاووس کی
بیا ساقی آن کیمیای فتوح
که با گنج قارون دهد عمر نوح

ببینیم فلسفه دان آلمانی نیچه چی در مورد حافظ میفرماید:

به حافظ، پرسش یک آبنوش

میخانه‌ای که تو برای خویش پی‌افکنده‌ای
فراخ‌تر از هر خانه‌ای است
جهان از سر کشیدن می‌یی که تو در اندرون آن می‌اندازی، ناتوان است.
پرنده‌ای، که روزگاری سیمرغ بود در ضیافت توست
موشی که کوهی را بزاد, خود گویا تویی
تو همه‌ای، تو هیچی میخانه‌ای، می‌یی
سیمرغی، کوهی و موشی،
در خود فرو می‌روی ابدی،
از خود می‌پروازی ابدی،
رخشندگی همهٔ ژرفاها،
و مستی همهٔ مستانی.
- تو و شراب؟

نیچه یک آلمانی بوده و تعصبی روی این موضوع نداشته بود.
کمی فکر و اندیشه بکنیم و نظر دیگران را هم بدانیم.
Friedrich Nietzsche über Hafis:
An Hafis
Frage Eines Wassertrinkers:

Die Schenke, die du dir gebaut,
ist größer als jedes Haus,
Die Tränke, die du drin gebraut,
die trinkt die Welt nicht aus.
Der Vogel, der einst Phönix war,
der wohnt bei dir zu Gast,
Die Maus, die einen Berg gebar,
die - bist du selber fast!

Bist Alles und Keins, bist Schenke und Wein.
Bist Phönix, Berg und Maus,
Fällst ewiglich in dich hinein,
Fliegst ewig aus dir hinaus -
Bist aller Höhen Versunkenheit,
Bist aller Tiefen Schein,
Bist aller Trunkenen Trunkenheit
wozu, wozu dir - Wein?

روفیا نوشته:

همیشه بیدار گرامی
به چند زبان دانستن شما غبطه میخورم!
چرا که وقتی ما برای یک یافته خود یک supportive document از زبان و نگاه اندیشمندان زبان های دیگر می یابیم، دست کم می توانیم احتمال درستی آن را بیشتر بپنداریم.
میتوانم از شما خواهش کنم چند جمله از گوته درباره حافظ بیاورید؟
سپاسگزارم دوست گرامی.

Hamishe bidar نوشته:

کمی از گوته بخوانیم، نویسنده بزرگ آلمانی:

حافظا ، آرزو دارم از شیوه ی غزل سرایی تو تقلید کنم . همچون تو قافیه پردازم و غزل خویش را به ریزه کاری های گفته ی تو بیارایم . نخست به معنی اندیشم و آن گاه بدان لباس الفاظ پوشانم . هیچ کلامی را دو بار در قافیه نیاورم ؛ مگر آن که با ظاهری یکسان معنایی جدا داشته باشد . آرزو دارم همه ی این دستورها را به کار بندم تا شعری چون تو ، ای شاعر شاعران جهان ، سروده باشم ای حافظ ، هم چنان که جرقه ای برای آتش زدن و سوختن شهر امپراطوران کافی است ، از گفته ی شورانگیز تو چنان آتشی بر دلم نشسته که سراپای این شاعر آلمانی را در تب و تاب افکنده است .

Hamishe bidar نوشته:

دوستان عزیز ببینید گوته که فقط ترجمه این اشعار خوانده چطور به وجد آمده، بعد شما که اصل را دارید ایشان را متهم به گناه میکنیید. تعصب آدم را قشری میکند ولی پا فشاری در گناه آن هم در مورد شخصی که به درستی نمیشناسیم کار خوبی نیست.

Hamishe bidar نوشته:

گوته در دیوان شرقی خود از حافظ استقبال بسیار کرده. شعر اسلام گوته را که من کودکی بودم که خواندم در آلمان فتنهُ بسیاری سر دین آن جناب کرده و میکند (ترجه فارسی آن را پیدا نکردم به امید خدا خودم ترجمه میکنم):

“»Ob der Quran von Ewigkeit sei?
Danach frag’ ich nicht!«

»Dass er das Buch der Bücher sei
Glaub ich aus Mosleminen-Pflicht.«

»Närrisch, dass jeder in seinem Falle
Seine besondere Meinung preist!

Wenn Islam Gottergeben heißt,
Im Islam leben und sterben wir alle.«

»Jesus fühlte rein und dachte
Nur den Einen Gott im Stillen;

Wer ihn selbst zum Gotte machte
Kränkte seinen heiligen Willen.

Und so muss das Rechte scheinen
Was auch Mahomet (Muhammad) gelungen;

Nur durch den Begriff des Einen
Hat er alle Welt bezwungen.«”

Johann Wolfgang von Goethe (1749-1832)

شمس شیرازی نوشته:

همشهری بزرگ خواجه می فرماید:

ای خواجه ، برو به هر چه داری

یاری بخر و به هیچ مفروش

Hamishe bidar نوشته:

ترجمه:
اینکه آیا قرآن ابدی است؛
از این نمی پرسم.
اما اینکه آن کتابی برتر از تمامی کتب است،
ایمان دارم چون وظیفه ی مسلمانی من چنین است ؛
این چه شیدایی است که هر کس نظر خاص خود را میپذیرد؟!
اگر اسلام به معنای تسلیم در مقابل خداست،
ما همه دراسلام زنده ایم و می میریم
حضرت عیسی پاک بود و فقط خدای یکتا را قبول داشت (یا میپرستید) در تنهایی
آن کسی که ایشان خدا کرد آیین مقدسش را مریض کرد
برای همین حقیقت (یا راستی) باید طلوع میکرد
که محمد هم توانست
فقط با کلام واحد
بر تمام دنیا پیروز شد

Hamishe bidar نوشته:

Hafis Nameh: Buch Hafis
Sei das Wort die Braut genannt,
Bräutigam der Geist;
Diese Hochzeit hat gekannt,
Wer Hafisen preist.
Johann Wolfgang von Goethe: West-östlicher Divan - Kapitel 3

