گنجور

 
ظهیر فاریابی
 

شهریارا برای مدحت تو

تیغ فکرت همیشه آخته‌ام

بر بساط هوات اسب مراد

بر رخ روزگار تاخته‌ام

گرچه از آرزوی خدمت تو

دل و جان را به غم گداخته‌ام

ذکر زحمت نمی‌کنم حالی

با شراب تهی بساخته‌ام