سخن عروس و اندیشه داماد باشد،
قدر این عروسی را کسی می‌شناسد که حافظ را بستاید
اشاره به این بیت حافظ دارد:
کس چو حافظ نگشود از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

Hamishe bidar نوشته:

Goethe
West-östlicher Divan
Buch Hafis

Unbegrenzt

,Daß du nicht enden kannst, das macht dich groß
.Und daß du nie beginnst, das ist dein Los
,Dein Lied ist drehend wie das Sterngewölbe
,Anfang und Ende immerfort dasselbe
.Und was die Mitte bringt, ist offenbar
.Das, was zu Ende bleibt und anfangs war

,Du bist der Freuden echte Dichterquelle
.Und ungezählt entfließt dir Well auf Welle
,Zum Küssen stets bereiter Mund
,Ein Brustgesang, der lieblich fließet
,Zum Trinken stets gereizter Schlund
.Ein gutes Herz, das sich ergießet

!Und mag die ganze Welt versinken
Hafis, mit dir, mit dir allein
Will ich wetteifern! Lust und Pein
!Sei uns, den Zwillingen, gemein
,Wie du zu lieben und zu trinken
.Das soll mein Stolz, mein Leben sein

!Nun töne, Lied, mit eignem Feuer
.Denn du bist älter, du bist neuer

حافظ نامهُ گوته
بی پایان
این که تو بی پایانی، تو را بزرگ میکند،
و چون بی آغاز هستی، قرعه به نام توست
(شاید اشاره باشد به:
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست
هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام
و
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند)

​شعر تو می چرخد، همچنان گنبد ستارگان (گنبد مینایی؟)، اول و آخر آن یکی است ​ و آنچه در میان این دو هست عیان مثل آن است که در اول و در پایان است.
توهمان چشمهُ شُعرایی که از ان ذوقِ حقیقی موج از پس موج​ بیشمار روان است
لب تو مدام برای بوسه حاظر است.
​ غزلی دلکش از سینه تو بیرون​ می تراود و گلویت که عطشناک مدام جرعه ای می طلبد​،
و دلی داری نیک که مهر و صفا را پراکنده کند.

بگذارتمام جهان ویران گردد​. حافظا من با تو و تنها با تو می​ خواهم اکنون به رقابت بر خیزم!​ شادی و رنج از آن ما دو همزاد (دو قلوها) باد​. مانند تو عشق ورزی و باده نوشی کردن افتخار و زندگی من باد.

حال با آتش خود غزل بخوان! که تو قدیمی تر و جدید تری.

با احترام!

ناشناس نوشته:

نمیدانم این نوشتارازکیست
ولی عقیده ایست:
انسانها در طول زندگی خود در بسیاری زمینه ها در انکار به سر میبرند و دوست ندارند آگاه شوند و به خرد برسند.! آنها دوست ندارند به آنها گفته شود پیرو عقاید کاذب و اسیر تعصبات دروغینی هستند.آنها در نادانی خود زندگی بهتری را میگذرانند و به نادانی خود که علم پندانشته اند دل خوش هستند.مثلا یک باور رایج در جامعه ما این است که خواستن توانستن است ! و همگان در جامعه ما این را چون یک اصل پذیرفته و معتقدند هر چه بخواهند توان انجامش را خواهند داشت.ولی آیا در واقعیت هم همین طور است؟ بدون شک بیشترشان اینطور تصوری دارند در حالی که واقعا قادر به انجام هر کاری نیستند ، از توانشان خارج میباشد و خواستن توانستن نیست!

یک بی دین به دنیا نیامده تا همه را آگاه کند. یک بی دین به خوبی به این نکته واقف است که خردورزی و اندیشه مال خواص است و نمیتوان همه عوام را خردمند کرد و تاریخ این را بارها و بارها ثابت کرده است.بدون شک تعداد زیادی از افراد بشر را نمیتوان آگاهی بخشید.

انسانها به اندازه بلندای اندیشه ،سطح سواد ، اطلاعات و توانایی های بالفعل و استعدادهای بالقوه شان که بتواند به فعلیت برساند در زندگی به جایگاهی که لیاقت آن را دارند میرسند.

کسانی که دوست دارند داستانهای تخیلی آفرینش و ادیان را چشم بسته قبول داشته باشند و پول خود را که به زحمت و تلاش به دست آورده اند به دکانداران دین بدهند و افسار عقل را محکم به زمین کوبیده اند و از حرکت عاجز کرده اند ، لایق اسارت هستند و رام شده اند ، همیشه سواری میدهد میخواهند به دین ، سواری دهند لایق هر چه این دوری از خرد بر سرشان آورد هستند و به قول معروف خلایق هر چه لایق!

انسان باخرد یعنی واقعیت بین و خرد ورز ، دوری از احساس در بررسی واقعیات ، یعنی بر راه علم .

کسی که خردمند است براساس خرد زندگی میکند وکسی که اسیر و بنده و عبد دین است براساس ، نادانی ،تعبد، پیروی بی چون و چرا از جامعه ، دین رایج و دین زادگی و آنچه از کودکی در ذهن او فرو کرده اند …. و شستشوی مغزی ای که شده است.

به قول معروف عیسی به دین خود ، موسی به دین خود

ولی چرا بی دینان عقاید خود را بیان میکنند؟چرا مخالف ادیان هستند؟

مشکل بی دینان با دین مداران را کریستفر هیچنز به بهترین وجه بیان میکند (دانشجویی از کریستوفر هیچنز می پرسد آیا این عادلانه است که او به عنوان یک بی دین سعی می کند عقیده اکثریت جامعه مثلا مذهبی آمریکا را با عقیده اقلیت بی دین ، عوض کند؟ کریستوفر می گوید: دین شما اسباب بازی محبوب شما است، تا زمانی که آنرا در خانه خود نگه داشته اید، کسی با شما کاری ندارد، اما وقتی دیگران را مجبور می کنید که به اسباب بازی شما ایمان بیاورند، با آن بازی کنند و از آن بدتر، جامعه را بر اساس آن اداره کنند، ما مجبور می شویم که بگوییم این اسباب بازی شما، این عیب های احمقانه را دارد و به نقد آن بپردازیم.)

ناباور نوشته:

در جایی خواندم
انسانها در طول زندگی خود در بسیاری زمینه ها در انکار به سر میبرند و دوست ندارند آگاه شوند و به خرد برسند.به عبارتی بی خبر به دنیا می آیند و بی خبر از دنیا میروند! آنها دوست ندارند به آنها گفته شود پیرو عقاید کاذب و اسیر تعصبات دروغینی هستند.آنها در نادانی خود زندگی بهتری را میگذرانند و به نادانی خود که علم پندانشته اند دل خوش هستند.مثلا یک باور رایج در جامعه ما این است که خواستن توانستن است ! و همگان در جامعه ما این را چون یک اصل پذیرفته و معتقدند هر چه بخواهند توان انجامش را خواهند داشت.ولی آیا در واقعیت هم همین طور است؟ بدون شک بیشترشان اینطور تصوری دارند در حالی که واقعا قادر به انجام هر کاری نیستند ، از توانشان خارج میباشد و خواستن توانستن نیست!

یک انسان به دنیا نیامده تا همه را آگاه کند. یک بی دین به خوبی به این نکته واقف است که خردورزی و اندیشه مال خواص است و نمیتوان همه عوام را خردمند کرد و تاریخ این را بارها و بارها ثابت کرده است.بدون شک تعداد زیادی از افراد بشر را نمیتوان آگاهی بخشید.

انسانها به اندازه بلندای اندیشه ،سطح سواد ، اطلاعات و توانایی های بالفعل و استعدادهای بالقوه شان که بتواند به فعلیت برساند در زندگی به جایگاهی که لیاقت آن را دارند میرسند.

کسانی که دوست دارند داستانهای تخیلی آفرینش و ادیان را چشم بسته قبول داشته باشند و پول خود را که به زحمت و تلاش به دست آورده اند به دکانداران دین بدهند و افسار عقل را محکم به زمین کوبیده اند و از حرکت عاجز کرده اند ، لایق اسارت هستند و چون ا رام شده ای ، از آن پس همیشه سواری میدهد میخواهند به دین ، سواری دهند لایق هر چه این دوری از خرد بر سرشان آورد هستند و به قول معروف خلایق هر چه لایق!

بی دین یعنی واقعیت بین و خرد ورز ، دوری از احساس در بررسی واقعیات ، بی دینی یعنی بر راه علم رفتن.

کسی که خردمند است براساس خرد زندگی میکند وکسی که اسیر و بنده و عبد دین است براساس ، نادانی ، پیروی بی چون و چرا از جامعه ،تبعیت، دین رایج و دین زادگی و آنچه از کودکی در ذهن او فرو کرده اند …. و شستشوی مغزی ای که شده است.

به قول معروف عیسی به دین خود و موسی به دینش

ولی چرا بیخدایان عقاید خود را بیان میکنند؟چرا مخالف ادیان هستند؟

مشکل بیخدایان با دین مداران را کریستفر هیچنز به بهترین وجه بیان میکند (دانشجویی از کریستوفر هیچنز می پرسد آیا این عادلانه است که او به عنوان یک آتئیست سعی می کند عقیده اکثریت جامعه مثلا مذهبی آمریکا را با عقیده اقلیت بی دین ، عوض کند؟ کریستوفر می گوید: دین شما اسباب بازی محبوب شما است، تا زمانی که آنرا در خانه خود نگه داشته اید، کسی با شما کاری ندارد، اما وقتی دیگران را مجبور می کنید که به اسباب بازی شما ایمان بیاورند، با آن بازی کنند و از آن بدتر، جامعه را بر اساس آن اداره کنند، ما مجبور می شویم که بگوییم این اسباب بازی شما، این عیب ها را دارد و به نقد آن بپردازیم.)

Hamishe bidar نوشته:

جناب ناباور عزیز با بیشتر سخنان شما موافق هستم، ولی هدف شما را متوجه نمیشوم که چرا انسان فرزانه و خردمندی چون شما که سعادت و خرد را در بی دینی میداند در حاشیهُ شاعری مینویسد که میفرماید:
هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم
یک آتئیست لا مذهب هم خود را مقید به اخلاق میداند مثل خود شما.
شما انسانی را پیدا نمیکنی که اینطور نباشد. به نظر شما اینطور نیست؟
فرمودید: “بی دین یعنی واقعیت بین و خرد ورز ، دوری از احساس در بررسی واقعیات ، بی دینی یعنی بر راه علم رفتن. کسی که خردمند است براساس خرد زندگی میکند وکسی که اسیر و بنده و عبد دین است براساس ، نادانی”

به نظر حقیر با خرد و بی خرد بودن فقط به دیندار یا بی دین بودن نیست.
من فقط کمی از این انسان فرزانه خواندم که در ویکیپدیا هم آمده. آدمهای بیخدای بهتری هم وجود دارند که شما از ایشان نقل قول بکنی دوست گرامی: کریستوفر هیچنز علاقه و گرایش زیادی به استعمال سیگار و مصرف الکل داشت تا جایی که خودش می‌گفت میزان الکلی که وی روزانه مصرف می‌کند می‌تواند یک گاو را از پای درآورد!
دوست عزیز دقت بفرمایید که ناباوری هم یک باور است.
فرمودید “خواستن توانستن نیست”
اگر لختی اندیشه به خرج بدهید میبینید که خواستن توانستن هست، ولی “خواستن” را با “اشتها داشتن” اشتباه نگیرید. همین خود یک معجزه هست که انسان آن چیزی را که میخواهد سرانجام به آن میرسد. البته باید آن را واقعاً بخواهد و آن چیز باید احتمال وقوع داشته باشد.
اگر به قول شما یا کریستوفر هیچنز خدا نباشد که ناباور و دین دار هر دو با فکر اینکه درست زندگی میکنند، دنیا را طی میکنند و به نیستی میروند. هر دو از زندگی خود راضی هستند: دیندار از بندگی و فلاکت خود راضی هست و بی خدا به علم و خردش که مشت همه را باز کرده و فقط خودش همه چیز را فهمیده راضی است و هر دو به نیستی می پیوندند.
در غیر این صورت اگر خدا بود فکر میکنید چه میشود؟

ناآشنا نوشته:

ناباور عزیز
خوب شد نوشتی در جایی خواندم
که آتئیست لا مذهب هم شدی
اگر از خودت نوشته بودی که نمیدانم کجا بودی
آفرین به تو که همه ی عقاید را میخوانی و پایبندی به فرقه و دینی را چه آتئیست یا خدا باوری را امتیازی نمی دانی
انسان هستی ، همیشه انسانیت را مد نظر داشتی تو را از دوران مدرسه به آزاده بودن می شناسم ، چه زود نیست سالی گذشت
درود به تو هم کلاسی عزیز

ناآشنا نوشته:

پوزش
بیست سالی

Hamishe bidar نوشته:

دوست عزیز قصد جسارت نداشتم و منظور از این جمله
“یک آتئیست لا مذهب هم خود را مقید به اخلاق میداند مثل خود شما.”
مقید به اخلاق بود نه آتئیستِ لا مذهب، اشتباه نشود.
منظور از آتئیست لا مذهب همان شخصی بود که در نوشته آمده بود.

کوکب نوشته:

جناب ناباور
ممنون که می نویسی
هرچند که از زبان خود نیاوردید
ولی چه خوبست که نقطه نظر دیگران نیز شنیده شود
از بس که دین باوران نوشتند و بر ناباوران تاختند
گمان کردیم سخنی دیگر نیست
من مفتون این بیت حافظ ام

آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند
اشهی لنا و احلی من قبله العذارا
شیرینی بوسه ی دختران باکره را به یک چتول می فروشد

Hamishe bidar نوشته:

کوکب بانو عجب بیت عجیبی را انتخاب فرمودید. ببینیم منظور از صوفی و ام الخبایث چه بود:
بس کسا کز خمر ترک دین کند
بی شکی ام الخبایث این کند
شیخ گفت ای دختر دلبر چه ماند
هرچ گفتی کرده شد، دیگر چه ماند
خمر خوردم، بت پرستیدم ز عشق
کس مبیناد آنچ من دیدم ز عشق
کس چو من از عاشقی شیدا شود
و آن چنان شیخی چنین رسوا شود
قرب پنجه سال را هم بود باز
موج می‌زد در دلم دریای راز
کنایه به داستان شیخ سمعان عطار کم و بیش دیده میشود.

مسعود سعیدی نوشته:

کوکب بانوی گرامی
آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند
اشهی لنا و احلی من قبله العذارا
را آوردید . دیدم ، گویا حافظ با خیام هم کاسه بوده ولی در بُعد زمانی بسیار
می فرماید:

من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشید بار ِ تن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم

ولی حافظ به می مقام والایی داده که آبرا از بوسه ی دوشیزگان باکره هم شیرین تر می داند. نوش جانشان .
هر دو بزرگوار اهل صفا بودند
با احترام

Hamishe bidar نوشته:

آقا سعید ما را با این اشعار به عرش میبری دوست عزیز:
من بنده آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم

دمت گرم دوست گرامی!

خداوندگار آواز: سیاوش نوشته:

درروزگاری که حافظ حرف اول و آخر رو در ادبیات میزنه و بهمراه گوته تولستوی و شکسپیر جزوی از ارکان چهارگانه ادبیات دنیا میشه میبایست کسی اشعار اون بزرگوار رو اجرا کنه که در کارش دست کم همتراز و همپایه حضرت حافظ باشه و بی شک و به تعبیر بزرگان هنر این مرز و بوم ایشون کسی نیست بجز دردانه دوران حضرت استاد شجریان که به اعتقاد بنده ساز و آواز و موسیقی با عشق داند تمام و دفترش بسته شده. بی تردید همانطورکه وقتی نام حافظ به میون میاد سایرین به حاشیه میرند به همون شکل وقتی نام بزرگانی چون حضرات استاد شجریان و لطفی به میان کشیده میشه دیگه جایی برای خودنمایی سایر دوستانی که در کارنامه هنریشان جز چند تصنیف سنتی در اوان کار و چند ترانه پاپ و کوچه بازاری و مصرفی در ادامه کارشون هنر دیگری نداشتند باقی نمیمونه. هرکجا هست خدایا به سلامت دارش.

شمس شیرازی نوشته:

جناب خداوندگار آواز: سیاوش !!!
نخست روشن نیست نام سرکار خداوندگار است ، یا سیاوش است یا منظورتان ازاین همه آقای شجریان.
اما من سخنی ازبزرگی به یاد دارم که میگوید؛
بدا به حال مردمی که به قهرمان نیاز دارند!!
قهرمان سازی نفرمایید ، آواز خوانان هم تراز و حتا برتر از شجریان داشته ایم ، داریم و هم خواهیم داشت.

کوکب نوشته:

شمس شیرازی جان
گُل گفتی
یک نمره ی ۲۰ نزد من داری

خداوندگار آواز: سیاوش نوشته:

جناب شمس تبریزی یا شیرازی یا اصفهانی ویا شمس هر شهر دیگری اولا که تا وقتی که قهرمان هست و حضور داره دیگر نیازی به قهرمان سازی به زعم جنابعالی حس نمیشه. ثانیا اگر قرار باشه کسی برای ابراز نظر از سرکار مجوز یا پروانه ای دریافت کنه لطف کنید آدرس دفترتون رو اعلام بفرمایید مردم نظر به دست خدمت برسند شاید شما مجوزی صادر فرمایید. تا کی باید به خودمون اجازه بدیم در آرا و عقاید دیگران دخالت کنیم و خودمون رو علامه دهر بدونیم. ثالثا در آینده بزرگتر و بهتر از ایشون خواهد آمد رو نمیدونم. ممکنه. اما قویا رد میکنم که قبلا بهتر از ایشون از نظر دانش و گستره هنر موسیقایی آمده باشه. اونهم به استناد سخنان بزرگان هنر و ادبیات این مرز و بوم. نه گزافه گوییهای بی سند یک عده عوام و عوامفریب. در پایان چکیده ای از گفتار بزرگان رو در خصوص حضرت استاد مرقوم میکنم شاید تنگ چشمان دست از نظر به میوه کردن بردارند: ۱- استاد شهناز: دعا کنید شجریان زنده بماند تا موسیقی ما زنده بماند.۲- استاد تاج: شجریان آینده و تنها امید آواز ایران است. ۳- استاد برومند: شجریان در بین آواز خوانان ایران یک استثناست. ۴- استاد کسایی: شجریان پایش را جایی گذاشته که دست هیچکس بدانجا نخواهد رسید. ۵- استاد ابتهاج: آوازهای شجریان آنقدر زیباست که اگر حافظ و سعدی زنده بودند او را غرق در بوسه میکردند. ۶- استاد قوامی: در آواز هر کاری که ما آرزو داشتیم و نشد آقای شجریان انجام داده است. ۷- استاد نی داود: شجریان موسیقی مارا نجات میدهد. ۸- محمد شمس لنگرودی: شجریان کتاب زنده موسیقی ماست. ۹- دکتر پژمان مصلح: او شرف هنر ایران است. ۱۰- محمود دولت آبادی: شجریان بهترین آوازخوان و تاج سر موسیقی است. ۱۱- استاد خرم: شجریان گنجینه آواز امروز و دیروز ماست.۱۲- سیمابینا: شجریان صاحب مکتب نام و صدایی جاودانه در تاریخ موسیقی ماست. ۱۳- استاد دوامی: شجریان بهترین شاگرد من در ردیف دانی است. جناب شمس خان از این دست نظرات از سوی اساتید از جمله لطفی مشکاتیان علیزاده ساکت شایگان سریر درخشانی شکارچی منظمی و… به وفور پیدا میشه و قطعا و صدالبته خودتون بهتر از همه با این گفتارها آشنایی دارید. توصیه میکنم قلبهامون از کینه پاک کنیم و بجای حسدورزی و منکوب کردن بزرگان به مفاخر ملی خود افتخار کنیم. گو اینکه حافظ و سعدی هم در عصر خودشان از این دشمنیها و کینه ورزیها ضربه خوردند و ملت ما در کفران مفاخر خود سابقه تاریخی و ید طولایی دارند.

شمس شیرازی نوشته:

جناب خداوندگار آواز:سیاوش
پروردگار آوازخوانان ، آفریدگار شعرو ترانه ، ای که نثر گهر باری مرقوم!!! فرموده ای که کس را یارای خواندن آن نیست ، چه رسد نقد آن!
بر من عوام ببخشایید من از دید عوامانه خود در محضر خداوندگار آواز ؛ سیاوش ، گستاخی کردم،
خوشا به حال شما که جمله بزرگان شما را و عقایدتان را می ستایند.
به خداوندی خودتان سوگند که قصد ی بد در میان نبود و ازین پس هرگز به ساحت شجریان زده سرکار جسارتی نخواهم کرد.
امدوارم همه گمراهان راه سرود وترانه را با کرم خویش به صراط مستقیم هدایت فرمایید
من شمس شیرازی ام و دیگر القاب میماند برای خداوندگار آواز: سیاوش تا به هر که اراده فرمود، مرحمت نماید.

کوکب نوشته:

شمس شیرازی عزیز
شاید راست میگوید
علف باید به دهان بزی شیرین بیاید
شجریان را از روی سخن دیگران نمیتوان قضاوت کرد
باید به مذاق کسی بسازد
من از آواز ایشان لذت نمی برم ، چون با روضه خوانها تنها فرقش اینست که روضه خوان سر قبر آقا میخواند و شجریان در مجلس حافظ دوستان
به آوازهای سالهای قبل ایشان گوش کنید ، تا کتاب حافظ را جلویتان نگذارید و نخوانید متوجه ی الفاظ برون آمده از دهان شجریان نمی شوید
ولی مدتیست به این نکته توجه کرده و کلمای را زیر سبیلی یا زیر لبی ادا نمی کند
یکی از بزرگان آواز ایران ایرج است که براستی حق مطلب را در آواز ادا کرده
به قول شما بوده اند و هستند وخواهند آمد ،
حالا یکی هم سفت گرفته که ایشان خداوندگارند
من با او مشکلی ندارم ، بگذار با عروسکش خوش باشد
ولی اگر مرتب در مخ من کوبید که او خداوندگار است مشکل آفرین می شود
زنده باشید

ن آ نوشته:

درود بر شمس شیرازی گرامی
..
شیرازیا ” اگر چه سخن نیک دانیا
“ یک نکته گویمت بِشِنو رایگانیا”
همدم مشو به تعصب گرای خشک
گر خَم کنی ش می شکند ناگهانیا

کوکب نوشته:

ن آ ی گرامی
طبع روان و زلال انسان را به وجد میآورد
در باره ی شمس شیراز عزیز گفتی من به هیجان آمدم
اگر خطاب به من بود آسمانها سِیر میکردم
شعرتان روان و قلمتان پر توان باد

ن آ نوشته:

کوکب بانوی گرامی
فی البداهه تقدیم به شما که از ایرج نام بردید
..

کوکب رخا ، چو باده بریزی به ساغرا
شهد است ، خرده نبات است ، شِکّرا
من غبطه می خورم که به مثل تو ، خواهرا
کِلک ام نشد به صفحه ی گنجور زیورا
بادرود

کوکب نوشته:

ای جاااانم، حظ کردم
چون معلم هستم ، همیشه چندتا نمره ی ۲۰ ذخیره دارم
اولی را به سخن شیوای شمس شیرازی دادم دومی هم برای شما ” ن آ “ دوست عزیز نادیده

پویان نوشته:

با سلام

احتراماً خدمت دوستان عزیزم؛
شمس شیرازی، خداوندگار آواز: سیاوش، خانم کوکب و ن آ.

در اینکه هر کسی بنا به سلیقۀ شخصی، چیزی را می پسندد و یا خیر، شکی نیست. اما معیار و ملاک قضاوت که تنها ما نیستیم. موسیقی هم به مانند هنرهای دیگر دارای اصول و مشخصاتی است که بر اساس آن می توان یک کار خوب را از یک اثر ضعیف ممتاز کرد.
در اینکه استاد شجریان یکی از بزرگان تاریخ موسیقی ما هستند، ذره ای شک و تردید نیست. خداوندگار آواز: سیاوش، سخن به گزاف نگفته است، استاد شجریان هویت موسیقی ماست. اما این که هیچگاه در تاریخ موسیقی ایران، همانند ایشان نداشته ایم، به عقیده بنده می تواند سخن اغراق آمیزی باشد. لااقل به دو دلیل: اول اینکه تاریخ موسیقی ما به درستی ثبت نشده است و ما حقیقاً نمیدانیم که فی المثل در ۳۰۰ سال پیش چه کسانی و به چه نحوی آواز می خوانند تا بخواهیم آنان را با استاد شجریان مقایسه کنیم و بگوییم که کدام یک برتر اند. و دوم آنکه: در تاریخ ثبت شده موسیقایی یکصد و اندی سالۀ خود کسی چون استاد حسین طاهرزاده را داریم که حقیقاً از آوازه خوانان طراز اول بوده اند و تأثیری عمیق بر موسیقی نهادند. و البته که از آینده نیز کسی خبر ندارد…

مقایسه استاد شجریان با روضه خوانان واقعاً مرا آزرده خاطر کرد. خانم کوکب، از شما که بنا به فرمایش خودتان فرهنگی هستید حقیقاً این انتظار نمی رفت. اینکه شما از نحوه اجرا و آواز استاد شجریان لذت نمیبرید و آن را نمی پسندید (که البته نظریست شخصی و قابل احترام) شایسته نیست که سبب شود شما ایشان را مورد توهین قرار دهید. شما از استاد ایرج نیز یاد کردید، بله ایشان نیز از خوانندگان بزرگ معاصر موسیقی ایران هستند. و جالب آنکه در بزرگداشتی که چندی پیش برای استاد ایرج برپا شده بود، استاد شجریان نیز سخنرانی کردند و از صدای استاد ایرج به عنوان “متر و معیار” برای خوانندگی یاد کردند.

خلاصه؛ آنجا که سخن از معیار و ملاک سنجش کار هنری است (که حوزه ایست تخصصی)، بی شک برای بنده نیز استاد شجریان بی همتاست، و آنجا که بحث از سلیقۀ شخصی و نگرش فردی بر مبنای ذوق شخصیست، بدون شک مادامی که سخن توهین آمیزی گفته نشود نظرات تمامی شما عزیزان برای بنده محترم و متین است.

پاینده باشید

پویان نوشته:

با عرض پوزش:
نمیدانم چرا تمامی “حقیقتاً” ها را به اشتباه حقیقاً نوشته ام؟، در هر حال به این وسیله تصحیح می کنم.

شمس شیرازی نوشته:

ن- آ گرامی،
به چشم
پس ازین ارج سخن را ندهم بر باد
” نان جو را که زند زیره کرمانی” ؟؟

شمس شیرازی نوشته:

جناب پویان،
در اینکه آقای شجریان یکی از بزرگان ( و نه بزرگترین ) آواز ایرانی است صدو یک در صد با سرکار هم رایم.
من خود بسیار بارها از شنیدن آواز وی سرشار شده ام
اما اجاره فرمایید با یکی دو نکته هم رای نباشم
روضه خوانان ، مداحان و قاریان حق بزرگی بر گردن آواز ایرانی دارند ، آنا ن که عموما هم صدای خوشی دارند این گوشه های دلفریب را در قالب روضه و مناجات و خواندن کلام الله حفظ کرده اند و از قضا میگویند استاد خود از مجالس روضه خوانی و اشعار مذهبی شروع کرده اند!!
به گردن آنان که می گویند در باره ملی بودنشان اگر به مانای تعلقات سیاسی باشد ( که به گمانم هنرمندان نباید خویش به سیاست آلوده کنند) راه به جایی میبرد
اما کسی که دعای افطار را از هم میهنان ۹۸ در صد مسلمان دریغ میکند نمی تواند مدعی مردمی بودن باشد. و میگویند آحترام امام زاده به دست متولی است
و بر من ببخشایید

کوکب نوشته:

پویان عزیز
تعجب من از اشاره ی شماست به اهانت بنده به استاد شجریان
روضه خوانها مادر و پایه گزار برآمدن همچون شجریان هستند ، شجریان با تقلید از آنها بر آواز خوانی خود مفتخر است ، این تقلید را از ایشان بگیرید ، ببینید باقیمانده چیست
شجریان از میوه ی درختی بر میخورد که نهالش را همین روضه خوان ها کاشته اند
ادامه دهنده ی سینه به سینه ی دستگاه های
موسیقی ما در زمانی که ابزار ضبط وجود نداشت همین دکانداران دین بودند که هر کدام صدای خوشتر داشت و سوزناکتر ناله میکرد مشتری بیشتری نیز داشت . ما به جای آنکه از شجریان ممنون باشیم چه بهتر که از روضه خوان سپاسگزار باشیم که این میراث را ، اگرچه در پی نفع شخصی و نه برای نگهداشت فرهنگ ، برای ما ضبط کرد و امروز ما از آن بهره می بریم
آنجاکه نقدی کرده ام از نالیدن خواننده بود نه از صدا یا استادی ایشان ، مطرب آفریننده ی طرب و شادیست نه تولید کننده ی غم.
هاتف اصفهانی غزلی دارد به مطلع ،
چه شود به چهره‌ی زرد من، نظری برای خدا کنی
این ترانه را شجریان ، محمودی خوانساری و بسیاری دیگر خوانده اند
همه بسیار زیبا و استادانه نالیده اند ، جز دختر خانمی بنام سارا که به جای ناله ، از معشوق طلب کرده، زار نزده ، تمارض نکرده ، او مطرب است او شادی آفرین است ، همان که ایرج کرد
زمان کودکی ، در حرم یکی از امامان شاهد لابه و زاری شیعیان بودم ، عربی از راه رسید و چنان طلبکارانه ضریح را گرفت و تکان داد و بر سر امام با فریاد حاجت خواست که همه تحت تأثیر قرار گرفتند
آنجا فهمیدم تفاوت طلب کردن با التماس چیست
در چند سال اخیر نیز همین انتقادات سبب شده که استادشجریان نیز تغییری در روش خود بدهند
از نقد نهراسید که سازنده است.
در یوتیوب میتوانید تحت عنوان ” آوازخوانی دختر ایرانی آواز سارا را بشنوید
با درود به شما

پویان نوشته:

درود بر سروران گرامی
شمس شیرازی و خانم کوکب

درباره دو نکته یاد شده توسط شمس شیرازی باید عرض کنم که:
در مورد اول حق به جانب شماست، قاریان و مداحان در حفظ آواز ایرانی نیز سهمی داشته اند. اما این به آن معنا نیست که ایشان راوی و نقل کننده گوشه ها نیز بودند. بلکه به نزد موسیقیدانان و آوازه خوانان رفته و نغمات و گوشه ها را از ایشان می آموختند.(کما اینکه امروزه هم این کار را می کنند.) استاد شجریان نیز پدرشان قاری کلام الله بود، و ایشان در ابتدا نزد پدرشان به آموختن فنون قرائت پرداختند و سپس به آواز روی آوردند. استاد شجریان مداح و روضه خوان نبودند بلکه قاری قرآن بودند.
در مورد نکته دومی که فرمودید؛ هنرمند نیز مانند هر انسانی می تواند نظرات و سلایق شخصی خودش را داشته باشد. ملاک سنجش اثر هنری او، نه مذهب اش است و نه رویه ی سیاسی اش و نه غیره، تنها با محک معیارهای هنری میتوان عیار یک هنرمند و اثرش را مشخص کرد. استاد شجریان در پی شکایتی از صدا و سیما خواستار آن شدند که حق مالکیت آثار هنری ایشان از سوی آن سازمان رعایت شده و از انتشار صدای ایشان به همراه تصاویری که ارتباطی با نحوه خلق آن آثار ندارند، خودداری کنند، البته ایشان «دعای پیش از افطار» را مستثنا کرده و گفته بودند من این اثر را برای مردم خوانده ام، اما ظاهراً این اقدام به مذاق آقایان خوش نیامده است و لذا از پخش دعای افطار نیز امتناع کردند.

در پاسخ به خانم کوکب؛ همانطور که پیشتر هم عرض کردم، نوحه خوانان راوی گوشه ها و نغمات نبودند بلکه آنها را از موسقیدانان می آموختند و در ملاعام در قالب تعزیه و مداحی و… به اجرا میگذاشتند. موسیقی اگر چه در زمان گذشته میان عامه مردم با شبهات و مسائلی درگیر بوده که اجازه بیان و نمود پیدا نمی کرده، اما همواره در میان قشر فرهیختۀ جامعه ارج و منزلت خاص خود را داشته و بزرگان علم از پرداختن به اصول و فنون آن غافل نبودند، اگر ما امروز موسیقی ایرانی داریم از برکت وجود افرادی مانند، معلم ثانی جناب فارابی، صدرالدین اورموی و… است نه روضه خوانان و مداحان که آوازشان به قول شما دکان کسب شان بوده است.

آن آوازی را که شما ذکر فرمودید، بنده، هم پیش از این شنیده بودم، و هم به مناسبت اشاره شما مجدد گوش کردم. تنین صدایشان خوب است، اما از منظر فنون خوانندگی و تکنیک های آواز کارشان ایرادات فراوانی داشت. شاید برای کسانی که موسیقی را به عنوان یک سرگرمی دنبال می کنند، این آواز زیبا جلوه کند، اما آنانی که دستی بر آتش دارند و گوشی آزموده و دقیق، به راحتی درمیابند که ایشان سالهای سال با اساتیدی چون محمودی خوانساری، حسین قوامی و محمدرضا شجریان فاصله دارند. البته بنده قصد ندارم بر سر مصادیق بحث کنم چرا که نه اینجا مجال آن است و نه آنها را پایانی. با این بیت از حضرت حافظ سخنم را تمام می کنم که فرمود:

حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود
با مـدعی نـزاع و محاکا چه حاجت است

پاینده باشید

کوکب نوشته:

پویان عزیز
من نه مدعی هستم ، نه نزاعی با جنابعالی دارم
آنچه فکر میکنم مینویسم ، تو خواه از سخنم پندگیر و خواه ملال
پویان جان ، منطق گفتگو حکم میکند که از مغالطه بپرهیزیم
اینکه این دختر خانم صدایش خوب بود تا نبود، یا به پای استادان موسیقی ما نمیرسد زمینه ی صحبت من نبود من هم دیدم که تعلیم دیده نبود ، ولی ناله نمی کرد طلب میکرد
آدرس را اشتباهی میدهی تا دلیلت مورد قبول افتد
حرف من در موضوع نالیدن این استادان بپای معشوق مثل نوحه گران و طلبکاری آن دختر از معشوق بود
مثال هم آوردم که طلب چیست و لابه کدام
موضوع دیگر :به طور مثال فارابی باکدام زبان و باکدام نُت میتوانسته آیندگان را از دستگاههای موسیقی با خبر کند
جز با همین صدای به قول شما تعزیه خوانها
میدانید چند دستگاه و گوشه از موسیقی ایرانی از میان رفته چون همین روضه خوان ها نخوانده اند؟
از روضه خوان و استاد روضه خوان با اشعار حافظ و سعدی شادی به دل راه نمی یابد مگر دل از جای دیگر گرفته باشد و با آواز نوحه مانند استاد ، گوهری دردانه بر دامان بریزد تا به آرامش برسیم و احساس طرب دست دهد . انوقت میگوئیم به به چه آوازی ، صفای روح بود
از حافظ هم در نفی جناب پویان مثال نمی آورم
زنده باشید

خداوندگار آواز؛ سیاوش نوشته:

لمپنیزم در لباس ادبیات به بهانه انتقاد با ادعای فرهنگی بودن!!!
وقتی همه عمر پای تحریرهای یکنواخت سه دقیقه ای و ترانه های تخت حوضی و آوازهای پامنقلی بگذره حاصلش چیزی جز لمپنیزم نمیشه. از علی بی غم و حسن جقجقه و من یه پرنده ام همین درمیاد. فیلمفارسی و کاباره رو از ایرج خان بگیرید ببینید چی باقی می مونه. کما اینکه چیزی هم باقی نموند. ما هنوز یه بم خوانی درست یا یک راست پنج گاه دست و پا شکسته هم از ایشون نشنیدیم. من به شخصه تاکنون یک آواز سالم بدون اغلاط موسیقایی و کم اشتباه در خوانش گوشه ها از این آقا نشنیدم. البته درسته، علف باید به دهن بزی شیرین بیاد که اومده.
شجریان رو از روی سخن دیگران نمیتوان قضاوت کرد؟!!! حتماً از روی افاضات بعضیها میتوان قضاوت کرد! چشم، هرچی شما بگی!
این دیگران جملگی تاج سر فرهنگ و هنر این مملکتند.
این جناب شمس تبریزی خان، ببخشید شیرازی خان هم که کوه نمکه و توی هجو و هزل و کمدی ماشاالله یه سور به برادران کوئن زده، دستش رو شده. دیگه بچه دو ساله هم میدونه که ربنا نه ممنوع شده و نه محدود. لطفاً سنگ مردم رو به سینه نزن و از چنگ زدن به چنین بهانه های نخ نما و پوسیده ای دست بکش عزیز دل برادر.
ببخشیدا چند شبی خدمتتون نبودم. ماهی که تو حوض نباشه، قورباغه سپهسالاره!

بی در کجا نوشته:

در برابر خداوندگار آواز: سیاوش و به تازگی سپهسالار
همان به که دم فرو بندیم، قدر زیره کرمانی بدانیم و به نان جوین نیامیزیم.

خداوندگار آواز: سیاوش نوشته:

بی در و پیکر جان حرف حساب داشتی بفرما. وگرنه همان به که دم فرو بندی و لب نیز. اینترنت رو از یک سری آدمها بگیرند خالی خالیند طفلکیها. شبپره گر وصل آفتاب نخواهد رونق بازار آفتاب نکاهد.

خداوندگار آواز: سیاوش نوشته:

بدجور بوی دلواپسی میاد. ماشاالله مواجب بگیرها دست به کار شدند!

بی در کجا نوشته:

هردم ازین باغ بری می رسد،
خداوندگار آواز: سیاوش بودی سپهسالار شدی و اینک شب پره!
شب پره ای که میخواهد رونق آفتاب بیفزاید!!
شما را به خداوندیتان سوگند میدهم این بحث را ادامه ندهید.من پس ازین به مصداق این شعر که نام شاعرش را از یاد برده ام به شما پاسخ نخواهم داد
نمی خواستم مصراع اول بیت را بنویسم ناگزیر شدم.

نکند با سفها مرد سخن ضایع
نان جو را که زند زیره کرمانی؟؟

همیشه بیدار نوشته:

این بیت که مرقومه فرمودید از جناب ناصرخسرو است.

صادق نوشته:

بیت سوم تو دیوان ما اینجوریه (چاپ۱۳۱۹)
وصف رخساره خورشید ز خفاش مپرس
که در این آینه صاحب نظران حیرانند

قره پور نوشته:

ضمن اینکه این غزل خواجه به تنهایی یک شاهکار است . اما در بیت هفتم به اوج خود میرسد که میفرماید:
” لاف عشق و گله از یار زهی لاف و دروغ
عشقبازانی چنین مستحق هجرانند . ”
من این بیت را اینطور تفسیر میکنم که خواجه بحالت خطابه و یا نهیب به خودش و یا آنان که از هجر و فراق در راه رسیدن به معشوقشان (خدا) هی از معشوق گله میکنند که چرا به من مهلت وصل نمیدهی . میفرماید . که از یه طرف لاف عشق میای و از طرف دیگر از یار گله میکنی؟؟ اگه چنین ادعایی در عشق داری . پس مستحق هجرانم هستی تا معشوقه از این همه عشق و علاقه تو نسبت به خودش بیشتر لذت ببرد . و در این راه یا گله تو از یار دروغ است و یا ادعای عاشقیت دروغ است . و به همین خاطر میفرماید : ” لاف عشق( اینجا خواننده باید مکث کند و بعد در ادامه بخواند) و گله از یار . ( باز مکث کرده و میخواند) زهی لاف و دروغ. ( و در مصرع بعدی به چرای ندای دل خودش جواب میدهد و میفرماید برای اینکه ) عشقبازانی چونین مسحق هجرانند .

ارغوان نوشته:

این چه کسی است که مستحق است آن هم مستحق هجران شاید سزای عشق باز است

محمدرضا نوشته:

در بیت هفتم جای واژه دروغ واژه خلاف باید باشد .

کانال رسمی گنجور در تلگرام